بازگشت دكتر چمران و هيئت همراهش كمي طول كشيده بود. چون آنها بدون سلاح به مذاكره با ضد انقلاب رفته بودند، نگران بوديم كه مبادا اتفاقي برايشان افتاده باشد. در همين حين شنيده بوديم كه عدهاي از مردم كرد در بيرون شهر تجمع كردهاند تا به نفع دموكراتها تظاهرات كنند. شنيدن لفظ تجمع كنندگان مرا به ياد تظاهراتي ميانداخت كه پيش از آمدنمان به كردستان توسط دانشجوها در برابر لانه جاسوسي امريكا برگزار شده بود. قبلاً هم عرض كرده بودم كه ماجراي عجيب آن روز را مفصلتر توضيح خواهم داد. چراكه در آن روز براي اولين بار پرچم امريكا از سفارتش پايين كشيده شد و اين امر چند ماهي قبل از واقعه تاريخي 13 آبان بود.
روز واقعه وقتي كه وزارت خارجه دولت موقت از سپاه خواسته بود امنيت سفارت امريكا را تأمين كند، ما كه مأمور اين امر شديم، عصباني بوديم كه چرا بايد پاسدار در برابر دانشجوي انقلابي بايستد، آن هم براي حفاظت از لانه جاسوسي امريكا. به هرحال با كمي بحث راهي شديم و كمي بعد وارد حياط نسبتاً بزرگ لانه شديم. به محض ورود ما يكي از ديپلماتها با ظاهري آراسته به همراه مترجمش به استقبالمان آمد. او بسيار مؤدبانه حرف ميزد و سعي ميكرد حسن توجه ما را جلب كند. پشت بندش يك نظامي قوي هيكل امريكايي از در ساختمان مركزي خارج شد كه اين مسئله مرا به عنوان مسئول گروه پاسدارها مشكوك كرد. از ديپلمات قضيه نظامي را پرسيدم و او توضيح داد كه همه سفارتخانهها وابسته نظامي دارند.
با خواست ما، ديپلمات، مترجمش و آن نظامي به داخل ساختمان برگشتند. كمي بعد تعداد دانشجوها زياد شد و وقتي ما را از لاي نردهها ديدند، گويي كه متعجب و عصبي شده باشند، با شعارهايشان شماتتمان كردند. من در اين حين زير پرچم نسبتاً بزرگ امريكا در محوطه قرار داشتم و هرجايي كه ميرفتم مجيد جهانبين پشت كنارم بود. سرم را بالا بردم و با ديدن پرچم فكري در ذهنم جرقه زد. به اطراف نگاه كردم و يكي از بچهها با ديدن من گفت: تو هم به اين موضوع فكر ميكني. انگار كه ارتباطي تلپاتي بينمان برقرار شده باشد، معطل نكرديم و پرچم امريكا را پايين كشيديم و به دست تظاهركنندگان داديم. خشم جمع تا حدي فروكش كرد. اما در همين حين شنيدم از پشت سرم سر و صدا ميآيد. برگشتم و ديدم مجيد جهانبين همان نظامي قوي هيكل امريكايي را روي زمين انداخته و بركمرش نشسته است. مجيد ميگفت او قصد داشته مرا با گلوله بزند و خلع سلاحش كرده است. آن روز مجيد جان من را نجات داد و خدا خواست كه بچههاي سپاه براي اولين بار پرچم شيطان بزرگ را پايين بكشند.
در شيش و بش رفتن يا انتظار بيشتر بوديم كه دكتر چمران و تيمش از راه رسيدند. خانم كاظمزاده هم كه همراهشان برگشته بود توضيح داد كه متحصنين بيرون شهر در واقع اعضاي گروهك منافقين و چريكهاي فدايي خلق هستند. در چنين شرايطي بوديم كه خبر محاصره شهر پاوه در فضاي پادگان مريوان پيچيد.