اولين ترمي كه به خوابگاه رفتم، با مريم هم اتاق شدم، در بين شلوغي رفت و آمد و جايگيري بچهها، مريم سرخوشانه در آشپزخانه براي خودش ناهار ميپخت، پيش از آنكه مريم ظرف غذا به دست، وارد اتاق شود عطر غذايش كل راهرو را پر كرده بود، در را كه باز كرد گفت: ميرزاقاسمي به سعي مريم.
آن «ميرزاقاسمي به سعي مريم» سرآغاز داستان آشپزيهاي هيجانانگيز مريم و اضافه شدن هر روز يك نفر به سفرهمان بود، تنها غذاهاي مريم نبود كه دل ميبرد، بلكه هرچه با دستهايش درست ميكرد آنچنان خوشمزه و لذيذ ميشد كه تنها وقتي به خانه بازميگشتيم و دستپخت مادرهايمان را ميخورديم كمي مذاقمان راضي ميشد.
كم كم آوازه دستپخت مريم به گروههاي ديگر هم رسيد، بچههاي متأهل كه دنبال غذاي سريع براي شبهاي امتحان بودند يا قصد داشتند شام مخصوصي براي تولد و سالگرد ازدواجشان تهيه كنند، سراغ مريم ميآمدند، آنهايي كه خانه دانشجويي داشتند و ميخواستند مهماني ناهار يا عصرانه بدهند براي گرفتن دستور دسر و غذا پيش مريم ميآمدند و البته نتيجه كارشان به خوشمزگي غذاي مريم نميشد. شبهاي امتحان كه دور هم جمع ميشديم مريم بشقابهايمان را پر از ساندويچهاي عجيب و غريب و خوشمزه يا بيسكوئيتهايي با طعم كاكائو و قهوه ميكرد، شبهاي سرد دمنوشهاي خوشعطر و انرژيزا به خوردمان ميداد. مريم هر روز جديتر از روز قبل آشپزي ميكرد و كمتر درس ميخواند، آخرين ترمهايي كه در خوابگاه بودم در موسسه آشپزي معروفي هم تدريس ميكرد.
شب ِآخرين امتحانِ من بود و شب ِ يكي از امتحانهاي مريم كه براي چندمين بار آن درس را برداشته بود، روي برگه چركنويساش به جاي اعداد و فرمول، ليست غذايي با جزئيات دستور پخت و تصوير فرضي از چينش سفره بود. متوجه نگاه ِ من كه شد، دستپاچه گفت: الان شروع ميكنم به خواندن! چون هربار به او خرده ميگرفتم كه چرا درسش را نميخواند و مدام در پي كار ديگري است. اينبار ولي به جاي همه توبيخها از مريم پرسيدم: مريم دوست داشتي يه جايي باز ميكردي و توش غذاي خانگي ميپختي؟ چشمهايش برقزد، انگار هميشه منتظر اين بود كه كسي چنين سؤالي از او بپرسد، با هيجان پاسخ داد: آره! البته بيشتر دلم ميخواست يكجايي داشتم كه همهچيز سرو ميكردم، صبحانه، ناهار، عصرانه، شام، كلي هم روي ليست غذا و كيك و شيرينيها فكر كردم...
مريم با اشتياق از آيندهاي ميگفت كه براي ِخودش متصور بود و من به اين فكر ميكردم كه چه ايرادي داشت كه پدر و مادر مريم آنهمه هزينه براي به دانشگاه فرستادن او را صرف كاري ميكردند كه مريم هم به آن علاقه داشته باشد و هم مهارت؟!