کد خبر: 707823
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۵
پاي صحبت حاج‌رجب، كاسب 83 ساله
‌با اينكه نزديك ده سال است ديگر در مغازه و دكانش حاضر نمي‌شود و كار را سپرده به پسرهايش اما هنوز هم با شيريني خاصي از خاطرات بازار و 63سال حضورش در بازار صحبت مي‌كند.

حاج‌رجب محمدي حالا 83 سال سن دارد و تا ده سال پيش هر روز صبح بعد از نماز صبح كركره مغازه‌اش را مي‌داد بالا، بسم‌الله مي‌گفت و بعد از اينكه صبح اول وقت يك اسپند خوشبو دود مي‌كرد و پشت سر هم صلوات مي‌فرستاد پشت پاچال مغازه‌اش مي‌نشست و به كسب و كار مي‌پرداخت.

مغازه‌اش درست وسط بازار بود، بازاري كه حالا صحبت از تخريب آن و ساخت يك مجتمع تجاري است. شغل حاج‌رجب پيراهن فروشي بود. شلوار و پيراهن مردانه. خودش هم توليد مي‌كرد و هم مي‌فروخت اما از توليدي‌هاي ديگر هم كمك مي‌گرفت.

شاگردهاي زيادي را تربيت كرده كه خيلي‌هايشان الان براي خودشان در بازار اسم و رسمي دارند.

چهار پسر و سه دختر دارد. از همين مغازه هر هفت نفر آنها را عروس و داماد كرده، خانه خريده، حج تمتع رفته، كربلا مشرف شده و حالا مغازه را به دوتا از پسرهايش واگذار كرده كه البته با زماني كه حاج‌رجب مغازه را اداره مي‌كرد خيلي فرق كرده است. حالا مغازه پيراهن‌فروشي حاج‌رجب و پسران، يك فروشگاه شيك كت و شلوار‌فروشي است. كت و شلوارهايي كه توي همين شهر توليد مي‌شوند و هيچ سنخيتي با چين و تركيه و كشورهاي ديگر ندارند.

حاج‌رجب به خنده‌رويي، تقوا و انصاف بين مشتري‌ها و بازاريان معروف است و حالا وقتي كه در اين سن با او صحبت مي‌كنيم همچنان خنده‌روست و با اينكه از بيماري رنج مي‌برد اما لبخند روي لبان پيرمرد هيچ وقت محو نمي‌شود.

وقتي با او درباره بازار و كسبه قديم صحبت مي‌كنيم مي‌گويد: من 63 سال در بازار كار كردم يعني از سن 10 سالگي كه شاگردي و بعد براي خودم مغازه كوچكي اجاره كردم و به لطف خدا كار و بارم را هر سال نسبت به سال گذشته توسعه دادم تا اينكه بعد از 63 سال كار در بازار، 10 سال پيش خودم را بازنشسته كردم و حالا در اين سن پسرهايم مغازه را اداره مي‌كنند.

حاج‌رجب در‌باره كاسب‌هاي قديمي مي‌گويد: بعضي از همسايه‌ها و كسبه قديمي بازار به رحمت خدا رفته‌اند اما بعضي‌ها‌يشان هنوز زنده‌اند، هرچند خيلي‌هايشان مثل من بازنشسته شده‌اند. به گفته او بازاري‌هاي قديم و كسبه افرادي بودند كه لقمه حلال برايشان خيلي اهميت داشت. احتكار و گران‌فروشي توي بازار خيلي كم بود. اگر كسي اين كار را مي‌كرد اول از همه همان بازاري‌ها به او اعتراض مي‌كردند كه مثلاً اين چه كاري است كه تو مي‌كني مگر نمي‌داني اين كارها گناه دارد و حرام است؟

حاج‌رجب مي‌گويد: كاسب‌هاي قديم حتي يك ريال خمس بدهكار نبودند و هميشه سر سال حساب مالشان را مي‌كردند و سهم امام و خمس‌شان را مي‌دادند، براي همين ‌هم كاسبي‌شان بركت داشت.

اين كاسب قديمي در ادامه مي‌گويد: پشت سر برخي از كاسب‌هاي قديمي مي‌شد نماز خواند، باور كنيد انسان‌هاي باتقوايي بودند كه انصاف و عدالت را در معامله كردن خيلي خوب رعايت مي‌كردند.

وي مي‌افزايد: ساعت كار كاسب‌هاي قديم هم خيلي جالب توجه بود، آنها صبح كه براي نماز بيدار مي‌شدند ديگر نمي‌خوابيدند، صبح زود مي‌آمدند مغازه چون اعتقاد داشتند خدا روزي را صبح زود تقسيم مي‌كند. ظهر هم حتماً مي‌رفتند نماز جماعت مسجد و پاي منبر پيش‌نماز مسجد مي‌نشستند و احكام ديني را ياد مي‌گرفتند مغرب و عشاء هم حتماً نماز جماعت را در مسجد مي‌خواندند و شب خيلي زود تعطيل مي‌كردند.

او مي‌گويد: خيلي از بازاري‌ها شب وقتي تعطيل مي‌كردند علاوه بر اينكه اعتقاد داشتند بايد كنار خانواده بوده و به آنها در كارهايي كه دارند كمك كنند خيلي شب‌ها يا جلسه قرآن مي‌رفتند يا هيئت يا با برخي ديگر از بازاري‌ها و كسبه در زورخانه يا محل ديگري مثل قهوه‌خانه جمع مي‌شدند؛ آنجا بود كه گاهي اوقات مشكل فردي آبرومند مطرح مي‌شد و همين بازاري‌ها تصميم مي‌گرفتند هر‌طور هست به او كمك كنند.

حاج‌رجب نقل مي‌كند: آن قديم‌ها يادم هست زماني اگر يك نفر از بازاري‌ها از دنيا مي‌رفت مغازه‌هاي بازار و همسايه‌هاي او تا يك هفته دكان را باز نمي‌كردند و بعد از برگزاري مراسم دفن و كفن ميت و شب هفت، صاحبان عزا مي‌آمدند و در يك مراسم با حضور فرزندان و بستگان درجه يك آن مرحوم مغازه را باز مي‌كردند.

اين كاسب قديمي از يك رسم زيبا نيز در بين بازاري‌هاي قديمي خاطره‌اي را بيان مي‌كند و مي‌گويد: رسم جوانمردي در بين بازاري‌هاي قديم بيشتر به چشم مي‌خورد حسابي هواي يكديگر را داشتند و اصلاً به يكديگر حسادت نمي‌كردند. شايد باورتان نشود مثلاً اگر در بازار كنار هم دو مغازه لباس‌فروشي وجود داشت و يكي از مغازه‌ها تا نزديكي‌هاي ظهر از آن يكي ديگر بيشتر مي‌فروخت، ظهر كه مي‌شد دكانش را مي‌بست و مي‌رفت و اينگونه با خودش فكر مي‌كرد كه بالاخره روزي من از صبح رسيده است حالا نوبت اين همسايه و رفيقم هست كه كاسبي كند. مي‌رفت و بعد‌از‌ظهر دكان را باز نمي‌كرد.

حاج‌رجب مي‌گويد: راستي الان كجا بازارهاي ما اين طوري است؟ كجا شما سراغ داريد توي بازار‌هاي شيك امروزي اين كارها انجام شود؟ البته قبول داريم الان اين قدر مشكلات زياد شده كه انجام دادن اين كارها خيلي سخت است اما باور كنيد امكان‌پذير است، اين‌ كارها با اعتقادات ما پيوند خورده است.

حاج‌رجب خنده‌رو در ادامه به اعتماد بسيار زياد در بازار‌هاي قديمي اشاره مي‌كند و مي‌گويد: كاسب‌هاي قديمي خيلي به هم اعتماد داشتند به مشتري‌هايشان هم همين‌طور، مثل الان چك برگشتي و كلاهبرداري اين قدر زياد نبود، بازاري‌هاي قديم آدم‌هاي با‌صفايي بودند كه خدا خيلي دوستشان داشت.

اين كاسب قديمي صحبت‌هاي خود را با توصيه به كاسب‌هاي جوان پايان مي‌دهد اظهار مي‌دارد: از همين پيرمردها و كاسب‌هاي قديم ياد بگيريد ببينيد چطور رفتار مي‌كردند، آيا ضرر كردند؟ هميشه خدا هم كار و كاسبي‌شان بركت داشت. شما جوان‌ها هم مثل كاسب‌هاي قديم رفتار كنيد خدا را در نظر بگيريد و باور كنيد كه كاسب حبيب خداست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها