کد خبر: 688444
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۵۳
گفت‌وگوي «جوان» با معصومه آباد، تجربه‌كننده و نگارنده كتاب «من زنده‌ام»
ميثم رشيدي مهرآبادي

كتاب «من زنده‌ام» آنقدر حرف براي گفتن دارد كه اشاره اين گفت‌وگو را به يك مقاله بلند تبديل كند. كوتاه‌سخن اينكه «من زنده‌ام» به زودي ركورد فروش و جذب مخاطب را از رقيبان پيشين خود ربوده و در تاريخ كتاب‌هاي دفاع مقدس، رقيبان جديدي را به ميدان خواهد طلبيد. اين كتاب نه يك شاهكار ادبي و نه يك معجزه قلمي است، بلكه حكايت رنج‌هاي يك شيرزن ايراني است كه ايستادگي را با تك تك مويرگ‌هايش تجربه كرده و حاصل زندگي‌اش را از سوز دل روي سفيدي كاغذ، ماندگار كرده است. يك عصر زيباي پاييزي، درختان سر به فلك كشيده «پارك شهر» تهران از پشت پنجره، گفت‌وگوي ما با «معصومه آباد» را شنيدند و حظ بردند. حاصلش تقديم به شما...

اگر موافقيد، گفت‌وگو را از جريان ديدارتان با حضرت آقا ـ كه جرقه نوشتن كتاب از همان جا در ذهن شما زده شد – شروع كنيم...

در سالگرد ورود آزادگان در مرداد 1391، همراه با تعدادي از برادران آزاده خدمت حضرت آقا مشرف شديم. حضرت آقا تعبيرات بسيار زيبايي را درباره خاطرات آزادگان و مستندسازي آنها به عنوان ذخيره ارزشمندي كه مي‌تواند براي نسل‌هاي آينده راهگشا باشد، به كار بردند. در آن نشست از وضعيت ثبت خاطرات اسرا اظهار نارضايتي كردند. ضمن اين‌كه فرمودند كارهاي بسيار ارزشمندي انجام شده است، اما هنوز جا دارد و تعبير كردند خاطرات اسرا داستان‌هاي بلندي هستند كه بخش كوتاهي از آنها بيان شده‌اند و جا دارد اين خاطرات در قالب ادبيات داستاني، نمايشي، شعر، خاطره و... در اختيار نسل آينده قرار بگيرد.

ايشان در سه محور اين تكليف را به دوش آزادگان و اصحاب فرهنگ، هنر و نشر قرار دادند و در پايان فرمودند لااقل براي رضاي خدا و ثوابش اين كار را انجام بدهيد. حضرت آقا اين درخواست را آن‌چنان ملتمسانه فرمودند كه واقعاً شرمنده شدم و با شرمندگي از محضر ايشان بيرون آمدم و احساس كردم تكليفي را سال‌هاست بايد انجام مي‌دادم و انجام ندادم و امروز بايد خودم را آماده كنم. براي همين به عنوان كسي كه مي‌خواهد اداي تكليف كند تصميم جدي درباره اين موضوع گرفتم. مطلبي هم نداشتم، تنها چيزهايي كه داشتم مجموعه نامه‌هايي بود كه بين من و خانواده در آن مدت رد و بدل شده بود. وقتي نامه‌ها را مرور كردم، خيلي از خاطرات برايم تداعي شد.

نوشتنتان هم به ترتيب سير زماني بود و كتاب را از كودكي شروع كرديد؟

همين‌طور است.

نوشتن كتاب چقدر طول كشيد؟ كي شروع كرديد؟ گويا در اين ميان سفري هم به مكه مكرمه داشتيد...

از اوايل دي‌ماه 91 شروع به نوشتن كتاب كردم. هر بار كه مطالب را مي‌نوشتم، چون تصميم گرفته بودم بنويسم، بخش دوران كودكي را سريع و بدون مكث مي‌نوشتم و نمي‌دانستم واقعاً اين سبك از نوشتن چقدر مي‌تواند مخاطب‌پسند باشد و اصلاً آيا اين سبك اصولي و درستي است يا نه؟ نوشته‌هايم را خدمت آقاي سرهنگي بردم و به ايشان نشان دادم.

آن زمان چند صفحه از كتاب را نوشته بوديد؟

تقريباً 50 صفحه اول كه مربوط به دوره كودكي بود را به ايشان نشان دادم. ايشان استقبال نمودند و خيلي تشكر و مرا تشويق كردند. گفتم:«ما آدم‌هاي زودباور و ساده‌دلي هستيم، خيلي تعريف نكنيد باورمان نمي‌شود». گفتند:«اغراق نمي‌كنم. شما بدون اين‌كه ترديد كنيد با سبكي كه داريد مي‌نويسيد ادامه بدهيد و تغييرش ندهيد.» خلاصه كار را پي گرفتم. 200 صفحه را كه نوشتم كار را به ايشان دادم، درباره اين 200 صفحه گفتند كه خيلي زياد است و اگر 100 صفحه ديگر بنويسيد مي‌شود يك كتاب مربوط به خاطرات دوران كودكي! سعي كنيد اين بخش را كمي خلاصه‌تر كنيد. 50 صفحه را كم و خلاصه كردم. بعد كه وارد پروسه انقلاب، جنگ و... شدم، خيلي سخت شروع شد. قسمتي كه بيشترين زمان را گرفت و مكث عميقي روي آن داشتم، دوره جنگ بود و اصلاً نمي‌توانستم بنويسم. زماني توان جسمي‌ام را از دست دادم و نتوانستم بنويسم. خيلي فكر كردم كه چگونه مي‌توانم اين كار را انجام بدهم.

يادآوري آن سختي‌ها برايتان سخت نبود؟

با خودم فكر كردم زماني كه اسارت شروع شده بود يك دختر 17 ساله بودم و سنم كم بود. قطعاً آن شرايط و اسارت را با قدرت جواني و آن همه روحيه انقلابي و شور و هيجاني كه داشتم توانستم تحمل كنم، اما الان كه سال‌ها از آن روزها گذشته است، حتي يادآوري آن روزها و به تحرير در آوردن آن خاطرات ساده نبود. در تعلل‌هايم كه آيا مي‌توانم يا نمي‌توانم و گاهي بريده بريده مي‌نوشتم و نوشتنم پيوستگي نداشت، توفيق زيارت خانه خدا نصيبم شد.

بريده بريده نوشتن يعني بعضي روزها توان ادامه كار داشتيد و برخي مواقع خير؟

بله. مثلاً بعضي از خاطرات را كه يادم مي‌آمد، در دفتر مي‌نوشتم، ولي خاطرات پيوستگي نداشتند و نمي‌توانستم ادامه بدهم.

بيشتر چه ساعاتي از شبانه‌روز مي‌نوشتيد؟

ساعت‌هاي مرده روز، وقتي كه كارم در شورا تمام مي‌شد و پشت چراغ قرمزها و آخرهاي شب كه در ماشين بودم، شروع به نوشتن مي‌كردم. يا وقتي كه به خانه مي‌رفتم و همه خواب بودند تا دير وقت مي‌نشستم و مي‌نوشتم.

نوشتن خاطرات بين كارهاي روزانه‌تان چه اولويتي داشت؟ آيا پيش مي‌آمد برخي كارها يا جلساتتان را كنسل كنيد؟

كنسل مي‌كردم، ولي تمركز نداشتم كه بتوانم كار را به صورت روتين انجام بدهم، يعني اين‌طور نبود كه جزو برنامه روزمره‌ام باشد، چون فرصتي براي اين كار نداشتم.

آيا براي اتمام كار، زمان‌بندي مشخصي در ذهنتان نبود؟

نه، اصلاً فكر نمي‌كردم كي تمام مي‌شود. دوست داشتم اواخر، كار را سريع تمام كنم. مثلاً در سه چهار صفحه آخر مي‌بينيد هنوز در اردوگاه عنبر هستم و سه چهار صفحه بعد مي‌گويم بالاخره آزاد شدم. كاملاً شتاب‌زدگي محسوس است...

يعني هرچه جلوتر مي‌رفتيد، كار سخت‌تر مي‌شد؟

همين‌طور است. آخرها دلم مي‌خواست كتاب را به سرعت ولي هدفمند تمام كنم.

درباره آن سفر مكه هم برايمان بگوييد...

در شرايط جسمي و روحي بسيار سختي قرار گرفته بودم و نمي‌توانستم ادامه بدهم كه به صورت خانوادگي توفيق تشرف خانه خدا نصيبم شد. موقعي كه مي‌خواستيم برويم بسيار خوشحال بودم، چون فكر مي‌كردم فرصت بسيار خوبي براي ادامه كار است. سررسيدي را كه خاطرات را در آن مي‌نوشتم با خودم بردم.

يعني از ابتدا بنا را بر اين گذاشته بوديد كه بخشي از كتاب را آنجا بنويسيد؟

بله، ولي فكر نمي‌كردم بتوانم اين كار را انجام بدهم، چون انسان آنجا به‌قدري سرش شلوغ و درگير زيارت است كه اصلاً فرصت اين كار را ندارد. در نهايت در نظرم بود بخشي از كتاب را آنجا بنويسم و فكر نمي‌كردم كتاب را آنجا تمام كنم. بعد از پايان طواف در مَطاف كتاب را مي‌نوشتم و قلم به‌قدري روان شده بود، گويي تمام سختي كار و فشار از بين رفته بود، به‌خصوص وقتي شروع به نوشتن كردم، حس خوبي پيدا كرده بودم و آنجا خدا را به قلم قسم دادم و گفتم خداوندا! اين قلم و كلمات در اختيار تو، من مي‌نويسم، ولي تو بگو تا چه بنويسم. «ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ» بدون اين‌كه در كش و قوس نوشتن يا ننوشتن، يا توانستن يا نتوانستن باشم، احساس مي‌كردم مي‌توانم بنويسم و كتاب به سرعت نوشته شد و از پيچ‌هاي خطرناك كتاب عبور كردم.

چند صفحه را آنجا نوشتيد؟

به جرئت مي‌توانم بگويم بخش اعظمي از خاطرات اسارت را آنجا نوشتم.

نوشتن با قلم خسته‌تان نمي‌كرد؟ ترجيح نمي‌داديد تايپ كنيد يا بگوييد و كس ديگري بنويسد؟

خسته نمي‌شدم، اما كسي كه نوشته‌هايم را تايپ مي‌كند در مؤسسه فرهنگي خودمان است و بعضي از قسمت‌هاي كتاب به صورت گفتاري است، يعني من حرف مي‌زدم و او تايپ مي‌كرد.

بعد از ديدار با رهبر انقلاب به اين فكر نيفتاديد كتاب‌هاي مشابه اثر خودتان كه خاطرات آزادگان است را مطالعه كنيد و با سبكشان آشنا بشويد؟

من از قبل هم كتاب‌هاي آزادگان را مي‌خواندم. تنها چيزي كه اوقات فراغتم را پر مي‌كند مطالعه كتاب‌هايي درباره آزادگان و دفاع مقدس است. عمدتاً وقتي بيرون مي‌آيند با آنها حس همذات‌پنداري دارم و آنها را مي‌خواندم.

از بين آنها كداميك بيشتر نظرتان را جلب كرد؟

كتاب شُنام را كه خواندم خوشم آمد و به آقاي سرهنگي گفتم نويسنده اين كتاب را برايم پيدا كنيد كه ويراستارش خانم آزاده ميرشكاك را به من معرفي كردند. كتاب جالبي بود. احساس كردم حس عاطفي خوبي در اين كتاب بود. از ادبياتش خوشم آمد. خانم آزاده ميرشكاك در شرايط سختي بود ولي به هر حال به من كمك كردند. كتاب‌هاي ديگر نظير «پايي كه جا ماند» آقاي حسيني هم خيلي قشنگ بود. از اين نظر كه سختي‌هاي ايشان را حس مي‌كردم.

عمدتاً نظر دوستاني كه كتاب را مطالعه كرده‌اند، اين است كه بخش كودكي يك مقداري طولاني شده است و جزئيات زيادي دارد كه ارتباط خواننده را دير با بخش اصلي برقرار مي‌كند. نظر شما چيست؟

اين سؤال شما يكي از بهترين سؤال‌ها بود. معمولاً كتاب‌ها با حادثه‌اي كه قلب كتاب است آغاز مي‌شود و خواننده را ميخكوب و جذب كتاب مي‌كند، ولي اعتقادم بر اين بوده و هست كه رد پاي كودكي و همه تجربه‌هاي كودكي در زندگي امروز ما كاملاً هويداست و جواني و بقيه عمرمان را مرهون روزهاي كودكي و نوجواني هستيم. برداشت‌ها و آموزه‌هاي كودكي‌مان چراغ راهنما براي ماست و زندگي امروز ما را روشن مي‌كند و زندگي كنوني ما متأثر از همه حوادثي است كه در كودكي برايمان رخ داده است. اگر خواننده نتواند با شخصيت خلقي، عاطفي، روحي و به‌‌خصوص خانوادگي افراد ارتباط برقرار كند، به‌خوبي حادثه اصلي را درك نخواهد كرد، زيرا تمام داستان حول محور حادثه‌اي است كه براي يك خانواده رخ مي‌دهد، نه براي يك فرد. ما اعتقاد به اصالت فرد نداريم و تا زماني كه خواننده نتواند سير و بستري كه نويسنده يا شخص اول داستان در آن رشد كرده و بزرگ شده و ارتباطات عاطفي پيدا كرده است را بشناسد، نمي‌تواند كتاب را درك كند.

شايد دليل اين‌كه اين بخش از كتاب را نوشتم اين بود كه حس مي‌كردم، قطعه مفقود در دوران خاطرات اسارت آزادگان بخش خانواده‌هاي آنهاست. آن‌قدر علاقه‌مند به اين بودم كه اين مسئله و رنجي را كه اين خانواده‌ها در نبود عزيزانشان متحمل شده‌اند، بيان كنم، به‌خصوص مفقودالاثرها كه براي ما بعد از شروع جنگ تحميلي واژه جديدي بود و در ادبيات جنگ مطرح شد. در همه جنگ‌ها عده‌اي كشته، اسير و مجروح مي‌شوند، ولي كسي كسي را پنهان نمي‌كند. روشي كه رژيم بعثي پيش گرفته بود اين بود كه اسرا را مفقود و پنهان مي‌كردند و خانواده‌هايشان سال‌ها از اينها بي‌اطلاع بودند.

اين روش بي‌رحمانه‌ترين استراتژي جنگي بود كه در جنگ ايران و عراق اعمال مي‌شد. سعي كردم وضعيت خانواده‌ها و بي‌خبري كه خانواده در شرايط بسيار سخت طي مي‌كرد را نشان بدهم. الان وقتي كه بعد از 30 سال پيكر شهدايمان را مي‌آوريم و يك پلاك يا بخشي از بقاياي به‌جا مانده از پيكر عزيزانشان را به خانواده‌هايشان هديه مي‌كنيم، آيا آنها برگشته‌اند؟ نه، ولي همين يك خبر خانواده را آرام مي‌كند. ديگر تكليف خودش را مي‌داند و اين بدترين شكنجه و آزاري بود كه هم اسرا متحمل مي‌شدند و هم خانواده‌هايشان. سعي كردم در اين كتاب از شخصيت كودكي، خانواده‌ و تجربه‌هاي كودكي‌ و نوجواني‌ام كه در خانواده، مدرسه و اجتماع به دست آورده بودم كه مرا براي مقابله با حادثه بزرگ‌تري آماده كند بگويم. شايد اگر آنها نبودند، تحمل آن روزها به مراتب سخت‌تر بود.

مي‌شد قسمت‌هاي مربوط به خانواده و دوران كودكي را به صورت بازگشت به گذشته، در دل كار تقسيم كنيد.

هميشه فكر مي‌كردم كه شايد اگر اين كار انجام مي‌شد، خيلي بهتر بود، ولي تكنيكي و هنرمندانه بود و بايد نويسنده ماهر و زبردستي وجود داشت كه مي‌توانست فلاش‌بك بزند و به‌موقع از background‌ها استفاده كند، ولي از آنجايي كه مهارت لازم براي اين كار را نداشتم، فقط مي‌توانستم در محور زمان حركت كنم و سوار بر چرخ زمان شوم و ركاب بزنم تا بتوانم از دوره‌هاي مختلف زندگي عبور كنم، ولي چون برايم بسيار اهميت داشت و فكر مي‌كنم شخصيت آدم‌ها در همين دوره‌ها و خانواده شكل مي‌گيرد، توصيه‌ام اين است كه حتماً خواننده كتاب را از ابتدا شروع كند و اگر از ميانه كتاب يا هر بخشي كه اهميت اصلي داستان است شروع كند، شايد نتواند آن احساس و برداشت اصلي را از كتاب به دست آورد.

قبول داريد كه قلاب و گيرايي كتاب در بخش دوم بيشتر است؟

افراد با ديدگاه‌هاي مختلف كتاب را خوانده‌اند، مثلاً برخي كه با نگاه اجتماعي آن را خوانده بودند، مي‌گفتند اوايل كتاب كه فولكلور منطقه و مناسبات قومي و بومي آن را بيان مي‌كرد، برايمان يادآور خاطرات قشنگي بود. چون هدف اصلي كتاب نوشتن خاطرات اسارت بود، ناگزير بودم زمينه و بستري را كه توانسته بود كمك كند اين ايستادگي و مقاومت شكل بگيرد، براي خواننده بيان كنم و خواننده را با كساني كه حس خويشاوندي و ارتباط عاطفي داشتم، آشنا كنم. خيلي از خواننده‌ها نه تنها من، بلكه خانواده را مي‌شناختند. در واقع توانسته يك خانواده را ترسيم كند.

آيا پيش از اين هم سابقه نوشتن داشتيد؟

سابقه نوشتن كتاب‌هاي علمي و دانشگاهي را داشتم و در‌باره قسمت‌هاي مختلف بدن يك كتاب 10 جلدي تحت عنوان «بدن من چگونه كار مي‌كند» با همكاري دو تا از فرزندانم نوشته‌ام و الان هم 10 جلد دوم بيرون آمده و 20 جلد شده است. كتاب‌هايي در زمينه پزشكي مي‌نوشتم، از جمله «از نطفه تا تولد»، «استراتژي‌هاي آموزش سلامت در محله» و كتاب‌هايي از اين قبيل. گاهي هم مقاله مي‌نوشتم. در خصوص كتاب خاطرات اسارت، اولين بار بود كه دست به قلم بردم.

پس با اين فضا بيگانه نبوديد. در عين حال احساس مي‌شود حضور ويراستار در «من زنده‌ام» مؤثر بوده است. درباره نقش ويراستار در اين اثر بفرماييد.

وقتي كتاب را كامل نوشتم، به آقاي سرهنگي زنگ زدم و گفتم ويراستاري را به من معرفي كنيد كه با زبان عربي و ادبيات عرب آشنا باشد؛ چون بخش‌هاي عربي اين كتاب بايد بازخواني و صحت مطالب عربي تأييد شود ولي در مورد مطالب فارسي از ويراستار قول گرفتم كه به مطالبم وفادار باقي بماند و امانتدار باشد و خيلي به آنها دست نزند، چون وقتي كلماتم را تغيير بدهيد ديگر نمي‌توانم با آنها ارتباط برقرار كنم. ضمن اين‌كه زمان كوتاهي ـ دو هفته ـ به ايشان فرصت داده بودم. خانم ميرشكاك مي‌گفتند در مدت دو هفته نمي‌رسم كتاب را بخوانم. البته در ويراستاري ايشان دخل و تصرف مي‌كردم، چون در مواردي با آنچه مورد نظر ايشان بود، موافق نبودم، ولي زحمت خودشان را كشيدند.

در حقيقت ايشان ويرايش املايي كردند، ضمن اين‌كه به بخش عربي هم تسلط داشتند.

همين‌طور است. ايشان به بخش عربي تسلط كامل داشتند و آن را كاملاً ويرايش كردند و در مورد قسمت‌هاي فارسي گفتند با توجه به فرصتي كه دارم مي‌توانم از لحاظ دستوري ويرايش كنم.

اين روز خبر چاپ‌هاي متعدد كتاب منتشر مي‌شود. احياناً تغيير خاصي در كتاب رخ نداد و پيشنهادهايي كه در گذر اين زمان شد، در چاپ‌هاي بعدي اعمال شد يا خير؟

پيشنهادهايي شد، ولي فرصتي نداشتم آنها را به كتاب اضافه كنم. بعضي از برادران آزاده خاطرات قشنگي داشتند كه مكمل مطالب كتاب بود. ان‌شاءالله در فرصت مناسب حتماً اعمال خواهم كردم. البته خيلي در ماهيت كتاب تغييري ايجاد نمي‌كند و همين خواهد بود. در صورت لزوم اضافات در حد يكي ـ دو صفحه خواهند بود.

در جريان نوشتن كتاب به مقاطعي برخورديد كه شك داشته باشيد يا اطلاعاتتان كم باشد؟

اطلاعات آقاي زردباني در مورد زندان خيلي دقيق بود، از طريق اطلاعات ايشان به شماره درست سلول‌ها مي‌رسيدم كه مثلاً از 13 به 23، بعد از 23 به 48 رفتيم و سلول كنارمان در 48 چه كساني بودند. اين خاطرات مستند هستند و نمي‌توانيد كسي را پيدا كنيد كه بگويد شماره سلول شما در اينجا غلط است يا آن موقع آقاي تندگويان اينجا بود و شما اين زمان به موصل رفتيد، يا در موصل اين اتفاق نيفتاد. عيناً هر آنچه حادث شده بود بيان شده است. مثلاً برادري از اهواز نقدي برايم فرستاده و گفته بود چگونه امكان دارد با مورس براي همين چند جمله 1400 ضربه به ديوار بزنيد؟ گفتم به هر حال زديم و كسي هم كه آن طرف ديوار بوده پيام ما را گرفته است، ما هم پيام آنها را گرفتيم. نه‌تنها اين چهار جمله بلكه 400 جمله را هم از اين طريق منتقل كرديم. شب خواب مي‌ديديم صبح بلند مي‌شديم و خوابمان را براي همديگر تعريف مي‌كرديم!

نقد ديگري هم به دست شما رسيد؟

يكي ديگر از نقدها اين بود كه در فلان كتاب گفته‌ايد 10 كيلومتري آبادان اسير شده‌‌ايد و در اينجا نوشته‌ايد در 12 كيلومتري آبادان اسيرتان كردند. آنجا را كه من نگفته‌ام كسي از قول من نوشته است، ولي اين تنها كتاب مستند خود نويسنده است. اينجا ديگر راوي ندارد. آن موقع فكر مي‌كردم 10 كيلومتري آبادان بود، ولي بعد كه آزاد شديم با تعدادي از برادران روايت فتح رفتيم و مكان را مشخص كرديم. بعضي‌ها مي‌گويند در كتاب فلاني گفته است شما چهار تا با هم اسير شديد، ولي شما مي‌گوييد ما جدا اسير شديم. در اينجا دارم مي‌گويم با هم اسير نشديم، به فاصله سه روز اسير شديم. «من زنده‌ام» راوي ندارد، نويسنده در كنه قضايا بوده است و دارد روايت مي‌كند.

آيا خانم‌هاي هم‌بند هم در نوشتن به شما كمك كردند؟

درباره بعضي از مطالبي كه ابهام داشتم، با آنها تماس مي‌گرفتم.

چاپ كتاب شما كه با اقبال خوبي مواجه شد، باعث نشد آنها هم شروع به نوشتن خاطراتشان كنند؟

به خواهرها پيشنهاد دادم كه هر كس از دريچه خودش به موضوعات و حوادث نگاه مي‌كند. ممكن است يك گل از منظر من زيبا باشد، ولي همان از ديد شما زيبا نباشد. پيشنهاد كردم آنچه به ياد دارند و مي‌توانند بنويسند و مستند كنند.

اقبال خوب مخاطبين به اين كتاب، شما را تشويق كرده است باز هم در اين زمينه چيزي بنويسيد يا با توجه به تسلطي كه به كار پيدا كرده‌ايد، خاطرات ساير آزادگان را با قلم خودتان مكتوب كنيد؟

تعدادي از برادران آزاده خاطراتشان را به من داده‌اند و دارم مرور مي‌كنم كه آنها را مستند كنيم تا به چاپ برسد.

خانم آباد! كتاب بعدي‌تان چه خواهد بود؟ نمي‌خواهيد نوشتن را ادامه بدهيد؟

«من زنده‌ام» به عنوان اداي تكليف بود و فكر مي‌كردم بايد ديني را كه به گردنم هست ادا كنم. اگر فرصت باشد بي‌ميل نيستم. وقتي اين كتاب مورد اقبال مقام معظم رهبري قرار گرفت و وقتي حضرت آقا به اين كتاب و قلم آفرين گفتند، خستگي‌ام در رفت و همه رنج‌ها را فراموش كردم. فكر مي‌كنم اين بزرگ‌ترين افتخار و دستاورد زندگي دنيايي‌ام بوده است. شايد اين «آفرين» انگيزه‌اي بسيار قوي بود كه بتوانم به حوزه نوشتاري دفاع مقدس بيشتر علاقه‌مند شوم و بدان بپردازم.

ان‌شاءالله! در كتاب‌هاي پرفروش دفاع‌مقدس كمتر رد پاي ناشران خصوصي هست. درباره انتشاراتي كه نشر كتاب شما را به عهده داشت هم توضيحي بفرماييد.

وقتي مي‌خواستم كتاب را چاپ كنم، مردد بودم، چون خودم ناشر هستم و انتشارات بروج كه اين كتاب را چاپ كرد، متعلق به خودم است. دنبال اين نبودم ناشري را بيابم كه از كنار آن بتوانم كتاب را معرفي كنم يا بفروشم. فقط مي‌خواستم كتاب چاپ شده باشد. قطعاً بهترين انتشاراتي كه مي‌توانست كتاب را چاپ كند بروج بود. البته خيلي از دوستان نقد مي‌كردند كه اگر كتاب در حوزه دفاع مقدس است بايد به ناشران اين حوزه كتاب داده شود تا كتاب به فروش برود، در غير اين صورت كتاب به جامعه معرفي نمي‌شود.

اصلاً حوزه كاري بروج چه بود و چه زماني آغاز به كار كرد؟ چه شد كه به فكر تأسيس اين انتشارات افتاديد؟

مجموعه «بدن من چگونه كار مي‌كند» را كه با بچه‌هايم شروع به كار كرديم، 10 جلدي بود و برنامه داشتيم 10 تاي دوم را هم كار كنيم. 10 جلد اول درباره قلب، مغز، كبد، استخوان، ماهيچه، چشم، گوش و... است. فكر مي‌كرديم اگر قرار است 10 جلد دوم را هم كار كنيم بايد يك مجموعه قوي شود. مجموعه 10 جلدي اول كتاب سال كشوري شناخته شد و وزير آموزش و پرورش از آن تقدير و لوح تنديس طلايي را دريافت كرد و به عنوان كتاب مرجع به سراسر كشور ارسال و همين مجموعه پايه و بنيه خوبي براي انتشارات بروج شد.

يعني از همان جا اين انتشارات را پايه‌گذاري كرديد.

همين‌طور است و 15 سالي هست كه اين انتشارات سر پاست. حوزه فعاليتش هم بيشتر كودك و نوجوان است.

شكر خدا كتابتان با قيمت پايين‌تري توليد شده و در جريان مسابقه كتاب و زندگي در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته. نقش شما در اين كار چه بود؟

بله، مقام معظم رهبري در فرمايش‌هايشان كراراً تأكيد مي‌كنند كه كتاب بايد با قيمت ارزان در دسترس مردم قرار بگيرد تا مردم دغدغه خريد كتاب را نداشته باشند. اين فرمايش سرلوحه كارم قرار گرفت كه تا آنجايي كه امكان دارد قيمت تمام شده‌اش ارزان باشد و عموماً سعي مي‌كرديم به سازمان‌هايي كه بنيه و توان مالي كمتري دارند، كتاب را با درصد تخفيف بيشتري بفروشيم. انگيزه قوي ديگري كه داشتم اين بود كه حس مي‌كردم اين كتاب متعلق به مردم و خاطرات مردم اين مرز و بوم است و هيچ‌كس نبايد به دليل نداشتن توان مالي از دسترسي به اين كتاب محروم باشد. عمدتاً كساني كه علاقه‌مند به مطالعه كتاب بودند مي‌توانستند كتاب را به هر مبلغي كه خودشان دوست داشتند در اختيار داشته باشند و تهيه كنند.

قيمت كتابي كه جديداً منتشر كرده‌ايد، 60-50 درصد پايين‌تر است.

بله، آن را براي مسابقه كتاب در اختيار گذاشتم و كاملاً فايلش را دادم و گفتم مي‌توانيد هر تعدادي را كه مورد نظرتان هست با قيمت تمام شده چاپ كنيد.

يعني شما و انتشاراتتان ذي‌نفع فروش اين كتاب در مسابقه كتاب و زندگي نيستيد؟

خير، اين كتاب در اختيار مجموعه‌اي است كه مي‌خواهد مسابقه را برگزار كند. هدف اصلي برگزاري اين مسابقه كه دوستان دارند براي آن تلاش مي‌كنند و زحمت مي‌كشند، چشمداشت مالي به اين كتاب نيست، بنابراين، اين صداقت و صفا بايد براي همه‌مان يكسان باشد، براي همين فايل كتاب را در اختيار گذاشتم تا فرهنگ دفاع مقدس و مقاومت ترويج يابد. به دنبال اين نبوديم اسم يا صاحب كتاب مشهور شود. با اين حال فكر مي‌كنم با حول و حوش شصت و خرده‌اي چاپ برگشت مالي خوبي هم داشته است.

الحمدلله از كتاب راضي بودم، ولي با خودم عهد كردم اين برگشت كتاب كه متعلق به من نيست، در مسير ديگري هزينه ‌شود...

آيا هنوز جاهايي هستند كه كتاب به آنجا نرفته باشد؟

قطعاً! براي يك كشور 75 ميليوني با 60 تا نوبت چاپ كه در مجموع 120 هزار تا تيراژ داشته است ـ چون هر نوبت چاپ 2 هزار تاست – رقم بالايي نيست. بعضي جاها مي‌گفتند از روي آن كپي گرفته‌ايم كه من برايشان كتاب را مي‌فرستادم.

آيا سؤالات مسابقه با نظر خودتان طراحي شد؟

بله، البته سفر بودم و برايم ايميل شد كه نقطه نظراتم را دادم، اما هنوز سؤالات نهايي شده را نديده‌ام. مثل اين‌كه در سايت‌ها هست.

در پايان چنانچه ناگفته‌اي مانده است، بفرماييد.

جنگ تمام شده، ولي جبهه تمام نشده است. جبهه امروز كه جبهه كار، كوشش، تلاش و جهاد است كمتر از جبهه ديروز نيست. جبهه ديروز كاملاً آشكار و پيدا بود كه داريم دشمن، ادوات جنگي، شهيد و اسير را مي‌بينيم، ولي امروز در جبهه، نبرد و جهاد ديگري هستيم كه اگر كمتر از آن روز نباشد، چه بسا بيشتر هم هست.

بايد بتوانيم با تلاش و كوشش بيشتر و حضور، درك و شعور به‌موقع مسائل بر حقانيت ارزش‌هايي كه برايشان شهيد و جواني‌مان را داده‌ايم پايدار باقي بمانيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار