با نام و آوازه پروفسور جعفر معينفر، از مدتها پيش آشنا بودم و طبعاً مترصد براي ديدار با او. چندي پيش از دوستان شنيدم كه وي در تهران است و نهچندان آسان، به ديدارش رفتم. او را منبعي يافتم از ناگفتههاي تاريخ نهضت ملي ايران و فعالان آن، كه از قضا بنابر خموشي و سكوت دارد. پس از گپوگفت فراوان، رضايت داد كه به گونه مكتوب پاسخگوي پرسشهايمان باشد و نتيجه اين قرار، پرسش و پاسخهايي است كه پيش روي شماست. در معرفي وي بايد گفت كه وي از فعالان جوان نهضت ملي ايران بوده و با بسياري از رهبران و نخبگان اين جنبش، آشنايي و مراوده داشته است. او پس از رويداد 28 مرداد32، براي ادامه تحصيل و در پيآن تدريس، به فرانسه مهاجرت كرد كه اين اقامت تا هماينك تداوم يافته است. معينفر پاسخهاي خويش را، به مقدمهاي خواندني نيز مصدر ساخته كه نخست آن را ميخوانيد و سپس جوابهايش به پرسشهايمان را.
اميد ميبرم كه دانشمند ارجمند، پروفسور جعفر معينفر ناگفتههاي خويش از دوران نهضت ملي را به تمامه بنگارد و منبعي ارجمند براي پژوهندگان نهضت ملي فراهم آورد.
ديباچه:
به اطاعت از آنكه فرمود: گفتوگو آيين درويشي نبود - ورنه با تو ماجراها داشتيم، من در خصوص بسياري از مسائل و جريانات و حوادث گذشته كه با زندگي و هستيام عجين است، قصد سخن نداشتم. اين شما بوديد كه مرا به حكم شيخ اجل:
«دو چيز طَيره عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي» به گفتوگو امر فرموديد. بدين اميد كه در صراطالمستقيم گمراه نباشيم، پس اين من و اين شما آماده براي شنيدن حرفهاي من! اجرتان با خدا! و اما در پاسخ به سؤالاتي كه مطرح فرمودهايد. ابتدا دوست دارم چند خطي را از مقدمه كتابي كه به نام شصت و اندي سال پيش براي چاپ آماده كردهام (كه خدا ميداند كي بدين حليت تشرف يابد)، نقل كنم كه اشارتي است كافي مر صاحبان عقل را...!
«از آن زمان بيش از شصت سال گذشت. اگر بازهم صبركنم، به شرط آنكه درقيدحيات باشم، با يك خيز ملخ، به هفتاد سال پيش هم خواهد رسيد! چراكه اين قافله عمربه تندي ميگذرد. نوجوان بوديم وجوان بوديم. اما درعين جواني و نوجواني، درعهدي بوديم كه ايران يكي از مراحل تاريخي خويش را طي ميكرد: عهد مبارزه با استعمار انگليس و دست پروردگان ايرانيش بود. عهد مبارزه با ملاكان با زور و قدرتِ مجلس نشين بدون رأي و نظرمردم بود. عهد مبارزه براي آزادي انتخابات و نگاهباني ازآن بود. عهد مبارزه براي انتشار روزنامهاي آزاد، شاهد، و نگاهباني چاپخانه آن در كوچه خدابنده لوها بود كه دائم به دست اوباش حكومت زيرو رو ميشد ولي دوباره بهكار ميافتاد. عهد مبارزه با استبداد ارتشي به سركردگي رزم آرا بود. عهد مبارزه براي ملي شدن نفت بود. عهد جانفشاني پاكبازان 30 تيربود كه حكومت قوام السلطنه را واژگون كردند و مصدق السلطنه را دوباره سركار آوردند. عهد مبارزات آزاديخواهاني چون آيتالله كاشاني بود كه صادقانه و پيشاپيش مردم جان بركف بودند. عهد تأسيس حزب زحمتكشان بود، تنها حزبي كه پذيراي كساني ميشد كه از عِرق مذهبي و وطنخواهي نميخواستند با حزب قوي توده سر و سر داشته باشند، اما براي برقراري نظمي عادلانه در تكاپو بودند. عهدي بود كه جواناني چون ما با بزرگان در ميدان مبارزه همگام بودند. احترام بزرگان را داشتند و بزرگان هم آنان را كوچك و خرد نميانگاشتند. عهدي بود سرشار از اميد درعين حال مملو ازسرخوردگي و نا اميدي! كنون زمانه دگرگشت و من دگرگشتم! شرح وقايع آن عهد توسط معدود شاهدان و در سطوح مختلف بازيگران آن كه هنوز زندهاند، به شرط رعايت صداقت و تقوي و بياعتنا به قضاوت بيخبران و نام جويان، سخت مفيد است و عبرت انگيز. دردوره هفدهم مجلس، كه از روي قصد و برنامه به دنبال انتخاباتي نا تمام و فقط درحد نصاب، به كار مشغول بود، يكي ازوكلاء، از اعضاي اوليه جبهه ملي آن زمان، يوسف مشار، سخني درست بيان كرد كه «در اين مجلس نيمي مرعوبند و نيمي مجذوب....» سايه اين مرعوبي و مجذوبي، هنگامي كه بخواهيم آن عهد را وصف كنيم، معالتاسف، هنوز بر طرف نشده است و به راحتي نميتوان گفت و نوشت و بايد خود را سانسور كرد و از بيان بسياري از مطالب گذشت. چراكه هنوز هستند كساني كه كماكان پيروي كنند از آناني كه راست راهي فروختند و گم راهي خريدند، أُولئِك الذين اشتَرَوُاالضلالًه بِالهُدي (بقره، 175، ميبدي، يك، 450). نعوذ بالله!
گفتوگوهاست در اين راه كه جان بگدازد هر كسي عربدهاي اينكه مبين آنكه مپرس
شرح اين بث الشكوي را بگذار تا فرصتي ديگر!»
جنابعالي با رهبران نهضت ملي يعني آيتالله سيدابوالقاسم كاشاني و دكتر محمد مصدق و سايرين چگونه آشنا شديد؟ اگر احياناً از اولين ديدار با اين دو خاطراتي داريد، بيان بفرماييد.
ابتداي آشنايي من با آيتالله كاشاني و ساير رهبران نهضت ملي و بهرهگيري از تعليمات آنها در سرآغاز نهضت ملي، در بحبوحه مبارزات با رزمآرا و قيام براي ملي شدن نفت بود. من محصل دبيرستان مروي بودم كه از كوچه خدابندهلوها، محل و چاپخانه شاهد و پايگاه دكتر بقايي، و پامنار منزل آيتالله كاشاني زياد دور نبود و مثل بسياري از جوانان، مرتب به اين دو محل ميرفتم. در حياط چاپخانه شاهد هميشه جمعيت زياد بود. در آنجا ارتباط با دكتر بقايي، كه اغلب سخنراني هم ميكرد، آسان و بدون تشريفات بود. درِ منزل آيتالله كاشاني هم بر عموم باز بود و او را از نزديك ميشد ديد و سخنانش را شنيد. دكتر بقايي هم گاهي بدانجا ميآمد. وعظ و سخنراني مذهبي و سياسي در خانه ايشان امري عادي بود. از خاطرات فراموشنشدني نماز عيدفطر است كه به امامت او در خارج از تهران، در بياباني بعد از دروازه خراسان، برقرار ميشد كه به دنبال او جمعيتي كمنظير، اللهاكبر... گويان بدانجا ميرفتند. مراسم احياي شبهاي مبارك ماه رمضان كه دعا و نماز به امامت ايشان برقرار ميشد، سراپا از اخلاص و روحانيت بود. اما دكتر مصدق را كسي نميديد و از طريق آيتالله كاشاني و دكتر بقايي بود كه زبانزد عام شد و به عنوان پيشواي جبهه ملي معرفي گشت كه من هم، به تبع، چون ديگران، به او معتقد شدم. در ميتينگها كه در تهران بيشتر در ميدان بهارستان برپا ميشد، ابتدا پيام آيتالله كاشاني قرائت ميشد و بعد هم پيام دكتر مصدق. بعدها من يك بار دكتر مصدق را ديدم. مواقع تشكيل مجلس، اغلب افراد كم و بيش زيادي در ميدان بهارستان جلو در مجلس جمع ميشدند. يك روز دكتر مصدق همراه چند نفر ديگر از حياط مجلس بيرون آمد و از جمعيت كمي كه در آنجا بود، خواست يك صندلي بياورند. من به همراه يكي دو جوان ديگر، از مغازهاي صندلي گرفتيم و آورديم. او بالاي آن ايستاد و شروع كرد به صحبت كردن! يكي دو اتوبوسي كه از آنجا ميگذشتند، با ديدن مصدق ايستادند و مسافرانش پياده شدند و به جمعيت پيوستند. عمل مصدق بسيار جالب و انقلابي بود. گفت: رفته بودم مجلس گزارش كار دولت را بدهم، چون نگذاشتند صحبت كنم، آمدهام مستقيماً به مردم گزارش بدهم! از اين صحنه عكس زيبا و تاريخي معروفي هست كه نزديك به مصدق، شمس قناتآبادي كه در آن وقت هنوز معمم بود ديده ميشود. من در نزديكي او بودم ولي در عكس ديده نميشوم.
به نظر شما آيا اراده فعالان و پايهگذاران نهضت، مانند آيتالله كاشاني، حسين مكي، مظفر بقايي و... در بازگرداندن دكتر مصدق به فعاليتهاي سياسي و سپردن زمام امور به او، اقدامي درست بود؟
اينان وقتي بناي مبارزهاي را كه بسيار طولانياش ميدانستند گذاشتند، درپي سياستمداري كاركرده و ملي بودند كه پيشوايي سياسي را بدو بسپارند. مصدق را انتخاب كردند و آنچنان بالايش بردند و بتش ساختند كه بعد از اينكه به اشتباه خود پي بردند و تصميم به اصلاح او گرفتند، ديگر كار از كار گذشته بود. او نهضت را از هم پاشيد و خود همانطور كه دلش ميخواست وجيهالمله گشت و منتقدان را زيركانه و با دروغ و دنائت درهم كوبيد و بدنام كرد. انتخاب او درست نبود. ما كه كسي نبوديم ولي اين بزرگواران چرا گول خوردند؟ شما اگر، من باب مثال، صحبتهاي دكتر مصدق را در مجلس دوره چهاردهم، هنگام مخالفتش با اعتبارنامه سيدضياء و پاسخ اين به او (اسفند 1322) ملاحظه بفرماييد، از خود ميپرسيد: همين نميتوانست خط و مشي و عقيده سياسي او را نشان دهد؟ مثلاً شرح افتخارآميز سركوبي تنگسريها به وسيله او و تمجيد و تمحيدش از انگليسيها از نخستوزيرشان گرفته تا قنسول و مستشارانشان و بسيار نكات ديگر از زبان خودش، نميتوانست در انتخاب عجولانه او شرط احتياط ملحوظ ميگشت؟ يا از بعضي انتقاداتش از سيدضياء كه، فيالمثل او يك روزنامهنگار است و يك روزنامهنگار درخور نخستوزيري نيست، نميبايست هشدار دهد كه اساساً او ارزشي براي مطبوعات قائل نيست؟ يا هنگامي كه سيدضياء در قسمتي از دفاعياتش خاطرنشان ميسازد كه تقاضاي كمپاني نفت جنوب را نپذيرفته و امتياز نفت شمال را به انگليسها نداده، امتياز راه شوسه تهران به قم را كه يك كمپاني انگليسي سالها اشغال كرده بوده لغو كرده، ژنرالهاي انگليسي و كلنلهاي انگليسي را كه براي قرارداد به تهران آمده بودند از تهران بيرون كرده، مصدق صحبت او را قطع ميكند و اعتراض ميكند و ميگويد «شما انگليسيها را عاجز كرديد» و... سيدضياء هم به اين كارها افتخار ميكند و به خصوص از اينكه كودتا كرده و دولهها و سلطنههاي خونآشام را كنار گذاشته به خود بالد، نميتوانست گوشزدي در انتخاب پيشوايي دكتر مصدق باشد؟ قصد اينجا، خداي نكرده تطهير سيدضياء نيست كه حزبي هم درست كرد و چند صباحي بعضي از افراد خوشطينت و سادهلوح را هم فريب داد. صحبت از آگاهي يافتن از گذشته مصدق است كه همين يكي كافي است كه به نادرستي بازگرداندن او حكم داد.
چرا اين چهرهها پس از بروز علائمي چون يافت شدن اسنادخانه سدان، عدم پذيرش پيشنهادات نسبتاً مفيد براي فروش نفت ايران، استعفاي ناگهاني در24تيرماه 31 و ... همچنان اين خوشبيني خود به دكتر مصدق را حفظ و براي بر مسند نگاهداشتن او تلاش كردند؟
آنها براي نجات نهضت و جلوگيري از تفرقه، فكر ميكردند با انتقاد سازنده و گوشزد و كوشش براي بركناري اطرافيان ناشايست، هنوز امكان همكاري با او هست. دكتر بقايي تعريف ميكرد كه: دكتر مصدق اصرار زيادي داشت كه دامادش دكتر متيندفتري را جزو هيئت اعزامي به شوراي امنيت قرار دهد. از اين رو كوشش ميكرد كه مرا بدين امر راضي كند. من به هيچ وجه، با يادآوري سوابق متيندفتري و وجود مدارك به دست آمده از سرسپردگي او به انگلستان، زير بار نرفتم. دكتر مصدق مدعي بود كه: خانمشان اصرار دارند كه دامادمان همراه ما باشند. من گفتم از قول من به خانم سلام برسانيد و بفرماييد چنين كاري امكان ندارد. دكتر بقايي اضافه كرد: من فكر كردم اين مسئله خاتمه يافته است. روز حركت به طرف امريكا جماعت زيادي به فرودگاه آمده بود. سرو كله دكتر متيندفتري هم پيدا شد. بقايي گفت: من تعجب نكردم و با خود گفتم پدرزنش به مسافرت ميرود و او هم براي بدرقه آمده است. اما طولي نكشيد كه آگاه شدم دكتر مصدق سر مرا كلاه گذاشته و آوردن دكتر متيندفتري را جور كرده است. بدين ترتيب كه بعد از نااميد شدن از موافقت من، نامهاي به مجلس سنا فرستاده مبني بر اينكه چون در هيئت اعزامي چند وكيل مجلس هست، بد نيست كه سنا هم يك سناتور را براي پيوستن به هيئت انتخاب كند. سنا هم، البته با تباني، دكتر متيندفتري را انتخاب و روانه كرده است. در همين فرودگاه مهرآباد بود كه دكتربقايي از زهري خواست كه سند سرسپردگي متيندفتري را در شاهد به چاپ برساند. هيئت در امريكا بود كه اين سند چاپ شد با تيتر (به پيشنهاد جلالآلاحمد) «ابوجهل عليهاللعنه هم از قريش بود.» دكتر متيندفتري رفت و آن خيانت عظيم و معروف را هم به ايران كرد كه حتماً وصفش را شنيدهايد.
اما علت بازگرداندن دكتر مصدق در تير1331. اين «اشتباه» هم به خاطر نجات نهضت بوده است. همان طور كه ميدانيد دكتر مصدق به بهانه اينكه شاه انتخاب وزير جنگ را به او نداده، بدون اطلاع سران جبهه ملي از نخستوزيري استعفا داد و به خانه رفت و اين تصميم را از طريق راديو اعلام داشت. دكتر بقايي ميگفت: بيخبر از اين امر به مجلس رفته بودم. چندي از همقطاران، چون شايگان و صالح و سنجابي، را ديدم كه مشغول بحث و مشورتند. پرسيدم چه خبر است؟ گفتند مگر نميداني آقاي دكتر مصدق استعفا دادند و ما الزاماً ميبايست كس ديگري را از بين خودمان براي اين مسئوليت معرفي كنيم. از او شنيدم كه گفت: «ديدم اين فلان فلان شدهها دارند ارث پدرشان را تقسيم ميكنند. بلافاصله كاغذي برداشتم و نوشتم كه جبهه ملي هيچ كس ديگري را جز آقاي دكتر مصدق براي اين مسئوليت نميپذيرد. خودم آن را امضا كردم و آنان را به امضاي آن موظف كردم.» همين شد سرآغاز قيام بزرگ 30 تير به رهبري دكتر بقايي و پشتيباني بي چونوچراي آيتالله كاشاني كه در پيرامونش گفتني بسيار دارم.
بازتاب پارهاي رفتارهاي دكتر مصدق پس از 30 تير، ازجمله ستاندن اختيار قانونگذاري از مجلس و انحلال مجلس هفدهم، در ميان بدنه اجتماعي حامي نهضت ملي چه بود؟ اين رفتارها تا چه حد در فرونشاندن شور انقلابي اين بدنه اجتماعي مؤثر افتاد؟
اعمال و تصميمات دكترمصدق بعد از قيام عظيم 30 تير، يكي پس از ديگري، نشان ميداد كه او، البته با عوامفريبي، تصميم به كنار گذاشتن منتقدين صادق خود دارد و به هيچ وجه حاضر به تحمل آنها نيست. قبل از هر چيز هم به وجيه المله شدن خود ميانديشد و منتظر اولين موقعيت براي كنار رفتن در چنين حالتي است. بدين ترتيب تمام كارها و نصبهاي غيراصولياش را چنان ماهرانه توجيه ميكرد كه بسياري علي العمياء آن را ميپذيرفتند. ميدانيد كه مصدق دليل استعفايش را قبل از 30تير چنين بيان داشت كه: اعليحضرت فرمودند كه سنت بر اين است كه وزير جنگ به انتخاب من باشد. من هم گفتم پس من ميروم تا اعليحضرت نخستوزيري را بياورند كه قبول كند وزير جنگ برگزيده ايشان باشد. مصدق رفت و شاه هم، سلطنه ديگر، پسر خاله دكتر مصدق، قوامالسلطنه را برگزيد و مجلس هم به او رأي اعتماد داد. ولي آن قيام عظيم 30 تير31 با پشتيباني آيتالله كاشاني برپا گشت و قوامالسلطنه سقوط كرد و شاه مجبور به تسليم شد و دكتر مصدق با قدرت تمام دوباره نخستوزير شد و همان طور كه خواسته بود حق انتخاب وزير جنگ را هم كسب كرد. خودش شد وزير جنگ و معاونت اصلي وزارت جنگ را هم سپرد به تيمسار وثوق. يعني در حقيقت وزارت جنگ را بدو سپرد. سرتيپ وثوق، همان كسي كه در سه روزحكومت سياه قوامالسلطنه فرمانده ژاندارمري بود و ازجمله كساني بود كه مبارزين را قلع و قمع كردند. هم او بود كه مبارزان كفن پوشي را كه از قزوين به تهران ميآمدند، در بين راه در كاروانسرا سنگي متوقف كرد و آب و نان را بر آنان بست. سنگاندازي در انتقامگيري به حق از جانيان اين سه روز و نجات قوامالسلطنه از هر تعقيب قانوني از اعمال نابجاي ديگر مصدقالسلطنه است. انتصابات او پس از اين، يكي بعد از ديگري، سؤالانگيز بود. آوردن عوامل دستنشانده و همدستان شركت نفت انگليسي، چون فلاح و بيات و شاپور بختيار نمونهاي از آنهاست. يا برگزيدن سرتيپ دفتري، همان كسي كه سالها قبل به آيتالله كاشاني توهين كرده بود و ايشان را با ضرب و شتم از خانه بيرون كشيد و روانه تبعيد به لبنان كرد. وضع قانون قرون وسطايي امنيت اجتماعي كه روي ياساي چنگيزي را سفيد كرد، كسب اختيارات مطلقه و تجديد آن، تهمت و افترا به ديگر سران نهضت، و سرانجام رفراندوم خدشهدار و بستن مجلس، باعث شكست نهضت يكپارچه مردمي شد و باكمال تأسف يك دوران نااميدي و بيطرفي جايگزين شور انقلابي گشت.
وزن و سهم نيروهاي مذهبي نهضت ملي را در فراگيري و موفقيتهاي آن چقدر ارزيابي ميكنيد؟ به نظر شما رفتار دكتر مصدق با اين گروه چگونه بود؟ برخي تحليلگران براين باورند كه آن هنگام كه دكتر مصدق براي حمايت از خود، از بدنه مذهبي جامعه نااميد شد، به ميدان دادن به حزب توده پرداخت. به عنوان يك شاهد رويدادهاي نهضت ملي، نظرتان دراينباره چيست؟
درست است كه مبارزان نهضت ملي مردماني مسلمان بودند و در راهنمايي آنها روحانيت، در رأس آن آيتالله كاشاني، نقش بزرگي داشت و حتي، فيالمثل، در تأييد اصل ملي شدن نفت از طرف بعضي آيات عظام فتوا هم صادر شد، اما نهضت براي برقراري حكومتي اسلامي نبود و از كسي هم درمورد دين و ايمانش سؤال نميشد. هدف مبارزه با استعمار و در رأس آن انگلستان، ملي شدن نفت، و برقراري آزادي و عدالت اجتماعي و اجراي قانون اساسي بود.
حزب منحله توده با وابستگياش به مهد كمونيسم، برنامه خودش را اجرا ميكرد. با مليون در جنگ و جدال بود. تئوري ملي شدن صنعت نفت را قبول نداشت و آن را يك برنامه امريكايي ميدانست و به طور رسمي فقط خواهان لغو قرارداد نفت جنوب بود و تا آنجا كه ميتوانست عليه سران نهضت و احزاب ملي مبارزه ميكرد و در روزنامههاي گوناگونش آنان را تخطئه ميكرد به طوري كه مليون درعين فعاليت براي ملي شدن نفت و رهايي از استعمار انگلستان، ميبايست با اين حزب، به خصوص در دبيرستانها و دانشگاهها سرگرم مبارزه باشند.
هدف نفاقافكني و كنار گذاشتن منتقدين از سوي مصدق، مبتني بر لجاجت و خودخواهياش براي وجيهالمله شدن، تنها رهبر سياسي- مذهبي آن آيتالله كاشاني نبود، بلكه شامل ديگر سران سياسي نهضت هم ميشد. اما اينكه گفته ميشود او با كنارهگيري از آنها به حزب توده پناه برد، فكر نميكنم درست باشد. اگر چه در اواخر حكومتش با بيتفاوتي اقشار زيادي از مردم و ضعف حكومت، اين حزب بيش از پيش دستش باز بود و جولان ميداد و خطرش روز به روز بيشتر ميشد.
با عنايت به آشنايي شما با خليل ملكي و گروه نيروي سوم، كاركرد اين نحله را در جريان نهضت ملي چگونه ارزيابي ميكنيد؟
در نقش مثبت خليل ملكي و همراهان انشعابي او از حزب توده، چون حسين ملك برادر او، جلال آلاحمد، مهندس قندهاريان، و ياران نزديك ديگرش چون ناصر وثوقي و دكتر خنجي، تا قبل از جدايي او از حزب زحمتكشان، در جريان نهضت ملي شكي نيست. مقالات علمي خليل ملكي، تحت عنوان «برخورد عقايد و آراء»، در روزنامه شاهد، درسهاي او در جلسات «كادر» در محل حزب و در حوزه دانشجويي كه در خانه او برقرار ميشد و من در آن شركت ميكردم، در پرورش علمي جوانان به خصوص براي مبارزه منطقي با حزب توده، بسيار مؤثر بود. از روزنامه نيروي سوم، ارگان سازمان جوانان، به مديريت شمس آلاحمد، استقبال فراوان ميشد. جلالآلاحمد در مقالاتش، تحت عنوان «كند و كاو» در روزنامه شاهد، با مهارت دسيسههاي جرايد ضد نهضت و روزنامههاي تودهاي را برملا ميساخت. ازهمه اينها مهمتر، با تجربهاي كه از گذشته داشتند، سازماندهي اوليه حزب زحمتكشان به صورت يك تشكيلات حزبي به معني واقعياش، سخت مديون آنان است. اما آنچه بعد از جدايي آنان اتفاق افتاد، صفبنديها و دستهبنديها، سرخوردگيها و نااميديها، مقوله دردناكي است كه شرحش فرصت و حالي ديگر ميخواهد.