در سال 1361 مرحله دوم عمليات مسلمبنعقيل كه «زينالعابدين» ناميده ميشد در منطقه سومار اجرايي شد. در اين عمليات ما با يك گروه ويژه متشكل از نيروهاي لشكر 27 محمدرسولالله و بچههاي كرمانشاه به فرماندهي شهيد ابراهيم هادي، در شهرهاي مرزي عراق حضور داشتيم.
ما در شيارهاي منطقه پشت سر هم نشسته و منتظر بوديم تا به محض شكستن خط، نفوذ كرده و عمليات كنيم. منتظر بازگشت خطشكنها بوديم. ابراهيم هادي خودش جلو رفت و كمي بعد اسيري را همراه خود به عقب آورد.
در همين حين سردار اكبر حمزهاي از همرزمانمان به من گفت: از آنجايي كه وزن شما سبك است و وسايل همراه شما چندان سنگين نيست، به حسين سميعي كمك كن و خرجهاي آرپيجي را برايش ببر. حسين سميعي بچه كنگاور بود. قبول كردم و يكي از كولهپشتيها را برداشتم و همراه حسين سميعي راهي شدم.
از آنجاييكه خرج آرپيجيها بزرگ است از كوله بيرون ميزند. حسين سميعي كه به بالاي شيار رفت تركشي به يكي از خرجهايش اصابت كرد و آتش گرفت. با آتش گرفتن خرجها كنترل از دست حسين خارج شد. به يكباره همه خرجها آتش گرفتند. آتش سر حسين را هم گرفت.
كاري از دست من هم برنميآمد و آتش زيادي بين ما بود. حسين سميعي بچه آرام و ساكتي كه بوي شهادت ميداد، از شدت حرارت سوخت و چون پروانهاي عاشق به وصال معبود رسيد.
بالن شهادت
خاطرهاي ديگر كه ميخواهم برايتان بگويم مربوط به عمليات والفجر1 در ارتفاعات 143 فكه است. اعزام ما از تيپ جوادالائمه(ع) مشهد بود.
آتش دشمن زياد بود براي همين من وارد يكي از كانالها شدم. شيار پر بود از شهيد و مجروح، جنازههاي عراقيها هم ديده ميشد. خيلي خسته بودم، روي پيكر شهدا خوابيدم. چند تا از بچههاي مشهد كه مجروح شده بودند هم آنجا بودند، يكي از آنها خيلي آه و ناله ميكرد.
شدت جراحتش زياد بود. عراقيها منور ميزدند و با هر بار منور زدن يك شيء گلداني مانند مثل بالن از منور جدا ميشد.
در همين اثنا يكي از همان بالنها آرامآرام آمد و روي سينه آن مجروح مشهدي نشست و ايشان آهي كشيدند و در همان لحظه شهيد شد.
بهراستي كه اين انقلاب به سادگي به دست ما نرسيده، خونهاي زيادي براي آبادانياش ريخته شد. جواناني رفتند و مظلومانه جانشان را براي بارور شدن شجره انقلاب عطا كردند.
راوي: رزمنده پاسدار غلامرضا كريمي