همكاري مقطعي شهيد دكتر سيدحسن آيت با حزب زحمتكشان ملت ايران، هماره و به خصوص پس از پيروزي انقلاب، به مثابه اتهامي نابخشودني عليه وي مطرح بوده است. درگفتوشنود پيشرو، جناب علي قناييان از دوستان دكتر آيت و اعضاي حزب زحمتكشان، در اين باره به بيان دانستهها و اطلاعات خود پرداخته است. اميد آنكه مقبول افتد.
شما براي اولين بار، در كجا با مرحوم دكتر آيت آشنا شديد؟ و خصال و ويژگيهاي شخصيتي او را چگونه يافتيد؟
اين آشنايي در سال 39 اتفاق افتاد. درآن دوره دكتر بقايي فعاليتهاي خود را براي آزادي انتخابات دوره بيستم مجلس شوراي ملي آغاز كرده بود. اين فعاليتها را با عنوان «سازمان نگهبانان آزادي» و در محلي كه مهندس شقاقي در اختيارش گذاشته بود، شروع كرد و بعد هم مهندس شقاقي و مهندس حامي، باغ بزرگي درخيابان آشيخ هادي در اختيار او گذاشتند كه ميتينگهاي سازمان در آنجا بود و تقريباً ميتوان گفت جو خفقانِ آن دوره در آنجا شكست!
يك روز در ميتينگ ديدم مرحوم آقاي آيت و آقاي مرتضوي كه اصفهاني و فرهنگي بود و هنوز هم در اصفهان است، درآنجا حضور دارند. من با آنها سلام و عليك كردم. نميدانستم آنها عضو سازمان دانشجويي حزب در اصفهان هستند و فكر كردم تازه وارد شدهاند. آنها را بردم دفتر كه ثبتنام كنند. نام حزب روي اين تشكل ِسازمان نگهبانان آزادي نگذاشته بودند كه همه دستهجات بتوانند براي كسب آزادي انتخابات درآن شركت كنند. ميدانيد كه شاه ادعا كرده بود انتخابات دوره بيستم آزاد است و در اين باره به دولت هم دستوراتي داده بود. دكتر بقايي هم پي قضيه را گرفته بود كه يا آزادي انتخابات را تأمين ميكنيد يا ما خلافش را ثابت ميكنيم! به هرحال، من در آنجا با مرحوم دكتر آيت آشنا شدم.
رابطه شما با ايشان چگونه تداوم داشت و از آن چه خاطراتي داريد؟
من در خيابان كاخ، كوچه سيمرغ، مؤسسه حمل و نقل داشتم. آيت هم در دانشكده افسري درس ميداد. شبها كه ميرفتم با او بحث ميكردم. من كمكم متوجه شده بودم كه طرفدار «مبارزات مسلحانه»شده است و ديگر شيوه حزب زحمتكشان را قبول ندارد. من هم روشم روش دكتر بقايي بود كه به مبارزه علني و در چارچوب قانون اساسي معتقد بود. آيت ميگفت: با اين رژيم، بايد با زبان خودش حرف زد. من هم در آن دوره زير بار اين حرفها نميرفتم و هميشه با هم بحث داشتيم. بعدها متوجه شدم كه او ارتباطاتي با برخي افسران در دانشكده افسري برقرار كرده است و با آنها قرار و مدارهايي هم گذاشته است. آدم بسيار مصممي بود، امكانات و بودجهاي هم نداشت، ولي اين مسئله را به روي خودش نميآورد. او براي تدريس، بايد از نارمك خودش را به قم ميرساند و بارها و بارها اين كار ِ مشكل را انجام ميداد. هدفش هم درس دادن نبود، بلكه ميخواست به شكلي پيامش را برساند. گاهي اوقات هم براي اينكه با وسيله ارزانتري به قم برود، از نارمك مسافت زيادي را پياده ميآمد تا مثلاً دو تومان كمتر بدهد! آدم بخصوصي بود. در مباحث بسيار دقيق حرف ميزد و بدون سند ادعايي نميكرد.
لطفاً در باره شرايط سياسي و اجتماعي كشور در آستانه انتخابات دوره بيستم مجلس هم توضيحاتي بفرماييد. چون با شناخت بيشتر اين مقطع، رفتارهاي دكتر آيت درآن دوره هم بهتر فهم ميشود.
