
من ديگر مطمئن شدهام هرچه آمار از بيكاري نسل جوان ميشنوم يك معادله تك مجهولي است كه ميشود به راحتي به دست قشر خاصي از مردم خودمان حلش كرد! خاطرم هست جايي خواندم يك نخبه علمي گفته بود براي اينكه كارهايتان سريعتر و بهتر پيش برود از تنبلها كمك بگيريد چون آنها از روي تنبليشان هميشه به دنبال راههاي ميانبر براي انجام كارهاي سخت هستند. مصداق بارز اين جمله شدهايم برخي از ما ايرانيها.
اين روزها اگر نخواهم بگويم دقيقا به اندازه، ميتوانم بگويم هممرز با مشاغل دولتي و تعيينشدهاي كه در جامعه ما وجود دارد هزار و يك شغل جديدالاحداث و متفاوت هم شكل ميگيرد. مشاغلي كه كار كردن آن هم با درآمدهاي آنچناني به عقل جن هم نميرسيده چه برسد به انسان و ايراني! تا جايي كه فرصت اجازه ميداد تصميم گرفتم پردهاي از اين مشاغل نان و آبدار را كه ميشود به راحتي در چند جاي شهر رصد كرد شرح دهم.
شغل اولدوستي ماجراي رهايياش از دوربين ثبت تخلفات رانندگي را اينگونه تعريف ميكرد: ساعت از 9 گذشته و معمولاً اين ساعتها حوالي خيابان قائم مقام (بالاتر از تقاطع مطهري) ديگر جايي براي پارك ماشين نيست. تقريبا دو ساعتي است كه دارم چرخ ميزنم اما دريغ از يك نصفه جاي پارك كه بشود اين ماشين را جا بدهم. مستأصل و درمانده قيد جاي پارك را ميزنم و راهي خيابان مطهري ميشوم. ديدن تابلوي توقف مطلقاً ممنوع و تصور برگه جريمه و حمل با جرثقيل كافي است كه چنان ترسي به وجودم بيفتد كه قيد پارك كردن در اينجا را هم بزنم. اينجور وقتهاست كه انگار هيچ چيز جز يك جاي خالي به چشم آدم نميآيد. حالا بماند از اينكه هر جاي خالي هم جاي خوشحالي ندارد، چون قطعاً در اين ساعت يا جلوي پاركينگ بوده يا مقابل تابلو توقف مطلقاً ممنوع!
يكدفعه بين اين همه شلوغي چشمم به يك راسته خلوت آن طرف خيابان ميافتد. درست ادامه قائم مقام فراهاني به سمت ميدان هفت تير و بعد از تقاطع مطهري، يك خيابان پر از جاي پارك! همين كه تصميم ميگيرم با سرعت گاز بدهم و برسم به اولين جاي پارك چشمم به تابلوي «كنترل محدوده طرح ترافيك با دوربين» ميخورد. انگار يك سطل آب يخ ريختند روي سرم. زير تابلو درست قبل از خط كنترل دوربينها پارك كرده بودم، با حسرت به جاي پارك خالي چند قدمي ماشين نگاه ميكردم، نه راه رفت دارم و نه راه برگشت.
در بهت و فكر فرو رفته بودم و دنبال راه چاره كه ديدم يكي از بيرون محكم به شيشه ميزند، راننده موتورسيكلتي بود كه كلاه كاسكت به سر داشت. به محض اينكه شيشه را پايين كشيدم گفت:« چقدر ميدهي؟!» با تعجب و چشمان گرد شده نگاهش كردم و گفتم:« ببخشيد! متوجه نشدم! چي؟!». سرش را كمي خم كرد و ادامه داد:«مگر نميخواهي از دوربين رد شوي؟» تازه ياد مشكلي افتادم كه تا چند دقيقه پيش داشتم به آن فكر ميكردم، سرم را به علامت تأييد حركت دادم و گفتم:«آها! بله بله شما چقدر ميگيريد؟» موتورسوار هم گفت:«چون شما خانم هستي 3 تومن بده». دست كردم داخل كيفم و 3 هزار تومان پول درآوردم، در چشم برهم زدن ديدم موتورسوار طوري با موتورش به پلاك پشت ماشين چسبيده كه هيچ جوري نميشود پلاك ماشين را خواند، متعجب بودنم ادامه داشت تا اينكه او با چراغ زدن فهماند كه بايد حركت كنم. بعد از رسيدن به اولين كوچه سمت راست جلو آمد و گفت: «برو ديگر دوربين ديد ندارد پلاكت را بگيرد».
ماجرا تازه داشت جالب ميشد، ترمز دستي را كشيدم، پياده شدم: «شما هر روز چه ساعتي اينجا هستيد؟». موتورسوار كلاهش را برداشت كه بشناسمش و جواب داد:«خانم اين شغل من است هر روز از ساعت 9 به بعد اين حوالي ميچرخم از هر ماشين 5 هزارتومان ميگيرم». سؤالهايم داشت بيشتر ميشد و اين بهترين فرصت بود تا در مورد اين شغل جديد اطلاعات جمع كنم پس بلافاصه پرسيدم: «مگر هر روز چندتا ماشين از اينجا رد ميشود كه كفاف خرج شما را بدهد؟!». لبخندي از سر رضايت زد و ادامه داد: «اينجا مركز ادارات و شركتهاي زيادي است پس طبيعي است مراجعان ثابت و گذري بسياري دارد در ماه حدوداً دو، سه ميليون درآمد داريم». دود از سرم بلند شد فكرش هم براي ذهنم زياد بود دو سه ميليون تومان درآمد در ماه بدون داشتن هيچ مدرك و تخصصي؟!
شغل دومنميدانم دوستم كجاي كار اشتباه كرده بود كه حالا بعد از گذشت يك سال از ازدواج و شروع زندگي مشتركش تصميم به جدايي گرفته بود. خلاصه كلام اينكه هم براي راحتي خودش و هم براي سريعتر به نتيجه رسيدن پرونده طلاق و مهريهاش تصميم گرفته بود برود سراغ يك وكيل كه نه حقالوكالهاش بالا نه آدم معروفي باشد. به تصور دوستم رفته بوديم سراغ كسي كه كارهاي حقوقي اين موضوع را برعهده بگيرد اما اين آقاي وكيل آنقدر سرش شلوغ بود كه بايد بخشي از كارها را خود موكل انجام ميداد، آن هم به روش غيرقانوني! مثلاً نمونهاش اين بود كه چون دوست من بعد از دعوا و مشاجره با همسرش به قصد قهر از خانه بيرون آمده بود مدركي براي اثبات گفتههايش نداشت، پس آقاي وكيل پيشنهاد داد كه بايد يك پرونده ضرب و جرح صوري تشكيل بدهيم. دوستم متعجب من را نگاه ميكرد و بعد آقاي وكيل را. آقاي وكيل جوان هم خيلي راحت و كاملاً عادي رو به ما كرد و گفت:«اگر نتوانيد پرونده ضرب و جرح تشكيل دهيد بايد قيد نفقه و رأي پرونده طلاق را بزنيد چون در اين صورت قاضي رأي به ناشزه بودن خانم ميدهد». هرچه فكر كرديم ديديم نه ما اين كارهايم نه به تصور خودمان ميشود قانون را دور زد، پس دوستم رو به وكيل كرد و گفت:«نه من نميتوانم به اين بهانه به خودم آسيب بزنم... ». درست بعد از همين جمله دوستم بود كه قهقهههاي آقاي وكيل شروع شد، ما همچنان متعجب بوديم كه او به حرفهايش ادامه داد: «نيازي نيست شما به خودتان آسيب بزنيد، فقط امروز برويد كلانتري و برگه و معرفي به پزشكي قانوني را بگيريد بقيهاش درست جلوي ساختمان پزشكي قانوني حل ميشود»!
چارهاي نداشتيم جز اينكه به يك مشاور به اصطلاح قانوني براي پيشبرد پرونده اعتماد كنيم. رفتيم در كلانتري و با يك ادعاي چند جملهاي كذب پرونده ضرب و جرح تشكيل داديم. يك برگه معرفي پلمب شده به دستمان دادند كه بايد به پزشكي قانوني ميبرديم. طبق قرار قبلي با وكيل تماس گرفتيم و قرار شد جلوي ساختمان پزشكي قانوني يكديگر را ببينيم. سرساعت رسيديم و كارت ملي، شناسنامه و برگه معرفي كلانتري را به او تحويل داديم. وكيل جوان كمي از ما دور شد و حوالي پارك نزديك ساختمان كمي قدم زد و چند دقيقه بعد با خانم مانتويي كه دستش گچ گرفته بود برگشت، مدارك ما را به دست خانم داد و گفت: «برو ما بيرون منتظر ميمونيم». سلسله تعجبهاي ما همچنان ادامهدار بود! من كه ديگر از فضولي داشتم سكته ميكردم رو به آقاي وكيل كردم و پرسيدم: «ميشود براي ما هم توضيح بدهيد كه اينجا چه خبر است؟». آقاي قانون جوان با لبخند نگاهي به من كرد وگفت: «اينجا بازار مجروحان قلابي است. خانمي كه به جاي شما رفت چند روز پيش با من تماس گرفت و از من براي تشكيل پروندهاش كمك خواست من هم به او پيشنهاد دادم كه بيايد و براي چند خانم ديگر هم نقش مضروب را بازي كند. او الان ميرود با مدارك شما معاينه ميشود برگه تأييد ضرب و جرح، كبودي بدن و شكستگي دست را هم ميگيرد و ميآيد بيرون در ازاي اين لطفش مبلغي از ما ميگيرد، به همين راحتي!».
من كه چشمانم از تعجب گرد شده بود گفتم:«خب اين خانم مگر در چند پرونده ميتواند نقش مضروب آن هم از نوع قلابياش را بازي كند؟ بالاخره كه شكستگي دستش خوب ميشود و كبودي بدنش رفع ميشود؟ اصلا او بيش از يكي، دو بار نميتواند وارد اين ساختمان شود چون چهرهاش تابلو(شناخته) ميشود!». وكيل جوان با نگاه عاقل اندر سفيه مقابلم ايستاد و گفت: «شما تازهكار هستيد بايد هم اينطور فكر كنيد. اول اينكه اين خانم يك روز ميآيد اين ساختمان و روز ديگر ميرود ساختماني ديگر و دوم اينكه اگر هم روزي برسد كه جراحت او خوب شود هستند شاكيان ديگري كه مورد ضرب و جرح واقعي قرار گرفتهاند و در ازاي پول حاضر هستند به ما كمك كنند». در شوك حرفهاي رد و بدل شده بودم كه ديدم خانم دست شكسته از ساختمان پزشكي قانوني بيرون آمد، نامه و مدارك را به دست وكيل جوان داد و گفت:« برايت يك نامه اساسي با يك ديه توپول گرفتم. كمتر از 500 بدي راضي نيستم». وكيل جوان هم يك بسته اسكناس 5 هزار توماني به مضروب قلابي داد و نامه را گرفت! درست بعد از تحويل دادن نامه، وكيل ديگري آمد با سلام و احوالپرسي از زن جوان خواست تا همراه او و موكلش به ساختمان پزشكي قانوني ديگر بروند. از گفتههاي وكيل معلوم شد كه اين خانم يك هفته پيش توسط همسرش مجروح شده بود. با يك حساب سرانگشتي ميشد فهميد كه در يك هفته گذشته تقريبا توانسته بود شش، هفت ميليون تومان درآمد كسب كند!
شغل سوم شما تا امروز اسم «شاهدقلابي» را شنيدهايد؟ اگر نشنيدهايد پيشنهاد ميكنم سري به مجتمعهاي قضائي بزنيد. كافي است حاشيه كنار خيابان يا پيادهرو يك مجتمع قضائي چند قدم پياده برويد و محال است نجواي مردهايي كه ايستادهاند و آرام ميگويند: «شاهد، شاهد صوري» را نشنويد. شاهدهاي سياري كه ميشود رد حضورشان را تا چند چهارراه پايينتر و بالاتر زد. اگر كنجكاويتان گل كرد نگران نباشيد ميتوانيد با چند سؤال ساده به روش كسب و كار اين دسته جديد از مشاغل كشور پي ببريد. يكي از همين شاهدهاي حرفهاي درباره شغلش ميگفت:« هر چيزي كه مراجعهكننده بخواهد در دادگاه عنوان ميكنيم البته براي جلسات شورا پول كمتري ميگيريم. اگر پرونده به شعبه دادسرا رفته باشد بيشتر و اگر دادگاه باشد چندبرابر ميگيريم. بسته به نوع پرونده هم دستمزدها متفاوت است. مثلاً در پروندههاي مالي كمتر پول ميگيريم، اما براي پرونده ضرب و شتم و قتل پول بيشتري ميگيريم». با تعجب نگاهش كردم و گفتم:«اما شهادت دروغ گناه كبيره است و شما پولي كه ميگيريد حرام است!». اخم كرد و با غضب گفت:« چه مشكلي خانم ما تا جايي كه ممكن باشد از قسم خوردن به قرآن خودداري ميكنيم و اگر هم ناچار شويم به زبان قسم ميخوريم، اما نيت دلمان را به چيز ديگري برميگردانيم تا مشكل شرعي نداشته باشد». متعجم كه اين جماعت با اينكه ميدانند كارشان گناه كبيره است و پولشان حرام، چه كلاههاي شرعي مسخرهاي روي كارشان ميگذارند. غافل از اينكه شهادت دروغ آنها در يك پرونده ميتواند يك مرد را به دليل ضرب و شتم محكوم به پرداخت ديه كند؛ حتي اگر آنها دروغ شهادت بدهند كه يكي به ديگري فحش و ناسزا گفته يك بيگناه به خوردن شلاق محكوم ميشود. اينها جزئيترين موارد قسمهاي دروغ است و گاهي اوقات اين شاهدها با گرفتن يك ميليون تومان يك قاتل را از معركه فراري ميدهند يا يك بيگناه را قاتل جلوه ميدهند.
شغل چهارمدوستي تعريف ميكرد: تصادف شديدي باعث شده بود ماشينم از عقب تا شيشه كاملاً جمع شود. با يك حساب دو، دوتا چهارتا متوجه شدم كه هم بايد حداقل يك ميليون تومان براي تعمير ماشين هزينه كنم هم اينكه بيمه تا زماني كه ماشين صحيح و سالم نشود يا قطعاًت به اصطلاح داغي (شكسته شده) تحويل ندهم هزينه تعميرات را نميدهند. رفتم داخل ساختمان مركزي بيمه برگهاي راهنما كف دستم گذاشتند و گفتند برو هر وقت ماشين درست شد با اين مدارك برگرد. مانده بودم كه در اين شرايط بد مالي چه كنم. از طرفي كاغذ را از بالا تا پايين ميخواندم و از طرف ديگر مانده بودم كه چه كنم. «من ميتوانم با يك مبلغ جزئي مشكل شما را حل كنم» شنيدن اين جمله باعث شد به سرعت سربرگردانم، مردي جوان را پشت سرم ديدم. با تعجب پرسيدم:« چرا بايد شما به من كمك كنيد؟ اصلا چطور ميتوانيد؟». مرد جوان لبخندي زد و گفت:«اول اينكه اين شغل من است، بابتش پول ميگيرم؛ دوم اينكه معمولاً همه آنهايي كه گذرشان به بيمه ميافتد مشكلشان يكي است».
موضوع داشت جالب ميشد پرسيدم:«حالا راهحل مشكل من چيست؟». مرد جوان بلافاصله جواب داد:« شما يك ساعت وقت ميگذاريد ماشينتان را ميبريم داخل از خسارت عكس ميگيريم و تشكيل پرونده ميدهيم بعد شما دو روز ديگر با من تماس ميگيريد من داغيهاي مربوط به اين نوع تصادف را از بازار اوراقچيها برايتان پيدا ميكنم و به شما ميفروشم شما هم داغيها را ميآوريد تحويل ميدهيد و چكتان را تحويل ميگيريد». پيش خودم فكر كردم نكند كلاهبردار باشد و قصد فريبم را داشته باشد پس رو به مرد جوان كردم و گفتم:«راهحل ديگري سراغ نداري؟». خنديد و گفت:«مگر ميشود سراغ نداشته باشم؟! راه ديگر اين است كه بعد از تشكيل پرونده من پلاك ماشين شما را يك روز قرض ميگيرم، ماشين سالم، هم مدل و هم رنگ ماشين خودتان پيدا ميكنم و بعد از نصب پلاك روي آن ميآيم و گواهي تعمير و سلامت ماشين را با چك برايتان ميگيرم».