ميگويند «درد» را از هر طرف كه بنويسي باز همان «درد» است. «درد» تا مغز استخوان، تا عمق جان پيش ميرود و با هر نفس جسم را ميسوزاند و مانند ارتشي آماده به رزم بدن را در احاطه خودش در ميآورد. تحمل درد كار هر كسي نيست. بايد مرد باشي تا بتواني دردهاي ناشي از به جا ماندن گلولهاي در سرت را سالهاي سال تحمل كني و دم نزني. انسانهاي بزرگ گلايه و شكوه نميكنند بلكه درد و رنج روح بزرگ آنها را بزرگتر و بزرگتر ميكند.
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
چند روز پيش كليپي از دردهاي يك جانباز را در يكي از پايگاههاي خبري ديدم كه آتش بر دل و جان هر بينندهاي ميزد. «حاج حسين» ساليان سال پس از پايان جنگ ايران و عراق در منطقه نظام آباد تهران در گوشهخانهاش مانده و از عواقب مجروحيتهاي ناشي در دوران جنگ رنج ميكشد. رنج ميكشد و ميگويد: «راضيم به رضاي خدا، تسليمم به رضا و قسمت خدا. اينها همه امتحاني الهي از سوي خداست.» فرياد نميزند، با صدايي آرام فقط ناله ميكند.
حاج حسين در خانهاش دراز كشيده، اشك ميريزد و ميگويد هيچ دارو و آمپولي از دردش نميكاهد. همسر حاج حسين در بخشي از فيلم توضيح ميدهد كه هر چه سالها ميگذرد و او و همسرش پا به سن ميگذارند، مشكلاتشان هم بيشتر ميشود. آنها براي سهولت در رفت و آمد پدر خانواده از بنياد شهيد تقاضاي ويلچر ميكنند و وقتي خانواده به بنياد شهيد ميروند از آنها مدارك پزشكي حاج حسين و تأييديه پزشك را ميخواهند تا بعد بررسي كنند كه آيا ويلچر بدهند يا ندهند.
پروسه عجيبي است. يك جانباز براي درخواست يك ويلچر بايد بين خانه و بنياد شهيد در رفتوآمد باشد و در آخر قيد خواستهاش را بزند. حالا حسين در كنار دردهاي جسماني كه تحمل ميكند بايد آلام روحياش را هم تحمل كند. «دارم آتش ميگيرم، نميآيند ببينند كه اصلاً مردهاي يا زندهاي».
معلوم نيست چند روز چشمهاي حاج حسين به در خيره مانده تا دوستي، آشنا و مسئولي وارد خانه شود و حالش را بپرسد ولي انگار او يادش رفته كه انسانها فراموشكارند و زود فراموش ميكنند.
او 30 سال است كه جانباز است و در طول اين سالها بيش از 100 ميليون تومان هزينه درمانش شده كه تمام آن را با هزينه خودش پرداخت كرده است. هيچ نهاد و سازماني به كمك او و خانوادهاش نيامده تا گوشهاي از كار را بگيرد.
حاج حسين همانطوري كه روي زمين دراز كشيده، ميگويد: «منطقه غرب و سر پل ذهاب بودم. همان زماني كه سر ميبريدند.» جملههايش را نميتواند يك نفس تمام كند. نفس نفس ميزند، سينهاش خس خس ميكند و دوباره ادامه ميدهد: « ما را آورد منطقه جنوب. بعد اين اتفاق برايم افتاد. درس ميخواندم. از مدرسه فرار ميكردم و به جبهه ميرفتم.»
همسر حاج حسين كه تمام اين سالها در كنارش بوده توضيح ميدهد كه حاج حسين يك سال روي تخت بيمارستان در حالت كما بود. وقتي به هوش آمد سرش را باز و جراحي كردند. الان به اين وضعيت رسيده است. يك بار پيشانياش را استخوان مصنوعي ميگذارند، چرك ميكند و به ابروها و چشمهايش ميزند. دوباره سرش را ميشكافند و چركها را خالي ميكنند. همسرش دليل حيات حاج حسين را ايمان قوياش ميداند: «اينكه گاهي سر پاست و ميتواند به مسجد برود فقط از ايمانش نشأت ميگيرد.»
حاج حسين و خانوادهاش اين همه سال يكه و تنها با دردهاي طاقتفرساي او، آه و نالههاي گاه و بيگاهش كنار آمدهاند يا شايد بهتر باشد بگوييم عادت كردهاند. بعد از 30 سال دردها ديگر جزئي از اين جانباز دفاع مقدس شدهاند. حاجحسين در تمام روزهايي كه گذشته هيچ گلايهاي نداشته و تنها راضي بوده به رضاي خدا. اما امروز همه ما در برابر حاجحسينها وظيفه داريم، همه ما به امثال حاج حسينها مديونيم، هيچ كدام از ما نبايد حاج حسينهاي دفاع مقدس را فراموش كنيم. چشمهاي حاج حسين خيره به در منتظر است.