کد خبر: 698210
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۵
«جلوه‌هايي از سلوك اخلاقي و تربيتي شهيد نواب صفوي» درگفت‌وشنود با همسر و فرزندش
علي احمدي فراهاني

 

در دو گفت و شنود پيش روي، حديث سلوك وسبك زندگي حضرت نواب را از زبان همسر و فرزندش مي‌خوانيم. هم آنان كه او را از جنبه يك عضو خانواده ديده‌اند وآزموده‌اند. منش اخلاقي و تربيتي اين مجاهد بزرگ، در شرايطي كه همه گان درپي شناختن نمادي براي زيست بهترند، مي‌تواند راهگشا و مفيد باشد و چنين باد.

نحوه آشنايي شما با شهيد نواب صفوي چگونه بود؟ كي ازدواج كرديد و چند فرزند داريد؟

در سال 1326 با ايشان ازدواج كردم و سه دختر دارم. كلاً هشت سال با ايشان زندگي كردم تا در 27 دي 1334 كه به شهادت رسيدند. نحوه آشنايي ما به مبارز بودن پدرم برمي‌گردد. پدرم مردي انقلابي و از مبارزان خراسان بودند. ايشان در قضيه مسجد گوهرشاد عليه رضاخان مبارزه كرده بودند و در اعتراض به اقدامات او در چندين روزنامه، از جمله «پرچم اسلام» مطلب مي‌نوشتند. شهيد نواب هم كه در آن روزها فرمان قتل كسروي را داده بود و اين مقاله را مي‌خواند و مشتاق مي‌شود با پدرم ديدار كند.

در سال 1326 پدرم بعد از سه سال زندان و چهار سال تبعيد و چهار سال گوشه‌نشيني در ساوه به تهران آمدند و خانه‌اي را اجاره كردند. يك روز به ما گفتند سيدي به دين ما مي‌آيد و ما بايد از ايشان مراقبت كنيم. ما تصور كرديم ايشان مرد مسني است، ولي وقتي آمد ديديم سيد جواني است. دوستي پدرم و شهيد نواب ادامه داشت تا ماه رمضان آن سال كه پدر در اثر بيماري قلبي در بيمارستان بستري مي‌شوند. شهيد نواب براي عيادت به در منزل ما آمدند و من رفتم در را باز كردم و گفتم پدر در بيمارستان هستند. ايشان بسيار ناراحت شدند و با عجله به بيمارستان رفتند. من خواستگارهاي زيادي داشتم، ولي پدرم بسيار نگران زندگي آينده من بودند و در مورد شريك زندگي من وسواس زيادي داشتند. مرحوم نواب از مال دنيا بي‌بهره بود و در نتيجه خجالت مي‌كشيدند مرا از پدرم خواستگاري كنند، در حالي كه براي پدر من تدين و علم و زهد واقعي از هر چيزي ارزشمندتر بود. در هر حال بعد از چند جلسه شهيد نواب از من خواستگاري مي‌كنند و پدرم با كمال ميل مي‌پذيرند و ما با شرايطي بسيار ساده توسط آيت‌الله فيض از طرف ايشان و آيت‌الله حجت از سوي خانواده ما عقد كرديم.

پس از آن هر روز كه از زندگي ما سپري شد، مهر و علاقه من به ايشان بيشتر شد. ايشان به‌قدري به همه محبت داشتند كه همه را «باباجون» صدا مي‌زدند. بارها به من مي‌گفتند: «كوچك شما هستم». شايد باور اين حرف از آدمي با آن همه جسارت و شجاعت قابل باور نباشد.

ويژگي‌هاي برجسته شخصيتي ايشان از نظر شما چيست؟در منش و سلوك ايشان چه چيز از همه برجسته‌تر نشان مي‌داد؟

شهيد نواب يك مسلمان واقعي بودند و در همه حركات و سكنات از جدشان پيامبر(ص) پيروي مي‌كردند. نسبت به من و فرزندان نهايت لطف و مهرباني را داشتند و در ظرف هشت سال زندگي زناشويي هرگز به ياد ندارم به من امر كرده باشند كاري را بكن يا اينجا برو، آنجا نرو. به بزرگ و كوچك احترام مي‌گذاشتند. به دليل اينكه يك مسلمان معتقد بودند، هر جا كه ضرورت داشت تعصب به خرج بدهند، با كمال شجاعت و شهامت اين كار را مي‌كردند و هر جا نياز به مهرباني و ملاطفت بود، فوق‌العاده رئوف و با محبت بودند و طاقت ديدن اشك هيچ انسان ستمديده و ضعيفي را نداشتند. فوق‌العاده سخاوتمند بودند و هر كاري كه از دستشان برمي‌آمد براي رفع مشكلات مردم مي‌كردند. بسيار متواضع و مردمي بودند و انصافاً جز رضاي حق هيچ چيزي مد نظر ايشان نبود. من به خاطر همين صفات كم‌نظيرشان به ايشان عشق مي‌ورزيدم و حقيقتاً كسي را هم‌پايه و هم شأن ايشان نمي‌ديدم.

آيا در داخل خانه از مسائل سياسي هم حرفي مي‌زدند؟چگونه در جريان فعاليت‌هاي سياسي ايشان قرار مي‌گرفتيد؟

پدرم به ايشان سفارش اكيد كرده بودند در منزل هيچ حرفي در باره مسائل سياسي نزنند. خود من هم تمايلي به شنيدن اسرار سياسي نداشتم و معتقد بودم هر چه كمتر بدانم بهتر مي‌توانم آرامش را در خانه حفظ كنم. گاهي كه دوستانشان به خانه مي‌آمدند و برايشان از اوضاع مملكت حرف مي‌زدند، مي‌ديدم عصباني مي‌شوند و حتي گاهي فرياد مي‌كشيدند چرا نبايد در يك كشور اسلامي، شئونات ديني رعايت شود، اما همين كه من يا يكي از بچه‌ها صدايشان مي‌زديم و با ايشان كاري داشتيم، بلافاصله لحن ايشان آرام و مهربان مي‌شد و مي‌گفتند انسان نبايد صدايش را براي زن و فرزند بلند كند، اگر فرياد هم مي‌زنيم بايد به خاطر خدا و دين خدا باشد.

بار آخر كه ايشان را دستگير كردند چه حسي داشتيد؟براي اتفاق بزرگي كه در راه بود آمادگي داشتيد؟

يادم هست حكومت نظامي بود و شاه دستور داده بود بلافاصله ايشان و دوستانشان را اعدام كنند. خبر را در روزنامه خواندم و حس كردم دارم مي‌ميرم و به‌شدت دچار تشنج شدم. باور نمي‌كردم حكم اعدام ايشان صادر شده باشد. ياران ايشان نمي‌دانستند تكليفشان چيست. مي‌ترسيدند واكنش نشان بدهند و حكم زودتر اجرا شود يا ساكت بنشينند و حكومت تصور كند آنها ترسيده‌اند. واقعاً كسي تكليف خودش را نمي‌فهميد.

آخرين ديدارتان با شهيد نواب را توصيف بفرماييد. ظاهراً در آن شرايط موفق به ديدار ايشان هم شده بوديد؟

حدود دو ماه بود ايشان را دستگير كرده و تحت انواع شكنجه‌ها قرار داده بودند، ولي به ما سه روز قبل از شهادتشان اجازه ملاقات دادند. وقتي به زندان رفتيم ايشان را با دستبند آوردند. مادر ايشان فوق‌العاده منقلب شدند و به گريه افتادند. شهيد نواب سعي كردند با نقل خاطراتي از صدر اسلام و زني كه چهار فرزندش شهيد شده بود، مادرشان را آرام كنند و گفتند چه مرگي بهتر از مرگ در راه اسلام. شما بايد به فكر جواناني باشيد كه در آينده قدم به ميدان مبارزه مي‌گذارند. دست ايشان را بوسيدم و پرسيدم: «از من راضي هستيد؟» جواب دادند: «من از شما راضي هستم، خدا از شما راضي باشد كه در تمام سختي‌ها ياريم دادي و صبوري كردي.»