موقعي كه «علم» جبهه ملي را مقابل سازمان نگهبانان آزادي علم كرد و اينها به جلاليه رفتند و ميتينگ دادند، هدف اين بود كه اطراف گروه ما را خلوت كنيد، چون ميدانستند با اين گروه نميتوانند سازش كنند. از سالها قبل، «حزب ايران» اساساً به بنگاه كارگشايي مشهور بود! ما امروز ميبينيم كه اينها هرچه را كه به عنوان ناگفتههاي تاريخي ميگويند، حرفهايي بود كه آن موقع آيتالله كاشاني، حائريزاده و بقايي به دكتر مصدق گفته بودند ودرموقع خود هم، جلوي او ايستادند، ولي اينها درآن دوره گوش نكردند و الان بعد از 40 سال آمدهاند و در خاطراتشان به درستي آن حرفها اعتراف ميكنند. مثلاً خليل ملكي ميگويد: من رفتم و به سنجابي و فروهر كه حزب داشتند، گفتم برويد به مصدق بگوييد چرا ميخواهي مجلسي را كه درآن اكثريت داري، ببندي؟ ـ راست هم ميگويد، اين را خود فروهرهم تعريف ميكرد ـ ميگويد وقتي ما رفتيم، اولاً مصدق به سنجابي خيلي توهين كرد! خليل ملكي بلند ميشود و ميگويد:«آقاي دكتر! اين راهي كه شما ميرويد به جهنم ميرسد، ولي ما تا جهنم هم با شما ميآييم!» اين مسلم شده كه خليل ملكي درآن جلسه، اين حرف را زده است. دوستان مصدق، آن روز به او گفتند: آقا اين راه را نرو، ولي او لجبازي ميكرد! من شب دوم رفراندوم، منزل آيتالله كاشاني بودم. آقاي صفايي نماينده قزوين بالاي منبر بود و همين حرفها را ميزد كه آقا براي چه مجلس را ميبندي؟ شاه اين را بهانه ميكند و شما را از نخستوزيري عزل خواهد كرد! آقاي صفايي داشت اين حرفها را ميزد كه ما يكمرتبه ديديم از طبقه دوم سنگ روي سر جمعيت ميريزد! ما آقاي صفايي را هل داديم و چسبانديم به درخت چنار منزل آقاي كاشاني كه سنگ به او نخورد. خود من هم زير راه پلهها ايستادم و اين سنگها كه خرد ميشدند، به سروصورت ما ميخوردند! بعد از مدتي كه اوضاع كمي آرام شد، آقاي صفايي و آقا رضا فعال همچنان در خانه بودند. آقاي صفايي گفت: بروم و به مصدق بگويم كه ريختهاند به منزل آقا. آقاي صفايي رفت و تلفن زد. وقتي برگشت، آقا رضا فعال پرسيد: «چه جوابي داد؟» آقاي صفايي نماينده قزوين گفت: «اينها ميگويد مردم هستند!» شب بعد كه حدادزاده را كشتند، دوستمان مرحوم بنكدار آنجا بود و من نبودم. من همان يك شب را رفتم. دولتيها براي حدادزاده به عنوان «طرفدار مصدق» ختم گرفتند!خيلي مضحك بود.
مرحوم محمد حدادزاده به عنوان طرفدار مصدق؟!
بله، حتي بازاريها هم اعلاميه دادند و ختم گذاشتند و در واقع نعل وارونه زدند!
برگرديم به بحث خودمان. بعد از 28 مرداد فضاي دانشگاه عمدتاً دست چپيها وتا حدي هم جبهه مليها بود و قاعدتاً طرفداران آيتالله كاشاني و حزب زحمتكشان در آنجا پايگاه چنداني نداشتند. مرحوم آيت چه در دوران دانشجويي و چه پس از فارغالتحصيل شدن، فعاليت زيادي در ميان دانشجويان داشت. در اين زمينه چقدر موفق بود؟
البته اينها در اقليت بودند، اما كار خودشان را با سماجت انجام ميدادند. يك نمونه آن را عرض ميكنم. دكتر اقبال در دوره مبارزات، رئيس دانشگاه تهران بود و يك روز دانشجوهاي جبهه ملي و چپي او را هو ميكنند و او فرار ميكند و آنها هم ماشينش را خرد ميكنند! يك روز مهندس نورايي دكتر بقايي را به دانشگاه ميآورد و طرفداران مصدق ميريزند و داد ميزنند مرگ بر قاتل افشار طوس! اما دكتر بقايي ميايستد و ميگويد حق پيروز است و فرار نميكند!
مرحوم آيت هم گرفتار چنين جوي بود. پاتريس لومومبا را تازه كشته بودند و مرحوم آيت ميگفت: با چند نفر از رفقا رفتيم كه دستهگلي در ميدانگاهي دانشگاه به احترام او بگذاريم كه ساواكيها و مصدقيها با هم به آنها حمله ميكنند و ميگويند پول خون اين را هم خودمان داديم! مسخره ميكردند! اما آيت و دوستانش سماجت داشتند و ميدان را خالي نميكردند. آيت به حرفي كه ميزد به شدت پايبند بود و ژشت كار را ميگرفت. اينطور آدمها، معمولاً به ندرت پيدا ميشوند. يك نفر از همسايههاي ما در يوسفآباد به من ميگفت: ما در رشت يك نفر را داشتيم كه اگر هزار نفر هم ميآمدند، ميرفت و با تكتك آنها بحث ميكرد! ما هم هرجا بوديم، اينطور بوديم و سماجت داشتيم و خيلي زود ميدان را رها نميكرديم. آيت در دانشگاه 30، 40 نفري را دور خودش جمع كرده بود و در روزنامه اطلاعات هم يك تريبون آزاد داشت كه ما آنجا هم ميرفتيم. حرفهايشان هم در روزنامه چاپ ميشد، اگر الان مراجعه كنيد، ميتوانيد پيدا كنيد. خاطرم است وقتي آيت در آن جلسه حرف ميزد، اينها جوابي نداشتند بدهند.
مرحوم آيت درآن تريبون آزاد چه نقشي داشت؟
اصلا گرداننده آن تريبون، آيت بود و وابستگان به جبهه ملي نميخواستند بعضي حرفها گفته شود، از او وحشت داشتند. نمونهاي از آن را خدمتتان عرض كنم. منزل پدري دكتر صديقي در سه راه سرچشمه، كوچه صديقالدوله بود. من و چند تا از رفقا به آنجا رفته بوديم. درآن روزها محاكمههاي دكتر بقايي در جريان بود. صديقي گفت: يكي از دانشجوها از خارج نامهاي براي من فرستاده و من بدون اينكه با دوستان مشورت كنم، جوابش را دادهام و آن نامه را براي شما ميخوانم. من به دوستانم اطمينان دارم و آنها هم آنقدر به من اطمينان دارند كه هر چه نوشته باشم تأييد ميكنند. گفت: آن دانشجو نوشته كه در اثر محاكمههاي بقايي اينجا عليه جبهه ملي و مصدقيها، جو بدي ايجاد شده و من گفتم: كسي كه به شما اين حرف را زده يا چرس كشيده يا مست بوده! چنين اتفاقي نيفتاده است! در آن روزها اللهيار صالح يك اعلاميه داده و دكترين آيزنهاور را تأييد كرده بود. سرهنگ رحيمي آمده بود و به دكتر صديقي ميگفت: تو اول بگو وگرنه او دور را دردست ميگيرد و ميبرد! صديقي هم ميگفت: بگذار او ببرد! تا اين حرف را زد، گفتم:«آقاي دكتر صديقي! شما عهود و قراردادهاي جديد را هم قبول داريد؟» چون بعد از 28 مرداد، اينها هنوز ميگفتند: دكتر مصدق نخستوزير قانوني است! قرار بغداد و كنسرسيوم و. . . هم در اين دوره بسته شده بود. به هرحال، تا دكتر صديقي گفت:«بنده هرچه را كه دوستان قبول داشته باشند، دربست ميپذيرم،«اين سؤال را پرسيدم. او عصباني شد و گفت: «مگر من امضا كردهام كه بايد جوابگو باشم؟» گفتم: شما همين الان فرموديد كه هركاري را كه دوستان كرده باشند، دربست قبول داريد. فوراً حرفش را تغيير داد! اينها اهل مبارزه نبودند، زود حرفشان را تغيير ميدادند! برخي رفتارهاي خود دكتر مصدق، ظاهرش مشورت بود، درحالي كه در واقع سلطنهاي و دولهاي بود! مهندس حامي يك روز ميگفت:«اينهايي كه توي قنداق ترمه بزرگ شدهاند، غم مردم را چه ميشناسند؟» واقعاً همينطور بود. فكر ميكنم يك بار ديگر هم اين را به شما گفتم. مشورتهاي دكتر مصدق نوعاً، صوري و فيلم بازي كردن بود. مثلاً مصدق نظرش اين بود كه فلاني شهردار شود. ميآمد و در جبهه ملي ميگفت: «براي شهرداري چه كسي خوب است؟» يك نفر ميگفت فلاني، مثلاً چون در راهنمايي و رانندگي اراك خوب عمل كرده! اگر او همان كسي بود كه مصدق در نظر داشت كه فبها، اگر نبود ميزد به صحراي كربلا و هرجور شده، اسم فرد مورد نظرش را مطرح و بالاخره هم او را انتخاب ميكرد. در ماجراي انتخاب دكترصديقي براي وزارت پست و تلگراف هم همين اتفاق افتاده بود. دكتر بقايي ميگفت: دكتر صديقي در فرانسه با من همكلاسي بود و خيلي هم دوست بوديم. يك روز مصدق به من گفت: ميخواهم دكتر صديقي را بگذارم براي وزارت پست و تلگراف. گفتم: آقاي دكتر! 24 ساعت به من مهلت بدهيد تا فكر كنم. بقايي ميخواست ببيند كه صديقي اصلاً به درد اين كار ميخورد؟ نميخورد؟ و نتيجه را به دكتر مصدق اطلاع بدهد. ميگفت: فرداي آن روز كه رفتم پيش دكتر مصدق، قبل از اينكه كلاه و پالتويم را به چوب لباسي آويزان كنم، دكتر مصدق گفت:«آقاي دكتر! با صلاحديد شما دكتر صديقي را به وزارت پست و تلگراف منصوب كردم»!
نمونههايي از اين دست زياد است. مكي در خاطراتش ميگويد: شاه به من زنگ زد و گفت: «اين آقا گفت خواهرت را بيرون كن، گفتم چشم، مادرت را بيرون كن، گفتم چشم. ديگر چه ميگويد؟» گفتم: «شما برادرتان را بفرستيد نزد مصدق و من ميروم باايشان صحبت ميكنم.» اين مال وقتي است كه هنوز رابطه دكتر و مصدق خراب نشده بود. مكي ميگويد: رفتم و با دكتر مصدق صحبت كردم و خيلي فرز و با نشاط آمد و نشست و گفت خيلي هم خوب است! - موقعي كه ميخواست كارش را پيش ببرد، فرز و ترگل و ورگل ميشد، موقعي كه نميخواست زير بار حرفي برود، غش ميكرد، چنين شخصيتي داشت ـ مكي مينويسد: حرف زديم و مصدق گفت همان برادرش بيايد كافي است و من اين پيشنهاد را قبول ميكنم. يكدفعه ديديم دكتر فاطمي و دكتر شايگان آمدند و من به آنها هم گفتم: قرار است شاه برادرش را بفرستد كه رابطه اصلاح شود، آنها به ناگاه گفتند: مصلحت نيست، ميآيند و پدر ملت را ميكشند! مكي ميگفت: تا اين حرف را زدند، مصدق رفت زير پتو و پتو را كشيد روي سرش و ماجرا تمام شد. كارهاي عجيب و غريب ميكرد. با بستنيفروشي سر چهار راه حسنآباد با كت و شلوار و كراوات عكس ميانداخت، آن وقت هندرسون سفير امريكا كه ميآمد به ديدنش، ميرفت زير پتو و توي تختخواب با او حرف ميزد! عوام فريبي ميكرد! يا غش كردنش در مجلس كه در صورت لزوم به مكي گفت:«غش كنم؟» و چنان غش كرد كه من از آن به بعد ديگر نه به گريه زنها اعتماد كردم نه به غش كردن مردها!
با تفسيري كه شما از سابقه مرحوم آيت داديد، كاملاً مشخص است كه از همان اول هم، چندان با رويه سياسي حزب زحمتكشان موافق نبود، اما ديده بود كه فعلاً بهترين امكان براي فعاليت سياسي است. رويدادهاي خرداد42 و آغاز دور جديد مبارزات، چقدر روي آيت و فعاليتهاي او در داخل و خارج از حزب نقش داشت؟
در سالهاي 39و40، ما 15 نفر بوديم كه به رهبري مرحوم آيت به اين جور جلسات ميرفتيم. جلسات نهضت آزادي هم كه در خيابان كاخ تشكيل شد، ما 15 نفر ميرفتيم. من بودم و آيت و يزدانيان و حسيني و... ناشناخته به جلسات اينها ميرفتيم. مرحوم آيت در دورهاي كه در حزب عضويت داشت، صادقانه ميآمد و زياد هم فعاليت ميكرد، منتها بعد از سال 42، معتقد به مشي ديگري شد.
