اما اين تنها بخشي از نحوه مواجهه ما با اين مسئله ذوابعاد و ذواسواد است. براي بهتر فهميدن و احياناً يافتن راهحل هر پرسش و مسئلهاي مخصوصاً اين پرسش اساسي كه: علل شكلگيري فساد چيست؟ و پرسشي مهمتر كه: راه حل كدام است؟ مقدمتاً بايد «مسئله» را خوب شناخت و خوب شنيد. چراكه «فهم السؤال نصف الجواب». و در اين «فرايند شناختن و شنيدن اصل مسئله» بايد واقعبين بود. اگر جايي ريشههايش به بخشي از اخلاق فردي و جمعي ما برميگردد، سريع و بيتأمل برآشفته نشده و با صبر و حلم، آنها را دقيقتر مشاهده و بررسي نماييم، به جاي آن كه براي پاك كردن صورت مسئله از مكانيزم «فرار به جلو» يا «فرا فكني» استفاده كنيم. به هر حال اين مسئله و معضل پيش روي ماست و با فرافكنيهاي فردي و اجتماعي از صحنه زندگي واقعي و ملموس فردي و اجتماعيمان پاك نخواهد شد. پس اين واقع خواهي، واقع بيني و واقع نمايي اصل اول است.
فساد را ميتوان در ارتباط مستقيم با دو مسئله اساسي ديگر تحليل كرد؛ «فقر» و «زيادهخواهي». يكي از عوامل مؤثر در سطح كلان براي پيدايش فساد، مسئله فقر و فاصله شديد طبقاتي است. (2) تئوري اميل دوركهايم -جامعه شناس فرانسوي- در اين زمينه به شرح زير است: «بحران يا رشد سريع اقتصادي باعث دستيابي عدهاي به يك ثروت ناگهاني ميشود. دستيابي به ثروت توسط عدهاي در واقع به قيمت فقر عده زياد ديگر در جامعه است. فقرا با مشاهده وضعيت خوب ثروتمندان، احساس نياز بيشتري ميكنند و در آنها آرزوهايي بهوجود ميآيد. به اين ترتيب فقر براي آنها غير قابل تحمل ميشود. از آنجا كه در اين فرآيند همزمان نظام ارزشي و هنجاري سنتي معمول، به سرعت دگرگون ميشود، توجيهات معمول كه موجب رضايت از وضعيت موجود و تحمل آن ميشود قدرت تأثيرگذاري خود را از دست ميدهند. لذا در پي «مشاهده فقر خود» و «ثروت ديگران»، تعادل افراد به هم ميخورد و پذيرش اين وضعيت برايشان دشوار و غيرقابل تحمل ميشود. در چنين وضعي آنها به كارهاي خلاف روي ميآورند.» (3)
قطعاً فاصله طبقاتي و فقر دليلي موجه بر انجام انحراف و فساد نيست. اما در حيطه جامعه همه مردم از لحاظ تواناييهاي روحي، اخلاقي، صبر و تحمل و اعتقادات يكدست و يكرنگ نيستند. ما در جامعه با كثرتي از انسانهاي ميانه مواجهيم. بنابراين قبل از توقع شخصي اخلاقي داشتن، بايد تمركز را روي شرايط و موقعيتهاي اجتماعي گذاشت و نه افراد. اين فاصله شديد طبقاتي كه عده قليلي «داشته باشند» و كثيري نه! باعث ميشود حداقل، قليلي از اين كثير به دنبال راههاي «ميان رو» و «ميان بر» و در اصطلاح عاميانه «جاده خاكي» بروند.
مرتون اين تئوري دوركهايم را گسترش ميدهد و در عين حال آن را براي بررسي تجربي امكانپذير ميسازد. مرتون ميگويد: «وقتي بين اهداف فرهنگي (مانند موفقيت، ثروت و...) و وسايل تشكيلاتي جهت دستيابي به اين اهداف (مانند تحصيلات، دوستان متنفذ و هر آنچه ميتواند به انسان كمك كند تا پيشرفت كند) يك عدم تناسب وجود داشته باشد، در آنصورت افرادي كه در يك ساختار اجتماعي تحت فشار قرار گرفتهاند، احتمالاً بيشتر از ديگران رفتار انحرافي خواهند داشت.» (4)
مقصود از ذكر اين مطلب اين نيست كه وجود فاصله طبقاتي با تمام امكاناتش دليل موجه و تأييد شدهاي براي انجام انحرافات ريز و درشت فسادگونه است. اين طور نيست، اما وقتي روند بسياري از فسادها را مشاهده ميكنيم اين يكي از دلايل اساسي است. براي مثال نوجواني جنوبي را تصور كنيد كه روزهاي بسياري را حتي پابرهنه در زمينهاي خاكي فوتبال دويده و با عشق و علاقه تمرين كرده است. او خودش را از لحاظ توانايي جسماني و هوشي با همسن و سالهاي خودش در كلانشهرها مقايسه ميكند و خودش را با آنها برابر مييابد اما زماني كه تفاوت امكانات را ميبيند، متوجه ميشود پول ماهيانه كلاس همسن و سال و رقيبش برابر است با هزينههاي جاري يك ماه خانوادهاش. در اين شرايطِ سراسر نابرابر به فكر راههاي ميان بر و گاهي منحرف ميافتد و جالبتر اينكه تمام رفتارهاي نابهنجار و انحرافي خودش را مبارزه عليه اين وضعيت نابرابر تفسير ميكند و به آن به عنوان يك ارزش نگاه ميكند.
البته با مشاهده ثروت و وضعيت مطلوب زندگي يك ثروتمند، نبايد الزاماً نارضايتي در افراد مشاهده كننده(و احتمالاً فقير) بهوجود بيايد. شرط اين تحت تأثير قرار گرفتن، مقايسه خود با وضعيت خاصي است، نه با همه. به عبارت ديگر يك فقير معمولاً خود را با يك ثروتمند مقايسه نميكند، بلكه با افرادي مقايسه ميكند كه وضعي مشابه يا كمي بهتر از او دارند. وضعيتي كه ليون فيستينگر آن را «محروميت نسبي»(5) مينامد. به همين علت نيز «مرتون» فرآيند آنومي (آشفتگي اجتماعي) را معطوف به قشري ميكند كه افراد در آن خود را با ديگران مقايسه ميكنند و بعد از اين مقايسه، احساس «محروميت نسبي» ميكنند. احساس اينكه چرا بايد فلان شخص اين وضعيت، خانه، يا آن ماشين را داشته باشد و او نداشته باشد.
از سوي ديگر بسياري از مفاسد كلان از جانب قشر بالاي جوامع انجام ميگيرد. آقاي استرك در مقاله خود تحت عنوان «دادن و گرفتن» بر اين نظر است كه فساد به طور حساب شدهاي از جانب سرمايهداران و قدرتمندان اقتصادي در يك جامعه آغاز ميشود. آنهايي كه صرفاً در پي منافع هر چه بيشتر خودشان هستند (نه كارآفرينان بزرگ و قابل احترام)، كوشش دارند كه از طرق مختلف و «غير قانوني» به مواهب بيشتري دست يابند. استرك اينگونه انسانها را«انسانهاي دستكاريكننده» (6) يا انسانهاي تطميعكننده مينامد.
آنها قاعده كارشان اين است كه به صورت مداوم و هدفدار هديههاي ريز و درشت ميدهند. هديهاي كه درون خود داراي نيرويي است كه «هديه متقابل» را اجبار ميكند. به زباني مفهومتر، انسانهاي دستكاريكننده با دادن اين رشوهها در قالب «هديه» انسانها را آلوده خودشان ميكنند و در اين فرآيند و به تدريج به اصطلاح «جمهوري پسرخاله»(7) بهوجود ميآورند كه در آن مواهب اجتماعي (پستها، منافع) را فقط در اختيار اشخاص نزديك به خود (اقوام، هم حزبيها و...) ميگذارند و موفقيت و دستيابي به مواهب و اهداف، تابع «ويتامين پ» يعني داشتن پارتي است.
خانم روزا كرومن(8) نيز يكي از علل پيدايش فساد وسيع در جوامع را «اعانههاي خارجي» ميداند. وي مينويسد: «كشورها به سازمانهاي وام دهنده از نظر مالي وابسته ميشوند و تحت نفوذ و تأثيرگذاري آنها در ميآيند.
از آن طريق سازمانهاي وام دهنده نظرات و حتي فراتر از آن منويات خود را به كشورهاي زير نفوذ تحميل ميكنند. يكي از مهمترين روشها جهت دادن به سياست خارجي كشورهاي وام گيرنده خواهد بود.» همچنين خانم آمنولدسن(9) يكي از راههاي پيدايش فساد در سطح كلان را در رابطه بين مؤسسات بينالمللي و داخلي ميبيند و مينويسد: «مؤسسات چند مليتي اجازه، امتياز يا انحصار را در كشورهاي جهان سوم ميخرند در مقابل امكانات و امتيازات مختلف به كارمندان و مسئولان تصميمگيرنده ميدهند.»
نمونه تاريخي1
سرهارفورد جونز در كتاب تاريخ سفارت خود مينويسد: «سرجان ملكم در مدت اقامت خود در ايران بالغ بر دويست و هفتاد و سه هزار ليره طلا خرج كرد و به واسطه خرج كردن اين پول به خوبي موفق گرديد كه يك معاهده سياسي در 5 ماده و يك معاهده تجارتي كه آن نيز در 5 ماده بود با ملحقاتي چند با ايران ببندد كه تمامش مانند هميشه اوقات و ازمنه به زيان ايران و سود انگلستان بود. سه ماه و اندي كه از انعقاد معاهدات گذشت، چون ابراهيم خان اعتماد الدوله كه در مسائل سياسي، بيشتر نظر داشت و از ديگران فهميدهتر بود و خبيرتر بود، به اين جهات بنا بر دسايسي كه دشمنان او به كار بردند، فتحعلي شاه در يك روز معين او و بستگانش را به طور فجيعي كشت و ميرزا شفيع مازندراني كه ساخت و پاختش با بيگانه بهتر بود، جانشين وي و صدر اعظم گرديد.» (10)
پر واضح است كه يكي از راههاي بياعتمادي مردم به هر نظام سياسي، آلوده شدن بخشهايي از آن نظام به فسادهاي سازماني، سياسي و مخصوصاً اقتصادي است. مسئله اين نيست كه كم كاريهاي داخل را به گردن بيگانگان بيندازيم و فرافكني كنيم و فرار رو به جلو. اما اين واقعيت وجود دارد كه جايي كه پاي منافع در ميان باشد و پاي اخلاق در هوا، اتفاقاتي تلخ رخ خواهد داد.
نمونه تاريخي2
اروپاييان زماني كه زير سلطه عثمانيها بودند با هيچ حربهاي نميتوانستند با آنها برخورد كنند، به دو حربه متصل به هم پي بردند. آنها مهمترين راه نابودي امپراتوري عظيم و قوي عثماني را در «استقراض» و «فساد» ديدند و از آنها به خوبي استفاده كردند.
فرهنگ فئودال و اشرافي عثماني براي اسراف و خودنمايي بسيار مستعد و استقراض و فساد براي تقويت و تشديد اين فرهنگ مناسب و دلپذير بود. عثمانيها به راحتي پيشنهادها را از مشاوران جاسازي شده پذيرفتند و به وام و فساد تا بن دندان آلوده شدند. اروپاييان سپس از سرزمين پهناور عثماني تكهتكه اجزايش را به عنوان بازپرداخت استقراض گرفتند و همزمان آن را از درون متلاشي كردند.
پرسش اساسي و راهگشا اين است كه امروزه چقدر«فساد» را ميبينيم و قبول داريم؟چقدر بر اين باوريم كه نتيجه هرگونه فسادي جز تباهي و متلاشي شدن و آشفتگي و آشوب نيست؟ و چقدر بر اين مسئله تأمل كردهايم؟ اگر آري! پس اين نگاه «زرنگي» و «زرنگ بازي» از كجا ميآيد؟ و منافع جمعي كه امنيت زندگي همه ما در گرو آن است چه معنايي پيدا ميكند؟ با توجه به نگاه از بالا به پايين، قطعاً برخورد كيفري شديد و قاطعانه با عوامل هرگونه فسادي، مخصوصاً فسادهاي كلان و وسيع و ريشهدار اقتصادي كه تأثير ملموس و مخربش در زندگي تك تك ما اتفاق ميافتد، بسيار زياد و بازدارنده است. اما قطعاً بايد به نگاه پايين به بالا هم توجه كرد. درست است كه شرايط بر انسان مؤثر است، اما آيا اين تمام داستان است؟ به جز راه تربيت اخلاقي و راه كيفري يك راه مقدماتي ديگر هم براي درك و بازدارنگي اين انحراف و فساد در سطح وسيع است، بازانديشي در اينكه واقعيت فساد چه تأثيري بر زندگي تكتك ما ميگذارد، اينكه فساد قطعاً ما را به ورطه سقوط خواهد كشانيد، اينكه معنا و كاركرد فساد نابودي و متلاشي شدن و آشوب است، اينكه كساني كه فساد ميكنند ميخواهند ما را نابود و متلاشي كنند.
*
دانشآموخته فلسفه
پينوشتها: 1. Corruption 2. رفيع پور، فرامرز، سرطان اجتماعي فساد، ص26
3. Durkheim,Emil 1951:Suicide: A study in sociology. New York: The Free press
4. Merton,Robert K. 1968:Social Theory and Social Structure New York:The Free press
5. Relative Deprivation
6. homo manipulator
7. republiquedescoiusins
8.Rose-Ackerman,Susan, Corruption and Government: Causes,consequences. Cambrige University Press. 1999
9. Amnuldsen,inge,corruption:Definition and concepts, chr. Michelesen institute Devehopment Studies and Human Rights. 2000
10. ملكم، سرجان 1380 تاريخ كامل ايران، نشر تهرانسال