اگر مجال بيشتري داشتيم تا صبح هم ميتوانيم از خاطراتمان بگوييم كه زمان رفتن به خانه مادربزرگ، خاله، دايي، عمه و عمو چه شيطنتهايي ميكرديم و چه اتفاقاتي برايمان پيش آمده است. در واقع از همان زمان جسارت پيدا كرديم تا در جمع بزرگسالان حرف بزنيم و اعتمادبهنفس كافي داشته باشيم. عيد نوروز، ماه رمضان و اعياد ديگر براي ديدوبازديدها وقت كم ميآورديم و خيلي زود به زود ديدارها تازه ميشد. خيلي از آن زمانها نگذشته است اما يكسري اتفاقات باعث شده كه بچههاي امروز با حالتي گنگ و ترديد آميز به حرفهاي ما گوش دهند و در موردشان فكركنند. وقتي از بازيگوشيهايمان در مهمانيها تعريف ميكنيم، اينكه عاشق مهماني رفتنهاي خانه پدربزرگ و بازي در حياط خانهشان با سايربچههاي فاميل بوديم تعجب ميكنند چون بيشترشان تجربه اين موارد را نداشتهاند. تقصير آنها هم نيست و در اين سالها بسياري از مسائل تغيير كرده است. نسل جديد در اين مسير با سايرين همراه شدهاند و مانند بقيه و شايد هم بدتر از آنها رفتار خواهند كرد.
اپيزود اول؛ مهماني پشت مهماني
«مهماني هم، مهمانيهاي قديم» اين جمله را زياد استفاده ميكنيم چون يادآور خاطرات خوش بسياري از ماست. اينقدر سرمان شلوغ بود كه نميدانستيم كي شب ميشود و كي صبح. به طورمرتب آخر هر هفته خانهمان از مهمان پر و خالي ميشد و اين داستان برايمان عادي شده بود و اگر چند روز ميگذشت و خبري از مهمان نبود، خودمان دلتنگ ميشديم و به بهانههاي مختلف فاميل را دور هم جمع ميكرديم تا خيالمان راحت شود كه مشكلي نبوده و همه چيز خوب است. هنوز مهماني اين هفته تمام نشده بود كه موقع چايي خوردن قرار هفته بعد را ميگذاشتيم و برايش برنامهريزي ميكرديم. يادم ميآيد كه خانم بزرگ سر مجلس مينشست و هيچ كس هم روي حرفش حرف نميزد. هميشه هواي همه را داشت و عدالت در تصميماتش برقرار بود. اگر ميگفت شنبه شب برويم خانه داداش بزرگتر، مطمئن بوديم كه هواي داداش كوچكترش را دارد و يكروز ديگر در هفته خانه آنها ميرفتيم. هميشه برايمان ميگفت: «لطف مهماني دادن اين است كه خودت را براي مهماني رفتن آماده كني و اگر 11 ماه شعبونه، يك ماه هم رمضون باشه هيچ طوري نميشه.» معمولاً آخر هفتهها خانه مادربزرگ، پدر بزرگ و بزرگان فاميل دعوت ميشديم و آنقدر به همه خوش ميگذشت كه گاهي دو وعده بيشتر ميشد و همه تصميم ميگرفتيم امروز را به فردا وصل كنيم و دو روزي مهماني طول ميكشيد. هركس ميدانست چكار بايد انجام دهد و صاحبخانه دست تنها نبود. در واقع به خانم خانه زياد فشار نميآمد و سفرهاي كه پهن ميشد بسيار ساده و بيآلايش بود. نه از چند نوع غذا خبري بود و نه از چند مدل دسر. همه شبيه هم بودند و با هنرمندي و خوش سليقگي مهماني را برگزار ميكردند. مهم همان در كنار هم بودنها و اينكه لحظات خوشي را براي همه رقم ميزد، بود. بچهها ذوق ميكردند و از اينكه در كنار همسن و سال هايشان بودند از خوشحالي در پوست شان نميگنجيدند. خانمها هم از خدايشان بود كه به دور از مسئوليتها در كنار هم گل بگويند و گل بشنوند و كمك حال خانم خانه باشند. اينجور مواقع بساط ترشي انداختن، سبزي پاك كردن و رفتو روب خانه برپا بود و اهالي خانه از حضور مهمان كاملاً خشنود و خرسند بودند. مردان هم كه عام خودشان را داشتند و از اين دورهميها استقبال ميكردند. هركسي مريض ميشد يا مشكلي برايش پيش ميآمد همه بسيج ميشدند تا اين مسئله را حل كنند و از هيچ كمكي دريغ نميكردند. مهمانيهاي چرخشي تنوع هم داشت و وقتي هر هفته خانه يكي ميرفتي هم حال و هوايت عوض ميشد و هم با محله جديد آشنايي پيدا ميكردي. نشاط و سرزندگي بين خانوادهها موج ميزد و با وجود شرايط مالي متوسط و شايد ضعيف بهترين لحظات را تجربه ميكردند و از وضعيتشان راضي بودند. وقتي قرار مهماني به يك خانواده ميافتاد، جنب و جوش خاصي بين اعضاي خانواده برقرار ميشد و همه در تلاش براي يك ميزباني خوب و به وجود آوردن روزي به ياد ماندني بودند. بچهها براي همبازيانشان برنامه داشتند. مادر خانه براي تهيه غذايي خوشمزه نهايت سليقه را به خرج ميداد. پدر در فكر مايحتاج خانه و وسايل راحتي مهمانها بود. قرعه به نام خانه هركس كه ميافتاد انگار در مسابقهاي مهم برنده شدند و در واقع در زندگي و شيوه مهمانداري پيروز بودند. اين دورهميها به اتفاقات خوبي ختم ميشد و معمولاً وقتي آب و هوا مناسب بود قرار رفتن به طبيعت و گردش در شهر گذاشته ميشد. اينطور بود كه روزهاي جمعه بيرون رفتن و تفريح تبديل به يك عادت شده بود و همه با اين تصميم موافق بودند. صله رحم به معناي واقعي ديده ميشد و همه از حال هم با خبر بودند. البته مهماني دادن فقط در بين افراد فاميل نبود و اين رفت و آمدها و شبنشينيها بين دوستان و همسايهها هم وجود داشت و دامنه آشنايي و ارتباطي خانوادهها فراتر از اين حرفها بود. اگر فلان شخص در همسايگي يكي از اعضاي فاميل دچار مشكل ميشد بقيه به دادشان ميرسيدند و مشكلش را برطرف ميكردند. يعني محبت، صفا و عشق در اين روابط جاري بود و هيچ كس دوست نداشت اين احساسات را از دست بدهد. اگر كدورت يا دلگيري از همديگر پيدا ميكردند خيلي سريع برطرف ميشد و بزرگترها و سايرين اجازه نميدادند كه به اين خاطر در روابط خانوادهها خللي ايجاد شود. آنقدر ديدارها تند تند تازه ميشد كه نياز به دخالت سايرين نبود و دو طرف وقتي چشم در چشم ميشدند خودشان مسئله را حل ميكردند.
اپيزود دوم؛ بهانهها شروع شد
رفتهرفته اين وضع و احوال تغيير كرد. همه يك جورايي هواي هم را طور ديگري داشتند و مسائل ديگر را بهانه قرار دادند تا اين فاصله توجيه شود. خانوادهاي كه هفتهاي دو سه بار شام و ناهار مهماني برگزار ميكرد ترجيح داد كه اين تعداد را كم كند. پدرها و مادرها همان انتظار قبل را داشتند اما جوانها مشغلههاي خاص خودشان را داشتند و دير به دير به ديدن بزرگترها رفته و مهماني ميدادند. برگزاري مهمانيها به ماهي يكي دو بار رسيد اما همچنان رسم تبريك اعياد و ديد و بازديد عيد نوروز و دورهمي لحظه تحويل سال برقرار بود. شب يلدا هنوز از خاطر خانوادهها فراموش نشده بود و در اين روز باز هم خانه مادربزرگ و پدربزرگ مملو از مهمان بود و همه در كنار هم حضور داشتند. بچهها براي تبريك به بزرگترها روز پدر و مادر را به ياد داشتند و براي ابراز علاقهشان هديهاي در نظر گرفته بودند تا تقديم كنند. نوهها و بچههاي اين دوره هنوز هم دلشان براي خانه پدربزرگ و مادربزرگ، حياطهاي بزرگ و خاطراتشان تنگ بود اما شرايط اجازه نميداد كه بيشتر به ديدنشان بروند. البته استدلال پدر و مادرشان اينطور بود. عصرانه دورهمي و شبنشينيهاي فاميل و دوست كمتر شد و پيوندها گسستني شده و احساسها كمي تغيير كرد.
اپيزود سوم؛ تلفن مهم شد
چند سال بيشتر نگذشته است اما به طور كلي خيلي چيزها تغيير كرده است و شايد همان آدمهايي كه پاي ثابت مهمانيها و مهمان داشتنها بودند ديگر اشتياق و ميل زيادي به اين مسئله نشان نميدهند. مشغله كاري، فكري و بزرگ شدن بچهها و بزرگ شدن مشكلاتشان، وضعيت اقتصادي و هزاران دليلي كه پشت هم ميبافند تا اين رفتار جديدشان را توجيه كنند. منطقي نيست كه تا چند سال قبل حرفهاي ديگري ميزدي و حالا برخورد متفاوتي از خود نشان دهي. اگر تا پيش از اين هر گاه وقت ميكرديد عصر يا سرشبي به ديدار نزديكان ميرفتيد و جوياي حالشان ميشديد، حالا ديگر كمتر فرصت چنين كاري پيدا ميكنيد. مهماني دادنهاي هفتهاي يكي دوبار كم كم قطع ميشود و سالي دو سه بار آن هم بر حسب وظيفه اهل فاميل را دعوت ميكنيد تا از حال هم باخبر شويد. براي اين رفتارتان حسابي دليل داريد؛ از بالا بودن خرجها تا كوچك بودن آپارتمانتان و نداشتن جا و فضاي پذيرايي كردن از مهمانان. مهمانيها فقط به مهماني رفتن خلاصه ميشود و مانند جادهاي يكطرفه شده است كه تنها بزرگترها برگزاركننده مهماني ميشوند. ديگر مثل قبل وقت نميكنيد كه هفتهاي يكي دو بار به خانه پدربزرگ برويد و به اين بهانه شب هم خانهشان بمانيد. مشخص است كه اين رفت و آمدها به همان مناسبتهاي عيد و شب يلدا خلاصه ميشود. روز مادر و روز پدر را به خاطر فراموشي و مشغله زندگي تلفني تبريك ميگويند. در كل تلفن نقش مهمي ايفا ميكند و بسياري از اين وظايف را با وجود اين وسيله ارتباطي جبران ميكنند و براي فرار از ديدارهاي حضوري بهترين وسيله است كه هم دل بزرگترها را نشكنيد و هم انجام وظيفه كرده باشيد.
اپيزود چهارم؛ اساماس جايگزيني جديد
بچهها بزرگتر شدهاند و هر كدام زندگي خودشان را دارند يا مستقل شدهاند اما هر بار كه ياد خاطرات خوب گذشتهشان ميافتند، به خوبي از اين روزها ياد ميكنند. دلشان براي شبنشينيهاي شبهاي بلند پاييز و زمستان تنگ ميشود، كرسي گرم خانه مادربزرگ و قصههاي شيرين پدربزرگ از خاطرشان نميرود. محرم و صفر كه ميشود دلشان براي نذريهاي خانه دايي و خالهها پر ميكشد و به ياد روزهاي دهه اول خانه عمو و دهه دوم و سوم محرم عمهها ميافتند. همه اين روزها خانه نبودند و براي كمك و شركت در اين جمعها به خانه آنها ميرفتند. هنوز هم بچهها به خاطر تجربههاي شيرين و به ياد ماندني كه دارند رابط بين فاميل، نزديكان و دوستان هستند و دل و احساسشان آنها را به اين سمت ميكشاند. حالا ديگر بعضي از اين بچهها خودشان تشكيل خانواده دادهاند اما وقتي شنونده حرفهاي اطرافيان ميشوي انگار همه تقريباً از روي يك نوشته ميخوانند و تقلب كردهاند. با جملاتي پس و پيش شده منظور همهشان يكي است و بايد بداني ديگر خبري از مهماني دادن نيست و مهماني رفتن هم تا حدودي تعطيل شده است. اگر تا چند وقت قبل با تلفن جوياي احوال ديگران ميشديم حالا اين وسيله پيشرفت كرده و با اساماس و فرستادن يك پيام همه محبت و توجهمان را نثار بزرگترها ميكنيم. در اين ميان تأكيد بسيار داريم كه بايد بزرگترها گوشي داشته باشند و براي پدربزرگ و مادر بزرگ تلفن همراه ميخريم و آنها را مجبور ميكنيم كه كار با اين وسيله را ياد بگيرند. وقتي اطرافيان و بچهها با پيامك جوياي حال والدين و بزرگترها ميشوند آنها در تنهايي و با كمك اين و آن، سعي ميكنند شاگرد خوبي باشند و با ارسال اساماس جوابشان را بدهند.
اپيزود پنجم؛ وقت و حوصله نداريم
بيحوصلگي از سر و روي همه بالا ميرود. هرچه جلوتر ميرويم نحوه تعامل و ارتباطمان پيچيدهتر ميشود و به روشهاي جديدتري متوسل ميشويم. براي تبريك عيد، روز پدر و مادر و بقيه مناسبتهايي كه اگر يادتان باشد خودتان را زياد زحمت نميدهيد و با يك پيام از طريق وايبر و نرمافزارهاي ديگر انجام وظيفه ميكنيد. ياد گرفتن كار با گوشيهاي جديد هم جزو برنامه است و بالاخره بر هر پدر و مادر و بزرگتري واجب است كه براي ارتباط با عزيزانشان در اين زمينه نيز تلاش كنند.
هميشه عيدها اكثر اعضاي خانواده دور هم جمع بودند اما ديگر مشغله و خستگي در طول سال آنقدر زياد است كه ترجيح ميدهيد اين روزها به دور از هياهو باشيد. بزرگترها و پدربزرگ و مادربزرگ عيد چشم انتظار شما هستند اما مسافرت اجازه نميدهد همان سالي يكي دو بار آن هم زوري كنار هم باشيد.
ديد و بازديدها در ايام عيد لغو ميشود و بعد از تعطيلات هم به خاطر گرفتاريهاي هميشگي نميتوانيد به ديدار فاميل برويد و همچنين پذيراي مهمانها باشيد و خبري از رفت و آمد نيست. اگر مهماني دادن به گردنتان بيفتد چنان غر ميزنيد كه انگار شما تا به حال خانه كسي نرفتهايد. در واقع رسم مهماني ديگر مختص بزرگترها ست و اگر هم برقرار باشد فقط آنها با گرمي و روي خوش پذيراي مهمانها هستند و گويا جاده تا آخر مسير يكطرفه است. براي تنبلي و يادگرفتن اين عادتهاي بدشان تا دلتان بخواهد بهانه دارند و واقعاً نميدانيم اين مسير پر پيچ و خم تا كجا ادامه خواهدداشت و به چه چيزي ختم ميشود.