در سالهايي كه كشورهاي كمونيست جهان به اين نتيجه رسيدند كه تشكيل خانواده و حفظ زندگي خانوادگي مرد و زن در كنار بچهها ميتواند سرعت پيشرفت كشورها را به شكل باورنكردني افزايش دهد و دقيقاً براي عملكردن به همين معيارها قواعد و قوانين جنسيشان را تغيير دادند امريكاييها برخلاف تصور همه روند غيرقابل باوري را در اين زمينه انتخاب و طي كردند.
درست زماني كه همه به اين باور رسيدند كه نيروي متخصص و متعهد فرداي هر كشوري در كنار مادر و پدري متعهد تربيت ميشوند، فرزنداني در عرصههاي مختلف موفقتر هستند كه تجربه زندگي آرام و خانوادگي را داشتهاند امريكاييها روند تخريبگرايانهاي در اين زمينه در پيش گرفتهاند.
بگذاريد صريح صحبت كنم، صورت مسئله مشخص است يك كشور هيچگاه نميتواند در عرصه بينالملل موفق باشد مگر آنكه نيروي سياسي فعال و پختهاي داشته باشد. يك كشور تا زماني كه نيروي متعهد و متخصص نداشته باشد نميتواند در عرصه صنعتي پيشتاز باشد، كشوري كه اقتصاددانش فردي است كه قدرت فكر كردن و اعتماد بنفس بالا در مواجهه با مشكلات را دارد موفقتر است و هزار و يك مورد ديگر. سؤال اينجاست اين نيروهاي متعهد، متخصص و با تجربه از كجا ميآيند و چطور بايد تربيت شوند تا بتواند قدرت يك كشور را در هر عرصهاي حفظ يا ايجاد كنند؟
جهتدهي دين به رفتارهاي انسانيدر كشورهاي مسلمان قضيه كاملاً فرق ميكند. كشورهايي كه اساس تشكيل جامعه، حفظ آرامش فردي و رونق اقتصادي خانواده را در ازدواج كردن و تشكيل خانواده ميدانند كاملاً نگرش مردم نسبت به مسئله ازدواج، پايبندي به زندگي مشترك، فرزندآوري و حفظ خانواده تحت هرشرايطي متفاوت است. دقيقاً به دليل تأثيرگذاري بسيار عميق اسلام بر تكتك افراد و تأثيرگذاري وسيعي كه در جامعه دارد كشورهاي اسلامي بيشترين نرخ ازدواج در جهان را از آن خود كردهاند.
ما مسلمانها همانطور كه ازدواج را بينظيرترين اتفاق زندگيمان ميدانيم كه دين و سنت پيامبر(ص) و امامان عليهمالسلام سفارش كردهاند، همانطور كه فرزندآوري و فرزندپروري را طبق توصيههاي مؤكد دينمان واجب ميدانيم از طلاق به خاطر نهيها و توصيههاي بزرگان دينيمان دوري ميكنيم.
نمي دانم شما هم متوجه شدهايد يا نه كشورهاي امريكايي و اروپايي هميشه پيشتاز اتفاقهاي جدايي خانوادگي بودهاند هم از نظر تاريخي هم از نظر آماري. امريكا از ديرباز بالاترين نرخ طلاق در جهان را به خود اختصاص داده و تا امروز هم اين جايگاه را حفظ كرده است.
وقتي از طرفي نرخ طلاق در كشوري افزايش پيدا كند از طرف ديگر آمار ازدواج رفتهرفته تحليل ميرود. اين روند كاملاً طبيعي است. درنظر بگيريد وقتي در يك جمع خانوادگي و فاميلي چند نفر در يك بازه زماني از همسر خود جدا شوند با نگرش منفي كه در بين ساير جوانهاي جمع ايجاد ميشود تمايل براي ازدواج و تشكيل خانواده در آنها كمرنگ ميشود تا جايي كه ترس از تعهدات ازدواج و هزينههاي جدايي باعث ميشود كلا دور مقوله ازدواج خط قرمز بكشند. تصور كنيد در كشوري مثل امريكا درست از همان سالهايي كه آمارهاي طلاق افزايش پيدا كرد روند ازدواج و تشكيل رسمي خانواده كاهش پيدا كرد تا جايي كه آمارها نشان ميدهد سال 2014 نرخ ازدواج در ايالات متحده به پايينترين ميزان خود يعني 8/6 مورد ازدواج در بين هزار نفر رسيده است.
طلاق عامل فروپاشي ابرقدرت جهانآن چيزي كه در مسئله فروپاشي بنيان خانواده در امريكا مورد توجه است صرفاً مقوله طلاق و سياستهاي دولت اين كشور نيست بلكه تبعات فردي و اجتماعي اين اتفاق براي تكتك اعضاي خانوادهها و آينده اين كشور در عرصههاي بينالمللي است.
بايد اعتراف كنم تجزيه و تحليل تبعات افزايش نرخ طلاق كار سادهاي نيست اما در اين زمينه بسياري از آمار و ارقام ميتوانند راهگشا باشند. مثلاً امروز بيشترين نرخ ازدواج در امريكا با ميزان 2/44 درصد متعلق به شهرونداني است كه 25 تا 34 سال سن دارند. فراموش نكنيد اين نرخ ازدواج براي سومين كشور پرجمعيت جهان با حدود ۳۱۴,۷۲۴,۰۰۰ نفر در سال 2011 بسيار پايين است.
علاوه بر اين وقتي بيشترين نرخ ازدواج در رده سني 25 تا 34 است در حقيقت بايد به اين نتيجه رسيد كه آمار ازدواج در ردههاي سني بالاتر كه انتظار ميرود به دليل ثبات شرايط اقتصادي و كاري بيشتر شود برعكس روبه كاهش باشد. حقيقت اين است كه آمار و ارقام مؤسسات تحقيقاتي امريكا هم چنين نكتهاي را تأييد ميكند مثلاً بر اساس تحقيقاتي كه در سال 1960 از سوي مؤسسه تحقيقاتي PEW انجام شد از ميان تمام بزرگسالان حدود 72 درصد بوده در حاليكه اين نرخ در سال 2010 به كمتر از 51 درصد رسيده و با ادامه روند فعلي اين آمار در بين بزرگسالان به كمتر از نيم خواهد رسيد كه بسيار نگران كننده است.
البته آمارها نشان ميدهد نرخ ازدواج در ردههاي متفاوت سني جوانان امريكايي هم با كاهش روبهرو است اما ميزان اين كاهش با توجه به ردههاي سني متفاوت است. براي مثال آمار 59 درصدي ازدواج در رده سني 18 تا 29 سال مربوط به سال 1960 در سال 2011 به كمتر از 20 درصد رسيده است. اين كاهش ميزان ازدواج در حالي است كه بهترين و مناسبترين سن بلوغ اجتماعي براي جوانان امريكايي 20 تا 30 سال است.
ناگفته نماند اين مؤسسه تحقيقاتي ويژه ازدواج و طلاق در بخشي از توضيحات مربوط به آمار ازدواج و طلاق در ايالات متحده امريكا هشدار ميدهد كه با ادامه روند فعلي آمار مربوط به كاهش ازدواج و افزايش طلاق امريكا با از دست دادن نيروهاي كارآمد و فعال سهم بزرگي از بازارهاي كسب درآمد و صنعت را از دست خواهد داد كه اين عامل ميتواند به جايگاه امريكا در كسب بازارهاي جهاني ضربه سنگيني بزند.
صداي زنگ خطر روابط انساني امريكامحققان موسسه PEW معتقدند در آن سوي نمودارهاي كاهش نرخ ازدواج و افزايش طلاق آمارهاي عيني و ملموس اجتماعي نشان ميدهد كه خطر افزايش ميزان زندگيهاي مشترك بدون ازدواج، تجرد و فرزندان تك سرپرست جامعه امريكا را تهديد ميكند؛ اين پيشبينيها براساس آماري است كه نشان ميدهد ميزان 78 درصدي ازدواجهاي رسمي و زندگيهاي مشترك ازدواج كرده سال 1950 امريكا در سال 2010 به كمتر از 48درصد رسيده است. البته وقتي با يك جستوجوي ساده «بالاترين درصد خانواده تك نفره در جهان» اسم كشور امريكا ظاهر ميشود جاي شكي براي آمارها و اعداد در اين زمينه باقي نميماند.
از آمار 78درصدي منتشر شده زوجهاي ازدواج كرده رسمي سال 1950 از سوي مؤسسه تحقيقاتي FACTANK كه در سال 2010 به 48درصد كاهش پيدا كرده هم ميتوان به شواهدي براي اثبات كاهش زندگيهاي مشترك ازدواج نكرده رسيد. البته آمار مربوط به سال 2011 مؤسسه تحقيقاتي pewsocialtrends هم نشان ميدهد كه در حال حاضر بيش از 50درصد زنان و مرداني كه در امريكا با هم زندگي ميكنند ازدواج رسمي نداشتهاند. وقتي هم اين روند تحقيقاتي را ادامه ميدهيم ميتوانيم به روشني به اين نكته برسيم كه همان زوجهايي كه سالهاي متمادي بدون ازدواج كردن رسمي با هم زندگي ميكردند بعد از ازدواج بيشترين سهم را در بين خانوادههاي طلاق گرفته يا فروپاشيده به خود اختصاص ميدهند (آمار مربوط به سال 2009 موسسه PEW).
نكته مهم در بعد اجتماعي تبعات چنين اتفاقهايي اين است كه وقتي شكلگيري، ادامه حيات و فروپاشي بنيان مهم و بزرگي مثل خانواده در كشور بزرگي مثل امريكا تا اين اندازه سريع دستخوش تغييرات قرار ميگيرد بايد انتظار اين را هم داشت فرزنداني كه در اين فضا متولد و بزرگ ميشوند هم روزي راهي را بروند كه آمارهاي منفي را همينطور تصاعدي تغيير دهند مشابه اتفاقي كه در امريكا در سال 2008 تا 2014 ديده ميشود. آمارها نشان ميدهد ميزان تولد كودكان از ازدواجهاي غيررسمي دربين زنان جوان كمتر از 30 سال در آخرين بررسيهاي مربوط به سال 2014 به 50 درصد رسيده است.
كودكان آسيبپذير نتيجه فروپاشي خانوادههاوقتي پازل همه اين آمارها و ارقام را طي 20 سال گذشته ايالات متحده امريكا كنار هم ميگذاريم ميرسيم به سرفصل پرخطري كه پاي نسل بعديها به ميان ميآيد. در حال حاضر امريكا در صدر جدول كودكان تك سرپرست قرار دارد. امروز از هر سه كودك امريكايي يك كودك در كنار يك والد زندگي ميكند كه اغلب مادران هستند چون اين مردها هستند كه پايبندي عاطفي نسبت به فرزندان بعد از زندگي مشترك ندارند. طبيعي است چنين مادراني براي تأمين هزينههاي زندگي مشكلات اقتصادي بيشتري را پشت سر ميگذارند، بيشتر كار ميكنند، كمتر در خانه و كنار فرزندان حضور دارند. نبود مادر (تنها والد باقي مانده) در كنار اين بچهها باعث ميشود كه بچهها بيشتر وقتشان را با تلويزيون و بازيهاي يارانهاي پر كنند (بيشترين ساعت سپري شدن تلويزيون و بازيهاي يارانهاي در جهان به كودكان امريكايي تعلق دارد).
در نظر بگيريد كودكي كه تنها مادر را دارد و او هم بيشتر وقتش را بيرون از خانه و دور از فرزند سپري ميكند به مراتب بيشتر از ساير كودكان در خطر آزار و آسيب قرار دارد؛ دقيقاً به همين دليل است امريكا با بيش از 3 ميليون گزارش كودك آزاري در سال و بالاترين ميزان مرگ و مير ناشي از كودك آزاري در جهان رتبه نخست را داراست.
همه اينها در حالي است كه با وجود فعاليت طولاني مدت، اغلب مادران از عهده تأمين مخارج زندگي فرزندانشان برنميآيند و در نهايت زنگ خطر اقتصادي هم به صدا در ميآيد. در حال حاضر بيش از 45درصد مادران مجرد و 50 درصد كودكان تك سرپرست امريكايي از دولت يارانه موادغذايي دريافت ميكنند.
جامعه سالم در گرو خانواده سالمجامعهاي ميتواند در همه عرصههاي بينالمللي موفق باشد كه بنيان و اساس نيروهاي انسانياش صحيح پايهريزي شده باشد، نكتهاي است كه همه روانشناسان و جامعهشناسان تأييد ميكنند. كشوري موفقتر است كه در واحد جزئيتر از خانوادههاي مستحكم و پايبند به زندگي خانوادگي و مشترك تشكيل شده باشد. به اين مسئله دقت كردهايد كه كمترين ميزان جوانان بزهكار، تجاوزهاي جنسي، قتل و مشكلات اقتصادي مربوط به كشورهايي است كه پايبندي به نهاد خانواده در آنها بيشتر است؟ تصور كنيد كشوري كه تا ديروز با اتكا به نيروي كار ماهر و بالابودن بازدهي نهادهاي خانوادگياش در جايگاه ابرقدرتترين كشور جهان قرار داشت اين روزها حال خوبي ندارد؛ بنيانهاي اخلاقي در بين جوانان امريكايي نابود شده است. اين جوانان نميتوانند روابط صحيح و اصولي با جنس مخالفشان برقرار كنند پس در نتيجه يا ازدواج نميكنند و نتيجه روابط جنسي آنها ازدياد تولد كودكان تك سرپرست ميشود يا ازدواج ميكنند اما در نهايت نميتوانند زندگي مشترك موفقي داشته باشند و طلاق ميگيرند.
همه اينها را كنار بگذاريم به يك نتيجه ميرسيم. در پايان هر دو مسير گروهي از نسل جديديها وجود دارند، بچههايي كه به هزار و يك دليل يا سرپرست ندارند يا تربيتشان با مشكل مواجه ميشود. اين بچهها نيروي كار كشور هستند و با حجم وسيع نيروهاي كار آسيبپذير كه در زمان كودكي مورد آزار و سوء استفاده قرار گرفتهاند و در دوران جوانيشان انواع و اقسام جرائم را مرتكب شدهاند نميتوانند در عرصههاي مختلف كشورشان كارآمد عمل كنند.
من معتقدم آن چيزي كه امروز از كشور امريكا ديده ميشود در حقيقت پوشش زيبايي است كه در پشت پرده آن يك بناي ويران شده قرار دارد، اين پرده دير يا زود كنار ميرود و حقيقت برملا ميشود. روند پيشرفت كشورهاي توسعهيافته اگر با فكر و مديريت روابط خانوادگي كه در حال حاضر وجود دارد پيش رود بايد منتظر اتفاقات متفاوتي در حوزههاي مختلف اقتصادي، علمي، صنعتي و سياسي در اين كشورها باشيم.
كشوري كه تا پيش از اين سمبل موفقيت در دنيا شناخته ميشد و تمام برنامههايش در سطح جزئي تا كلان، از فردي تا سطح خانوادگي و اجتماعي بيچون و چرا از سوي بسياري از كشورهاي جهان مورد تعريف و تمجيد قرار ميگرفت امروز به نقطهاي رسيده است كه آينده تكتك جوانها و فرزندانش بهترين شاهد براي اين گفته است «كه رفتارها و برنامههايشان اشتباه بوده است».
* دكتراي مسائل بينالملل و پژوهشگر