کد خبر: 669518
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۶:۱۹
خاطرات كردستان/2
در شماره قبلي همراه با عبدالله نوري‌پور و بچه‌هاي گردان سوم سپاه تهران كه از فرماندهي شخصي چون شهيد اصغر وصالي بهره مي‌بردند وارد فرودگاه كرمانشاه شديم. مقصد آنها مريوان آشوب‌زده بود و اينك ادامه روايت را از زبان نوري‌پور مي‌خوانيم.

 

شخصاً براي بار اول بود كه پا در خطه كردنشين كشور مي‌گذاشتم. فرصت چنداني نشد تا كرمانشاه را خوب ببينيم و به سرعت به طرف مريوان حركت كرديم. شهري كه گفته مي‌شد ضد انقلاب در آنجا هفت پاسدار محلي را سربريده‌اند. خيلي از نيروها از جمله خود من تصور درستي از جنگ در كردستانات نداشتيم، اما شوق روبه‌رو شدن با دشمن در نگاه بچه‌ها موج مي‌زد. شب هنگام به مريوان رسيديم و بدون آنكه وارد اين شهر شويم، يكراست به پادگان شهر رفتيم. داخل پادگان تعدادي از برادران ارتشي و پاسدارهايي بودند كه قبل از ما به مريوان اعزام شده اما نتوانسته بودند بر اوضاع مسلط شوند. از همان لحظه هم فرماندهي اين پادگان و متعاقبش مسئوليت تأمين امنيت شهر به گروه ما محول شد.

از صبح روز بعد اولين اقدام ما اين بود كه از طريق برخي از نيروهاي محلي، اطلاعاتي را از دموكرات‌هاي داخل شهر به دست آوريم و در قدم بعدي دستگيرشان كنيم. سپس در ورودي‌هاي شهر و برخي از خيابان‌ها ايست و بازرسي گذاشتيم و كار پاكسازي مريوان را از روي گزارش‌هاي مردمي و شناسايي نيروهاي خودي آغاز كرديم. به هر كوچه يا خيابان فرعي هم كه مي‌رفتيم، در خانه‌ها يك به يك باز مي‌شد! مردم با ديدن اينكه امنيت را فراهم كرده‌ايم و از طرفي خودمان هم قصد اذيت‌شان را نداريم، احساس راحتي و امنيت مي‌كردند و بغض فروخورده‌شان باز مي‌شد.

يادم است يك بار كه به كوچه‌اي رفته بوديم، خانواده‌اي ما را دعوت كردند تا ساعتي ميهمان‌شان باشيم. اهالي خانه هرچه داشتند سرسفره آوردند. اما در اينجا اتفاق جالبي افتاد. پيرمردهاي اين خانواده نزديك رزمنده‌ها مي‌آمدند و دست‌شان را روي سر و صورت بچه‌ها مي‌كشيدند و انگار كه بخواهند خودشان را تبرك كنند، دست‌هاي رنجور را به چهره‌شان مي‌كشيدند. صحنه جالبي بود كه نشان مي‌داد اين مردم چقدر شيفته اخلاق حسنه پاسدارهاي خميني شده‌اند.

تقريباً تا يك هفته بعد با اقدامات خوبي كه صورت گرفته بود، آنچه مي‌بايست بشود شد؛ نيروهاي دموكرات و ضد انقلاب دستگير شدند، امنيت راه‌هاي مواصلاتي به مريوان تأمين شد و از همه مهمتر اعتماد و آرامش مردمي جلب شد. حالا ديگر وقت آن رسيده بود تا مرحوم خلخالي به شهر بيايد و دادگاه متهمان دستگير شده را برپا كند. تقريباً هفت نفر به اعدام محكوم شدند كه جرم همگي بنا به شهادت نيروهاي محلي و رزمندگان قديمي‌تر ثابت شده بود. با تيرباران آنها شهيد اصغر وصالي مأموريت تازه‌اي يافت. او با هلي‌كوپتر به سنندج رفت و تحولات بعدي مي‌رفت تا خاطرات ما از جبهه‌هاي كردستان را رنگي سرخ ببخشد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار