بعد از ثبتنام دانشگاه بايد ميرفتيم امور خوابگاهها و اتاقم را تحويل ميگرفتم. بابا كارهاي اداري را انجام داد و يك كارت داد به من. گفتند توي ماه مهر با دو تا عكس سه در چهار برم و كارت اصلي را بگيرم.
از چند نفري توي امور خوابگاهها شنيده بودم كه اگه دير اقدام كنيم براي تحويل اتاق كمد گيرمون نمياد!
خانوم سرپرست با ما اومد كه راهنماييمون كنه.
چهار روز مونده بود به اول مهر و بعضي بچهها كه شهرشون خيلي دور بود مونده بودن خوابگاه، حس غريب غربت همه جا رو گرفته بود...
پلههاي خوابگاه يك رو رفتيم بالا، اتاق 208 درست رو به روي پلهها. در رو كه باز كرديم دختري كه روي تخت رو به رو خوابيده بود بيدار شد و نشست.
خانوم سرپرست به مامانم نگاه كرد و گفت هماتاقيشه...اسمش مرضيه بود اهل گچساران، هميشه لبخند ميزد...پاشد و با مامانم احوالپرسي گرمي كرد و به من هم خوشامد گفت و ادامه داد تختهاي پايين پر شده اون تخت بالا رو بردار...من هم از تخت طبقه بالا متنفر و فراري بودم ولي چارهاي نبود...
كمدها هم سه تا بود كه يكيش خالي بود و من كليدش رو برداشتم. بايد برميگشتيم شهرمان و من ساك و وسايلم را جمع ميكردم براي اسبابكشي به خانه جديدم، اتاق 208 خوابگاه جديدالورودها!
توي راه همه حواسم به خوابگاه بود. حس بدي داشتم.
مردم شهر كوچك ما نگاه خوبي نداشتند به دانشجوها، به نظرشان خيلي از دانشجوها دور از خانوادهشان هويت ديني و سنتيشان را فراموش ميكنند...و بعد از اتمام درس فرد متفاوتي ميشوند انگار!
- دختر خوبي به نظر ميآمد... انشاءالله كه مذهبي و محجبه هم هست... سعي كن دوستان خوبي پيدا كني كه بهتر از خودت باشن...
با شنيدن اين حرفهاي مامان به خودم آمدم و بيرون را نگاه كردم، چيزي نمانده بود كه برسيم به خانه و خواهران دوستداشتنيام... از همه خداحافظي كردم، بيبي برايم آبگوشت نذري كنار گذاشته بود تا اولين شب دوري از شهر و خانواده با بچههاي اتاق بخورم...
كارتم را نشان دادم و وارد شدم. در را كه باز كردم باز همان صحنه تكرار شد، مرضيه از جا برخاست و سلام كرد... اينبار اتاق تميزتر شده بود انگار موكتش را شسته باشند و پردهاي به پنجره زده شده بود و البته تخت مرضيه... مامان مرا بوسيد و خدا حافظي كرد!
به كمك مرضيه وسايلم را چيدم. دلم گرفته بود، لحظه به لحظه دور شدن پدر و مادرم را احساس ميكردم.
خواستم گوشهاي قايم شوم تا اشكهايم را پاك كنم كه مرضيه آمد كنار تختم و در حالي كه دكمههاي مانتويش را ميبست گفت بيا بريم نانوايي دانشگاه تا مجبور نشيم آبگوشتها رو با نون خشك بخوريم. چادرم را كه روي سرم انداختم، مرضيه چادر به سر جلوي در منتظرم بود. خيالم راحت شد...