در بيستونهمين روز از بهمن 1356، در تبريز اتفاقي رخ داد كه نه تنها دستگاههاي امنيتي رژيم شاه كه حتي بانيان آن نيز، ابعاد آن را بدان سان گسترده گمان نميبردند. قيام تاريخي اين روز در تبريز كه در تكريم ياد و نام شهداي 19 دي ماه قم روي داد، تا ساعتها اين شهر را از كنترل دستگاههاي امنيتي شاه خارج كرد و براي مردم مبارز و انقلابي اين شهر، تجربهاي كمبديل رقم زد. اينك در سي و هفتمين سالروز اين واقعه تاريخي، روايت بخشهايي را از زبان كساني ميخوانيم كه از شاهدان اين حماسه بزرگ بودهاند و جلوههايي از آن را به چشم ديدهاند.
اميد آنكه مقبول افتد.
پدرم بعد از اين واقعه خوشحال بود!
بيترديد در قيام تاريخي 29 بهمن 57 در تبريز، شهيد گرانمايه آيتالله سيدمحمدعلي قاضي طباطبايي نقش اساسي و تعيينكننده داشت و اساساً او بود كه اعلاميه را تهيه و علماي بزرگ تبريز را، دعوت به امضاي آن نمود. سيدمحمدحسين قاضي طباطبايي فرزند آن شهيد گرانمايه نقش پدر در اين رويداد تاريخي را اينگونه تبيين ميكند: «در چهلم شهداي قم، علماي تبريز هم اعلاميهاي داده بودند. يادم هست كه مرحوم آقا ميگفتند همه علما بايد اين اعلاميه را امضا كنند. اعلاميههايي كه در تبريز داده ميشد، معمولاً آقا و مرحوم آقاي انگچي امضا ميكردند، ولي آن روزها براي اينكه اختلاف نيفتد و از طرفي زمزمه انقلاب هم ميآمد، آقا ميگفتند بايد همه علما امضا كنند. اعلاميه را برديم و همه علما امضا كردند كه در روز شنبه 29 بهمن براي چهلم شهداي قم، مراسمي در مسجد قزللي تشكيل ميشود. حدود 100، 150 نفر آدم دور و بر آقا بودند كه مورد اعتمادشان بودند. اينها گفتند اين بهترين موقعيت براي ضربه زدن به رژيم شاه است. آقا در همه جا كساني را داشتند. آنهايي كه در استانداري بودند، هر روز به آقا اطلاع ميدادند كه سپهبد آزموده، استاندار آنجا، هميشه مست است. ساواك هم دل خوشي از او نداشت و اين بهترين موقعيت براي ضربه زدن به او هم بود. بازاريها، به خصوص صنف كفاشها، هر كدام يك كپسول كوچك گاز توي جيبشان داشتند و گفتند: آقا! فردا انشاءالله يك كارهايي ميكنيم! اينها گروهبندي شده بودند كه هر گروه در محلي قرار مستقر شوند. برنامهريزي بهقدري دقيق بود كه كل تبريز در عرض 2 ساعت سقوط كرد. جلوي مسجد قزللي درگيري و محمد تجلي شهيد شد، مردم شهيد را روي دوششان گرفتند و تا سر بازار آوردند. هر دقيقه يك بار يك جا منفجر شد! عصر همان روز ساعت 3 ديدم در را محكم ميزنند. رفتم در را باز كردم و ديدم ارتشيها هستند. از ساواك خبري نبود. به آقا گفتند: بايد برويم. آقا فكر ميكردند قرار است ايشان را بازداشت كنند. آنها گفتند: بايد برويم مسجد قزللي. آقا گفتند حالا چه وقت مسجد قزللي است؟ صبح ساعت 8 بايد ميرفتم. براي چه بايد برويم؟ گفتند دستور است. بايد برويم. در هرحال آقا را با جيپهاي ارتشي بردند و من و اخوي هم با ماشين خودمان دنبالشان رفتيم مسجد قزللي. در مسجد بسته بود. خادم منزل ما گفت: «حاج محمد آقا سرايدار اينجاست و منزلش هم باغميشه است». گفتند: «برويد او را بياوريد». من با دو نفر دژبان رفتيم و حاج محمد را آورديم. آمد و گفت: «صبح آمدم در مسجد را باز كنم، سرگرد حقشناس نگذاشت. الان باز كنم، كسي نميآيد». آنها بيسيم زدند و از آن طرف به آنها گفتند كه مراسم صبح بوده! آقا را اشتباه آوردهايد. ساعت 3 كه كسي نميآيد. در شهر درگيري است. در هرحال ما را برگرداندند به خانه. البته آن شب مردم در مسجد شعبان شام غريبان راه انداختند. پس از 29 بهمن، آقا خيلي خوشحال بودند كه اولين ضربه را تبريز زده، منتها فعاليتهايشان مخفيتر و زيرزمينيتر شد، چون كنترل ساواك شديد شده بود. چهلمهاي مختلف تبريز و اصفهان و يزد و بقيه شهرها كه پشت سر هم اتفاق افتاد، رژيم را سردرگم كرد». (1)
برنامهريزي قبلي نداشتيم
همانگونه كه اشاره شد، در باب قيام 29 بهمن، بسياري از غير قابلپيشبيني بودن گستره آن براي دستگاههاي امنيتي رژيم شاه سخن ميگويند. اين رويكرد ممكن است عدهاي را بدين انديشه سوق دهد كه قاعدتاً انقلابيون براي انجام بهينه اين اعتراض، برنامهاي دقيق داشتهاند. اين در حالي است كه انقلابيون هم بيش از ابعاد اين واقعه را به برنامههاي خويش ربط دهند، آن را به انباشت فراوان و آزادي ناگهاني ظرفيتهاي نارضايتي ربط ميدهند. حسين علايي از شاهدان اين رخداد تاريخي، درباره اين نكته مهم بر اين باور است: «اگر برنامه را به اين معني بگيريم كه آيتالله قاضي اطلاعيه دادند كه مردم بيايند و مجلس بگيرند و مردم آمدند، بله برنامهريزي شده بود، ولي بعد از اينكه پليس جلوي مسجد را گرفت، اتفاقاتي افتاد كه به نظر من اينها هيچ كدام برنامه نداشت. حداقل ما در دانشگاه روي چنين كارهايي فكر نكرده بوديم و من از همه اشخاصي كه آن زمان جزو مبارزان تبريز محسوب ميشدند اطلاع و با آنها ارتباط داشتم. ما از برنامه فقط در حد حضور در مسجد اطلاع داشتيم. البته اينكه تعدادي با هم برنامههايي داشتند، محتمل است، ولي من به اينكه واقعاً تمام جزئيات، برنامهريزي شده باشد معتقد نيستم. وقتي پليس حمله ميكرد، موتورهاي آنها را آتش ميزدند. اينها موتورهاي راهنمايي و رانندگي بودند. دو سه مورد هم كيوسك پليس را آتش زدند و سپس به صورت خودجوش به مراكز فساد حمله ميكردند. تظاهركنندگان پيش ميرفتند و وقتي به مشروبفروشي ميرسيدند، به آنجا حمله ميكردند. آن موقع بانك را به عنوان مركز ربا ميشناختند و به اين دليل به بانكها به عنوان مراكز ربا حمله ميكردند. حتي بعضي جاها كه شيشه بانكها شكسته شده بود ميتوانستند داخل بروند و پولها را بردارند، ولي كسي اين كارها را نكرد. مردم در مسيرشان وقتي به سينماهايي ميرسيدند كه فيلم بد داشت، به آنجا حمله ميكردند، اما اينكه بگوييم از قبل برنامهريزي شده بود كه به اينها حمله شود، حداقل در مسيري كه من از بازار تا راهآهن پياده رفتم و برگشتم، نديدم. بعد از آن پياده به دانشگاه رفتم. خوابگاه ما خوابگاه شاهين، روبهروي بيمارستان فعلي امامخميني بود. من از بازار تا ميدان راهآهن كه حدود شش كيلومتر بود، پياده رفتم و دوباره به جلوي بازار برگشتم و از آنجا هم تا دانشگاه كه تقريباً سه كيلومتر ميشد، رفتم. در واقع در روز 29 بهمن 15 كيلومتر پياده رفتم، يعني صبح ساعت9كه بيرون آمدم، بعد از تاريكي هوا به خوابگاه برگشتم. در اين مدت در خيابان بودم و هر جا كه مردم در اين مناطق اقدامي ميكردند، ميديدم. ميتوان گفت كه مردم با انگيزه كامل مذهبي وارد ميدان شده بودند و كساني هم كه اين اقدامات را انجام ميدادند، به عنوان اقداماتي عليه مراكز فساد انجام ميدادند. اينكه برنامهريزي شود كساني اين كار را بكنند، در آن روز من چنين احساسي نكردم، مگر اينكه گروههاي كوچكي بوده و خودشان با هم برنامههايي داشتهاند كه در اينباره اطلاعي ندارم. ممكن است به آيتالله قاضي گفته باشند كه اگر چنين باشد ايشان به ما منتقل نكردند، البته طبيعي هم هست كه چنين مطالبي را نگويند. آيتالله قاضي بسيار بااحتياط رفتار ميكرد. الان زمانه عوض شده است. ما بايد تحت شرايط آن زمان صحبت كنيم. وقتي ميرفتم و راجع به برنامههايي مثل مراسم بزرگداشت حاجآقا مصطفي خميني يا چهلم شهداي قم صحبت ميكردم، آيتالله قاضي به دو سه نكته توجه ميكردند. يكي از نكات اين بود كه اين مراسم حتماً انجام شود، يعني ساواك، پليس و گارد شاه نتوانند جلوي آن را بگيرند و با روشي كه آنها را نگران كند، وارد نشويم. در واقع برگزاري مجلس براي ايشان اهميت داشت، بنابراين از روشهايي كه ممكن بود ساواك را حساس كند، امتناع ميكردند. ديگر اينكه سعي ميكردند در اين مراسم اقداماتي را انجام دهند كه گروههايي كه بعدها به اسم گروههاي چريكي معروف شدند، ميداندار نشوند. نميخواستند كه مهار كار از دستشان خارج شود. در عين حال كه از امام، مرجعيت و رهبري ايشان بسيار طرفداري ميكردند، در برگزاري مراسم خيلي رعايت حال آيتالله شريعتمداري و هواداران ايشان را ميكردند و مراقب بودند كه اين كارها حساسيت طرفداران آقاي شريعتمداري را برنينگيزد و در تبريز بين مراجع اختلاف ايجاد نشود. آنچه من از ايشان ديدم اين بود كه چنين مواردي را رعايت ميكردند و آن را به عينه احساس ميكردم، بنابراين اصولاً آيتالله قاضي احتمال نميدادند كه ماجراي روزي مثل 29 بهمن تبديل به يك قيام عمومي سراسري در شهر تبريز شود. حداكثر آنچه احتمال ميدادند اين بود كه مجلسي برگزار ميشود و نهايتاً ممكن است اطراف مسجد شعاري هم بدهند و مجلس خاتمه يابد، به همين دليل برداشت من از حادثه 29 بهمن در تبريز اين است كه حادثهاي خودجوش و توسعهيافته بود. البته احتمالاً گروههايي از دانشجوها و مردم مساجد هر كدام براي خودشان برنامهاي ريخته بودند و اقداماتي كردند، ولي برنامهاي كه از قبل طرحريزي شده باشد و حداقل آنهايي كه راهانداز جريان 29 بهمن بودند و اين كار را كرده باشند اطلاعي ندارم». (2)
يك رويارويي تمام عيار!
استاد سيدمحمد الهي فرزند عارف گرانسنگ مرحوم آيتالله سيد محمدحسن الهي طباطبايي، برادرزاده مرحوم علامه طباطبايي و نيز خواهرزاده شهيدآيتالله سيدمحمدعلي قاضي طباطبايي است. او كه خود از مبارزان پرسابقه انقلاب اسلامي است، رويداد 29 بهمن تبريز را اولين مواجهه جدي ميان انقلاب و رژيم شاه درآستانه سال سرنوشتساز 1357 ميداند: «29 بهمن 56 واقعاً رويارويي نظام اسلامي با نظام شاهنشاهي بود. نميدانم در جاهاي ديگر چه تحليلي ميكنند. مردم از خانهها ريختند بيرون و مؤسسات و مغازههايي را كه از دستورات حكومتي اطاعت كرده بودند، تخريب كردند. ما دو تا اعلاميه داشتيم. يكي اعلاميه مرجعيت قم بود كه تعطيل عمومي اعلام كرده بودند و دومي اعلاميه دولت بود كه اين تعطيلي را ملغي اعلام كرده بود. يك روز شنبه بود. هر كس از قم اطاعت كرده بود، مغازهاش را بسته بود و جان و مالش محفوظ بود. هر كس از دولت اطاعت كرده و در مغازه، بانك، سينما و خلاصه محل كسب خود را باز كرده بود، مردم آنجا را آتش زدند، به جز ارامنه! چون مذهب آنها فرق داشت و ما هيچ انتظاري از آنها نداشتيم. در عرض دو سه ساعت شهر سقوط كرد و اثري از آثار پليس و مأموران حكومت برجاي نماند! شهر آتش گرفته بود. آمار مغازههايي كه به آتش كشيده شدند، در گزارشها و كتابها هست. مغازهاي باز نبود، سينماها باز بودند، مشروبفروشيها باز بودند، بانكها باز بودند، ادارات باز بودند، كاخ جوانان و از اين قبيل جاها باز بودند. مردم مغازهها را باز نكرده بودند. صد و چند مورد آسيب داشتيم كه اكثراً بانك صادرات بود. بعد از 29 بهمن 56 مسئله به شكل ديگري درآمد. دو تفكر در آن روز زورآزمايي و يكديگر را آزمايش كردند و از آن پس خانه آقاي قاضي تبديل به ستاد مبارزه شد. ديگر در آنجا شناسايي قبلي كساني كه ميآمدند از بين رفته بود و مردم گروه گروه ميآمدند و ميرفتند و ما نميدانستيم اينها چه كساني هستند. ديگر كار از اين حرفها گذشته بود. تا جريان شهادت آقا مصطفي پيش آمد و مجلس ختمي در مسجد بادكوبهاي گرفته شد. حوادثي كه در شهرهاي ديگر پيش ميآمدند، همگي مزيد بر علت ميشدند. خانه آقاي قاضي ستاد عمليات شده بود. حتي بسياري از نظاميها با لباس مبدل ميآمدند و ميرفتند و تقريباً ميشد پيشبيني كرد كه ما بالاخره درگيري خواهيم داشت. به تدريج تظاهرات شهرستانها سرعت گرفت و ديگر به چهلم نميرسيد و زود به زود اتفاق ميافتاد، طوري كه روزها به هم پيوستند». (3)
قبل از حضور شهيد قاضي، موج اعتراض برخاست!
فقيد سعيد مرحوم حجتالاسلام والمسلمين حاجشيخمحمد انزابي، به واقع يار و دوست صميمي شهيدآيتالله قاضي طباطبايي در برنامههاي ديني، اجتماعي و سياسي ايشان به شمار ميرفت. جاي دارد كه درباره كاركرد تبليغي و سياسي آن بزرگ، پژوهشي در خور انجام پذيرد و نقش او در فرايند انقلاب در تبريز به درستي مورد بررسي و توجه قرار گيرد. حسين انزابي فرزند مرحوم انزابي كه از شهود قيام 29 بهمن به شمار ميرود، درباره چگونگي آغاز موج اعتراض در اين روز وحتي قبل از رسيدن شهيد قاضي و پدرش به محل برگزاري بزرگداشت ميگويد: «در 29 بهمن قرار بود ايشان و همچنين پدر من هم كه هيچ كدام هنوز نرسيده بودند كه اين اتفاق افتاد. حركتهاي سال 57 دقيقاً به رهبري امام بود و ديگر شبههاي در اين قضيه وجود نداشت. اينكه بحث روحانيت و پيشتاز چه كسي بود و چه كسي بايد مردم را هدايت و حمايت ميكرد، شخصاً آيتالله قاضي طباطبايي و ياران ايشان بودند كه پنجشنبهها در منزل ايشان جمع ميشدند، از جمله پدر من و آقايان آقازاده و بنابيها و ديگران. لازمه حضور مردم در خيابانها و انعكاس اين حضور اين بود كه شهيد آيتالله قاضي طباطبايي در ميان مردم باشند، چون وجود ايشان پيام امام بود و مردم همگي اين تفسير را داشتند كه خشم ايشان، خشم امام است و خوشحالي ايشان، خوشحالي امام و به همين دليل وقتي ايشان ناراحت ميشد، مردم از يكديگر ميپرسيدند مگر امام چه شده؟ بدون اينكه حرفي از امام به ميان آورده شود، همه نگران امام ميشدند، لذا دليل حضور ايشان در صف مقدم، يكي اين بود كه ايشان پيامآور امام بود و ديگر اينكه محلات و خيابانهاي تبريز بايد فتح ميشد و اين جز به دست ايشان شدني نبود. اين نكته خاص تبريز است و در هيچ شهري اين ويژگي وجود نداشت. ديگران يعني كساني كه ياوران امام نبودند، از راهپيماييها استقبال نميكردند، در نتيجه محلات بايد تصرف ميشدند. محله مقصوديه، بيت آيتالله قاضي، مسجد مقبره، مسجد شعبان و مسجد آيتالله شهيدي در قبضه ايشان بود، اما آيا خيابانهاي عباسي و آبرساني و بعضي از محلات ديگر در قبضه روحانيون ديگر بود و آنها اجازه راهپيمايي و حضور جمعي را نميدادند، به خصوص به خانمهايشان ابداً اجازه نميدادند. شهيد آيتالله قاضي طباطبايي را همه مردم ميشناختند و به ايشان اعتماد داشتند. يكي از كارهاي مهم ايشان فتح خيابان عباسي است. در خيابان عباسي نه راهپيمايي انجام ميشد و نه مساجد آن فعاليتي داشتند، لذا شهيدآيتالله قاضي در عاشوراي سال 57 كه انقلاب اوج گرفت، راهپيمايي را به خيابان عباسي كشاند. راهپيمايي انجام و در انتها، بيانيهاي خوانده شد و خيابان عباسي به نام حضرت اباالفضلالعباس(ع) به اين اسم، ناميده شد. اگر آيتالله قاضي نميآمد، اين اتفاق نميافتاد». (4)
و سرانجام جلوهاي از خورشيد...
امام خميني رهبر كبير انقلاب درپي قيام 29 بهمن تبريز، پيامي گويا و حماسي منتشر كردند كه بخشهايي از آن، ختام نوشتار ماست: «سلام بر اهالي شجاع و متدين آذربايجان عزيز درود بر مردان برومند و جوانان غيرتمند تبريز و درود برمرداني كه در مقابل دودمان بسيار خطرناك پهلوي قيام كردند و با فرياد «مرگ بر شاه» خط بطلان بر گزافهگوييهاي او كشيدند و زنده باشند و مردم مجاهد عزيز تبريز كه با نهضت عظيم خود مشت محكم بر دهان ياوهگوياني زدند كه با بوقهاي تبليغاتي انقلاب خونين استعمار را كه به ملت شريف ايران با آن صددرصد مخالف است انقلاب سفيد شاه و ملت مينامند و اين نوكر اجانب و خودباخته مستعمرين را نجاتدهنده ملت ميشمارند.
مردكي نجاتدهنده كشور است كه مخازن بزرگ ثروت اين ملت مظلوم را دودستي تقديم اجانب نموده و آن پول ناچيزي را كه ميگيرند تقديم ميكند و در مقابل آهنپارههايي ميگيرد كه هيچ دردي از ملت ما دوا نميكند! آن شخص نجات دهنده كه با مصونيت دادن اتباع اجانب كشور را از حيثيت ساقط و به شكل مستعمره عقبافتاده درآمده است! مردكي حافظ آزادي ملت است كه در سرتاسر كشور احدي را حق يك كلمه حقگويي و انتقاد نميدهد و پليس ننگينش بر سر اين ملت مظلوم سايه افكنده! شاهي عدالتگستر است كه در هرچند گاهي با قتلعام ملتي را به عزا مينشاند! من نميدانم با چه زباني به اهالي محترم تبريز و به مادران داغديده و پدران مصيبت كشيده تسليت بگويم، با چه بياني اين قتلعامهاي پي درپي را محكوم كنم. من از مقدار جنايات و عدد مقتولين و مجروحين اطلاع صحيح ندارم ولي از بوقهاي تبليغاتي معلوم ميشود كه جنايتها بيش از تصور ماست...»
پينوشتها:
1- ر. ك: ماهنامه تاريخي فرهنگي شاهد ياران، شماره 51، يادمان شهيد آيتالله سيدمحمدعلي قاضي طباطبايي، گفتوشنود با سيدمحمد حسين قاضي طباطبايي 2- ر. ك: همان، گفتوشنود با حسين علايي 3- ر. ك: همان، گفتوشنود با سيد محمدالهي 4- ر. ك: همان، گفتوشنود با حسين انزابي