کد خبر: 707775
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۶
خاطرات كردستان/26

در شماره‌هاي پيش گروه دستمال‌سرخ‌ها به فرماندهي شهيد اصغر وصالي به اغتشاشات كردستان ورود مي‌يابند. عبدالله نوري‌پور راوي اين ستون خاطرات خود را به جايي رساند كه رزمندگان، شهر بانه را از لوث وجود ضدانقلاب پاك مي‌كنند و امنيت در اين شهر برقرار مي‌شود.

چند روزي در بانه مانديم. مردم اين شهر كه در روزهاي اول از ما حساب مي‌بردند و وقتي به حمام عمومي مي‌رفتيم آنجا را براي‌مان قرق مي‌كردند! حالا ديگر ترسشان ريخته و شيفته رفتار و منش رزمندگان شده بودند. اقامت ما در اين شهر خيلي طول نكشيد و به نظرم هفتم يا هشتم فروردين‌ ماه بود كه به تهران برگشتيم.

چند روز بعد، مأموريت جديدي به من داده شد. ظاهراً در يكي از ساختمان‌هاي سازمان منافقين(مجاهدين) رفت‌وآمدهاي زياد و مشكوكي مشاهده مي‌شد كه از من خواستند با تغيير ظاهر خودم را به عنوان يكي از اعضاي آنها جا بزنم و به ساختمان مورد نظر بروم. اين ساختمان حدود هفت، هشت طبقه‌اي در خيابان وليعصر(عج) كمي بالاتر از تقاطع انقلاب قرار داشت و پيش از انقلاب يكي از مراكز ساواك بود.

آن زمان يك موتوسيكلت هزار داشتم كه بين بچه‌هاي سپاه معروف بود. ريش‌هايم را زدم و يك اسلحه يوزي برداشتم و سوار بر موتور خودم را به ساختمان مورد نظر رساندم. دختران و پسران زيادي به آنجا رفت‌وآمد مي‌كردند. هر طبقه مختص برنامه و فعاليتي بود. از برنامه‌هاي آموزشي و تبليغي گرفته تا كلاس‌هاي توجيحي و جذب نيرو جنب‌وجوش زيادي را پديد آورده بود. تصاوير رهبران و افراد شاخص نهضت آزادي و جبهه ملي هم روي در و ديوار ديده مي‌شدند. برخي از طبقات ورود ممنوع بود و اعضاي عادي به آنجا دسترسي نداشتند. گزارش رسيده بود ضد انقلاب در اين ساختمان به تجميع تسليحات پرداخته‌اند كه با وجود آن طبقات محرمانه، احتمال صحت اين گزارش بسيار زياد بود.

چند روزي كارم رفت‌و‌آمد به آن ساختمان بود. در اين مدت به هيچ وجه به پادگان وليعصر نمي‌رفتم تا مبادا مورد تعقيب منافقين قرار بگيرم. بعد از چند روز گزارش مفصلي نوشتم و به مسئول اطلاعات تحويل دادم. تازه آنجا بود كه متوجه شدم اصغر وصالي و ساير بچه‌هاي دستمال‌سرخ براي مأموريتي جديد به مهاباد رفته‌اند.

از شنيدن اين خبر جا خوردم. از اينكه مرا محرم ندانسته و بي‌خبر رفته بودند به قدري عصباني شدم كه بي‌هيچ حرفي روي موتور نشستم و به خانه برگشتم. در همين مدتي كه تهران بوديم شنيدم اصغر وصالي بي‌سر‌و‌صدا با خانم مريم كاظم‌زاده همان خبرنگار همراه گروه‌مان در كردستان، ازدواج كرده است. كلافه بودم پنهان‌كاري به حدي رسيده كه حتي موضوع ازدواجش را به ما نگفته و گويي محرمش نبوديم.

رفتن بدون هماهنگي بچه‌ها و مخفي‌كاري‌هاي اصغر و مأموريت غيرمنتظره من به ساختمان منافقين، همگي سؤالات زيادي را در ذهنم ايجاد كرده بودند؛ يعني امكان داشت كه بين نيروها يك نفوذي بود و اين همه پنهان‌كاري به خاطر آن صورت مي‌گرفت يا شايد اعتماد بچه‌ها نسبت به هم از بين رفته بود؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار