در ظلمتكده جهان كه حقيقت با اوهام آميخته و راه از چاه هويدا نيست و از برخورد اميال و وظايف و قيود در هر قدم هزاران پيچ و خم و پرتگاه در پيش است، براي فرار از حيرت و گمراهي، بايد دليل راهي جست و در پرتو آن، اين راه سخت و پرخطر را آسان و بيخطر پيمود. اين كار از هركس ساخته نيست.
طنيني پاك بايد و گوهري اصيل و روحي چون كوه استوار و همتي چون آسمان بلند و حوصلهاي چون درياي وسيع، و از همه مهمتر، بايد دلي از شوق لبريز و سري از عشق پرشور و روحي از پرتو غيبت، روشن داشت تا راه را از چاه براي ديگران بازشناسد و از تاريكي انسانهاي گرفتار را نجات داد. در چنين صورتي است كه بشر از سرمنزل طبيعت تا سرحد حقيقت بالا ميرود. از خلق براي نجات خلق ميگذرد تا حق را نظاره كند.
اين ويژگي خاص عزيزترين برگزيدهاي است كه در اوج جامعه قبيلهاي عصر جاهليت، امتي واحد را سامان داد و از مردماني پراكنده و منفعتطلب و خوشگذران، مجموعهاي منسجم، آرمانخواه، تحولگرا و جمعمحور شكل داد.
كاري كه نبي مكرم اسلام (ص) كرد آن بود كه همه منيتها را به «ما» تبديل كرد و حلاوت فداكاري و گذشت را دستورالعمل براي انسانهايي قرار داد كه تا پيش از آن تنها به خويش ميانديشيدند. آيا تاكنون انديشيدهايم چه شد كه قريش صاحب نفوذ مكه در كمتر از 10 سال آنچنان مقهور قدرت انسانهايي شد كه با هيچ عده و عده، از ميعادگاه وحي خارج و در گوشهاي از خاك غربت مدينه سكني گزيدند؟ اين قدرت وصفناشدني با كدام نيروي توانمند شكل گرفته بود كه سران قبيله كفر را مجبور به تمكين در برابر خواستههاي مسلمين در سال دهم هجري كرد، آنگونه كه ابوسفيان در انتظار اماننامه پيامبر اسلام(ص) در فتح مكه از منزل خارج نشد و با اعلام امان دادن پيامبر(ص)، حداقل در ظاهر خود را وامدار رأفت و بزرگواري نبي مكرم اسلام دانست؟
يقيناً قدرتي كه مسلمين در صدر اسلام بر آن تكيه داشتند نه بر خورداري از فلان تجهيزات جنگي، نه سرمايه مادي و خزانه مملو از طلا و نه امكاناتي از جنس امكانات امروزي كه برخي شيوخ عرب بر آن تكيه ميكنند (نفت، دلارهاي انباشت شده در بانكهاي خارجي و...)، نبود.
آنچه پيامبر اسلام به اتكاي آن، حركت بزرگ خويش را رقم زد فقط و فقط اتكال به خداوند و يقين به اينكه دستي بالاتر از دست الهي نيست و همچنين «وحدت و يكپارچگي» جامعه اسلامي كوچك ولي متعهد آن روز بود، چرا كه نه تجهيزات و ساز و برگ نظامي پيامبر و اصحابش فراتر از امكانات قبيله قريش بود و نه ديپلماسي مذاكره و مراودات حكومت تازه تأسيس ايشان دفعكننده تهديدات احتمالي دشمنان پيش روي پيامبر در آن عصر بود.
اگر وضعيتي كه قريش از جهات مادي داشت، پيامبر نيز داشت، جعفر، فرستاده نبياسلام(ص) در حضور پادشاه حبشه مجبور به بيان استدلال از انجيل در تبيين رسالت آخرين فرستاده خدا بر نميآمد، بلكه برعكس، با تكيه بر مراودات سياسي و تجاري همچون قريش مكه، سعي بر نفوذ كلام خويش بر پادشاه بر ميآمد و ديپلماسي مذاكره آن هم با تأسي بر ارتباطات ديرينه و گذشته را دستمايهاي براي بيان خواستههاي خود و نبي ختمي مرتبت معرفي ميكرد. بگذريم كه همين بلاي خانمانسوز تفرقه باعث شد در كمتر زماني، همه دستاوردهاي حاصل آمده از وحدت و انسجام پيامبر اسلام (ص) به تاراج رفته و به فراموشي سپرده شود.
آنچنان كه اميرالمؤمنين علي (ع) با اين سخن هشدارگونه خويش قصد داشت جامعه متفرق آن روز را بار ديگر حول محور وحدت انسجام بخشد، ولي نشد. آنجا كه ميفرمايد: «همانا شيطان، راههاي خود را به شما آسان جلوه ميدهد تا گرههاي محكم دين شما را يكي پس از ديگري بگشايد و به جاي وحدت و هماهنگي، برپراكندگي شما بيفزايد.» از اين سخن اميرالمؤمنين علي(ع) و سيره عملي پيامبر اسلام (ص) در مييابيم همواره دستهايي از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است كه تلاش داشته جوامع اسلامي را با تخم تفرقه به انحراف، انزوا و سقوط بكشاند.
ديروز وليامر مسلمين بار ديگر در كسوت پيامبرگونه خود كه نقش هدايتگري جامعه اسلامي را برعهده دارد، از دستهاي تفرقهافكن ميان شيعه و سني در شرايط پيچيده دنياي امروز سخن گفتند و به صراحت فرمودند: «دستهاي تفرقهافكن ميان شيعه و سني به سرويسهاي جاسوسي دشمنان اسلام ميرسد. نه تشيعي كه با MI6 انگليس ارتباط دارد، شيعه است و نه تسنني كه مزدور CIA امريكا باشد، سني است، بلكه هر دو ضداسلامند.»
اين سخن بدان مفهوم است كه اگر در عصر پيامبر(ص) «عبدالله بن ابيها» با نفاق خود به دنبال تفرقه در ميان مسلمانان و موجب بدبيني مسلمانان نسبت به يكديگر ميشدند، امروز نيز هستند بسيار كساني كه با پول انگليس خبيث سخن تفرقهافكن را از حلقوم شيعه مشربمنش انگليسي به جامعه اسلامي انتشار ميدهند يا در كسوت به ظاهر سني با اسلحه امريكايي برادر مسلمان سني و شيعه را مورد هدف گلوله آتشين خود قرار ميدهند. يا در مقام ساخت فيلم و برنامه تبليغي، دو تفكر شيعه انگليسي و سني امريكايي، برادران مسلمان هر دو مذهب تشيع و تسنن را با تيغ تكفير، هجو ميكنند كه يقيناً هر دو تفكر در جبهه دشمن گام برميدارند و اين آن چيزي است كه با انسجام و وحدت جامعه اسلامي و منش و سيره پيامبر اسلام(ص) ناسازگار است.
اگر مسلمانان بدانند دغدغه اصلي غرب از درگيري در جامعه اسلامي چيست، يقيناً در پازل دشمن حركت نميكنند ولي افسوس كه حاكمان كشورهاي اسلامي از درك اين نكته كليدي عاجزند و نخبگان مسلمانان نيز مهر سكوت بر لبهاي خود زدهاند. در اين شرايط اين جمهوري اسلامي است كه يكتنه به روشنگري پرداخته و رسالت وحدت جامعه اسلامي را بر دوش ميكشد و پيشقراول اين حركت روشنگرانه رهبر معظم انقلاب و وليامر مسلمين جهان است.
اگر شيوخ عرب از نقش ايران در اين زمينه غافلند، هستند كساني كه واقعيات صحنه منطقه و فضاي بينالمللي را به درستي رصد ميكنند و بر نقش ايران در مديريت منطقه و تلاش براي آرامش آن واقفند. آنچنان كه «رابرت فيسك» در روزنامه اينديپندنت نوشت: «دغدغه اصلي غرب، نقش ژئواستراتژيك ايران است، در شرايطي كه رياض قلدري(به تعبير ديگر بيخردي)، اسرائيل ديوانگي و داعش كشتار را در منطقه پيگيري ميكنند، ايران همچون يك صوفي آرام و نجيب رفتار ميكند.»