کد خبر: 676423
تاریخ انتشار: ۰۲ مهر ۱۳۹۳ - ۱۲:۱۵
سيد‌ضياء‌الدين طباطبايي و منطق دست يازيدن به پوشينه ايراني
سيد‌ضياء‌الدين طباطبايي در مهرماه 1322 از فلسطين به ايران بازگشت چراكه اندكي قبل، به عنوان نماينده يزد در مجلس شوراي ملي انتخاب شده بود.
شاهد توحيدي

 

وي در بازگشت به ايران، برخلاف متظاهران به روشنفكري، كلاه‌پوست بر ر نهاد و از سوي برخي همگنانش مورد شماتت قرار گرفت. وي در22مهرماه جزوه‌اي به نام «شعائرملي» را منتشر كرد كه پاسخي به جماعت معترض تلقي مي‌شد. مقالي كه پيش رو داريد به بازخواني و تحليل بخش‌هايي از اين جزوه ناياب مي‌پردازد.

چرايي گزينش كلاه پوست

عمده تحليلگران تاريخ معاصر ايران، سيد‌ضياء‌الدين طباطبايي را از عوامل شاخص بسط نفوذ دولت انگليس در ايران مي‌پندارند، بنابراين تعلق خاطر وي به ايران و هر آنچه بدان مرتبط است، پيشاپيش امري منتفي است. دست‌كم از دوراني كه وي دست در دست عاملان كودتاي سوم اسفند نهاد، مي‌توان درباره او چنين قضاوتي كرد، با اين همه وي پس از شهريور 20 و بازگشت به ايران، سعي كرد به نمادهاي فرهنگي اين مرزوبوم دست يازد و با پوشينه ايراني از جمله «كلاه‌پوست» در انظار ظاهر شود. اين رويكرد برخلاف تصوري كه امثال هوشنگ گلشيري برده‌اند، از سر اعتقاد نمي‌تواند بود، (1) چه اينكه پيشينه طباطبايي خلاف اين را مي‌نمايد. او در فضاي پس از خلع رضاخان و آزادي نسبي فضاي سياسي و اجتماعي، بر آن بود تا با اينگونه ظاهر‌سازي‌ها، از آن فضاي گل‌آلود ماهي بگيرد كه البته در اين امر توفيقي نيافت. مردمي كه هنوز سابقه ولاحقه وي را فراموش نكرده بودند، اين رويكرد را برنتابيدند و زبان به مذمت وي گشودند. وي در 22مهرماه با نشر رساله «شعائرملي» درصدد برآمد كه به ابهامات منتقدان پاسخ گويد و در اين دفاعيه به نكاتي سخت درخور مداقه اشاره كرد: «مي‌شنوم كلاه‌پوست گذاردن اينجانب سبب گفت‌وگوهايي شده است و در اين باب سخناني شنيده و در نتيجه خيرخواهان ذهن را متوجه ساخته است و معتقدم نظرم را در اين‌باره اظهار كنم. اتفاقاً مسموعاتي كه قبل از آمدن به ايران از بعضي مسافرين ايراني در فلسطين شنيدم و ملاحظه كردم كه در ورطه هزاران بدبختي و تراكم امراض مزمنه مدعيان فهم و ادراك چگونه توجهشان را به مسائلي معطوف كرده‌اند كه هر خردمندي را وارفته مي‌كند. خواهان فرصتي بودم كه صدايي درآورم و از اوهامي كه قوه عاقله قدرت هضم آن را ندارد، پرده بردارم و گمان مي‌كنم اكنون فرصت آن رسيده باشد.» (2)

سيد‌ضياء و پيشينه كلاه و عمامه او!

طباطبايي در آغاز اين جزوه پيشينه‌اي از پوشينه خويش بيان داشته و درصدد است كه اين رويكرد پوششي خويش را ديرينه و پرقدمت بنماياند. گواينكه كسي از منتقدان به گذشته لباس وي ايراد كرده يا چهره و تصاوير او از تاريخ حذف شده است! سخن در اين بود كه فردي كه از پيشگامان استعمار سياسي و فرهنگي انگلستان در ايران بوده، چگونه به گفته و كرده خويش وفادار نمانده و در جامه سنتي ايرانيان ظاهر شده است؟ طباطبايي در اين باب مي‌گويد: «چنانچه بسياري مي‌دانند از طفوليت عمامه به سر داشتم و پس از مراجعت از اروپا در سال 1912 نيز عمامه را ترك نكردم، با آنكه عمامه در آن اوقات متبذل شده بود و بعضي‌ها اين سرپوش را به سر مي‌گذاشتند تا بدين وسيله وقر و اعتباري پيدا كنند، لكن اگر نااهلاني خود را به پوششي بيارايند، دليل آن نيست كه ديگران دستار خود را از دست بدهند. تهي يا پر بودن مغز وجود يا فقدان فضايل نفس ابداً ارتباطي با سرپوش و لباس انساني ندارد. ظاهر آراسته يا زنده تأثيري در افكار و خيالات يا روشنفكري كسي نمي‌كند و با آنكه تمام برادران خود را تشويق به استعمال كلاه‌پوستي كردم، خود عمامه را نگاه داشتم، زيرا از بچگي بدان معتاد بودم و نخواستم به خاطر كلاه‌پوشان عمامه را ترك كنم. در سال 1917 زمان جنگ بزرگ پس از مراجعت از لنينگراد و در سال 1920 پس از فراغت از سفارت و رياست هيئت اعزاميه فوق‌العاده ايران در قفقازيه مجدداً عمامه را به سر گذاشتم و فقط پس از كودتاي سوم حوت و قبول رياست وزرا عمامه را تبديل به كلاه كردم، زيرا نخواستم در اين مورد بدعتي ايجاد كنم و هر عمامه به سري را به خيال رياست وزرا بيندازم. در موقع هجرت از ايران كلاه‌پوست سياه خود را در راه مسافرت از عراق و هند تا مارسي از سر بر نداشتم، لكن پس از ورود به اروپا چون مصمم شدم گمنام زندگي كنم و توجه راهگذري را به خود جلب نكنم، سرپوش لكني و شاپوي فرنگي را اختيار كردم، ولي به‌زودي يعني در فصل زمستان و كوه‌گردي و مخصوصاً در مواقع شدت برف و باران مزاياي كلاه‌پوست را بر سرپوش لگني دريافتم، مخصوصاً براي اسكي و پاتيناژ ـ سُر خوردن روي برف و يخ ـ و ساير ورزش‌هاي زمستاني كلاه‌پوست گرم‌تر و روي سر محكم‌تر مي‌ايستد و در وزش بادهاي تند ضرورت ندارد كسي دست خود را براي گرفتن گوشه كلاه معطل سازد. به اين دليل در زمستان سوئيس و ايستگاه‌هاي زمستاني ساير نقاط اروپا كلاه‌پوست را استعمال مي‌كردم.» (3)

استفاده از كلاه‌پوست در فلسطين

سيد‌ضياء در ادامه جزوه خود، درباره پوشاك خود در دوره اقامت در فلسطين مدعي است كه وي در آن سامان نيز سر به كلاه لگني(شاپو) نداده و كماكان از كلاه‌پوست استفاده مي‌كرده است. او مدعي است: «چند سال گذشته كه در فلسطين اقامت گزيدم، كلاه‌پوست را ترك نكردم و در موقع تبديل كلاه مأموران دولت مرا متوجه وخامت عدم‌استعمال سرپوش لگني ساختند، ولي نشنيده گرفتم. در اين موقع كه پس از 20 سال و اندي به وطن عزيز مراجعت كردم، به نظر خود سبب اساسي نيافتم كه كلاه‌پوست را ترك كنم. گرچه بعضي از دوستان حتي برادر عزيزم، حاجي سيدعلاءالدين مرا به سرپوش لگني و شاپوي فرنگي تشويق مي‌كردند و ترك آن را موجب تغييراتي مي‌دانستند، گمان كردند انعكاس غيرمطلوبي در طبقه‌اي كه خود را پيشاهنگ تجدد مي‌انگارند خواهد داشت و مرا به تعصب و ارتجاع متهم خواهند كرد. كتمان نمي‌كنم شنيدن اين ملاحظات و احتمال چنين نسبتي تصميم دور انداختن سرپوش لگني و شاپوي فرنگي را در من تقويت كرد، زيرا هميشه عادت داشتم در كارهاي خود تا حدي كه ممكن است غور و تأمل كنم و پس از آنكه در دايره تفكير و منطق خود تصميمي اتخاذ كردم، تهديد اين و آن يا تخويف نادانان نه فقط سبب تزلزل عقايدم نمي‌شود، بلكه به مصداق «از گمان و از يقين بالاترم/ وز ملامت برنمي‌گردد سرم» عزمم را راسخ‌تر و تصميمم را قطعي‌تر مي‌سازد. در حيات سياسي و اجتماعي خود به دليل معرفت، ايمان و شجاعتي كه داشتم كمتر منقلب به تأثيرات محيط شده‌، بلكه غالباً سعي كرده‌ام محيط را به تأثيرات فكري و استدلالات عقلاني و براهين منطقي منقلب كنم.» (4)

كلاه‌پوست براي آزمون آزادي!

همانگونه كه اشارت رفت، سيدضياء پس از بازگشت به ايران بر آن شد كه از نمد ِهرج و مرج ويلگي سياسي پس از شهريور20، براي خويش كلاهي دست‌وپا كند. او در توجيه استفاده از كلاه‌پوست، توجيه غريبي دست و پا كرده است، او استفاده از كلاه‌پوست را ملاكي براي سنجش آزادي و آزادانديشي در شرايط پس از اختناق 20 ساله گرفت! و گفت: «در اين زمان نيز از بازگشت كلاه‌پوست خواستم آزمايشي كنم و بفهمم در مملكتي كه همه از فشار ظلم و زورگويي مي‌گويند فرسوده‌اند و دم از آزادي گفتن، نوشتن و زندگاني آزاد داشتن مي‌زنند، آيا به‌راستي به معني حقيقي آزادي پي برده‌‌اند و به ‌درستي مفهوم آنچه را مي‌طلبند فهميده‌اند و اجازه مي‌دهند يك نفر حق داشته باشد مطابق ذوق و سليقه‌اش تا اندازه‌اي كه با شعائر گذشته ملي تباين نداشته باشد، لباس بپوشد يا آزادي فرد يا افراد اقليت يا اكثريت در دايره تنگ و افكار ناپخته‌ عده‌اي بايد محدود باشد؟ خواستم در قدم اول و در موقعي كه همه ميل دارند شالوده زندگاني آزاد ملت را طرح‌ريزي كنند، ببينم آيا هموطنان عزيزم از هر طبقه كه طالب و خواهان امنيت هستند مباني آن را چگونه سنجيده‌اند و آزادي هر فرد را با نظر احترام تلقي مي‌كنند يا فقط اين آزادي را منحصر به خود مي‌دانند و ميل دارند ديگران تابع و پيرو انديشه سنجيده يا تصورات بوالهوسانه آنان باشند؟ مايل بودم دانسته باشم چه وظايفي را براي دولت و قوه مجريه قائل هستند؟ آيا معتقدند دولت بايد در تمام شئون زندگاني اهالي و جزئيات حيات خصوصي افراد خودسرانه دخالت و حق ابتكار را از افراد سلب كند يا فقط مي‌بايست وسيله تنفيذ مقرراتي شود كه بر طبق قانون و مطابق ميل ملت و بر حسب ضروريات از طرف نمايندگان حقيقي ملت وضع و تصويب شده باشد و نمي‌بايست قانون يا عادتي را برخلاف ميل مردم بر سكنه سرزميني تحميل كند.» (5)

كلاه لگني؛ سرپوش غيرملي

سيدضياء در ادامه نوشتار خويش به بازتعريف پوشش ملي از ديدگاه خويش پرداخته و كلاه لگني(شاپو) را از سرپوش‌هاي غيرملي تلقي مي‌كند و مي‌گويد: «به اين ملاحظات و به علل ديگر كه فعلاً از بيان آن خودداري مي‌كنم از شاپوي فرنگي دوري مي‌جويم و كلاه‌پوست زيبنده‌اي كه در ساختن آن خود مراقبت داشته‌ام بر سر مي‌گذارم و معتقدم در يك مملكت مشروطه كه مباني آن بر حق حاكميت ملي بايد طرح‌ريزي شود هر فردي حق دارد هر لباس و سرپوشي كه متناسب با مقتضيات اقليمي، حالت اقتصادي، ذوق شخصي، عادت طايفگي يا خانوادگي و معتقدات وي است، استعمال كند و هر فردي مي‌بايست لباس ديگري را فقط چون لباس است ـ با صرف‌نظر از تمام مسائل ديگر كه ابداً ارتباطي با لباس ندارد ـ با نظر احترام و بردباري بنگرد. به ‌علاوه اگر كسي نسبت به نوعي لباس كه با شعائر گذشته شخصي و ملي وي بيشتر تناسب دارد يا با ذوق و انس پوشنده نزديك‌تر است رغبت بيشتر و الفت مخصوصي نشان دهد، جا ندارد مورد ملامت و اعتراض سايرين قرار بگيرد. گفته مي‌شود چون سرپوش لگني فعلاً در ايران متداول است و همه به استعمال آن عادت كرده‌اند، حكم سرپوش ملي ما را پيدا كرده است و همه بايد آن را به سر كنند. سرپوش و شاپويي كه اهل قسمتي از عالم استعمال مي‌كنند و ما از ديگران چنانچه هست گرفته‌ايم، نمي‌توان كلمه ملي را بدان اطلاق كرد، زيرا كلمه ملي مي‌بايست به چيزي نسبت داده شود كه مخصوص آن ملت باشد. وقتي صفت مشتركي با ساير ملل پيدا كرد، مورد ندارد آن را خاص ملتي خواند، در ممالك شوروي با آنكه غالباً سرپوش لگني و كاسكت به سر مي‌گذارند، كساني كه بتوانند در زمستان استعمال كلاه‌پوست را ترجيح مي‌دهند. مستر چرچيل رئيس‌الوزراي كهنسال و جوانفكر انگلستان در سفري كه زمستان گذشته به امريكاي‌شمالي كرده بود، كلاه‌پوست به سر داشت و با اين سرپوش برخلاف عادات ملي انگلستان رفتار نكرد. گذشته از آن به‌طوري كه همه مي‌دانند استعمال سرپوش لگني از روي ميل و رغبت عمومي اهالي ايران نيست و در نتيجه فشارها، تضييقات، تهديد و حتي استعمال قوه قهريه و ريختن خون بيگناهان در مشهد مقدس رضا(ع) اجرا مي‌شود و اين شقاوت‌كاري‌ها مخصوصاً پس از نفرت عمومي به سرپوش لگني در ايران رخ داد، زيرا به ياد دارم اوقاتي كه نغمه جمهوري را در ايران سر دادند، جرايد تهران عكس مرحوم احمدشاه را با سرپوش لگني در اوراق خود انتشار دادند و اين گناه وي را كه برخلاف شعائرملي ايراني سر خود را پوشانده بود دليل كافي براي عدم‌صلاحيت وي و خلع آن مرحوم دانستند! با چنين سابقه‌اي نمي‌بايست گفت يك ملت با يك چشم برهم زدن و با اختيار زير بار اين بدعت رفته است و بايد دانست اين عادت اختياري نبود و با فشار سرنيزه و ستمكاري بر مردم تحميل شد و هر قانون يا عادتي كه با فشار و سرنيزه بر هيئت اجتماعيه تحميل شود، شايسته احترام نيست و نمي‌توان عادت اضطراري را ملي خواند و هر فردي كه شعور، حيثيات، آزادي و عنعنات ملي را در خود احساس كند، بايد در اولين فرصت بند قيد را پاره سازد و پيشوا يا از پيشوايان آزادي و حريت ملت شود. شايد بعضي ديگر معتقد باشند اين عادت چون مفيد و براي تطور و ترقي ملت لازم است بايد مرعي‌الاجرا شود. اين يك نظريه است، لكن اگر مي‌خواهيم حكومت ملي داشته باشيم و آزادي هر فردي را محترم بشماريم و سرنوشت خود را دستخوش وزش هر بادي قرار ندهيم مي‌بايست اين قانون و عادت را با دليل و برهان و نه هوس و سفسطه به محكمه افكار مراجعه دهيم. هرچه افكار عمومي حكم داد آن را قانون و عادت ملي بخوانيم و سرمشق خود قرار دهيم و با اين رويه حق ابتكار را از افراد ملت نگيريم و به ديگران هم مجال بدهيم سليقه ذوق و سنجش خود را در طرز سرپوش ملي اظهار دارند.» (6)

«عمامه» در گذر تاريخ

طباطبايي در ادامه رساله شعائرملي، با اشاره به استفاده عمده رجال علمي و دانشوران ايراني از عمامه در طول تاريخ، اين لباس را اصيل و ملي تلقي كرده و مي‌گويد: «ملل را نبايد رمه گوسفند فرض كرد و براي آنها چوپان را لازم دانست. مللي كه به شخصيت خود واقف هستند از داشتن رجال مطلق‌العنان بايد خود را مستغني بدانند. ملل به داشتن مربي، مقتدا، هادي و مشفق احتياج دارند. اسلحه برنده اين هاديان و مربيان فقط بايد منطق، حكمت، تفكير و معرفت باشد. استدلالات راهنمايي و نصايح آنان بايد به ‌قدري قوي و منطقي باشد كه اهتزاز افكارشان بتواند امواج هرزه و پراكنده افكار متشتت را به قوت جاذبه معرفت جذب و به محور دانش و نقطه خرد تمركز دهد. قبل از تاخت و تاز مغول سرپوش ايرانيان عبارت بود از كلاه نمدي و عمامه به اشكال و الوان مختلف و اين دو سرپوش را قبل از اسلام هم استعمال مي‌كردند. با همين كلاه نمدي و عمامه بود كه حكمرانان ايران پرتو اقتدار خود را در سراسر آسياي مركزي توسعه دادند و سپاهيان اين سرزمين از سواحل مديترانه تا ماوراي هيماليا و از ماوراءالنهرين تا اقيانوس هند را در تحت سلطه و اراده خود درآوردند. با همين عمامه بود كه خواجه نظام‌الملك طوسي بزرگ‌ترين دارالفنون و بيمارستان را در بغداد بنا نهاد، نيشابور را مركز تربيت فكري شرق و در آن زمان دنيا قرار داد و از اقصي نقاط عالم هر طالب معرفت و خواهان دانشي را به سوي دشت اسفراين مي‌كشانيد. شاه عباس مرحوم و ساير سلاطين صفويه با عمامه‌هاي رنگارنگ 999 كاروانسرا، صدها مدرسه علمي و آثار بي‌شمار ديگري را بنا كردند و در حالي كه در آن دوره نظير چنين ابنيه براي تسهيل مسافرت، تجارت و تعليم و تربيت موافق مقتضيات زمان در سراسر اروپا انگشت‌شمار بود و اين آثار بديع صفوي طوري توجه دنياي عقب‌مانده ديگران را به خود جلب كرد كه كلمه كاروانسرا لغت بين‌المللي اروپايي شد و در تمام لغات مغرب زمين و فرهنگ آنها نوشته شد و غالباً اين كلمه را در مورد ذكر امثال استعمال مي‌كنند. نه فقط شهريار عظيم‌الشأن عمامه بر سر داشت، بلكه تمام مهندسين، معماران، بنايان، نجاران، نقاشان، كاشي‌سازان، شيشه‌گران و زينت‌گران اين مدارس، كاروانسراها، پل خواجوي اصفهان و ساير آثار حيرت‌آور همه عمامه يا كلاه نمدي به سر داشته‌اند.» (7)

وحدت لباس، بي‌تأثير در وحدت ملي

طباطبايي نگاشته خويش را با طرح اين نكته به پايان مي‌برد كه آيا وحدت پوشش مي‌تواند به وحدت ملي منتهي شود؟ پاسخ او به اين پرسش منفي است و به اين ترتيب وي ديدگاه خود را درباره بگير‌وببندها و حتي كشتارهاي رضاخان در اين مقوله اظهار مي‌دارد. وي مي‌گويد: «تصور اينكه هم‌شكلي در لباس تأثيري در وحدت ملي دارد فقط براي كساني ممكن است كه تاريخ و اسباب اختلافات بشر را از نظر دور دارند. اگر اتحاد شكل موجب يگانگي و سُلم مي‌شد در اروپاي متمدن و يك شكل نمي‌بايست جنگ و اختلافاتي رخ دهد. براي ايجاد وحدت ملي عوامل چندي را بايد در نظر گرفت كه مهم‌تر از همه تجانس سنجش ـ نزديكي معتقدات و اشتراك منافع است كه در ممالك مشرق‌زمين اولي بيش از دومي داراي نتايج و اهميت بوده است. سكنه مملكت ايران از طوايف مختلفي تشكيل شده است. اين طوايف در زبان، عادات، اخلاق، خوراك و پوشاك چه بسا شباهتي با هم نداشته‌اند، لكن مباني معتقدات، معنويات و گاهي اشتراك منافع غالباً آنان را با يكديگر متحد و مربوط مي‌ساخت. گرچه به‌واسطه سوءاداره حكومت و اشتباهات رجال طهران اين حبل متين كم و بيش متزلزل شد، ولي با مختصر عنايت و توجهي ممكن است موجبات دوام و قوام آن را فراهم كرد.» (8)

پي‌نوشت‌ها:

1 ـ هوشنگ گلشيري در اثر خود تحت عنوان «جدال نقش با نقاش در آثار سيمين دانشور»سعي كرده تا سيدضياء را با آل‌احمد همسو نشان دهد.

2 ـ ر. ك به: ضميمه «جدال نقش با نقاش در آثار سيمين دانشور»، رساله شعائرملي، ص220

3 ـ ر. ك به: همان، صص221 ـ 220

4 ـ ر. ك به: همان، ص222 ـ 221

5 ـ ر. ك به: همان، ص222

6 ـ ر. ك به: همان، ص223 ـ 222

7 ـ ر. ك به: همان، ص225

8 ـ ر. ك به: همان، ص229 ـ 228

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها