کد خبر: 676984
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۵
ازدواج را فداي افراط در برخي رفتارها نكنيم
گاهي در زندگي چيزهايي مي‌بينيم و مي‌شنويم كه در برابر آنها هيچ كاري نمي‌توانيم كنيم. در چنين زمان‌هايي آدم دلش مي‌خواهد سر به ديوار بكوبد مانند ماجرايي كه در ادامه آمده است. بخوانيد و خودتان داوري كنيد.

«خـدا بيـامـرزد! ان‌شاءالله‌ هميشه مجلس شادي داشته باشيد». . . «خدا رفتگان شما را بيامرزد. زحمت كشيديد تشريف آورديد. اميدواريم در شادي‌هايتان شركت كنيم» و...

جمعيت دسته‌دسته از مسجد خارج مي‌شوند، زنان از يكسو و مردان از سويي ديگر.

چند نفر از مردان فاميل و بزرگترها جلوي مسجد ايستاده‌اند تا از كساني كه به مجلس ختم آمده‌اند سپاسگزاري كنند. غم در نگاه هر يك از آنها موج مي‌زند و آثار گريه و اشك در صورتشان ديده مي‌شود.

هيچ‌كس باورش نمي‌شود. پير زن با اينكه سن زيادي داشت اما سلامت بود و اميد به زندگي در كارهايش به چشم مي‌خورد.

تازه داده بود خانه‌اش را رنگ كنند. خودش را آماده مي‌كرد كه دو هفته بعد در عروسي نوه‌اش شركت كند. لباس‌هايش را هم خريده بود، اما ناگهان سكته مغزي مي‌‌كند و مي‌ميرد. اين حادثه آنقدر ناگهاني بود كه همه شوكه شده بودند، در چند روز همه كارها انجام و مجلس ترحيم به شكل آبرومندي برگزار شد.

پيرزن به اندازه‌اي محبوب و دوست‌داشتني بود كه همه فاميل، دوستان و آشنايان از دور و نزديك خود را به آنجا رسانده بودند تا به خانواده‌اش تسليت بگويند و آنها را دلداري دهند.

يك هفته بعد

«سلام حسن آقا آمده‌ايم درباره تكليف عروسي صحبت كنيم.» خانواده دامادآمده بودند تا بدانند چه بايد كنند قرار بود دو هفته بعد عروسي پسرشان با دختر خانواده‌اي باشد كه مادربزرگشان درگذشته بود. همه هماهنگي‌ها و كارها پيش از اينكه آن اتفاق بد روي دهد انجام شده بود، از تالار گرفته تا آرايشگاه و خريد عروس و داماد، اما آن ضايعه ناگهاني همه چيز را به هم ريخت. البته در روزهاي پيش جسته و گريخته صحبت‌هايي در اين باره شده بود و هنگام برگزاري مجلس ترحيم چند بزرگ فاميل در گفت‌وگو با خانواده‌ عروس و داماد رضايت داده بودند كه پس از مراسم چهلم مجلس عروسي بي‌سرو صدايي برگزار شده و عروس و داماد سر زندگي خودشان بروند. امروز هم خانواده داماد آمده بودند كه قرارهايشان را بگذارند. «ما مشكلي نداريم. بزرگترهاي فاميل هم كه رضايت داده‌اند» پدر عروس كه اين جمله را گفت گره‌هاي پيشاني داماد باز شد آخر شنيده بود كه خانواده عروس سختگير هستند و ممكن است همه برنامه‌هايشان به هم بخورد.

وارد جزئيات كه شدند ناگهان از سوي ديگر خانه ندايي بلند شد: «حسن آقا خوبيت ندارد، مردم چه مي‌گويند. سر زبان‌ها مي‌افتد كه هنوز درگذشته را در خاك نكرده‌اند مي‌خواهند شادي كنند و عروسي بگيرند. به خدا قباحت دارد!»

گوينده جملات زن عموي عروس بود. گويي همه منتظر گفتن اين حرف‌ها بودند و بلوايي به پا شد: آره! اينها كوچكتر بزرگتر سرشان نمي‌شود، خجالت هم نمي‌كشند.‌.. مگر چه مي‌شود اين همه صبر كرده‌ايد يك سال هم رويش، آسمان كه به زمين نمي‌آيد...ديگر نمي‌توانيم سرمان را جلوي مردم بالا بگيريم... بگذاريد سال پيرزن تمام شود آن وقت هر كاري خواستيد بكنيد... همه چيز كه بچه بازي شود همين مي‌شود.

ديگر صدا به صدا نمي‌رسيد. فقط در گوشه‌اي از خانه دختري كه با هزاران آرزو قرار بود چند روز ديگر به خانه اميدش برود آرام‌آرام اشك مي‌ريخت. آخر همه چيز به هم ريخته بود و ديگر هم به نظر نمي‌رسيد درست شدني باشد.»

گاهي وقت‌ها به اين مي‌انديشم كه تا كي مي‌خواهيم به نام رسم و رسوم دچار افراط‌هايي شويم كه اساسي از نظر اعتقادي و آئيني ندارند البته احترام به آئين‌ها و آداب و رسوم در جاي خودش و در حد معقول و منطقي خوب است، اما افراط و تفريط‌ها به زندگي ضربه‌هاي جبران‌ناپذيري مي‌زند، بهتر نيست كمي عاقلانه‌تر به موضوعاتي اينچنيني بينديشيم؟!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها