يكشنبهها چنانچه در اين ستون ملاحظه ميكنيد، خاطرات عبدالله نوريپور از بازماندگان گروه دستمال سرخها و از اولين رزمندگان حاضر در خطه كردستان را طي چند شماره و با سركليشه «خاطرات كردستان» تقديم حضورتان ميكنيم. در روزهاي دوشنبه «تريبون آزاد جانبازان و ايثارگران» را در همين ستون خواهيم داشت. سهشنبه «يك رزمنده و يك خاطره» و نهايتاً چهارشنبه با «بسيجيان پيشكسوت» همراه خواهيم بود.
اوايل خردادماه 1358 بود. يك ماه از تشكيل رسمي سپاه و تنها چند روزي از پا گرفتن گردان سوم كه من هم جزو اولين نيروهايش بودم ميگذشت. اغلب اعضاي اين گردان از بچههاي پاي كار مبارزات انقلابي بودند و كمي بعد هم با آمدن اصغر وصالي به جمع ما و برعهده گرفتن مسئوليت گردان، يك گروه ضربت قوي و منسجم را ايجاد كرديم. در همين ايام ابوشريف به عنوان مسئول عمليات سپاه در پادگان وليعصر(عج) برايمان سخنراني كرد و اخباري را از كردستان به اطلاع بچهها رساند. آن روزها از گنبد، كردستان و مناطق ديگر خبرهايي شنيده ميشد كه چندان خوشايند نبود. ابوشريف ميگفت در مريوان به مقر سپاه محلي حمله شده و با كشتن چند پاسدار، تعدادي را به اسارت گرفته و سر بريدهاند. به گفته او يك واحد از نيروهاي سپاه با يك مسلسل كاليبر 50 به منطقه اعزام شدهاند و با رژه و تيراندازي و نمايش قدرت، سعيكردهاند به ضدانقلاب بفهمانند منطقه بيصاحب نيست! قبل از اينكه حرفهايم را ادامه بدهم شايد خوب باشد توضيحي در مورد تشكيل سپاه در شهرهاي مختلف بدهم. اوايل انقلاب رسم اين بود كه جوانان انقلابي معتمد و شناخته شده، سپاه محلي را در شهرهاي خودشان تشكيل ميدادند.
بعد يك سري تيمهايي از مركز براي رسميت بخشيدن به اقدام آنها به شهرها اعزام ميشدند. مثلاً خود من در قالب يك تيم سه نفره به شيروان در خراسان شمالي رفتيم و با نظارت به دفتر سپاه محلي آنجا، با دادن اطلاعات از كارهاي تشكيلاتي و مسائلي از اين دست، به سپاه اين شهر رسميت داديم. اما سپاه شهر مريوان كه گفتم آن مشكل برايش پيش آمد هنوز به شكل رسمي هم آغاز به كار نكرده بود. به هرحال آن طور كه عنوان ميشد گروه اعزامي به مريوان نتوانسته بود آن طور كه بايد امنيت را به منطقه بازگرداند.
پس زمزمهها براي اعزام گردان سوم به فرماندهي شهيد اصغر وصالي به مريوان شنيده شد. اين زمزمهها كمي بعد به واقعيت تبديل شد و اواخر خردادماه و ساعت حوالي 2 بعد از ظهر بود كه 30 الي 40 نفر از بچههاي گردان از طريق پايگاه يكم شكاري تهران به نوبت سوار يك فروند 130- c شديم و مسير غرب را در پيش گرفتيم. مشرقياني به فرماندهي بزرگمردي چون اصغر وصالي ميرفتند تا به سلطه مغربيان در غرب غريب را پايان ببخشند. ماه رمضان بود و چون پس از اذان ظهر حركت كرديم، ساعتي بعد با دهان روزه وارد فرودگاه كرمانشاه شديم.
ادامه دارد