علامه شهيد، آيتالله حاج سيد مصطفي خميني، فرزند انديشمند و نامدارحضرت امام خميني(ره)، از طلايهداران مجاهدان اوليه نهضت امام خميني(ره) به شمار ميرود. آن بزرگ با دلاوري و شهامتي كه از پدر ارجمندش به ارث برده بود، از روزهاي آغازين نهضت اسلامي، درصف نخست مجاهدان اين حركت حاضر بود و سرباز فداكار و تكيهگاه رهبري آن به شمار ميرفت. اين همگامي جدي و پرانگيزه در همگامي او با پدر در دوران 14 ساله تبعيد نيز تداوم يافت، تا اينكه در شبي ظلماني و بهگونهاي مرموز توسط عوامل ساواك در نجف مسموم شد و به شهادت رسيد.
هرچند پيشينه و رويكرد مبارزاتي آن فقيد سعيد، در بسياري از آثار مورد تحليل و بررسي قرار گرفته است، اما انتشار پارهاي «خاطرات!» كه طي آن، اين كارنامه مبارزاتي مورد بيمهري و تشكيك قرار گرفته، مرور مجدد اين فصل از زندگي آن بزرگوار را ناگزير ساخته است. مقال پيش روي شما بر آن است كه با استناد به پارهاي از خاطرات، فرازهايي از سابقه مبارزاتي فرزند ارجمند امام را مرور كند.
شريعتمداري لب پرتگاه است!
داوري شهيد آيتالله سيد مصطفي خميني درباره برخي عناصر ناهمفكر با امام درحوزه و در مجموعه روحانيون، از ملاكهاي مناسب در شناخت فكر مبارزاتي اوست. در دوران آغاز نهضت اسلامي، آيتالله سيدكاظم شريعتمداري با بروز پارهاي از علائم و نشانهها و در مواردي نيز ابراز برخي رويكردها و مواضع آشكار، عدم همراهي خود را با نهضت اسلامي و نيز منش امام خميني نمايان ميساخت. شهيد آيتالله سيد مصطفي خميني، متأثر از اتخاذ اينگونه رويكردها توسط آيتالله شريعتمداري، درباره وي رويكردي داشت كه آن را با برخي دوستان و معاشران خويش، درميان گذاشته بود. آيتالله محمدعلي گرامي قمي دراينباره ميگويد: «در سال 42 و قبل از اينكه امام به زندان بروند، در قضيه آقاي شريعتمداري و دارالتبليغ يادم هست كه حاج آقا مصطفي(ره) ميگفت: آقاي شريعتمداري لب پرتگاه است و يك تكان بخورد، پايين ميافتد! ما نميخواهيم اين طور بشود، ولي خودش دارد اين كار را ميكند. حاج آقا مصطفي(ره) انصافاً پشتوانهاي براي افكار و آرمان حضرت امام(ره) بود». (1)
سردمدار قيام پس از دستگيري امام
شايد بتوان دستگيري اول امام خميني در نيمه شب 14 خرداد1342را مبدأ حضور پررنگ شهيد آيتالله سيدمصطفي خميني در جايگاه رهبري نهضت و هدايت آن قلمداد كرد. مردمي كه در صبحگاه روز بعد از خبر دستگيري رهبر نهضت اسلامي مطلع شده بودند، راهي جز مراجعه به فرزند امام و چارهجويي از وي نداشتند. چهرههاي گوناگوني از شاگردان امام نقش آن عالم گرانمايه را در چنين شرايط خطيري به روايت نشستهاند. آيتالله محمد علي گرامي قمي دراينباره ميگويد: «بار اول كه امام را دستگير كردند، من خيلي ناراحت بودم و به منزل آقاي زنجاني، پدر حاجآقا موسي رفتم كه علما در آنجا جمع شده بودند. حاج آقا مصطفي(ره) آن روز آنجا نيامد و مستقيم به منزل آقاي مرعشي رفت و ظاهراً همراه ايشان به صحن مطهر آمد و روي منبر ايستاد و سخنراني مفصلي كرد. يادم هست كه خطاب به مردم گفت: «از شما تشكر ميكنم كه به خاطر پدر پير من، اينجا جمع شدهايد!» وقتي اين را گفت، مردم بسيار گريه كردند. پس از دستگيري حضرت امام(ره) عملاً اداره بيت و امور ديگر به عهده حاج آقا مصطفي(ره) بود». (2)
آيتالله محمد مؤمن قمي از شاگردان مبرز و مبارز امام نيز، از شرايط آن روزها توصيفي خواندني دارد: «دو روز بعد از سخنراني معروف فيضيه، حضرت امام(ره) دستگير شدند و با حضور مردم، مبارزه عليه طاغوت آغاز شد. آن روز صبح، من از موضوع خبر نداشتم. يكي از رفقاي طلبه آمد و گفت حاجآقا روحالله را دستگير كردند. مردم در خيابانها اجتماع كرده و علما به منزل آسيد احمد زنجاني رفته بودند تا مشورت و تصميمگيري كنند. تا 10 صبح آنجا بوديم و هنوز از مسئله حمله به مردم و كشتار خبري نبود. بالاخره آقايان مباحثاتي كردند و به اين نتيجه رسيدند كه به صحن و حرم حضرت معصومه(س) بروند. حاج آقا مصطفي(ره) در آنجا در مقابل ايوان آيينه و دالاني كه در آن به خيابان ارم باز ميشد، در ميان جمعي از ارادتمندان امام(ره) ايستاده بودند. آنها مشغول صحبت بودند كه گمانم از طرف قبله و خيابان حضرتي، جنازهاي را وارد صحن كردند. ناگهان غريو از جمعيت برخاست و تظاهرات زيادي شد و طولي نكشيد كه آقايان علما دستور دادند مردم بيرون بروند. حاج آقا مصطفي(ره) گفت كه مردم متفرق شوند و عصر آن روز در ساعت پنج مجدداً در حرم تجمع كنند. عصر آن روز حكومت نظامي برقرار و از تجمع مردم جلوگيري شد. حضرت امام(ره) را به زندان تهران بردند كه اين حبس حدود يك سال طول كشيد. در غيبت حضرت امام(ره)، اداره بيت ايشان به عهده حاج آقا مصطفي(ره) قرار گرفت. ايشان همراه خانواده به اندروني منزل امام(ره) آمدند و همه امور به شيوه و دستور ايشان اداره ميشد. ارادتمندان و فضلاي حلقه امام به ويژه اصرار داشتند كه براي زنده نگه داشتن نام ايشان، حتماً در بيت شركت كنند و همه به اين نتيجه رسيده بوديم كه نبايد بيت امام(ره) را خالي بگذاريم». (3)
وحدت بخش ياران امام
وجود پارهاي از اختلافنظرها در چگونگي تداوم نهضت در دوران غياب امام، امري طبيعي به شمار ميرفت. جمعبندي بين اينگونه ديدگاهها، كه بيشتر به راهبردهاي موجود در حفظ جان امام و آزادي ايشان از حبس و حصر نظر داشت، از كاركردهاي شاخص شهيد آيتالله سيدمصطفي خميني در آن مقطع به شمار ميرفت. آيتالله محمدعلي گرامي قمي دراين باره خاطرهاي شنيدني نقل كرده است: «در روز چهلم دستگيري حضرت امام(ره) رفتم خانهشان. حاج آقا مصطفي(ره) و آقاي شهاب اشراقي بودند. آقا شهاب گفت: چهار نفر از آقايان تأييد كردهاند كه آقا مرجع هستند تا نشود محاكمهشان كرد. من به حسب اعتقادم در آن موقع ـ كه البته اشتباه بود ـ شروع كردم با او دعوا كردن كه امام(ره) مرجعيتش نياز به اينها ندارد كه بنويسند. اين براي امام، سبك است. آقا شهاب ميگفت: «نه! بايد بنويسند.» خلاصه بگومگوي من و ايشان بالا گرفت و كار به دعوا كشيد. آقا شهاب ميگفت بعداً تكليفت را معلوم ميكنم: من به او گفتم: «تو كه كارهاي نيستي و لابد ميخواهي به ساواك بگويي. خلاصه خيلي وضعيت بدي شد و من قهر كردم و بيرون آمدم. حاج آقا مصطفي(ره) در تمام اين مدت سكوت محض كرده بود. رفقايش ميگفتند آدم عصباني است، ولي من آن روز جز سكوت محض نديدم. وقتي آمدم بيرون دنبالم آمد و گفت: «پدرم كه نيستند. درست نيست مرا تنها بگذاريد. او از روي ترسش اين حرفها را ميزند. شما به دل نگيريد.» بعد هم گفت: «شما و يكي از رفقايتان فردا براي ناهار بياييد منزل من.» من و آقاي مصباح خيلي رفيق بوديم و رفتيم منزل حاج آقا مصطفي(ره) كه در زيرزمين منزلش از ما پذيرايي ميكرد و از هر دري سخن رانديم. خيلي گرم و عاطفي بود. البته گاهي هم عصباني ميشد، ولي محبت و عاطفهاش حرف نداشت». (4)
محرم اسرار پدر
كساني كه پس از آزادي امام خميني، درخيل ديداركنندگان با آن حضرت بودهاند، جلوههايي گويا و زيبا را از ارتباط روحي و عاطفي اين پدر و پسر نقل كردهاند. درآن روزها بيت امام، محل رفت و آمد انبوهي از مشتاقان و مقلدان آن بزرگوار بود و نقش شهيد آيتالله سيدمصطفي خميني در مراقبت از سلامتي پدر بس خطيرتر و حساستر بوده است. آيتالله محمدعلي گرامي قمي در اين باب نقل ميكند: «آن روز را فراموش نميكنم كه وقتي حضرت امام(ره) از زندان آمدند، جمعيت كثيري به ديدن ايشان آمدند. امام كنار پنجره ايستاده بودند و جمعيت ميآمدند و دست ايشان را ميبوسيدند و ميرفتند و امام مجبور بودند خم شوند. حاج آقا مصطفي(ره) كنار پدرش ايستاده بود و دائماً كمر او را ميماليد كه خيلي اذيت نشود. رابطه اين پدر و پسر واقعاً عجيب بود. گاهي هم ميديدم كه مطالبي را در گوش امام(ره) ميگويد كه معلوم بود اسرار امام با اوست». (5)
استادجلالالدين فارسي نيز كه در آن روزها، در معيت اعضاي جمعيت مؤتلفه اسلامي به ديدار امام خميني(ره) رفته است، نيز دراين باره خاطرهاي گويا نقل ميكند: «وقتي كه امام(ره) پس از اولين دستگيري و سپري كردن مدتي در حبس و حصر در تهران به قم برگشتند، دوستان ما در هيئتهاي مؤتلفه اسلامي، به ويژه شهيد حاج صادق اماني و شهيد صادق اسلامي پيشنهاد كردند به ديدار آقا برويم و از آخرين ديدگاههايشان كه طبعاً در حصر نميتوانستند به شكل عمومي بيان كنند و فقط از طريق افراد اطلاع ميدادند، بهتر مطلع شويم و هم نظرات و ديدگاههاي خودمان را براي پيشبرد نهضت با ايشان در ميان بگذاريم، لذا به منزل حضرت امام(ره) رفتيم و من در آنجا براي نخستين بار حاج آقا مصطفي(ره) را ديدم. البته صحبتي نكرديم، اما دقت و مساعدت ايشان براي پيشبرد نهضت و اداره صحيح رابطه گروههاي سياسي با حضرت امام(ره) كاملاً مشهود بود. البته ايشان به عنوان يك فرد موظف، دخالت واضح و محسوسي در اين امر نداشت، اما نشان ميداد كه كاملاً با نيات و انديشههاي پدر همراه و هماهنگ بود».(6)
مبارز قاطع
استادجلالالدين فارسي در جريان مراودات خويش با شهيد آيتالله سيد مصطفي خميني، به مواردي برميخورد كه جديت و قاطيت آن عالم مجاهد در مبارزه با رژيم شاه را نمايان ميكند. وي در اين باره روايت ميكند: «در مرداد 49 به لبنان رفتم و از سفارت عراق در بيروت، ويزاي آن كشور را گرفتم و سپس به نجف مشرف شدم و در آنجا از نزديك با حاج آقا مصطفي(ره) آشنا شدم و مذاكراتي را انجام داديم. البته ايشان تا حدي در جريان فعاليتهاي فرهنگي و سياسي من بودند و از طريق آثاري كه از من منتشر شده بودند و نيز از طريق فعاليتهايي كه در داخل ايران داشتم، مرا ميشناختند. ايشان منزل محقري داشتند و در طبقه پايين آن در قسمت راست، اتاق كوچكي بود كه من حدود 12-10 باري به شكل محرمانه با ايشان مذاكراتي را در مورد پيشبرد مبارزات در خارج از كشور، به ويژه در ميان جمعي كه در سوريه و لبنان بودند و نيز راهها و اشكال مطرح ساختن نام و مرجعيت حضرت امام(ره)، مخصوصاً در لبنان، مذاكراتي را داشتيم. من در آنجا متوجه شدم كه ايشان افكار بسيار تند و قاطعي در مواجهه و مبارزه با رژيم شاه دارند و حتي ميتوان گفت واقعاً خودشان را به آب و آتش ميزنند و از كوچكترين امكان هم براي مبارزه با شاه استفاده ميكردند و حتي حاضر بودند اين اقدام به قيمت جانشان تمام شود، اما مبارزه پيش برود. شايد كساني كه اين شبهه را مطرح ميكنند، چندان مورد علاقه يا اعتماد حاج آقا مصطفي(ره) نبودهاند كه ايشان مكنونات قلبي خود را با آنها در ميان بگذارد. اما در چند موردي كه مذاكرات مفصل و مهمي داشتيم و البته محرمانه و غيرقابل انتشار هستند، نشان ميداد كه ايشان به شدت در مسير براندازي و شديدترين برخوردها با رژيم شاه است و در اين راه ملاحظه هيچ چيز و هيچ كس را ندارد». (7)
هميشه در پي حفظ محوريت حفظ نام و جايگاه امام(ره)
رويكرد شهيد والا مقام آيتالله سيد مصطفي خميني در ثبيت مكانت و محوريت امام در عرصههاي علمي و مبارزاتي، تا واپسين فصل و روز حيات آن بزرگ تداوم داشت. او بهرغم برخورداري از مكانت والاي علمي و تدريس در آخرين و بالاترين سطح در حوزه نجف، همواره مروج فضائل و شخصيت پدر بود و اين كار را در تمام فعاليتها و حتي مسافرتهاي خويش، از نظر دور نميداشت. استادجلالالدين فارسي دراينباره و از واپسين سفر آن شهيد والامقام به بيروت خاطرهاي شنيدني دارد: «آخرين باري هم كه به آمدند، مرحوم حاج احمدآقا و آقاي بجنوردي همراهشان بودند و ناهار را پيش ما بودند. ايشان در مورد روحانيون و جرياناتي كه در لبنان بودند، از نقطهنظر علاقه به امام(ره) بسيار حساس بود و فعل و انفعالات و اخبار مذهبي و سياسي لبنان را با محوريت حفظ نام و جايگاه امام(ره) با علاقه و دقت دنبال ميكرد و كانالهاي مختلفي هم براي خبرگيري داشت كه البته عمده آن من بودم، چون شايد در آن مقطع، در لبنان اگر نگويم تنها فرد، جزو معدود كساني بودم كه براي مرجعيت امام(ره) تا سرحد پذيرش تمام مشكلات و افترائات فعاليت ميكردم. ايشان هم از اين قضيه اطلاع داشتند و روي همين اصل به ما لطف زيادي ميكردند. حاج آقا مصطفي(ره) كاملاً از جريانات مطلع بودند، مخصوصاً در اين آخرين سفري كه به لبنان آمد، من اطلاعات بسيار دقيقي از آخرين وضعيت مرجعيت امام(ره) در لبنان و مانعتراشيهايي كه برخي در مقابل مرجعيت امام(ره) ميكنند، به ايشان دادم. در آن جلسه خيلي به نشاط و وجد آمد، از اين جهت كه درآن ايام غربت، امام(ره) چنين ياوري در لبنان داشت كه از صميم قلب براي بسط و گسترش و نفوذ نام ايشان تلاش ميكرد. بعدها آقاي آسيد محمد بجنوردي در اوايل انقلاب در جلسهاي در كانون توحيد، بعد از سخنراني من گفتند: «آن اطلاعاتي كه آن شب در آن جلسه به ما دادي، در ديداري كه حاج آقا مصطفي(ره) با آقاي صدر داشت، خيلي به كارش آمد و آنها را مطرح كرد.» حاج آقا مصطفي(ره) در دفاع از حريم مرجعيت امام(ره) خيلي با كسي تعارف نداشت و با قاطعيت و جديت سخن خود را ميگفت». (8)
آن خداحافظي شيرين!
فارسي همچنين درميان خاطرات خويش، خداحافظي شيرين خود با شهيد آيتالله سيد مصطفي خميني را به ياد ميآورد كه براي او بس خاطرهانگيز و ماندگار بوده است. او براين باور است كه به خاطر تلاش براي تثبيت مرجعيت امام در لبنان و مقاومت در برابر مانعتراشيهاي مخالفان، اينگونه مورد تكريم و تشويق فرزند بزرگوار ايشان قرار گرفته است: «در سفر آخر ايشان در اقامتي كه در سوريه داشتند، فقط يك ناهار به اتفاق مرحوم احمدآقا و آقاي بجنوردي منزل ما آمدند و شب، جايي دعوت بودند. فكر ميكنم آن شب يا شايد شب بعد از آن با آقاي صدر ملاقات داشتند. من برخلاف دفعات قبل در آن جلسه ديدم كه ايشان خيلي لاغر شدهاند. گفتم، «ماشاءالله لاغر شدهايد!» ايشان خنديد و گفت، «چه ماشاءالله هم ميگويد!» گفتم، «به هرحال كسي با خصوصيت جسمي شما اگر لاغر شود، ماشاءالله هم دارد و براي سلامتيتان مهم است.» البته من شنيدم كه ايشان بهسرعت وزن كم كرده و اين كار ميتواند عوارضي هم داشته باشد و گاهي هم منجر به سكته ميشود. البته اين اطلاعات ظاهري است، با اين همه من چندان به اين انگاره اعتقاد ندارم كه ايشان به مرگ طبيعي از دنيا رفته باشد و شنيدن خبر فوت ايشان براي من بسيار تعجبآور بود، چون ايشان عازم عمره بودند و سر راه در سوريه، سري به ما زدند و دو سه ماه از اين جريان نگذشته بود كه خبر شهادت او را برايم آوردند كه من واقعاً حيرت كردم، چون شرايط جسمي و نشاطي كه ايشان داشت، با آن بذلهگوييهاي هميشگي و محافل دوستانهاي كه از اوان نوجواني به آنها عادت داشت، همچنان برقرار بود و احتمال حادثهاي هم نميرفت. يك جرياني در لحظه خداحافظي ايشان پيش آمد كه از خاطرات جالب من است و روح مرا نوازش ميدهد. ايشان وقتي از من خداحافظي كرد و رفت، ديدم مجدداً در ميزنند. در را باز كردم و او داخل آمد و روي محبت و علاقهاي كه داشت و ميديد كه من در لبنان براي زنده بودن نام امام(ره) تلاش ميكنم، دست در جيبش كرد و تمام پولهاي جيبش و حتي پول خردهايش را به من داد. من به ايشان گفتم من پول دارم و حتي دستههاي دلار و پوند را هم نشانش دادم و گفتم براي مبارزه نيازي به پول ندارم و كمكهاي مالي كافي از ايران ميرسد و ما مصرف ميكنيم و به شوخي گفتم كه نيازي به پول خردهاي شما نيست، ولي ايشان اصرار كرد كه قابل شما را ندارد و محبتش را به من نشان داد و خداحافظي گرمي كرد كه خاطره شيرين آن براي هميشه در ذهن من زنده مانده است». (9)
پينوشتها:
1 ـ ر. ك به:ماهنامه شاهدياران، شماره 12، يادنامه شهيد آيتالله سيد مصطفي خميني، گفت وشنود با آيتالله محمدعلي گرامي قمي
2 ـ ر. ك به:همان
3 ـ ر. ك به:همان، گفت و شنود با آيتالله محمدمومن قمي
4 ـ ر. ك به:همان، گفت و شنود با آيتالله محمدعلي گرامي قمي
5 ـ ر. ك به:همان
6 ـ ر. ك به:همان، گفت و شنود باجلالالدين فارسي
7 ـ ر. ك به:همان
8 ـ ر. ك به:همان
9 ـ ر. ك به:همان