عينالله كه تولدش با محروميت و فقر گره خورده بود، با هوش سرشاري كه داشت درسش را ادامه داد و به عنوان رتبه اول استان كهگيلويه و بويراحمد در دبيرستان دانشگاه شيراز پذيرفته شد. اين دبيرستان محل تحصيل نخبگان استانهاي جنوبي كشور از جمله كهگيلويه و بويراحمد و فارس بود و تحصيل در آن مستلزم هوش زياد و قدرت علمي بالايي بود. اما شروع جنگ تحميلي گذر عينالله را كه غيرتش چيزي كم از هوشش نداشت به جبهههاي جنگ كشاند و با وجودي كه در خلال جنگ توانسته بود در كنكور سال تحصيلي سال 62 پذيرفته شود، در همين سال و طي عمليات والفجر2 به شهادت رسيد. برگزاري كنگره بزرگداشت اين شهيد در 27 بهمنماه را فرصتي دانستيم تا به گفتوگو با يدالله دهرابپور پدر بنشينيم كه به دليل كهولت سن ايشان، دكتر كيان دهرابپور برادر شهيد نيز ياري رسان ما در اين گفتوگو بود.
با امكانات آن زمان هر كدام از بچههاي ما كه ميخواستند درس بخوانند، ناچار بودند براي مدتي خانواده و زندگي عشايري را ترك كنند. عينالله هم در هفتسالگي همراه برادرش كه معلم عشايري بود به شهر مرزي سردشت آذربايجان غربي رفت و سختي غربت را تحمل كرد تا بتواند درس بخواند. عينالله چون هوش زيادي داشت و از طرفي نميتوانست مثل بچههاي عادي به راحتي درسش را ادامه دهد، طي دو سال تحصيلي (مهرماه1352 تا مهرماه 1354) كلاسهاي اول تا چهارم ابتدايي را جهشي خواند. بعد از اينكه مدرك پنجم ابتدايياش را گرفت دوره تحصيلي سه ساله راهنمايي را پيش يكي از خواهران رفت و در مدرسه آريوبرزن شهر ياسوج به پايان رساند. اين طوري بود كه پسرم از اين شهر به آن شهر و با تحمل دوري از خانواده توانست درسش را ادامه بدهد و چون باهوش و درسخوان بود توانست با معدل 19/76 سيكلش را بگيرد و با عنوان رتبه اول استان كهگيلويه و بويراحمد در دبيرستان دانشگاه شيراز پذيرفته شود.
معمولاً نشانههاي بزرگي شهدا از دوران كودكيشان نمايان ميشود، شهيد دهرابپور چطور بچهاي بود؟
عينالله با بقيه همسن و سالان و همبازيهايش تفاوت داشت. دو سه ساله كه بود وقتي به نماز ميايستادم به جاي بازي كردن، كنارم ميايستاد و همراه من به ركوع و سجود ميرفت. از همان سن دو سه سالگي، آب برميداشت و وضويي بچگانه ميگرفت. با سن بسيار كمش خيلي متمايل بود همراه ما روزه بگيرد. حركات و افكار عينالله براي بقيه جاي تعجب داشت. يكي از بازيهاي معمولش در دوران كودكي اين بود كه چوبي را برميداشت و طنابي را به دو سر آن ميبست و با آن تفنگ بازي ميكرد. وقتي علتش را جويا ميشديم، ميگفت كه دشمن ميخواهد به ما حمله كند و بايد جلوي دشمن را بگيريم، در حالي كه آن سالها، نيمه دوم دهه 40 و اوايل دهه 50 بود و هنوز نه خبري از انقلاب بود و نه پيشبيني ميكرديم يك روز دشمن خارجي، جنگي به ما تحميل كند.
با وجود توجهي كه شهيد به درس و تحصيل داشت، چطور با جبهه و جنگ آشنا شد و مسير مبارزه را در پيش گرفت؟
سال 58 كه عينالله وارد دبيرستان شد، چون مذهبي بود، رابط بين دبيرستان دانشگاه و مسجدالرضاي شيراز شد و از همان زمان كه تنها 13 سال داشت به شكل جدي وارد فعاليتهاي انقلابي شد. مسجدالرضاي شيراز تحت مديريت و سرپرستي حضرت آيتالله سيدعلياصغر دستغيب (توليت فعلي آستان قدس حضرت شاهچراغ و نماينده اول مردم استان فارس در مجلس خبرگان رهبري) بود. اين مسجد در آن زمان يكي از مهمترين مراكز شكلگيري انجمنها و تشكلات فرهنگي- مذهبي شهرستانهاي استان فارس بود و عينالله نقش مهمي در ارتباط بين دبيرستان به عنوان يك نهاد علمي معتبر و مسجدالرضا ايفا ميكرد. طوري كه حضور و تأثير او مورد تأييد دوستان و همكلاسيها و البته آيتالله سيدعلياصغر دستغيب بود. با چنين پيشزمينه و فعاليتهايي وقتي كه جنگ شروع شد و سن عينالله به جبهه و جنگ رسيد، راهي مناطق عملياتي شد و در عمليات الي بيتالمقدس شركت كرد. مرحله دوم عمليات چنان مجروح شد كه براي چند ماه بستري بود.
گويا شهيد با ابتكارش يك تقويم در جبهه درست كرده بود؟
دكتر كيان دهرابپور برادر شهيد پاسخ ميدهد: اين تقويم در واقع يادداشت برداريهاي شهيد از روزهاي پيش از عمليات تا بعد از عمليات بود كه در شكل و شمايل يك تقويم از خودش به يادگار گذاشته است. اين تقويم مربوط به سال 1361 است و از يك طرف ميتواند يكي از بهترين مستندات مربوط به دفاع مقدس باشد و از طرف ديگر فلسفه وجودي شهيد عينالله را از جهات مختلف نشان ميدهد؛ نظم و انضباط، تقوي و تعهد و هنرمندي و خلاقيت عينالله در اين تقويم به خوبي نمايان است.
شهيد شركت در كنكور پزشكي و قبولي در دانشگاه را هم در همين مدت مجروحيت انجام داد؟
پسرم دو ماهي بستري بود و بعد به درسهايش هم رسيد. اما وقتي توانست روي پا بايستد و مجروحيت را پشت سر بگذارد، باز در اسفندماه 1361 به جبهه برگشت و به مناطق مياني رفت. در آنجا گويا كارهاي اطلاعاتي انجام ميداد و كارش هم مورد تشويق و تأييد فرماندهان بود. در آستانه تعطيلات نوروز سال 62 به خانه برگشت و تا فاصله زماني مانده به كنكور درسش را خواند و توانست در رشته پزشكي قبول شود. حتي به خاطر سوابق علمي كه داشت زمينه تحصيلش در خارج از كشور هم فراهم شد كه به كشور روماني برود اما عينالله همان طور كه در وصيتنامهاش نوشته بود، مهمترين كنكور را كنكور خدا و بهترين دانشگاه را كربلا ميدانست. بنابراين باز به جبهه برگشت و اين بار شهيد شد.
يعني به جاي تحصيل در دانشگاه يا اعزام به خارج از كشور، خريدار شهادت شد؟
برادر شهيد: بله، عينالله عاشق امام و اسلام ناب محمدي بود و به همين خاطر از همه موفقيتهاي مادي گذشت و دوباره به جبهه برگشت. روزهاي آخرش در ياسوج متفاوت از روزهاي ديگر بود. با اهل خانواده زياد مينشست و به قوم و خويش زياد سركشي ميكرد. در تمام مدت هم چهرهاي كاملاً بشاش و روحيهاي پر از نشاط داشت. انگار كه ميدانست وقت سفر فرا رسيده است. آخرين وداع عينالله با خانواده از طريق مخابره تلگرافي از پادگان جلديان آذربايجان غربي انجام گرفت، يعني همان جايي كه وقتي هفت هشت سال داشت چهار سال از دوران ابتدايياش را دو ساله و جهشي خوانده بود. كنكور اصلي عينالله در عمليات والفجر2 رقم خورد. قطعه كوچكي از عاشورا در حاجعمران كه كربلاي او شد و در تابستان 1362 شمسي به شهادت رسيد. قبل از شهادتش هميشه از دوستي ياد ميكرد؛ شهيد سيدنادر يوسفي از سادات امامزاده حسن ياسوج كه دوست شفيق و يار وفادار همديگر بودند. سيد نادر هم مثل عينالله نخبه بود و در عمليات رمضان يك سال قبل به شهادت رسيده بود و از زمان شهادت او، عينالله لحظهشماري ميكرد تا به سيدنادر بپيوندد. جالب است كه بعد از شهادت برادرم، سه نفر از دوستانش از او زياد ياد ميكردند و فقدانش براي آنها سخت بود. شهيد محمدرضا رستگار، پسرخالهاش كه سه ماه بعد از عينالله به شهادت رسيد. شهيد غلامرضا افشون، پسر عمهاش كه هشت ماه بعد به شهادت رسيد و شهيد علي فتاحي ديگر پسر خالهاش كه ايشان هم دو، سه سال بعد از عينالله به شهادت رسيدند.