کد خبر: 671218
تاریخ انتشار: ۱۵ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۵:۵۸
درشماره‌هاي پيشين خوانديم كه گردان سوم سپاه تهران پس از اتخاذ شيوه‌هايي مؤثر امنيتي نسبي را در مريوان تأمين كردند. اما با شنيده شدن خبرهايي از التهابات در سنندج، شهيد اصغر وصالي به اين شهر رفت و نوري‌پور و گروهش نيز عازم كرمانشاه شدند.

دوباره بايد به كرمانشاه برمي‌گشتيم. بچه‌هاي تيم هفت نفره‌ام را كه در تهران به اتفاق آنها به دستگيري ضد انقلاب و گروهك‌ها مي‌پرداختيم جمع كردم و سوار بر يك جيپ و يك اتومبيل وانت آهو كه رويش مسلسل كاليبر50 سوار بود، راهي شديم. اسماعيل لساني راننده جيپ كنارم بود. شهيدان رضا مرادي و جهانگير جعفرزاده در صندلي عقب نشستند و محمود بي‌زبان تيربارچي گروه و دو نفر ديگر هم سوار آهو شدند.

در مسير سرسبز جاده‌هاي غرب، دستمال‌هاي سرخ دور گردن بچه‌ها در مسير باد تكان مي‌خورد و صحنه‌هاي جالبي را رقم مي‌زد. قبل از آنكه به مريوان برسيم اين دستمال‌ها را در مقر دژباني منظريه كرمانشاه پيدا كرده بوديم. يكي از بچه‌ها مي‌گفت: «دستمال پيشاهنگ‌هاي قبل از انقلاب است». همان‌جا به فكرم رسيده بود كه شايد بتوان آنها را به پيشاني بست و به ياد دستمالي كه امام علي(ع)‌در جنگ‌ها مي‌بست ما هم همين كار را بكنيم. رويش كمي بحث كرديم تا اينكه اصغر وصالي متوجه حرف‌هايمان شد و گفت كه مي‌توان دستمال‌ها را چون نشاني بر شهادت‌طلبي رزمندگان خميني و همين طور نشاني از خون سرخ شهدا، نماد گروهمان قرار بدهيم. اين طور شد كه با نام گروه دستمال‌سرخ‌ها وارد مريوان شده بوديم.

قرارمان اين بود كه در كرمانشاه اطلاعاتي در خصوص مسيرهاي منتهي به سنندج كسب كنيم و با برداشتن مقداري آذوقه به طرف مركز استان كردستان حركت كنيم. بنابراين وقتي به كرمانشاه رسيديم، يكراست به مقر سپاه اين شهر كه در ساختمان سابق ساواك مستقر شده بود رفتيم. اين مقر محوطه‌اي وسيع با غرفه‌ها و اتاق‌هاي بسيار داشت. اقلام را تحويل گرفتيم و چشمم به هندوانه‌هايي افتاد كه در گوشه‌اي روي هم تلنبار شده بودند. چندتايي برداشتيم و پشت آهو ريختيم. در همين حال ديدم خانمي سراغ بچه‌ها مي‌رود و بعد از چند لحظه با ديگري همكلام مي‌شود و سپس نفر بعد. به من كه رسيد گفت: «خبرنگار روزنامه انقلاب اسلامي‌ام». با اصرار سراغ فرمانده‌مان را مي‌گرفت.

گفتم: با او چه كار داري و اصلاً از كجا مي‌شناسيش؟

گفت: مگر شما گروه دستمال‌سرخ‌ها نيستيد؟ ‌مي‌خواهم با فرمانده اين گروه اصغر وصالي مصاحبه كنم.

برايم جالب بود اين خانم كه تازه از تهران به غرب آمده از كجا نام و آوازه گروه ما را شنيده‌ است. بعدها متوجه شدم نشان دستمال‌هاي سرخ علتي شده است تا گروه ما توي چشم ضد‌انقلاب بيفتد و هر حركت كوچكمان را زير نظر بگيرند. داستان‌هايي هم از شدت عمل ما تعريف كرده بودند كه خودمان از خيلي‌هايش خبر نداشتيم!

خانم خبرنگار گفت: «اسمم مريم كاظم‌زاده است». او كه بعدها همسر اصغر وصالي شد، ‌با سماجت خاصي اصرار مي‌كرد با ما به شهر بحران‌زده سنندج بيايد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار