
ايران مقابله با امريكا را اصليترين امتياز خود در مسير تبديل شدن به يك قدرت جهاني ميبيند. افقي كه شايد رهبر معظم انقلاب اسلامي آن را در چارچوب منافع ميان مدت ايران اسلامي ارزيابي ميكنند؛ زماني كه امريكا ديگر «شماره يك» جهان نباشد.
سخنان باراك اوباما رئيسجمهور امريكا در گفتوگو با راديوي ملي امريكا درباره ظرفيتهاي ايران براي تبديل شدن به يك قدرت منطقهاي به شدت مورد توجه رسانههاي داخلي و خارجي قرار گرفته است. البته مانند روز روشن است كه اين سخنان اوباما را بايد در چارچوب تمايل امريكا براي تبدل ايران به يك بازيگر به هنجار در چارچوب قواعد غرب ديد و اينكه در نهايت ايران در مذاكرات هستهاي امتيازات لازم را به غرب بدهد. به طور حتم اشاره صريح امريكا به برداشته شدن تحريمهاي اقتصادي است كه از سوي برخي اقتصاددانان اصليترين مانع رشد اقتصاد ايران به شمار ميآيد. البته تحريمهايي كه از لحاظ حقوقي هم سفت و محكمتر از آن است كه با تمايل مستقيم دولت امريكا قابل برداشته شدن باشد و دولت اوباما بايد در اين رابطه رضايت كنگره امريكا را كه به شدت تحت تأثير لابي امريكا است، جلب كند. در اين ميان اوباما اميد دارد تا بتواند در قالب توافق هستهاي با ايران به روابطي دائمي دست يابد و برخي از مشكلات منطقهاي خود را حل كند؛ نكتهاي كه صرفنظر از ماهيت سخنان اوباما نظر هر تحليلگر سياسي را به خود جلب ميكند. اين قاعده مهم است كه آيا روابط مستقيم بين ايران و امريكا منافع ملي ايران را در چارچوب حاكميت سرزميني آن تأمين ميكند يا در نهايت ايران را از منظومه كشورهاي رو به رشد در عرصه سياسي دنيا خارج ميكند.
كليد حل مشكلات امريكا در دستان ايرانبعد از گذشت بيش از 30 سال از پيروزي انقلاب اسلامي و نبردهاي سرد و نيمهگرم ايران و امريكا شبكه ديپلماسي ايالات متحده به درستي به اين نتيجه رسيده است كه كليد حل مشكلات امريكا در منطقه ايران است. آيا بايد ايران با آغوش باز به استقبال مذاكره با امريكا و سياست صفر كردن تنش با اين كشور پيش برود يا رهبر ايران افق ديگري را پيش روي نقشآفريني ايران در عرصه جهاني ميبيند كه مذاكره بين ايران و امريكا را در شرايط فعلي به صلاح نميبيند؟
تكهتكه كردن ايران هدف اصلينگاهي به جغرافياي ايران در طول 200 سال گذشته واقعيت تلخي را براي استراتژيستهاي ايراني به نمايش گذاشته است. ايران همواره در حال تقسيم شدن بوده است. اين سياست در ابتدا به صورت جدي توسط روسيه تزاري دنبال شده است و سپس امپراتوري استعماري انگليس آن را با جدا كردن افغانستان و بلوچستان به طور جدي پيگيري كرده است. حتي روي كار آمدن رژيمي همچون پهلوي دوم متكي به ذخاير ارزي ناشي از صدور نفت و ارتشي قدرتمند نيز نتوانست از چنين فرآيندي جلوگيري كند و در سال 1349 بحرين كه در سال 1339 به عنوان استان چهاردهم ايران شناخته شده بود در مقابل بازپس دادن جزاير سهگانه از ايران جدا و به عنوان يك كشور مستقل به رسميت شناخته شد. چنين روندي استراتژيستهاي ايراني را به اين نتيجه رسانده است كه صرفنظر از دولت حاكم بر ايران سياست غايي قدرتهاي جهاني در هر دورهاي تقسيم ايران و تبديل آن به واحدهاي كوچكتر قوميتي است. همانگونه كه اين سياست درباره امپراتوري عثماني و تبديل آن به چندين كشور كوچكتر دنبال شد و همچنان نيز تبديل همان كشورها و بازآرايي دوباره مرزها جزو سياستهاي قدرتهاي جهاني در منطقه خاورميانه محسوب ميشود. اين امر زماني بيش از پيش خود را نشان داد كه نشريه آتلانتيك در سال 2007 نقشهاي خيالي از منطقه خاورميانه منتشر كرد كه در آن ايران تبديل به كشوري كوچكتر در منطقه فلات مركزي خاورميانه شده بود و بخشهاي مختلفي از آن همچون بلوچستان، خوزستان و منطقه آذربايجان و كردستان، با الحاق به ساير كشورها مناطقي مستقل را تشكيل داده بودند. از اين رو چندان بيدليل نيست كه دولتمردان ايراني حضور يك دولت قدرتمند در منطقه را در مخالفت مستقيم با منافع قدرتهاي جهاني در هر دورهاي بدانند و لاجرم تأمين منافع ملي خود را در رويارويي با قدرت مسلط در هر دوره تعريف كند. در همين راستا صرفنظر از دوران جنگ سرد، نظام جمهوري اسلامي همواره ايالات متحده را به عنوان بزرگترين خطر براي تغيير در منطقه خاورميانه برخلاف منافع ملي خود تعبير كرده است. پس از پايان سردرگمي استراتژي امريكا در دوران فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و انهدام نظام دوقطبي در دنيا كنترل تمامعيار منطقه خاورميانه يكي از سياستهاي قطعي اين كشور در افق برنامهريزيهاي كلان امنيتي تعريف شده است و پس از وقايع يازدهم سپتامبر حملات نظامي امريكا به عراق و افغانستان نمادي از تلاش سخت اين كشور براي تسلط بر اين منطقه مهم تعبير ميشد.
كفگير امريكا به ته ديگ خورده استدر چنين شرايطي ايران به عنوان بزرگترين كشور منطقه كه با تاريخي چند هزار ساله بزرگترين مانع براي تسلط يك قدرت بزرگ براي منطقه محسوب ميشود. در طول دوران رياست جمهوري جرج بوش منازعات ايران و امريكا در فواصل زماني معين به نقطه اوج خود نزديك ميشوند به گونهاي كه در سياست امنيت ملي سالانه امريكا، ايران به عنوان بزرگترين خطر براي ايالات متحده طبقهبندي ميشد. با اين حال گذشت زمان و فرسايش منابع حياتي امريكا در دو جنگ بزرگ باعث شد تا سياستفشار نظامي در منطقه خاورميانه به نقطه پاياني خود نزديك شود. بحران اقتصادي ناشي از هزينهكرد 3 هزار ميليارد دلار بودجه نظامي در دو جنگ عراق و افغانستان عملاً توان مالي ماشين جنگي امريكا را با مشكل روبهرو كرده است. پنتاگون بر اساس گزارشهاي اقتصادي دفتر بودجه كنگره امريكا بايد طي 10 سال آينده نزديك به 400 ميليارد دلار صرفهجويي كند و اين مسئله به معناي آن است كه اين كشور توانايي آغاز هيچ جنگ جديدي را طي 10 سال آينده نخواهد داشت. از سوي ديگر اين كشور بايد خود را آماده مقابله با توان روزافزون چين به عنوان يك قدرت نوظهور بينالمللي در عرصه نظام جهاني كند و اين مسئله به معني اين است كه نيروهاي نظامي مستقر در خاورميانه بايد تخليه و به سمت ديگر دنيا منتقل شوند. از اين رو تمايل امريكا براي مذاكره با ايران را ميتوان در چارچوب حل منازعات موجود در منطقه خاورميانه براي متمركز كردن توان اين كشور در ساير ديگر نقاط دنيا تعبير كرد اما سؤال اصلي اينجاست كه آيا منافع ملي ايران نيز در چارچوب همين رابطه ميگنجد؟
بازي در آينده عوض ميشودرهبر معظم انقلاب اسلامي درسخنان خود بارها بر اين نكته تأكيد كردهاند كه مذاكرات ايران و امريكا در قالب گروه 5+1 نه براي برقراري روابط مستقيم بلكه براي نشان دادن حقانيت ملت ايران باشد. به نظر ميرسد علاوه بر ادبيات غيرمنطقي دولتمردان امريكايي كه ريشه در فرهنگ اين كشور دارد دورنماي تغييرات اساسي در چينش قدرتهاي جهاني در دنيا سبب شده است تا رهبري عالي ايران از پذيرفتن پيشنهادات مدعايي طرف مقابل براي هرگونه ديالوگ يا برقراري رابطه اكراه داشته باشد.
سقوط در ميان قدرتهاي جهانيواقعيت آن است كه بر اساس پيشبينيهاي تمام موسسات اطلاعاتي غربي و حتي شرقي تا 20 سال آينده امريكا ديگر قدرت اول دنيا نخواهد بود. افول قدرت اقتصادي امريكا از رتبه اول به رتبه دوم به نظر ميرسد در سال 2025 رخ بدهد و همچنين كاهش توان نظامي كشور بزرگترين نمود خارجي چنين مسئلهاي محسوب ميشود. در چنين شرايطي كمترين وابستگي به قدرت ايالات متحده ميتواند به بزرگترين امتياز براي هر كشوري مبدل شود، چراكه عملاً آن را از تلاطمهاي ناشي از چنين تغييري مصون داشته و با عنوان يك كشور مستقل از قدرتهاي جهاني توان بازيگري فراواني را در عرصه جهاني به آن ميبخشد. با همين ديدگاه است كه به نظر ميرسد رهبران ايران از ايجاد يك ديالوگ دوجانبه با ايالات متحده امريكا پرهيز ميكنند، چراكه آن را سرمايه بزرگ براي آينده ميانمدت ميشمارند كه ديگر اين كشور قدرت اول دنيا نباشد.
وقتي امريكا ديگر شماره يك جهان نيستدر سال 2003 و با سرنگوني حكومت صدام نيز چنين فرصتي براي دو كشور به وجود آمد و ايران ميتوانست به عنوان كشوري كه هشت سال عليه صدامحسين جنگيده است، بزرگترين همكار اين كشور در اشغال عراق باشد. با اين حال پرهيز ايران از چنين همكارياي نه تنها سبب گسترش نفوذ ايران در كشورهاي عربي شد بلكه در دوران انقلابهاي عربي نيز اين سياست ضدامريكايي تبديل به يك نقطه قوت براي ديپلماسي عمومي ايران شد. حال بر طبق همين قاعده ايران مقابله با امريكا را اصليترين امتياز خود در مسير تبديل شدن به يك قدرت جهاني ميبيند. افقي كه شايد رهبر معظم انقلاب اسلامي آن را در چارچوب منافع ميان مدت ايران اسلامي ارزيابي ميكنند؛ زماني كه امريكا ديگر «شماره يك» جهان نباشد. در آن صورت است كه ايران ميتواند با بهرهگيري از راهبرد خود مبني بر حفظ استقلال نقش اصلي خود را در منطقه و جهان بر عهده بگيرد.