کد خبر: 701053
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۳۵
خاطرات كردستان /21

در شماره‌هاي پيشين همراه با خاطرات كردستان با روايتگري عبدالله نوري‌پور به كردستان سال 58 رفتيم تا پس از پشت سرگذاشتن ماجراهايي چون غائله پاوه، نوري‌پور به همراه اصغر وصالي در كوهستان تنها بمانند و به دنبال نيروهاي خودي دل به تاريكي شب‌هنگام كوهستان بزنند.

وقتي از صحبت‌هاي اصغر فهميدم ستون روي جاده نيروهاي خودي نيستند، كنار او زير درختچه‌هاي كوهي پناه گرفتم. اما انگار كه دشمن متوجه حضور ما شده باشد، به ناگاه اطرافمان گلوله‌هاي خمپاره منفجر شدند. در تمام آن لحظات ستون به حركتش ادامه ‌مي‌داد و كمي بعد در پيچ جاده ناپديد شد. از زاويه شليك خمپاره‌ها مي‌شد حدس زد كه از بلندي‌هاي روبه‌رويي به طرفمان شليك مي‌كنند.

با هر انفجار درختچه‌اي آتش مي‌گرفت و در گرگ و ميش تاريكي هوا، جلوه‌اي خاص به اطراف مي‌بخشيد. سهم ما از اين بازي رنگ و نور، گرد و خاك‌هايي بود كه به سر و رويمان مي‌ريختند و تركش‌هايي كه به اطراف پخش مي‌شدند. كمي بعد به ناگاه انفجارها قطع شدند. سكوتي حاكم شد كه در پس آن همه سر و صدا، تضادي غير‌قابل وصف را به نمايش مي‌گذاشت. از اينجا به بعد نيرويي ما را به راه رفتن در دل ظلماتي مطلق فرا‌مي‌خواند و درك ما از محيط اطرافمان، تشنگي بود كه با شنيدن صداي رودخانه ته دره بيشتر مي‌شد و سنگريزه‌هايي كه گاه و بي‌‌گاه زير پاهايمان را خالي مي‌كردند.

بي‌هدف راه مي‌رفتيم و تاريكي را مي‌شكافتيم. چون از ترس وجود ضد‌انقلاب، توان رفتن به دره را نداشتيم، به ناچار با تشنگي مي‌ساختيم تا از داغي گلوله‌ها در امان باشيم. اصغر از رد نگاه‌هايم خوانده بود كه رودخانه ناپيداي ته دره را مي‌كاوم. بنابراين سكوت را شكست تا حماسه عاشورا را مروري دوباره كند. از حضرت عباس(ع) گفت و از تشنگي فرزندان اباعبدالله و لب‌هاي تشنه سرور و سالار شهيدان و اينكه گويا عطش، اسم رمزي است ميان دلدادگان حسين(ع) كه درك آن در شرايط جنگي لياقت مي‌خواهد.

صحبت‌هايش آرامشي را به درونم منتقل مي‌كرد كه در برخورد با فكر و خيال گم شدن جهانگير، نبردي دروني را در وجودم دامن مي‌زد. چند ساعتي كه راه رفتيم، زبري سنگلاخ‌هاي زير پايمان به نرمي دلپذيري تبديل شدند كه از تغيير پوشش گياهي منطقه خبر مي‌داد. در همين وضعيت ناگهان زير پاهايم خالي شد و احساس كردم قدم در بركه‌ آبي گذاشته‌ام. زودتر از همه اجزايم، ‌اين زبانم بود كه واژه «آب» را صدا زد و سريع روي شكم خوابيديم و يك دل سير از آن آب خنك و گوارا نوشيديم. اصغر كه زودتر فارغ شده بود، گفت: بپا قورباغه‌ها رو قورت‌ ندي.

به هم نگاه كرديم و خنده‌مان گرفت. حالا كه تشنگي از فهرست مشكلاتمان حذف شده بود، بهتر مي‌توانستيم به اطراف نگاه كنيم و شايد به همين خاطر بود كه از توي آن ظلمات توانستم غاري را تشخيص بدهم و از اصغر بخواهم درونش پناه بگيريم. اين غار كه در واقع حفره‌اي كوچك بود، آن قدر گنجايش داشت كه دو مرد را در حالت نشسته در خود جاي بدهد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار