در حالي كه معضل بيكاري در كشور وجود دارد و مانع سروسامان گرفتن تعدادي از جوانان شده است كه صد البته بيكاري خود ريشه بيشتر معضلات اجتماعي و ميدان يافتن جنگ نرم دشمن است متأسفانه ميبينيم و ميشنويم رشتههاي منحصر به فرد هنري يكي يكي در حال انقراض و افول هستند. چندي پيش با استاد تراش برجسته فيروزكار گفتوگو داشتم گلايهمندانه ميگفت در كشور تنها دو نفر هستيم اين هنر را دنبال ميكنيم و با مرگ ما هم اين هنر عمرش تمام ميشود؛ در حالي كه خيلي از تجار عرب خليجفارس و سرمايهداران اروپايي و امريكايي براي خريد تابلو ميآيند و اگر كار رونق داشته باشد بدون شك بهترين فرصت براي صادرات است اما مسئولان توجهي نميكنند.
مطمئناً اين تنها هنري نيست كه به دليل ناشناخته بودنش براي مسئولان در معرض نابودي و از بين رفتن است. استاد اهتمام هم تنها نقرهساز با چكش كشورمان بود، كسي كه تكههاي آثارش را تنها بايد در موزههاي مطرح جهاني يا عتيقهفروشيهاي بزرگ و شايد در منازل متمولين كشورهاي مختلف دنيا بتوان پيدا كرد؛ مردي كه دستان بينظيري در خلق آثار نقره تنها با چكش داشت اما به دليل فقر و نداري شبها در مغازهاش با كف آجري ميخوابيد حتي به دليل نداشتن پول براي پرداخت ماليات هر روز به جريمههاي مالياتياش اضافه ميشد تا سرانجام در غربت و تنهايي درگذشت بدون اينكه جانشيني براي ادامه هنر خود داشته باشد و اين هنر بديع و زيبا هم با مرگ استاد نابود شد يا با مرگ استاد عباس گياهي كه آخرين بازمانده هنر قلمكاري به سبك پرتره محسوب ميشد، پرونده هنر قلمكاري نقاشي اصفهان براي هميشه بسته شد و به تاريخ پيوست. استاد پورصفا دارنده نشان درجه يك هنر و صاحب مكتب در عرصه هنر نقاشي هم در زمره همين افراد ناشناخته است. او كه در دهه 90 زندگي خود به سر ميبرد از بيتوجهي و اهمالورزي مسئولان به هنر گلايههاي زيادي دارد. اين استاد پيشكسوت كه آثارش در موزههاي مشهور و مطرح جهان قرار دارد و متقاضي حضور اين آثار نفيس او هستند در كشور خودمان غريب است. وي در نامهاي كه به بختياري استانداري وقت اصفهان در دولت دهم نوشته بود از او خواست تا براي هنر اصفهان يك موزه تخصصي بسازند اما او در پاسخ نوشت؛ اصفهان خودش يك موزه است و نيازي به موزه ندارد! انگار آقاي استاندار درد دل بهحق اين هنرمند را با متن سخنراني اشتباه گرفته بود. استاد پورصفا 93 سال دارد و بيمار است. او هم به زودي از ميان ما خواهد رفت بدون اينكه به طور شايسته از او ياد شود و مكتب هنرياش تداوم پيدا كند و...
اينها تنها مواردي بودند كه شخصاً در كسوت روزنامهنگار به طور اتفاقي با آنها صحبت داشتم، اما بدون شك اگر به اين موضوع، كارشناسي شده نگاه شود موارد بسيار زيادتري پيدا خواهيم كرد كه جاي تعجب و تأمل دارد، زيرا اول اينكه براي اين بحث يك سازمان مجزا با ساز وكار و بودجه مشخص تعريف شده است و ديگر آنكه با توجه به نياز جامعه امروز به كار و اشتغال مناسب اين موارد ميتوانند يا ميتوانستند علاوه برحفظ ميراث گرانقدر هنري اين تمدن كهن، وضعيت معيشتي جوانان كشور را تا حد قابل قبولي تأمين كنند. شايد اين اهمالورزي در حد آب زايندهرود يا خشكي درياچه اروميه و آلودگي هوا و امثالهم ديده نشود اما اينها هيچكدام دليلي بر كمكاريهاي موجود نيست، سهلانگاريهايي كه باعث هرز رفتن ظرفيتهاي عظيم هنري و فرهنگي كشورمان ميشود.
اين درحالي است كه با برنامهريزي منسجم و فرهنگسازي ميتوان ضمن احيا و تقويت هنرهاي اصيل و فراهم كردن زمينههاي صادرات، بستري براي اشتغال سالم و مطلوب را هم براي جوانان بهخصوص براي بانوان جوياي هنر و كار بهوجود آورد تا به جاي آنكه در اتفاقاتي عجيب و غريب ببينيم دانشگاهها رشتههاي سخت مردانه مانند جوشكاري، معدن و...! براي دختران گذاشتهاند در چنين هنرهايي فعال باشند. سؤال ما اين است چرا با وجود داشتن ذخاير عظيم و باارزش هنري كه در دنيا خواهان زيادي هم دارد بايد چنين ناهماهنگيهايي صورت بگيرد؟! چرا بر اثر غفلت و بيتوجهي، هنرهاي سنتي در كنار گوشمان آرام آرام خاموش ميشوند و بيرونق مانده و چراغ دانش آنها درحال افول است؟! چرا هنرمندان بزرگ و تواناي كشورمان يكي يكي از دنيا ميروند بدون اينكه از آنها يادي شود يا هنرشان را حفظ كنيم؟! چرا ميل و اشتياق جوانان را به چنين هنرهايي سوق ندادهايم تا براي اشتغال به آن فكر كنند؟! هنرهايي كه هم از جنبه اقتصادي درآمدزايي دارند و هم از نظر فرهنگي شاخصههاي هويتي ما هستند.