کد خبر: 700148
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۱۱

 زمستان سال 1361 در جبهه سر‌دشت مشغول به خدمت بوديم. برودت هوا در آن زمان مانند شرايط جوي الان نبود، هوا بسيار سرد بود. برف و باران و تگرگ مي‌باريد. به جرئت مي‌توانم بگويم كه ما در برف دو متري مشغول به دفاع از مرزهاي كشور بوديم. خوب به خاطر دارم در پايگاه تپه لا‌اله‌الا‌الله همراه با شهدايي چون ملكي و حسن خانمحمدي همرزم بودم. در آن مقطع سر‌دشت در محاصره دشمنان داخلي بود. مرز ما از جبهه عراق بسته شده بود. در آن شرايط برودت هوا با آن برف دو متري كه روي زمين نشسته بود، بچه‌هاي ما نگهباني مي‌دادند و با دشمنان قسم‌خورده انقلاب مي‌جنگيدند. من آن زمان مسئول پايگاه بودم. از بچه‌ها خواستم كه زمان نگهباني دادن‌هايشان را تقسيم‌بندي كنند تا شرايط منطقه بچه‌ها را اذيت نكند. از شهيد ملكي خواستم كه نگهباني بدهد و بعد از دو ساعت جاي خود را با يكي ديگر از رزمنده‌ها عوض كند. از بچه‌ها خواستم تا هوشيار‌تر نگهباني بدهند تا دشمن از اين شرايط هوا، به نفع خود بهره نبرد. در يكي از همان شب‌ها، نوبت به شهيد ملكي رسيد، من هم آن شب نخوابيدم و دائم به بچه‌ها سر‌كشي مي‌كردم. رفتم تا به شهيد ملكي سري بزنم، از او خواستم تا بعد از دو ساعت كه نوبتش تمام شد، همرزمش را صدا كند، اما او نپذيرفت، هر چه من اصرار كردم قبول نكرد، گفت تا توان دارم خودم نگهباني مي‌دهم. نوبت شهيد خانمحمدي بود اما شهيد ملكي اجازه ندادند كه من دوستش را بيدار كنم و آن شب تا سه شيفت خودش نگهباني داد. اين تنها يك نمونه از مجاهدت سر‌بازان امام خميني بود كه در راه اعتلاي پرچم نظام جمهوري اسلامي قدم برداشتند.

يك شب نوري از يك سنگر مخروبه كه ديگر ما از آن استفاده نمي‌كرديم همه حواس من را به خودش جلب كرد، براي اينكه مطمئن شوم خطري متوجه بچه‌ها و پايگاه نيست به سمتش رفتم. باورم نمي‌شد، شهيد ملكي ميان آن سنگر مخروبه با نوري كم‌سو از يك فانوس نشسته بود و با خداي خود راز و نياز مي‌كرد. آنقدر غرق عبادت بود كه متوجه حضور من نشد، پتو را از سرش بر‌داشتم و به او گفتم ملكي اينجا چه مي‌كني؟ گفت چه كرديد آقاي اوسطي؟ ديگر نمي‌شود.

من آن روز مفهوم حرف آن نوجوان 16 ساله كه در ميان تاريكي شب در آن سرماي زمستان با خداي خود راز و نياز كرد را خوب متوجه نشدم، او از وصل شدنش به بارگاه ملكوتي مي‌گفت و من نگران سردي هوا و... بودم. شهيد علي ملكي مدت‌ها بعد در شلمچه و در عمليات كربلاي 5 مزد مجاهدت خود را از خداوند گرفت و شهادت تنها پاسخي بود به عبوديت خالصانه‌اش.

يك خاطره خيلي خوب از شهيد خانمحمدي دارم. حسن خانمحمدي هميشه بعد از نمازهاي واجب، دو ركعتي نماز به جا مي‌آورد، يك‌بار از خانمحمدي پرسيدم، بعد هر نماز واجب دو ركعت نماز مي‌خواند اين نماز فلسفه‌اش چيست؟

و او پاسخ داد: «دوازده سالم بود كه مادرم از دنيا رفت، مادرم جوان بود. وقتي به سن بلوغ رسيدم و خودم فهميدم كه بايد وظيفه شرعي‌ام را انجام بدهم از آن پس بعد از هر نماز دو ركعت نماز براي مادرم مي‌خوانم كه ثوابش براي ايشان باشد.» اين از ويژگي سربازان امام خميني بود. در نهايت حسن خانمحمدي در سر‌دشت به شهادت رسيد.

راوي: جانباز يوسف اوسطي

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار