در شمارههاي پيشين به همراه عبدالله نوريپور و گروه دستمالسرخها كه از فرماندهي شهيد اصغر وصالي بهره ميبردند به كردستانات رفتيم. در ادامه ماجراهايي كه رخ داد، نوريپور به همراه تيمش و با شكايت دو جوان روستايي براي تنبيه اربابي ظالم رهسپار اطراف روانسر ميشوند.
قلعه خان تقريباً نفوذناپذير به نظر ميرسيد، مخصوصاً براي گروه هفت ـ هشت نفري ما كه از سلاحهاي سنگين بهرهاي نداشتيم؛ بنابراين شب را در روستا سپري كرديم و براي روز بعد نقشه كشيديم تا با دستگيري ظاهري دو جواني كه از خان به ما شكايت كرده بودند، ارباب را از برج و بارويش بيرون بكشيم. سپيده كه زد، روستاييان با صبحانهاي كه از دسترنج خودشان تهيه شده بود به استقبالمان آمدند، موضوع را با آنها در ميان گذاشتيم و همگي در ميدانگاه مقابل قلعه جمع شديم، اما قبل از آنكه كاري انجام دهيم در باز شد و مرد نسبتا چاق و پا به سن گذاشتهاي كه از قرار همان خان ظالم بود به همراه دو سه نفر ديگر بيرون آمدند.
خان با دستان گشاده و لبخندي كه انگار روي صورتش كنده شده بود، به سمتمان آمد و سعي ميكرد خود را فرد موجهي نشان دهد. با اصرار ما را به داخل قلعه فراخواند و پاي سفرهاي رنگين كه رويش انواع و اقسام خوراكيها براي صبحانه چيده شده بود، نشاند. دست به چيزي نزديم و در حالي كه سعي ميكرديم خودمان را از استقبال ديرهنگام او ناراحت نشان بدهيم، از تمرد دو سه جوان از اهالي روستايش شكايت كرديم و گفتيم كه قصد دستگيريشان را داريم. او هم كه انگار حرف دلش را از زبان ما شنيده باشد، گل از گلش شكفت و شروع كرد به گله و شكايت كه اين جوانها كلهشق هستند و آسايش را از ما گرفتهاند.
پس از كمي گفتوگو از خان خواستيم تا آنها را شناسايي كند و او هم درست همان دو جواني كه روز قبل شكايت خودش را به ما آورده بودند، نشان داد. طبق هماهنگي كه از قبل انجام داده بوديم، براي اينكه اعتماد خان را جلب كنيم، جوانها را مواخذه و بازداشتشان كرديم. خان كه حسابي سركيف آمده بود، دوباره ما را به داخل قلعه فراخواند و اينبار گفتيم لب به چيزي نميزنيم تا اينكه همه افرادش به ما ملحق شوند و دستهجمعي صبحانه بخوريم. همه كه آمدند به ناگاه دست به اسلحه برديم و همه را گير انداختيم. كار از كار گذشته بود و لقمه نان در گلوي خان گير كرد! چنان شوكه شده بود كه نميدانست چه بگويد. به فاصله چند دقيقه او، پسرانش و مباشر و تعدادي از تفنگدارانش را سوار وسايل نقليه كرديم و با جمع كردن استشهاديه و شكايت كتبي از اهالي روستا، راهي بخشداري شديم. جايي كه به جاي بخشدار با كريم ديكتاتور، يكي از مسئولان فوقالعاده سختگير دوران آموزشيمان برخورد كرديم. اخلاق كريم 180 درجه فرق كرده بود. با ديدن ما آغوش گشود و همه را از فرط تعجب شوكه كرد!