کد خبر: 713960
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۴ - ۱۶:۳۳
سبك فرماندهي شهيد همت در گفت‌و‌گوي «جوان» با يكي از همرزمان شهيد
محمدرضا پروازي از رزمندگان لشكر27 محمدرسول‌الله(ص) است كه به لحاظ دوره خاص حضورش در جبهه‌هاي جنگ، حرف‌هاي بسياري براي گفتن دارد.
احمد محمد تبريزي
پروازي كه از روحانيون و مسئولان عقيدتي لشكر 27 بوده، دوستي و رفاقت نزديكي نيز با شهيد همت داشته است كه قرار داشتن در فروردين به عنوان ماه تولد شهيد همت را فرصتي دانستيم تا در گفت‌وگويي كه با محمدرضا پروازي داشتيم از دوران حضورش در لشكر حضرت رسول و نيز سبك و سياق فرماندهي شهيد همت بيشتر بدانيم، خصوصاً آنكه اين رزمنده دوران دفاع مقدس مجموعه مباحثاتي را با شهيد همت داشته است كه براي اولين بار در گفت‌و‌گو با ما زوايايي از اين مباحثه‌ها را بازگو مي‌كند.

اولين جرقه حضورتان در جبهه از كجا رقم خورد؟

من زندگي انقلابي‌ام را به دو قسمت تقسيم مي‌كنم. يكي قبل از ورود به لشكر حضرت رسول و ديگري بعد از ورود به لشكر و چيزي كه در ذهنم پررنگ‌تر است، مربوط به دوران بعد از ورود به لشكر مي‌شود. سال 1362 بعد از شهادت چندين نفر از بچه‌هاي‌ محله‌مان تصميم گرفتم وارد لشكر حضرت رسول شوم. آن زمان سمت خزانه بخارايي زندگي مي‌كرديم. چند نفر از بچه‌هاي خزانه شهيد شده بودند و من با چند نفر از دوستان صحبت كردم و تصميم به حضور در لشكر حضرت رسول گرفتم.

آن زمان معمم بوديد؟ براي اعزام به عنوان يك بسيجي ساده مشكلي نداشتيد؟

بله معمم بودم و اتفاقاً نمي‌خواستم كسي از روحاني بودنم باخبر شود و قصد داشتم به صورت يك بسيجي ساده به جبهه بروم. براي اعزام به مسجد علي‌آباد و همان مسجدي رفتم كه در نزديكي خانه شهيد رضا دستواره بود. از آنجا به پادگان ابوذر در خيابان شوش رفتم و گفتند براي انجام كارهاي اعزام به لانه جاسوسي برويد. من هم با لباس شخصي رفتم و تصميم داشتم از طريق بسيج به جمع لشكر حضرت رسول بپيوندم. در سفارتخانه وارد صفي كه بقيه ايستاده بودند، شدم. در صف يك نفر مرا مي‌شناخت و مي‌دانست من معمم هستم. پيشم آمد، نگاهي انداخت و گفت مگر شما فلاني نيستيد. وقتي مطمئن شد من همان كسي هستم كه در ذهنش بوده، رفت. از مسئولان بسيج بود و من او را نمي‌شناختم. دوباره برگشت و گفت حاج آقا با شما كار دارد. با اينكه همه تلاشم اين بود اعزام بسيجي داشته باشم و كسي مرا نشناسد، داخل اتاق به شهيد محلاتي زنگ زدند و گوشي را به من دادند. گفتند آقاي محلاتي مي‌خواهد با شما صحبت كند. گوشي را گرفتم و مشغول صحبت شدم. اطلاعات تحصيلي‌ام را كه دادم ايشان گفت شما از شاگردان حاج‌آقا حق‌شناس هستيد. بعد از اينكه متوجه شدند معمم هستم گفتند شما حتماً بايد ملبس به جبهه برويد. گفتند در جبهه معممين كم هستند و اگر هم باشند بسيار جوان هستند. شما كه درس خوانده‌ايد حتماً با لباس در لشكر حضور پيدا كنيد. اولش برايم خيلي سنگين بود و وقتي وارد لشكر شدم فهميدم كه حتماً بايد ملبس به جبهه مي‌رفتم.

بعد از صحبت با شهيد محلاتي در منطقه حاضر شديد؟

با تأخيري سه روزه نسبت به ديگر رزمندگان وارد منطقه شدم. با قطار تهران- انديمشك به جبهه رفتم و در تاريخ 23/2/62 ساعت 10 وارد لشكر شدم. فكر مي‌كنم اولين روز ماه مبارك رمضان بود. در مقر لشكر بدون اينكه بدانم از قبل جايم تعيين شده بود. آنجا مسئول پرسنلي مرا به عقيدتي لشكر معرفي كرد. آن زمان شهيد ولوجردي كه در خيبر شهيد شد مسئول عقيدتي بود. خيلي بچه مؤدب، محترم و پاكي بود. مرا ديد و داخل عقيدتي برد. گفت اگر توانسته‌اي قصد 10 روز كني، من چايي تعارف نكنم و اگر نتوانستيد چايي بياورم. براي نماز ظهر آقاي ذوالنور را ديدم كه امام جماعت است. نماز را به ايشان اقتدا كرديم و بين دو نماز بلند شد و از من خواست صحبت كنم و مرا معرفي كند. اولين خطايي كه در اسمم اتفاق افتاد آنجا بود و مرا «پروازيان» معرفي كردند. از همانجا اسمم «پروازيان» شد. اولين روز ورودم به لشكر بود و از آنجا كار تبليغي را شروع كردم. در اتاق و چادرها مي‌رفتيم و حديث و احكام مي‌خوانديم. من بعد از آقاي ذوالنور وارد لشكر و دومين معمم لشكر شدم.

آن روزها وضعيت نيرو در گردان‌ها به چه شكل بود؟

نيروها تازه در حال اضافه شدن بودند. به دليل كم بودن نيروها شهيد همت تصميم گرفت كادر را ساماندهي كند و از كادر يك گردان براي آموزش‌هاي فرماندهي بروند. ايشان يك گردان درست كرد و سمت كرخه فرستاد. من را هم به عنوان روحاني گردان كادر به آنجا فرستاد. هوا بسيار گرم بود. ماه رمضان هنوز تمام نشده بود. آنجا هر شب مسئولان آموزش به من مي‌گفتند شما بيا با ما برويم و چون من عمامه مي‌گذاشتم آنها عمامه من را شاخص مي‌گرفتند و از روي آن آموزش قطب‌نما را انجام مي‌دادند! فهميدم مخصوصاً براي اين كار مرا با خود مي‌بردند. دوره را چندين روز با بچه‌ها بوديم و برگشتيم.

اولين برخوردتان با شهيد همت چه زماني بود؟

فكر مي‌كنم روز پنجم ورودم به لشكر بود كه بچه‌هاي كادر با همت در مورد من صحبت كرده بودند. اين را بعداً فهميدم. بچه‌هاي كادر مي‌دانستند كه قرار است يك گردان از بين‌شان تشكيل شود و درخواست كرده بودند كه من هم با آنها بروم. روز پنجم ورودم براي نماز مغرب و عشا به حسينيه مي‌‌رفتم كه همت را ديدم در حال آمدن است. خيلي دوست داشتم ايشان را ببينم اما اوايل ورودم شهيد همت كمتر در دوكوهه بود. ساعت حضورش را نمي‌دانستم. اما آن روز ايشان بزرگواري كردند و به سمت عقيدتي آمدند. از آنجا با هم تا محلي كه مي‌خواستيم نماز بخوانيم همراه شديم و صحبت‌هايي كرديم. فكر مي‌كنم يك ربع صحبتي كه با هم انجام داديم به قدر يك يا دو سال با هم آشنايي پيدا كرديم. علتش اين بود كه خوب حرف‌هاي هم را فهميديم. هم او خوب با من صحبت كرد هم من فهميدم ايشان فرماندهي توانمند است و بي‌ميل به ماندن من در لشكر نبود. از اطلاعاتي كه مي‌گرفت احساسش اين بود كه تصميم درستي گرفته است. چند روز و چند هفته‌اي گذشت و شهيد ولوجردي گفت كادر لشكر درست شده و براي آموزش مي‌روند و شما با كادر برويد. بعدها بين من و شهيد همت در قلاجه ارتباط قوي‌تري ايجاد شد. ايشان هر زمان كه پيش ما مي‌آمد از وضعيت روحي و معنوي گردان سؤال مي‌كرد. حتي از من هم سؤال مي‌كرد. معمولاً توصيه مي‌كرد روحيات تقويت شود. با توجه به محبوبيتي كه همت بين بچه‌ها داشت، درخواست‌هايش دغدغه جدي رزمندگان مي‌شد. بچه‌ها از خواستي كه همت داشت، منحرف نمي‌شدند.

در گردان كادر چه چهره‌هاي شاخصي حضور داشتند؟

تقريباً كل كادر لشكر كه در عمليات والفجر4 شركت كردند در اين گردان بودند. شهيد ميثم شكوري را براي اولين بار آنجا ديدم و بعد از شهيد همت، شكوري اولين دوستم در جبهه بود. ميثم بسيار تيزهوش بود و با او رفاقت صميمي داشتيم. غير از شهيد شكوري، قلي‌اكبري، محتشم، نوزاد، قنديل، شهيد احمد پارياب و بسياري ديگر آنجا بودند. همه كساني كه گردان و گروهان‌ها را مي‌شناختند، آنجا بودند. آموزش كادر لشكر بود ديگر. شهيد همت قبل از عمليات‌ها كادر را جمع مي‌كرد و برايشان آموزش مي‌گذاشت. آنجا غير از همت و شكوري، با حاجي‌پور به‌خاطر خلوص و طهارتش، خندان به‌خاطر مروت و مردانگي‌اش و علي جزماني به‌خاطر علاقه‌مندي‌اش به مطالعه آثار شهيد مطهري رفاقت نزديكي پيدا كردم.

در كادر همه فرماندهان يكجا جمع شده بودند. آيا آنجا نوع روابط و جنس شوخي و معنويت فرق مي‌كرد؟

آنجا 15-10 چادر از هم جدا زده شده بود و در هر چادري تلاش مي‌شد تيم يا كادري حضور داشته باشند كه بعداً گرداني را تشكيل مي‌دادند. تمام توان و تلاش اين بود نحوه ارتباط فرماندهان با بسيجياني كه در آينده نزديك به آنها ملحق مي‌شوند، تعريف شود. اين گردان اولين يا دومين گرداني بود كه در عمر همت تشكيل مي‌شد و براي همين مسائل تشكيلاتي بيشتر مطرح بود. من هم در چادري جدا با چند نفر ديگر بودم و خيلي ارتباط زيادي نداشتم. من هم تازه‌كار بودم. همه آنجا مشغوليت ذهني تشكيلاتي‌شان زياد بود. اينها عواملي بود كه ارتباط بين افراد را زياد نكرد. مشغله ذهني آن بچه‌ها سازماندهي آينده بود. حدود 100 نفر در دوره آموزشي كادر لشكر حضور داشتند. از آن گردان كه كادر لشكر را تشكيل مي‌داد كمتر كسي مانده است. تقريباً همه‌شان شهيد شدند.

آموزش چند روز طول كشيد؟

در 10، 12 روز كار تمام شد و زمان زيادي براي آشنايي بيشتر نبود. جايي بود كه هم بچه‌هاي مجموعه به من معرفي شدند و هم من به آنها. اين برايم خيلي مهم بود. براي اينكه طلبه‌ها براي صحبت به گردان‌ها مي‌روند فرمانده و كادر گردان بايد ذهنيتي از قبل داشته باشند و اگر اين ذهنيت نباشد فرمانده گردان اين تصور را پيدا مي‌كند كه اين طلبه چه كسي است، از كجا آمده و چه مي‌خواهد بگويد. اين دل‌نگراني همواره براي فرمانده هست كه چه كسي براي نيروهايش حرف مي‌زند. اين نگراني را ديگر براي من نداشتند. اين آشنايي متقابل براي من خيلي خوب بود. پس از 10، 12 روز به دوكوهه برگشتيم. در دوكوهه حدود 5 الي 7 روز بوديم كه قطارهاي نيروبر از تهران آمدند و نيروهاي زيادي وارد لشكر حضرت رسول شدند. كادر آموزش ديده درصدد ساماندهي اينها برآمد تا خودشان را براي عمليات آماده كنند. فاصله ساماندهي تا حركت به قلاجه خيلي طول نكشيد و حداكثر دوماهه جمع‌آوري شد و حركت كردند.

گويا شما با شهيد همت مباحثي داشتيد كه آنها را مكتوب كرده بوديد؟

من همت را يك معلم بسيار تشكيلاتي و فرمانده‌اي منضبط ديدم. به همين دليل با ايشان بحثي را شروع كردم كه بعدها ماحصل مباحث را مكتوب كردم و بعد از مكتوب شدن همت با خبر شد و بعد از باخبر شدن بين عمليات والفجر 4 و خيبر نامه‌اي به من نوشت كه جزوه مكتوب را براي من بفرست. در نامه نوشته بود جزوه فرمانده كيست و چيست را برايم بفرستيد. در جزوه سه بحث مهم فرماندهي، مديريت و رهبريت را داشتم. اين مربوط به بحثي بود كه قبل از والفجر4 با همت انجام داده بودم و بعد از والفجر4 مكتوب كردم و همت براي خيبر آن را از من خواست. اين بحث باعث شد خيلي بينمان اخوت و برادري تقويت شود.

چطور شد كه اين مباحث را با شهيد همت شروع كرديد؟ چند جلسه با هم داشتيد و محور مباحثتان چه بود؟

من با همت حدود 12 جلسه صحبت داشتم. محور بحث‌ها را از روايات و تاريخ جنگ‌هاي ديني درآورده بودم و به ايشان عرض كردم. چون مدتي با كادر بودم يكسري قوت و ضعف‌ها را ديدم. به اين فكر كردم كه به اين كادر بايد بگوييم فرمانده كيست و چيست. اينها را به همت انتقال دادم همت به نظرم به بحث خيلي علاقه‌مند شد كه در كادرش مطرح شود. چون زمان آموزش كادر براي عمليات والفجر4 تمام شده بود، ايشان تصميم داشت اين مباحث را براي خيبر طراحي كند كه گفت جزوه را به من بده.

فضاي گفت‌وگو را كمي تغيير دهيم. به عنوان يك نيروي عقيدتي نوع حضورتان در گردان‌ها به چه نحو بود؟

من تلاش مي‌كردم وارد گردان‌ها نشوم ولي شب عمليات معمولاً با همت مشورت مي‌كردم و به يك گردان مي‌رفتم. به همت مي‌گفتم مهم‌ترين گرداني را كه مد نظر دارد معرفي كند و به آنجا بروم تا بچه‌هاي كادر و بسيج بدانند روحانيت در كنارشان هست و با آنها صحبت مي‌كند. اين شروع ارتباط قوي ما با كادر و بسيجي‌ها بود. اولين گرداني كه شهيد همت مشخص كرد و گفت با مختصاتي كه بنده گفتم جور درمي‌آيد، مقداد بود و من در پنجوين با مقداد بودم.

شهيد همت براي كادرسازي چه ملاك‌هايي داشت؟

در قلاجه كه با شهيد ولوجردي در عقيدتي ماندم شهيد همت گردان‌ها را گزينش كرده بود. من فكر مي‌كنم آنهايي كه قوي‌تر بودند براي همت مقبول‌تر بودند. دادن نيرو به اشخاصي چون حاج محمد اميني و حاجي‌پور نشان‌دهنده چنين طرز تفكري در شهيد همت بود. من احساس مي‌كنم همت چنين ذهنيتي داشت. فرمانده تيپ عمار حاجي‌پور بود. گردان‌هاي ما به لحاظ نظامي و علمي و شور و شعف سه تيپ شده بودند. هر كدام يك خصوصيت خاص داشتند. با شناختي كه روي نيروها داشت، گردان مقداد را براي مواقع بحراني كنار گذاشته بود و به من گفت به گردان مقداد برو. در آنجا من و همت در صحبت‌هايي كه با هم داشتيم به اين توافق رسيديم كه به طور منظم و بدون تبعيض در تعدادي از گردان‌ها بچرخم.

كمي هم از زمان حضورتان در قلاجه بگوييد؟

آن زمان رفتن به قلاجه به لحاظ سياسي خيلي مهم بود. به هرحال دشمن در كردستان سنگين كار مي‌كرد و مانور حضور لشكر حضرت رسول در غرب كشور براي فرماندهان سپاه خيلي مهم بود و لشكر با هيمنه خاصي از دوكوهه به سمت قلاجه حركت كرد تا قدرتش را به ضدانقلاب و دشمن نشان دهد. اين حركت باشكوه فكر هر كسي كه بود بسيار ستودني بود. هم لشكر را حجيم و هم عريض و طويلش كردند كه در نتيجه‌اش به چشم همگان بزرگ جلوه كند. اين حركت خاطره خوبي برايمان بود. ممكن بود بعضي‌ها بگويند پنهان حركت كنيد تا دشمن متوجه حركت نشود، به نظرم اين تأثيرش در تخريب روحيه دشمن بسيار زياد بود. در قلاجه فرماندهان گردان توجيه شده بودند و جايگاهشان مشخص شده بود. وقتي وارد شديم هر كسي منظم در جاي خودش قرار گرفت.

به محض ورود همت جلسه‌اي براي فرماندهان تيپ و گردان گذاشت. احساسم اين بود كه شهيد همت مي‌خواست ما هم بياييم و حرف‌هايمان را در جلسات بزنيم. اين جلسات پس از والفجر4 در دوكوهه ادامه يافت. كادر لشكر در سالن بزرگي جمع مي‌شد و با بچه‌ها صحبت مي‌كرديم. از آنجا آشنايي جدي من با بچه‌هاي لشكر آغاز شد و در والفجر4 اوج آشنايي صورت گرفت. عمده دليل نزديكي‌مان هم اين بود كه رزمنده‌ها قبول داشتند كه بنده به عنوان يك نيروي روحاني زبان آنها را مي‌فهمم.

خاطره نابي از مراجعه رزمندگان داريد كه برايمان بگوييد؟

يكي از خاطراتم از پسري به نام محمد است. يك روز از عقيدتي بيرون آمدم و آقا پسر 16 ساله‌اي سمتم مي‌آمد. خيلي مضطرب ديدمش و چهره‌اش او را به‌هم ريخته نشان مي‌داد. بچه‌ها هم پاك بودند هم مسئله ديني از لحاظ علمي بلد نبودند. نزديك من رسيد رفت زير عبايم و شروع به گريه كرد. من دستم را روي شانه‌هايش گذاشتم. فكر كردم دلش براي كسي تنگ شده يا كسي اذيتش كرده. وقتي هق‌هقش آرام شد، به او گفتم حرفي نزن و بيا برويم. رفتيم كناري و روي جدولي نشستيم. داستاني از ديشب و صبحش گفت. گفت امروز بعد از نماز صبح من فكر گناه كردم. بعد از اينكه فكر را رد كردم، به‌هم ريختم. اگر شهيد شوم، روز قيامت جواب فكر گناه را چي بدهم. كسي ممكن است بد باشد و كار بد نكند و كسي هم كار بد كند و بد نباشد. اين بچه اصلاً بد نبود. خودش را به خاطر اين فكر قبيح قلمداد كرده بود. من در تمام عمرم يكي از درس‌هاي مهمي كه گرفتم، از اين بچه بود. حال و هوا و التهابي كه او داشت و دنبال مطلوبي كه مي‌گشت، مرا به‌هم ريخت.

آقاي ديگري نوشته بود هر موقع دلم تنگ مي‌شود صلوات مي‌فرستم و در هر صلواتي بوي ملائك را حس مي‌كنم. من چهره او را نديدم و فقط نامه‌اش را خواندم. پيگيرش كه شدم، فهميدم در گردان عمار است. نامه را زير سجاده گذاشته و رفته بود. من هم سجاده را خودم جمع مي‌كردم. او هم اين را مي‌دانست. نماز را كه خواندم نامه‌ را ديدم. به هر جايي در گردان عمار رفتم تا او را ببينم ولي هر دفعه به من مي‌گفتند كه او همين الان اينجا بود. ديگر او را نديدم كه بعد از والفجر4 به من گفتند شهيد شده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار