بياييد برويم آمار بگيريم ببينيم پوست خربزه ليزتر است يا پوست موز. راستي اصلاً امسال خربزه درست و درمان خوردهايد؟ ديدم چقدر پوست خربزه كم شده است. بعيد است كه مردم عادتشان شده باشد خربزه را با پوست بخورند. هنوز وسعشان به اين حد بد نشده است. نكند پوستهاي خربزه را دولتها جمع ميكنند براي زير پاي خودشان و دستگاهاي تابعه. آنوقت تا پوست خربزه ميبينند ميگويند: جانمي جان! باز هم بايد ليز بخوريم. انگار لوك خوش شانسند...
لابد ميپرسيد چه شده است كه رفتهام سراغ پوست خربزهها و آمارشان را ميگيرم. نكند اين هم يك شغل است و ما خبر نداريم؟ يك شغل مثل همان متصدي امور آفتابهها. و من به شما ميگويم اين چه حرفي است و كار كجا بود. كار قحطي شده است. مثل قحطي شلغم در اين پاييز. مثل قحطي گوجه قرمز. اي كاش آمارگيري كار محسوب ميشد. اصلاً بياييد كار و آمار و پوست خربزه را با هم قاطي كنيم و جمله بسازيم. اصلاً چرا ما اين كار را بكنيم. نماينده انتخاب كردهايم براي همين كارها. ميدهيم رئيس مركز پژوهشهاي مجلس اين كار را بكند. بله! اين نوعي واگذاري نظارتي است از سوي شهروندان ستون عقبگرد. در ضمن خيلي مدني هم هست. هوررررا.
حالا ميپرسيد كه اين آقاي كاظم جلالي چه گفته مگر كه شده است گل سر سبد اولاد آدم؟ خب جانم برايتان بگويد:
1 ـ طي اين سالها هر يك درصد رشد اقتصادي به طور خالص كمتر از ۳۰ هزار شغل ايجاد كرده است، در صورت تحقق رشد اقتصادي با كميت و كيفيت اين دوره در سال ۱۴۰۰ اقتصاد با حدود ۵ ميليون بيكار مواجه خواهد بود.
2 ـ تا قبل از سال ۹۰ ميانگين رشد اقتصادي حدود ۵ درصد بوده كه البته اين رشد كمك چنداني به مسئله بيكاري نكرده است.
3 ـ اخيراً سازمان بازرسي گزارشي ارائه كرد كه آمارهاي ارائه شده همراه با مشكلاتي بوده است.
4 ـ سال ۹۱ مركز پژوهشها نرخ رشد را منفي 5/3 ، مركز آمار منفي 4/5 و بانك مركزي منفي 8/5 گزارش كردهاند.
5 ـ اكنون در مورد رشد اقتصادي سال جاري مركز آمار يك درصد و بانك مركزي 6/4 درصد گزارش دادهاند. به همين دليل ميگوييم آمارها نبايد سياسي شود و چطور ممكن است كه در باب يك موضوع مشخص دو آمار متفاوت در يك زمان در يك كشور وجود داشته باشد.
6 ـ دولتها با آمار بازي ميكنند و بازي نيز ميخورند كه مانند پوست خربزه زير پاي آنهاست.
7 ـ بسياري از آمارها براي مردم قابل قبول نيست و آنها اين مباحث را در جامعه حس نميكنند و شايد يكي از دلايل اينكه به سمت رسانههاي بيگانه گرايش پيدا ميكنند همين آمارها و عدم لمس آن در جامعه ميباشد.
خب حالا از كجا شروع كنيم. حكايت من هم شده مانند حكايت آقا موشه! ميگويند موش تو سوراخ نميرفت، جارو به دمش ميبست! اين ضربالمثل را مثلاً وقتي به كار ميبريم كه زورمان به حل يك موضوع نميرسد و چند تا موضوع ديگر هم ميخواهيم به آن اضافه كنيم! آخرش هم كارمان با كرامالكاتبين است... و حالا زور اولاد آدم به اين هفت نكته طلايي نميرسد. خب حالا چكار كنيم. اولاد آدم بيايد همين ضربالمثل را معني و مفهوم كند، بهتر است از اينكه بخواهد برود پوست خربزهها را جمع كند. فكرش را بكنيد هر يك درصد رشد 30 هزار شغل. آن وقت صددرصد رشد اقتصادي به روايتي ميكند...
حكايت آقا موشه: از قضاي روزگار اين موش حرفنشنو يك روز كه ميخواست وارد سوراخ يا لانه خود شود ديد كه خانه خيلي درهم و شلوغ است و اصلاحات لازم دارد، تدبيري انديشيد و جهت تميز نمودن آن دل را به دريا زد و گفت: هر چه پيش آيد خوش آيد و به قول بعضيها: «الخير في ماوقع» و به اين ترتيب جارويي دو برابر جثه خودش را از خربزه فروشي محل دزديد و با دقت آن را به دم خود گره زد. وقتي هيكل چاق و چلهاش را با زحمت تمام از سوراخ رد كرد تازه نوبت جارو شد كه هر چقدر تلاش كرد جارو را به داخل بكشد نتوانست بدين ترتيب بود كه موش داستان ما هيچ چارهاي نداشت مگرآنكه خود را با فشار به درون بكشد. طبيعي است كه دم ظريف و شكننده موش از وسط پاره شد و موش بيچاره ديگر چطور ميتوانست با نصف دم سري توي سرها در آورد (يكبار يكي از دوستان متكبرم را صدا زدم اصغر! وي برگشت و گفت موش هم دم دارد! اولش نفهميدم ولي بعدها فهميدم) از همين رو بخش پاره شده دمش را كه دور جارو مانده بود به دقت از جارو جدا كرد و فكر كرد تا گرم است آن را بدوزد تا جوش بخورد. سپس فكري كرد و گفت: «بروم پيش درزي (يا همان خياط خودمان) درزي گفت: «فرمايش؟» موش قضيه را تعريف كرد. درزي كه گرفتاري داشت و خواست موش را از سر وا كند گفت: من سوزن دارم ولي نخ ندارم. كار تو نخ نياز دارد... قيافه موش در هم رفت و گفت: «اقلا بگو از كجا نخ بياورم؟» درزي گفت: «بايد بروي نزد جولا» (نساج) الغرض موش درمانده در حالي كه نصف دم را در دست داشت روانه دكان يا كارگاه جولا شد و گفت: «جولا نخي ده، نخ به درزي ده تا درزي دمبم درز بگيره» جولا هم كه گرفتار روزمرگي بود و دل و حوصله نداشت و از طرفي ميخواست موش را دست به سر كند و نيز دل خوشي از موشها نداشت (چون هر چه ميريسيد موشها پنبه ميكردند!) گفت: «تهيه نخ پشم نياز دارد، برو پيش چوپان و از او كمي پشم بگير و بيا تا من آن را به نخ تبديل نموده بدهم ببري.» موش دم بريده! با نصف دم در دست، پرسان پرسان رفت تا رسيد به چوپاني كه از بس بزها و گوسفندانش گرسنگي كشيده بودند پوستي بر استخوان داشتند بدون اينكه پشم داشته باشند. معالوصف موش درمانده گفت: «چوپان پشم ده، پشم به جولا ده، جولا نخي ده، نخ به درزي ده تا درزي دمبم درز بگيره چوپان نگاهي به گوسفندان تير مالي و زهوار در رفته كه به جاي علف خار و خاشاك ميخوردند، انداخت و گفت: «چند سالي است خشكسالي آمده و دريغ از يك دانه علف. برو به درگاه خداوند دعا كن باران ببارد، زمينها حاصلخيز شود، بزها وگوسفندانم بچرند، پشم در بياورند تا كارت چاره شود.» موش، با دمي كه يواش يواش در حال خشكيدن بود در دست رو به آسمان كرد و با زاري گفت: «خدا باران ده، باران علف ده، علف بزي ده، بزي پشم ده، پشم چوپان ده، چوپان جولا ده، جولا نخي ده، نخ به درزي ده تا درزي دمبم درز بگيره...» نه! راستش تعريف اين حكايت و ادامه قصه هم حال ميخواهد. نوشتن از همان بده بستان دولت و مجلس و مركز آمار و بانك ملي و اشتغال و پوست خربزه و... بهتر و راحتتر بود. ميخواهيد برگردم و از نو شروع كنم؟