يعني تا قبل از سال 42 مشي حزب را قبول داشت؟
بله، ظاهراً اينطور به نظر ميرسيد و در راهش هم محكم بود، چون در اصفهان فعاليت داشت و بعد هم كه به تهران آمد، همه افكار ما را داشت و وقتي با او صحبت ميكردم، ميديدم از ما معتقدتر است! البته بيش از آنكه نسبت به حزب سمپاتي مثبت داشته باشد، نسبت به دكتر مصدق و اطرافيانش ديدگاه منفي داشت و در آن دوره هم، تنها حزب زحمتكشان منتقد آشكار و صريح دكتر مصدق بود. طبيعي بود كه آيت به اين حزب گرايش داشته باشد. آن زماني هم كه عذرش را خواستند، اول اخراج دائم نشد، اخراجش موقت بود، ولي چون ديگر خودش نيامد، تبديل به اخراج دائم شد. قانون اين بود كه افراد بايد بعد از يك سال ميآمدند و حرفهايشان را پس ميگرفتند و به حزب برميگشتند! ولي آيت نيامد. با اين همه به خاطر احترام به او، حكم اخراجش را اصلاً به او ابلاغ نكردند.
علت خروج دكتر آيت از حزب زحمتكشان، همچنان از فصول در خور مطالعه در زندگي سياسي اوست و در اين باره سخنان متناقضي هم ابراز ميشود. ديدگاه شما در اين باره چيست؟
من خودم عضو هيئت اجراييه بودم و كميته مركزي در اين باره جلسهاي گذاشت. از سال
46-45 مرحوم آيت كارهاي خودش را ميكرد. اتفاقاً از نظر امنيتي خيلي برايش مفيد بود كه همچنان بگويد من عضو زحمتكشان هستم، چون به اين ترتيب دستگاه به او حساسيت نشان نميداد، اما ايشان ديگر زير بار منويات حزب نميرفت. روي اين حساب مرحوم مهندس حاتمزاده در كميته مركزي گفت: ممكن است اين كارهاي آقاي آيت به حزب صدمه بزند و موجوديت ما را به خطر بيندازد، بنابراين بايد اخراج او را كتبي كنيم و روي تابلوي اعلانات بزنيم! آقاي ديوشلي هم همين نظر را داشت و حكم اخراج او را نوشتند و رسماً در تابلوي اعلانات زدند. واقعاً هم با كارهايي كه او ميكرد و دستگاه هم دنبال بهانه بود كه جوري حزب را درگير مسائلي كند، بودنش در حزب خطرناك بود!
مرحوم آيت در رويدادهاي سال 42 چقدر فعال بود؟ فعاليتهاي او بيشتر در چه بخشي بود؟
خيلي زياد. غير از پخش كردن اعلاميه حزب در حمايت از مرجعيت امام خميني كه با همكاري آقاي سيفزاده در قم انجام داد، در جريانات مذهبي هم به شدت فعال بود و خيلي هم سنگين عمل ميكرد، يعني دستش را رو نميكرد. اصلاً اهل خودبزرگبيني و خاليبنديهايي كه بعضيها داشتند، نبود. بيشتر گوش ميكرد و كمتر حرف ميزد و خيلي در كارش دقيق بود.
يك سؤال حاشيهاي هم در اينجا داشته باشم. حزب زحمتكشان در حالي در سال 42 از مرجعيت امام حمايت كرد كه در اعلاميههاي خود كناياتي هم به آقاي شريعتمداري داشت. زاويه ميان اين حزب و آقاي شريعتمداري از كي و به چه دلايلي پيش آمد؟
از همين ماجراي زنداني كردن امام شروع شد، چون رابطه شريعتمداري با مليون بد نبود و در آن شرايط، بيم تباني هم وجود داشت. در اين شرايط بود كه حزب زحمتكشان در اعلاميه مفصلي از مرجعيت امام طرفداري و حمايت كرد. در آن شرايط، قرار بود شريعتمداري جلو بيفتد و بقيه علما پشت سرش و پيش شاه بروند و بخواهند كه آيتالله خميني را تبعيد كند و شريعتمداري بشود مرجع! او با اين كار ميخواست هم وجهه خودش را در ميان مذهبيون تقويت كند و هم امام را از ميدان بيرون كند. اين يك نقشه بود. دكتر بقايي مرجعيت آيتالله خميني را مطرح كرد و اين كار در آن مقطع، بسيار مهم و تاريخي بود. در قانون اساسي سابق، مرجعيت مثل مقام سلطنت، مصون از تعرض بود و اين حزب زحمتكشان بود كه مسئله مرجعيت امام را مورد توجه قرار داد و حتي بر برتري ايشان نسبت به بقيه هم تأكيد كرد. درآن روزها، ما گفتيم برويم و آقاي منتظري را ببينيم و از او كمك بگيريم. ايشان در جواب ما گفت: «ما خيلي كه بتوانيم زور بزنيم، ميتوانيم آقاي خميني را يكي از آيات عظام معرفي كنيم، نميتوانيم مرجع اعلم معرفي كنيم!» شريعتمداري به خاطر كاري كه دكتر بقايي كرد، دشمن خوني ما شده بود! من 80درصد احتمال ميدهم كه اين قضيه را پاكروان كه آن موقع رييس يا معاون ساواك بود، به دكتر بقايي گفته بود. اينها از قديم باهم رابطه ديرينهاي داشتند. پاكروان و زهري از بچگي با هم برادرخوانده و رفيق بودند. او به ما خبر داده بود كه مثل اينكه ميخواهند براي آقاي خميني دردسر درست كنند! روي همين اصل، شريعتمداري و دار و دستهاش سخت با بقايي مخالفت ميكردند.
مرحوم آيت وقتي از حزب زحمتكشان بيرون آمد، فعاليت خود را روي مبارزات مسلحانه متمركز كرد، در عين حال با گروههايي مثل مجاهدين و چريكهاي فدايي هم در افتاد و از آن دوران با آنها مخالف بود! ايشان از كجا به اين نتيجه رسيده بود كه بايد فعاليتهاي براندازانهاش را در ارتش متمركز كند؟
خوشبختانه امام نظر خوشي به نوع مبارزه مجاهدين و امثالهم نداشت و روي مبارزه منفي تكيه ميكرد، به اين صورت كه مثلاً ميگفت: به ارتش نرويد و به كارگران شركت نفت ميگفت: همكاري نكنيد، اما در عين حال اصلاً دنبال كار مسلحانه نرويد. ما ميدانستيم اينها به آقاي طالقاني ابراز ارادت ميكنند، بنابراين تصميم گرفتيم با ايشان صحبتي داشته باشيم. رفقاي اصفهان ما، مخصوصاً آقاي اشعري، به آقاي طالقاني خيلي ارادت داشتند و ميگفت روزي كه پيش آقاي طالقاني ميرويد، من بايد حتماً باشم...
پس چند دسته بوديد كه قصد ملاقات با ايشان را داشتيد، اينطور نيست؟
بله، البته ما از طرف حزب زحمتكشان ميرفتيم. يكي از بستگان دكتر وحيد دستجردي به آقاي اشعري خبر داده بود كه مجاهدين در زندان، تقريباً همه ما را به طرف چپيها كشاندهاند! اين دستور را هم آقاي طالقاني داده بود كه بچه مسلمانها بروند و مبارزات مسلحانه بكنند.
شما در چه سالي با آقاي طالقاني ملاقات كرديد؟
حدود سال 53 بود. به هرحال ما رفتيم و با ايشان صحبت كرديم، البته آقاي طالقاني ميگفت اينها همهشان ماركسيست نيستند و بينشان جدايي افتاده است. در آن دوره آقاي منتظري هم در سقز تبعيد بود. رفتيم و با ايشان هم صحبت كرديم، همين طور با آقاي جنتي كه در اسدآباد همدان در تبعيد بود. ما خطر مجاهدين و اشاعه ماركسيسم در ميان آنها را جدي ميدانستيم.
در آن دوره احوال و فعاليتهاي دكتر آيت را چگونه ميديديد؟بيشتر مشغول چه فعاليتهايي بود؟
من در اين باره فقط يك خاطره برايتان ميگويم. گفتم كه مغازه من در خيابان كاخ واقع شده بود كه به اقامتگاه شاه منتهي ميشد. آيت مدتها به آن حوالي ميآمد و ورود و خروج شاه و اسكورتهايش را كنترل ميكرد، بلكه بتواند با شناسايي دقيق شرايط، او را ترور كند! در آن دوران چنين تفكري پيدا كرده بود. به همين مناسبت چند باري هم به مغازه من آمد و در اين باره باهم بحثهايي داشتيم.