شواهد نشان ميدهد كه مطالعه درباره علل اوج و فرود نهضت ملي ايران، كماكان از موضوعات مورد علاقه جامعه ايراني است. به ويژه آنكه در ساليان اخير، انحصار تبليغي مليگرايان در اينباره شكسته شده و مخالفان و دگرانديشاني كه در طول 6 دهه مجالي براي ابراز ديدگاههاي خود نداشتند نيز به ميدان آمدهاند.
درگفتوشنود پيش رو، جناب دكتر حسين واعظي از فعالان نهضت ملي ايران در تهران و اصفهان، به بيان ديدگاههاي خود درباره علل و زمينههاي شكست اين جنبش پرداخته است. او در اين مصاحبه، نكاتي را مورد اشاره قرار ميدهد كه كمتر به ديد پژوهندگان نهضت ملي ايران آمده است.
در روزهايي كه بر ما ميگذرد، شصت و چهارمين سالگرد نهضت ملي ايران را پشت سر ميگذاريم. اين در حالي است كه هنوز بين مخالفان و حاميان دكتر مصدق و در نگاه كليتر جريان مسلط اين نهضت، اين بحث وجود دارد كه يك نهضت پيروز را چه كسي يا چه جرياني به يك شكست بسيار سخت كه نهايتاً سر از «كنسرسيوم» و «تجديد رابطه با انگليس» درآورد، كشيد؟ طرفداران دكتر مصدق مشكل را به گردن مخالفان مياندازند! مخالفان هم خود دكتر مصدق را مقصر ميدانند و ميگويند: تمام قدرت دست او بوده و اساساً در آن دوره، مصدق دست ما را از همه چيز كوتاه كرده است! شما به عنوان يكي از فعالان آن نهضت و پس از سپري شدن نيم قرن، هنوز معتقديد عامل شكست نهضت ملي، شخص دكتر مصدق بوده است. چرا؟
اول توضيح بدهم كه چرا مردم هنوز روي نهضت ملي شدن نفت، اينقدر حساس هستند، براي اينكه مردم ناخودآگاه ميدانند در دوره صد ساله اخير، يكي از اصيلترين نهضتهايي كه از دل مردم جوشيد، نهضت ملي شدن صنعت نفت بود. ما در اين دوران سه نهضت داريم: مشروطه، ملي شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامي. انقلاب اسلامي را فعلاً كه درون آن هستيم و قضاوت تاريخي دربارهاش را بايد به زمان واگذار كرد، چون داوري دقيق درباره جرياني كه هنوز تداوم دارد، مشكلتر از جرياني است كه تمام شده است. به هررو، نهضت ملي شدن صنعت نفت، يكي از اصيلترين نهضتهاي مردمي بود كه به صورت خودجوش پديد آمد، يعني نه تنها هيچ سياست خارجي در ايجاد اين فرايند تأثير نداشت بلكه بسياري از سياستهاي خارجي، روبهروي اين نهضت بودند، بنابراين هيچ پشتيبان خارجي نداشت. كشورهايي هم بودند كه به گونهاي ضعيف از اين نهضت طرفداري ميكردند مثل امريكا، ولي امريكا هم به طمع آمده بود و موضوع مهم هم اين است كه متحد بزرگ امريكا، انگليس بود و اساساً نميتوانست رودرروي انگليس بايستد...
تا جايي پيش ميآيد كه با انگليس، بهگونهاي جدي رو در رو نشود. اينطور نيست؟
همينطور است. مصداق بارز اين مسئله، قضيه رفتن آقاي دكتر مصدق به شوراي امنيت است و جلسهاي كه با مككي داشت. مككي معاون وزير خارجه امريكا بود و در آن جلسه قول داد يك كمك 150 يا 200 ميليون دلاري به ايران بكنند و آقاي متيندفتري اين خبر را به انگليسيها ميرساند و اين كارش باعث ميشود مككي را بلافاصله از وزارت امور خارجه برميدارند و او را سفير امريكا در تركيه ميكنند! اين يكي از مصاديق رودربايستي امريكا با انگليس در آن دوره است. بنابراين وقتي چنين نهضتي به وجود ميآيد، فوقالعاده براي مردم اهميت پيدا ميكند، بنابراين شكست اين نهضت بزرگترين ضربه را به تاريخ سياسي اين مملكت زد و مردم نميتوانند از كسي كه اين نهضت را به شكست كشيد به اين سادگيها بگذرند، علت اينكه اين قضيه هميشه تازه است، به خاطر همين اصالت آن است. اگر نهضت ملي شدن صنعت نفت به نتيجه رسيده بود و آنطور كه دلخواه ملت ايران بود، ميشد، مطمئن باشيد كه بسياري از مشكلات بعدي پيش نميآمدند. آن نهضت شكست خورد كه بعد ما گرفتار معضلات بعدي شديم، بنابراين علت حساسيت مردم معلوم است.
و اما اينكه چرا شكست خورد؟ علتش كاملاً مشخص است. استانداردهاي همه جاي دنيا ميگويد: بيش از 50 درصد مسئوليت يك خانواده، جمع، كشور و يك ملت به عهده مدير آن است...
بهطور طبيعي؟
بله، در خانواده، اداره، شهر و هر جايي كه بخواهيد حساب كنيد همينطور است. آقاي دكتر مصدق رهبر اين نهضت است؛ بنابراين به طور طبيعي بيش از 50 درصد مسئوليت شكست اين نهضت، متوجه ايشان است!
و 50 درصد بعدي چطور؟
به طور طبيعي همه خواهند گفت كه50 درصد ديگر، به مخالفان برميگردد. حال ما ببينيم اين مخالفان از آقاي دكتر مصدق چه ميخواستند؟ مخالفان عمده اين جريان، يكي اقليت مجلس هفدهم است و تا حدي مجلس شانزدهم...
اقليت مجلس شانزدهم در دوره كوتاهي و اقليت مجلس هفدهم بيشتر...
بله، همينطور است، ولي چهرههاي شاخص آنها در مجلس، حسين مكي، مظفر بقايي و سيدابوالحسن حائريزاده هستند. بايد ببينيم اين سه نفر از آقاي دكتر مصدق چه ميخواستند؟ شما در هيچ جاي تاريخ يا اسناد آن دوره نميخوانيد يا نميشنويد كه اينها، پيش آقاي دكتر مصدق رفته و براي خودشان چيزي خواسته باشند، زندگي هر سهتاي آنها هم نشان داد كه هنگام مرگ، چيزي از دنيا نداشتند. در خارج از فضاي مجلس هم مرحوم آيتالله كاشاني، از دورهاي به بعد، نماد و شاخص مخالفت با دكتر مصدق است. خب وضع زندگي و برخورداريهاي مالي او كه از آن سه نفر قبلي بسيار روشنتر است. چندسال پيش كه فرزندشان به اصفهان آمده بود، به ايشان گفتم: چرا وقتي نوبت به مال و ثروت آيتالله كاشاني ميرسد، خجالت ميكشيد بگوييد پدر ما پول نداشت! و وقتي از دنيا رفت مقروض بود؟ خانه ايشان را دوبار به مزايده گذاشتند، چون رهن بانك بود. يك بار را خودم شاهد بودم. خانه به 37 هزار تومان رهن بود و به مزايده گذاشته بودند و آيتالله بروجردي پول فرستاد و خانه را از رهن درآورد. معلوم است كه آدمي كه اينطور زندگي ميكند، در طول عمر خود، نه از آقاي دكتر مصدق و نه از غير او چيزي نخواسته است، نه براي خودش، نه براي بچههايش و نه براي اعوان و انصارش! منتها هرقدر ايشان به مال و منال دنيا بياعتنا بود، به همان اندازه، نسبت به ظلم و حقكشي درباره مردم حساس بود. هر كسي پيش ايشان ميرفت سعي ميكرد كارش را راه بيندازد و توصيهاي بكند. بعدها دكتر مصدق همين توصيهنويسيها را بهانه كرد كه: آيتالله كاشاني در كار دولت دخالت ميكند. اما بايد سؤال كرد كه آيا آقاي دكتر مصدق ميتواند با اين بهانههاي سطحي، تقصير شكست نهضت را به گردن ديگران بيندازد؟ واقعيت اين است كه تصميمات و رفتارهاي دكترمصدق، عامل اصلي شكست نهضت ملي است. وقتي دكتر مصدق نخستوزير ميشود، ما در ايران چه داريم؟ يك جمعيت شاداب پرانگيزه و در صحنه. اميدوار، مبارز و از جان گذشته. بعد از دو سال در 28 مرداد، ببينيد چه جمعيتي را تحويل ايرانِ آن روز ميدهد؟ يك جمعيت شكستخورده، متفرق و افسرده! تازه فقط مخالفان هم اينطور نبودند، طرفداران آقاي دكتر مصدق هم همين حالت را دارند! خب اين رويداد تقصير كيست؟ اگر قاضي آدم باانصافي باشد، فهميدنش كار دشواري نيست. منتها رمز قضيه اين است كه آقاي دكتر مصدق به دنبال وجاهت بود. نكتهاي را خدمتتان عرض كنم. دكتر اميني ميگويد: دكتر مصدق وزارت كشور را به من پيشنهاد كرد، گفتم شاه موافقت نميكند، چون وزارت كشور به انتخابات مربوط ميشود و شاه مرا ميشناسد و ميداند اعمال نفوذ نميكنم! دكتر مصدق رويش نشد به من بگويد وزير اقتصاد شوم، خودم رفتم و پيشنهاد كردم، چون بيكار بودم! وزارت اقتصاد و وزارت دارايي از هم جدا بودند. نهايتاً وزارت اقتصاد را به اميني دادند. در ادامه ميگويد: به كابينه دكتر مصدق رفتم و ديدم كابينهاي است كه نه سر دارد، نه ته و نه هماهنگي و كاري كه در هيئت دولت انجام نميشود، تصميمگيري است. همه تصميمها را دو نفر ميگرفتند. يكي كاظمي بود.
باقر كاظمي؟
بله و يكي هم آقاي دكتر مصدق!... حالا چرا اين دو تا با هم هماهنگ هستند؟ براي اينكه هر دو تايشان فراماسون هستند! ميگويد: به دكتر مصدق گفتم: «آخر اين چه كابينهاي است كه درست كردهاي؟ برو استعفا بده.» گفت: «من بروم، چه كسي بيايد؟» گفتم: «يكي از همين دوستانتان، اللهيار صالح و...» ميدانيد آقاي دكتر مصدق در جواب چه ميگويد؟ ميگويد: «وجاهتم را چه كار كنم؟» مرد حسابي! خدا رحمتت كند و از سر تقصيراتت بگذرد! تو ميخواهي مملكتي را فقط به خاطر وجاهتت به باد بدهي؟ اميني به او ميگويد: آقاي دكتر مصدق! همه وجاهتشان را به خاطر مملكت خرج ميكنند. قوامالسلطنه همه وجاهتش را براي مملكت گذاشت، شما هم همين كار را بكن!...
ظاهراً آخر اين گفتوگو هم به دكتر مصدق گفته بود: مردان بزرگ اينجور وقتها خودكشي ميكنند، شما هم همين كار را بكن...
بله، ازاين جنبه خاطرات علي اميني خواندني است. در ايران هم چاپ شده است.
دوره نخست وزيري دكتر مصدق دو مرحله دارد؛ در مرحله اول، هنوز كار را زمين نگذاشته بود و نسبتاً هم خوب كار ميكرد، يعني از بعد از نخستوزيري تا سفر لاهه. از سفر لاهه به بعد كه به ايران آمد، بهانهجوييهايش شروع شدند تا اوج آنكه 30 تير بود و استعفا داد. بعد از 30 تير هم كه تقريباً همه چيز را رها كرده بود و معلوم نبود مملكت چه جوري اداره ميشد! دولت عملاً كار مهمي نداشت و فقط به جان مخالفان افتاده بود! به نظر شما در آن سفر چه اتفاقي افتاد؟ آيا واقعاً به اين نتيجه نرسيد كه ديگر نميتواند از پس كار بر بيايد. اگر به اين نتيجه رسيده بود كه از پس كار برنميآيد، چرا نميآمد رسماً اعلام كند و كنار برود؟
همانطور كه شما به درستي اشاره كرديد، آقاي دكتر مصدق دستكم از دورهاي، اين موضوع را احساس كرده بود. مصداق بزرگش هم 30 تير است. در 30 تير دكتر مصدق استعفا نداد، بلكه اساساً ضرورت ِرفتن را به خودش قبولاند! مصدق سر سمت وزارت جنگ با شاه درگير شد. ملتي را به بحران مبتلا كرد و عدهاي را به كشتن داد، درحالي كه واقعيت قضيه اين بود كه كنار رفت كه برود! با اين همه، همپيمانان سياسياش به خصوص آيتالله كاشاني، مجبورش كردند دوباره بيايد. اگر آقاي دكتر مصدق به دنبال حيثيت ملي نبود، وقتي رفت در خانهاش نشست، در 30 تير كه اصرار كردند بيا، ميگفت: من ديگر خسته شدهام و سني از من گذشته است، نميتوانم اين كار را انجام بدهم، برويد كس ديگري را انتخاب كنيد... و مملكت را نجات ميداد، ولي اين كار را نكرد. براي وزارت جنگ سه نفر را به شاه معرفي ميكند كه شاه از بين آنها، يكي را انتخاب كند. درهمين جا هم بايد به او ميگفتند كه گفتند:آقاي دكتر مصدق! شما كه به خاطر وزارت جنگ، مملكتي را به بحران كشيدي، لااقل وزير جنگي را انتخاب ميكردي كه آدم درستي باشد. ميآيي سرلشكر وثوق را انتخاب ميكني كه لااقل كاري كه كرد، كشتن كفنپوشان كرمانشاهي در كاروانسرا سنگي بود! سرلشكر وثوق آن موقع رئيس ژاندارمري ايران بود و كفنپوشان را در كاروانسرا سنگي محاصره كرد و آب و غذا را به رويشان بست! بنابراين، اين يك بهانه بود. ميرسيم به 28 مرداد كه بخش اعظم ماجرا، توسط دكتر مصدق چيده شده است. به گوشهاي از قضيه اشاره ميكنم. امريكاييها به شاه ميگويند: دكتر مصدق را عزل كن! او در جواب ميگويد: در زماني كه مجلس هست، من حق ندارم فرمان عزل نخستوزير را بدهم- حتي شاه هم، اينقدر از قانون اساسي را ميدانست- اگر مجلس نبود، ميتوانستم فرمان عزل دكتر مصدق را بدهم؟ قضيه روشنتر از اين ميشود؟
اتفاقاً يكي از شعبدهبازيهاي جبهه ملي درطول 60 سال اخير، همين است كه هنوز به اين سؤال روشن جواب ندادهاند: مگر دكتر مصدق نميدانست با انحلال مجلس، عملاً اختيار خودش را به دست شاه ميدهد؟
مگر خليل ملكي، دكتر سنجابي و بقيه به دكتر مصدق نگفتند اگر مجلس را منحل كني، شاه تو را عزل ميكند؟ آقاي دكتر مصدق تنها جوابي كه ميدهد اين است كه شاه جرئت ندارد! خب سؤال اينجاست كه اگر جرئت داشت چي؟ شاه به امريكاييها ميگويد اگر مجلس نباشد، من فرمان عزل نخستوزير را ميدهم. مجلس هفدهم هم به رغم همه مخالفتها با دكتر مصدق، مجلسي نبود كه به او رأي عدم اعتماد بدهد. درست است كه در نهان و آشكار، اكثر وكلا با مصدق مخالف بودند، ولي مجلس جربزهاي نداشت كه به او رأي اعتماد ندهد و استيضاح زهري هم قطعاً رأي نميآورد. دكتر مصدق يا علم غيب پيدا ميكند يا كسي به او ميگويد كه اگر اين مجلس را ببندي، شاه فرمان عزل تو را ميدهد! آقاي دكتر مصدق هم با آن رفراندوم زننده- كه همه دوستانش مخالف بودند- اين كار را ميكند و شاه هم فرمان عزلش را ميدهد. موضوع خيلي روشن است.
اين نشان ميدهد كه خود مصدق دلش ميخواهد برود. اينطور نيست؟
بله، ميخواست برود، چون كاري از او ساخته نبود. يك آدم منفيباف و منفعل! برخوردش را با هندرسون ببينيد. اين در خاطرات دكتر سالمي هم هست. ميگويد: من آنجا بودم، تا گفتند هندرسون آمده است، جَلدي از زير پتو بيرون آمد!...
دكتر سالمي ميگويد مثل غزال رميده!
بله، در ادامه ميگويد: كتش را گرفتم و پوشيد و بيرون رفتم و در راهرو به هندرسون برخوردم. سلام و عليكي كرديم و من به راهم ادامه دادم. اين دو نفر، خودشان از همه چيز خبر دارند. هندرسون از دكتر مصدق ميپرسد: در اين چند روز اخير، براي شما فرماني صادر شده است؟ ميگويد نه!...يكي بپرسد آقاي دكتر مصدق، شما كه دو شب پيش دستخط شاه به دستتان رسيده است، چطور به سفير كشوري كه دارد در مملكت حرف اول را ميزند، دروغ ميگويي؟ هندرسون دوباره ميپرسد: آيا ميتوانم در گزارش رسمي كه ميدهم بنويسم چنين فرماني صادر نشده است؟ ميگويد: بله، ميتوانيد بنويسيد!
درحالي كه هندرسون خبر داشت كه او را عزل كردهاند!
بله، ميدانست. ميخواست از زبان خودش بشنود و به او بگويد: چرا دروغ ميگويي؟ بعد دكتر مصدق ميگويد: اگر هم صادر كرده باشد، شاه چنين حقي ندارد!...بايد گفت چطور شاه حق ندارد؟ آقاي دكتر مصدق! شما خودت سياستمداري، اگر شاه حق ندارد نخستوزير را عزل كند، چرا احمدشاه كه فرمان عزل سه نخستوزير را داد، اعتراض نكردي؟ به خاطر اينكه احمدشاه قوم و خويش شماست؟ اينها نكات فوقالعاده روشن تاريخ هستند و ابهام ندارند. برو برگرد ندارد كه عامل اصلي توطئه 28 مرداد خود دكتر مصدق است. خسته شده بود، منتها ميخواست با وجاهت ملي و سلام و صلوات برود! و اين كار را هم كرد. البته بدبختانه، اين وجاهت ملي مال مردم ايران نيست و از جاي ديگري است! وابستگي دكتر مصدق به فراماسونري، اظهر منالشمس است و آن وقت راديوي بيبيسي او را كنار زرتشت و كوروش ميگذارد! البته اينگونه فضاسازيهاي رسانههاي انگليسي، تأثيري بر جريان پژوهشها و تحقيقات محققان مستقل درباره مصدق ندارد و آنها در اينباره كار خودشان را ميكنند و به نتايج روشني هم رسيدهاند. اين روشنگريها، به هر حال ولو به تدريج، راه وصول به حقيقت را باز ميكند. البته بخشي از اينگونه سوءتفاهمات تاريخي در كشور ما، به اين برميگردد كه مرزهاي سياستورزي چندان مشخص نيست، روح كارِ حزبي، در مملكت ما وجود ندارد. حزب پا نميگيرد و مشكل ما همين است. من از دوازدهسالگي وارد مسائل سياسي شدم و مسئله لزوم وجود حزب را با گوشت و پوستم لمس كردم و ميدانم چه خواصي دارد. اگر حزب نباشد، امكان انتخاب و برنامهريزي نيست. آن وقت ميبينيد عدهاي در سخنرانيهايشان با افتخار ميگويند تا به حال عضو هيچ حزبي نبودهام.
شايد منظورشان اين است كه وامدار هيچ حزبي نيستند؟
به هرحال، اين افتخار نيست، اين يك نكته منفي است. اگر شما به احزاب ديگر اعتماد نداري، خب خودت برو و يك حزب درست كن! ميدانيد دموكراسي يك حكومت ايدهآل نيست، ولي در شرايط حاضر دنيا مقبولترين مدل است. قبلاً در انديشه متفكران، مدلهاي مختلف حكومت پيشنهاد شده است. افلاطون در مدينه فاضلهاش ميگويد حكومت نخبگان و استدلالش هم منطقي است. ميگويد: اگر ما به آراي عمومي مردم مراجعه كنيم، آيا رأي يك لات بيسواد با رأي يك آدم فهميده، يا رأي من افلاطون يكي است؟ نبايد باشد، بنابراين افلاطون ميگويد حكومت نخبگان. حالا اينكه نخبگان را چگونه انتخاب كنند، خودش مسئله ديگري است؛ بنابراين اين بحث در تاريخ وجود داشت، اما به هر حال همه به اين نتيجه رسيدهاند كه يك نفر بايد يك رأي داشته باشد؛ بنابراين چارهاي جز تشكيل حزب نيست و متأسفانه اين روح حزبي در مملكت ما نيست. اگر حاكم باشد، خيلي از مشكلات ما به خودي خود حل ميشود. برايتان خاطرهاي نقل كنم. در فاصله سالهاي 47 تا 50، از 80 نفر از پزشكان اصفهان يك NGO درست كرديم و توانستيم در همه ارگانهاي تأثيرات تعيينكنندهاي بگذاريم، از جمله اينكه توانستيم نيكپور را خانهنشين و حتي وزير كار را عوض كنيم، آن هم در سالهاي اوج قدرت رژيم شاه. اين قدرت يك تشكل همدل است. چرا؟ چون در آنجا كسي نميخواست به ديگري فخر بفروشد يا حرف خودش را به كرسي بنشاند. درآن ماجرا، چون ما منطق داشتيم، پيروز شديم. البته مرا به كرج تبعيد كردند، اما بعد همان مديرعاملي كه مرا تبعيد كرده بود، با ماشين خودش آمد و مرا با سلام و صلوات به تهران آورد و بعد هم به اصفهان برگرداندند! ما توانستيم وزارتخانه بهداشت و درمانِ زمان شيخالاسلامزاده را به هم بزنيم! از آن زمان بود كه تأمين اجتماعي زيرمجموعه وزارت بهداشت شد. اين كار ما بود.
در ميانه كلام، به خاطرات خود از مرحوم آيتالله كاشاني اشاره كرديد. خوب است كه در پايان اين گفت و شنود بفرماييد كه جالبترين خاطره شما از ايشان چيست؟
بايد عرض كنم كه آيتالله كاشاني، با دل پرخوني از اين دنيا رفت. در طول تاريخ كمتر روحانياي به پاكدستي، واقعبيني، پاكبازي و كمادعايي آيتالله كاشاني داريم. در پاسخ به جنابعالي، به يك مورد اشاره ميكنم. سال 35 در جريان ششمين يا هفتمين سال تأسيس حزب زحمتكشان، هيئتي از اصفهان به تهران رفت. اين داستان مصادف بود با تشكيل حزب مردم كه در روزنامهها خيلي گل كرد و گفتند: دكتر بقايي اين را بهانه كرده است كه به ميدان سياست بيايد. در آن روزها جشن بسيار باشكوهي هم در دفتر حزب گرفتند. مرحوم زهري هم زنده بود و صحبت كرد. به اتفاق اين هيئت رفتيم خدمت مرحوم آيتالله كاشاني. من رفتم و كنارشان نشستم...
در خانه پامنار؟
بله، اتاق كوچكي بود. ايشان يكي از روزنامههاي خارجي را به من داد كه در آنجا از آيتالله كاشاني تجليل كرده بودند. ايشان روزنامه را به من دادند و گفتند: بيسواد! اين روزنامه را بخوان و ببين چه نوشته است، اينهايي كه من برايشان، اين جانفشانيها را كردم اينطور با من رفتار كردند، اما خارجيها و غريبههايي كه از آنها انتظاري نيست، اين جور داوري ميكنند... البته آن زمان كمتر به تهران ميرفتيم و ارتباط كمتر بود. در حدي هم نبوديم كه لازم باشد برويم، مگر انجام برخي ديدارهاي ساده. يكي دو مورد، به جلسات روضه منزلشان هم رفتم. آقايي بود به اسم شيخ رضا فعال كه خيلي خاطره از ايشان داشت. شيخ رضا بعد از 15 خرداد كه فراري بود، سه سال در خانه ما بود و بعد رفت خودش را معرفي كرد! دستور داشتند او را هر جا ديدند بزنند! دكتر بقايي از تيمسار پاكروان اين را شنيده بود. او در 15 خرداد، يكي دوتا كلانتري را گرفت، طيب را وادار به دخالت دراين جريان كرد. در نهضت ملي 7 هزار عكس از امام خميني را چاپ و پخش كرد...
جالب است زير عكسها هم نوشته است از طرف رضا فعال! يعني در تيراژ 7 هزار نسخه به ساواك مدرك داده بود...
بله، همه اينها را بين همه دستهجات پخش كرد. براي همين در موردش حكم تير داده بودند! به همين مناسبت خانه ما پنهان بود و خاطرات زيادي را براي ما نقل ميكرد. يك بار ميگفت: ما به عنوان يك عده از دوستان آيتالله كاشاني، هميشه در خانه ايشان لنگر انداخته بوديم، منتها به خرج خودمان! يك روز بچهها گفتند: ميخواهيم آبگوشت درست كنيم. من رفتم قصابي كه گوشت بگيرم. ديدم كلفت آيتالله كاشاني آمده است تا براي يك خانواده 10نفري با يك كلفت و نوكر، پنج سير گوشت بگيرد! قصاب مقدار زيادي استخوانهايي را كه جمع كرده بود به او داد و گفت: دستكم اين قلمها را بار بگذار تا غذا كمي قوت بگيرد! اين زندگي كسي بود كه اگر لبتر ميكرد، بزرگترين امكانات مملكت در اختيارش قرار ميگرفت. اين زندگي آيتالله كاشاني بود و زندگي بعضي از مقامات را هم در طول تاريخ ببينيد كه با مال مردم چه ميكنند؟ كاشاني در ميان اقران خود كمنظير بود. خدايش رحمت كند.