پس از شهادت ايشان روزگار بر شما چگونه گذشت؟سختي‌هاي زندگي چگونه بر شما رخ نمايي كرد؟

من پس از شهادت ايشان واقعاً انگيزه‌اي براي زنده ماندن نداشتم، به همين دليل بي‌پروا افشاگري مي‌كردم. دوستان پدرم به ايشان گفته بودند مرا نصيحت كنند، چون رژيم در سر به نيست كردن افراد يد طولائي داشت. پدرم مي‌گفتند اگر تو را با گلوله بزنند، با سرافرازي به شهادت مي‌رسي، ولي اينها موجودات پليدي هستند و ممكن است تو را بدزدند و هتك حرمت كنند. آن وقت نه من و نه بچه‌هايت نمي‌توانيم با سرافرازي زندگي كنيم. از اين گذشته كسي شهيد نواب را خواب ديده بود كه گفته بودند به زن و فرزندانم بگوئيد سر خاك من نيايند. اين حرف‌ها را كه شنيدم سعي كردم آرام بگيرم و به جاي اعتراض آشكار، فضايل اخلاقي ايشان را سرلوحه زندگيم قرار بدهم و تا جايي كه دستم مي‌رسد به بندگان خدا كمك كنم. بيشتر وقتم صرف تربيت سه دخترم مي‌شد. سعي كردم از دلتنگي‌هايم جز با خدا حرف نزنم و الحمدلله خدا هم كمك كرد. بچه‌ها خيلي كوچك بودند كه پدرشان شهيد شد، در نتيجه بايد شخصيت ايشان را به‌مرور برايشان توصيف مي‌كردم و جا مي‌انداختم.

مهم‌ترين درس در زندگي مشترك با ايشان چه بود؟چيزي كه امروز قابل گوشزد به جوانان باشد؟

شجاعت، ايثار، از خودگذشتگي، مهرباني، رحم به ضعفا و سخاوت. اينكه هيچ چيز دنيا را براي خود نمي‌خواستند و همواره ديگران را بر خود ترجيح مي‌دادند. محبت و عاطفه‌اي كه به من و بچه‌ها داشتند. احترامي كه به ما مي‌گذاشتند و حتي يك بار صدايشان را براي من و بچه‌ها بلند نكردند. مهم‌ترين مسئله از نظر ايشان حفظ آرامش در محيط خانه بود. خانواده در نظر ايشان جايگاه فوق‌العاده بالايي داشت و آن را مهم‌ترين نهاد اجتماعي مي‌دانستند و معقتد بودند بايد تقدس آن را همواره حفظ كرد. ايشان بسيار خوش اخلاق و رئوف بودند. محبت ايشان شامل حال تمام مخلوقات خدا ميشد. يادم هست يك بار زندگي مخفي داشتيم و فرزندمان سه ماهه بود. يك شب من ديدم كه جسمي سنگين به در حياط مي‌خورد. از آنجا كه ايشان تحت تعقيب بودند به‌شدت ترسيدم. ايشان رفتند و با احتياط در را باز كردند و سگي بدحال خودش را به داخل حياط كشاند. معلوم بود كه مسمومش كرده‌اند. آقا كسي را به بازار فرستادند تا دو من شير بخرد و تا صبح بالاي سر سگ نشستند و شير را كم‌كم به خورد اودادند تا حيوان سم‌هائي را كه خورده بود بالا آورد و حالش خوب شد و صبح رهايش كردند و رفت. ايشان نسبت به همه مخلوقات خداوند احساس مسئوليت مي‌كردند، به همين دليل ستم رژيم بر ضعيفان و تهيدستان چنان آزارشان مي‌داد كه همه هستي خود را صرف مبارزه با آن كردند.

از ديدگاه شما، پيام شهيد نواب خطاب به جامعه امروز ما چيست؟با عنايت به اينكه منش بزرگان هماره قابل الگوبرداري است؟

ايشان قطعاً حفظ كرامت انساني، احترام به پدر و مادر، تربيت اسلامي فرزندان، رفتار همراه با رأفت و مهرباني نسبت به مردم و تلاش براي حل مشكلات آنها را پيشنهاد مي‌كردند و اينكه احكام اسلام را حتي اگر به ضرر خودمان باشد، اجرا كنيم تا جامعه احساس امنيت و سلامت كند.

پس از سال‌ها، هنگامي كه به پدر بــزرگــوارتــان مي‌انديشيد، چه تصويري در ذهن شما نقش مي‌بندد؟

چهره‌اي بسيار زيبا همراه با يك دنيا عشق و محبت. پدر عاشق معبود بود و در راه اين عشق تا آخرين لحظه زندگي ثابت قدم ماند و در نهايت شهادت‌نامه خويش را با خونش امضا كرد. پدر تمام سنت‌هاي غير الهي را از مسير زندگي‌اش كنار زد و با شجاعتي كم‌نظير وراي مرزهاي زمان و مكان حركت كرد. او يك روحاني شجاع، مهربان، مؤدب، خوش‌برخورد و بسيار نظيف بود و همواره لبخند بر لب داشت و متفكرين را با انديشه‌ها و استدلال‌هايش به حيرت وا مي‌داشت. البته زندگي ما يك زندگي عادي نبود. همواره در حال تغيير مكان و جابه‌جايي و از ديدار پدر محروم بوديم. ايشان به دليل مبارزاتشان كمتر امكان حضور در كنار ما را داشتند و كم پيش مي‌آمد كه حضور عيني ايشان را داشته باشيم، بنابراين همه چيز در ذهن من كه در آن دوران كودكي بيش نبودم، مبهم است. پدر هميشه برايم يك قهرمان و يك ابرمرد بوده است.

به دليل آنكه در زمان شهادت پدر خردسال بوده‌ايد، قطعاً توصيف شخصيت و ويژگي‌هاي ايشان را از زبان ديگران شنيده‌ايد. كدام يك از اين نقل قول‌ها در شكل‌گيري تصوير پدر در ذهن شما مؤثر بوده‌اند و چگونه؟

اولين كسي كه اين تصوير را در ذهن ما ساختند و مرا هر روز بيشتر عاشق پدر كردند، مادرم بودند. ايشان مي‌گفتند پدرت سعي مي‌كرد هميشه پا جاي پاي جدش رسول‌الله(ص) بگذارد و ائمه معصومين(ع) را الگوي خود قرار دهد. قبل از انقلاب به دليل خفقاني كه وجود داشت كمتر پيش مي‌آمد بتوانم از دوستان پدرم يا كساني كه او را مي‌شناختم سؤالي بپرسم يا آنها بتوانند داستان و خاطره‌اي از پدر برايم بگويند، ولي هر گاه فرصتي دست مي‌داد، با اشتياق تمام مي‌پرسيدم و وقتي مي‌ديدم چگونه با تجليل و تحسين از پدرم ياد مي‌كنند از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم.

يك بار زماني كه حضرت آقا در ايرانشهر تبعيد بودند با ايشان ملاقات كردم و ايشان با عشق و محبت زيادي از پدرم سخن گفتند كه بسيار برايم ارزشمند بود. بعدها گاهي در جبهه‌هاي جنگ هم كه زيارتشان مي‌كردم، محبت‌شان را به پدرم ابراز مي‌كردند. ايشان در مصاحبه‌اي با آقاي سينا واحد فرموده بودند نواب اولين جرقه‌هاي انقلاب را در من به وجود آورد. اين تعبير بسيار برايم دلنشين و ارجمند است. بعدها كه حضرت امام را ملاقات كردم، عشق به ايشان چنان دلم را مالامال از شوق كرد كه اگر مي‌فرمودند بمير، لحظه‌اي ترديد نمي‌كردم. اساساً با هر كسي كه به پدرم اظهار محبت مي‌كرد، پيوند روحي قوي‌اي را احساس مي‌كردم.

نگاه پدر شما به مقوله خانواده و جايگاه زن را چگونه يافته‌ايد؟رفتار ايشان در اين حوزه چگونه بود؟

پدر نسبت به حفظ كيان خانواده، حرمت مادر، همسر و فرزندان بسيار مقيد بودند. مي‌گفتند در سفري كه قرار بود به خارج بروند، مادرشان از اينكه پدر نتوانسته بودند امرشان را انجام بدهند، رنجيده خاطر شده بودند. ساعت پرواز نزديك بود، اما پدر اصرار مي‌كردند قطعاً رضايت و دعاي خير مادر را جلب كنند و بعد به سفر بروند. عمويم مي‌گفتند پدرت فقط يك ساعت با مادر حرف زدند تا بالاخره راضي شدند و بعد به سفر رفتند.

ديدگاه پدرم نسبت به زن را بسيار شبيه ديدگاه امام و رهبر معظم انقلاب مي‌بينم. پدر زن را صاحب شخصيت، انديشه، اراده، توانايي و استعدادهاي مستقل مي‌دانست و بسيار به زنان احترام مي‌گذاشت، به همين دليل هرگز به همسر امر و نهي نمي‌كرد، جلوي تصميمات او را نمي‌گرفت و مادر ما را صاحب نظر و اراده مي‌دانست. هرگز كارهاي سنگيني را كه از عهده يك زن خارج بود به ايشان تحميل نمي‌كرد و همواره حتي در سخت‌ترين شرايط با لحني مهربان و عاطفي با مادرم صحبت مي‌كرد. هرگز سختي كار و مبارزه را با زندگي خانوادگي در هم نمي‌آميخت. مادرم كه بيمار مي‌شدند، تا صبح بالاي سر ايشان بيدار مي‌نشست و پرستاري مي‌كرد. نيمه شب‌ها كه بچه‌ها بيدار مي‌شدند و بيقراري مي‌كردند، در آرام كردن آنها به مادر كمك مي‌كرد و مي‌گفت روا نيست زن به تنهايي بار چنين كار سنگيني را به دوش بكشد. مهم‌ترين اصل در زندگي خانوادگي براي پدر اين بود كه كار و مبارزه را با زندگي خانوادگي در هم نياميزد و آرامش را از زن و فرزند نگيرد. چنين كاري را با شرايط دشواري كه پدر و دوستانشان داشتند، انصافاً دشوار بود. خانواده در نظر ايشان بسيار مهم و كانون عشق و محبت بود.

از منظر شما، ويژگي‌هاي بارز ايشان كدامند؟آنان كه براي جامعه امروز نيز قابل اقتباس والگو برداري باشد؟

به گفته دوست و دشمن، حرف و عمل پدرم يكي بوده است، يعني ايشان وقتي مي‌خواست يك نظريه اخلاقي و تربيتي را در مورد ديگران اجرا كند، ابتدا خود را ملزم به اجراي آن مي‌ديد. مادرم هميشه مي‌گفتند نواب چندين سال از زمانه خود پيش بود. ستمگران و وطن‌فروشان از او وحشت داشتند و او و دوستانش توانستند جلوي بسياري از پروژه‌هاي ضد ملي و پيمان‌هاي نظامي را كه به ضرر ملت بود بگيرند. همسر شهيد سيد محمدباقر صدر و خواهر بزرگ امام موسي صدر مي‌گفتند چهارده سال داشتم كه ايشان را ديدم كه اندامي بسيار متناسب و صورتي چون قرص ماه داشت و حافظه شگفت‌انگيزي كه هر چه را خوانده بود در آن ثبت كرده بود. از همه مهم‌تر اينكه عشق به خداوند در تمام رفتار و گفتارش مشهود بود.

از مقطع شهادت پدرتان چه خاطره‌اي داريد؟با عنايت به اينكه در آن اواخر، يكبار موفق به ديدار با ايشان شديد؟

شهادت پدر همواره برايم يك قصه ناتمام و يك حماسه گنگ است. ايشان و ياران باوفايشان در شب شهادت مظلومانه فاطمه زهرا(س) به شهادت رسيدند. در آن شرايط دشوار كه رژيم ستمشاهي هر فريادي را در گلو خفه مي‌كرد و فضاي دهشتباري را بر مملكت حاكم ساخته بود، فرياد پدر و يارانش آن فضا را شكست. قبل از آن سيد عبدالحسين واحدي به دست شقي‌ترين مرد فرمانداري نظامي، تيمور بختيار، در خون خود غلتيده بود. پس از دستگيري پدر و يارانش علماي شهرها و طلاب انقلابي حوزه علميه قم تلاش فراوان كردند تا از اعدام آنها جلوگيري كنند. حتي عده‌اي از شخصيت‌هاي سياسي و ديني مصر، به‌خصوص اخوان‌المسلمين مي‌خواستند به ايران بيايند تا مانع از اعدام مردي شوند كه روزگاري با سخنراني‌هاي شورانگيز خود در قاهره، شوق به استقلال و آزادي را در آنان برانگيخته بود. دو شب قبل از شهادت آن بزرگواران به خانواده‌هايشان اجازه ملاقات دادند. مادربزرگ، مادرم، من و خواهر كوچكم براي ملاقات با پدر رفتيم. چهره ملكوتي پدر هرگز از خاطرم نمي‌رود. دستش را با دستبند به دست سربازي بسته بودند. پدر با مهرباني ما را نوازش كرد و در پاسخ به بي‌تابي مادرش گفت از زنان صدر اسلام الگو بگيريد كه همه فرزندانشان را در ركاب پيامبر(ص) به ميدان شهادت مي‌فرستادند و از اين بابت سرافراز و مفتخر بودند. در پايان آن ديدار كوتاه كه يك ربع بيشتر طول نكشيد، پدر هنگام رفتن برگشتند و به من و خواهرم نگاه كردند و لبخند زدند و اين نگاه و لبخند براي هميشه براي ما به يادگار ماند.

تلاش علما و مجاهدين و فداييان اسلام در خارج از زندان اثر نداشت و سرانجام دژخيمان حكم به قتل كساني دادند كه با وجود تحمل شكنجه‌هاي طاقت‌فرسا، حتي حسرت شنيدن يك آه را هم به دل آنها گذاشته بودند.

و رفتار ايشان را درشب شهادت، چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

آن شب پدر و يارانش براي غسل شهادت درخواست آب مي‌كنند. سپس نماز شكر به جا مي‌آورند و نواي دلنشين و گرم قرآن آنها سكوت سهمناك زندان را در هم مي‌شكند. به هنگام شهادت نيز با يكديگر قرار مي‌گذارند با صداي بلند اذان بگويند و اجازه نمي‌دهند چشم‌هايشان را ببندند و مي‌گويند مي‌خواهيم با چشم باز به استقبال شهادت برويم. پدر در سخنراني كوتاهي خطاب به مأموران حاضر در صحنه مي‌گويد: «پروردگارا! شاهد باش جز براي اعتلاي دين تو قيام نكردم و جز شهادت هدفي نداشتم و تو را براي اين موهبت عظيم شكرگزارم.» پزشك در واپسين دم آنان را معاينه مي‌كند و كمترين نشانه‌اي از ترس و اضطراب در آنها نمي‌بيند. رژيم ستمشاهي تصور كرد با به شهادت رساندن اين بزرگمردان مي‌تواند فرياد عدالت‌خواهي يك ملت را خاموش كند، غافل از آنكه از قطره قطره خون آنان هزاران لاله بر دميد و سرانجام تلاش‌هاي آنان به ثمر رسيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار