کد خبر: 654547
تاریخ انتشار: ۰۳ تير ۱۳۹۳ - ۱۷:۲۲
زندگينامه خودنوشت ِعالم مفضال حضرت آيت‌الله سيد‌حسن سعادت مصطفوي

در روزشنبه 31خردادماه 1391، آئين نكوداشت عالم فرزانه و فيلسوف يگانه، حضرت آيت‌الله سيد‌حسن سعادت مصطفوي در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي برگزار شد. اينك بدين مناسبت و در تكريم مكانت علمي و عملي اين دانشي مرد معاصر، زندگينامه خودنوشت و منتشر نشده ايشان را به خوانندگان اين صفحه تقديم و دوام عمر و توفيقات استاد را از درگاه حق خواهانيم.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من سيد حسن سعادت مصطفوي هستم. در خرداد 1315 در قاين متولد شده‌ام. قاين كه از لحاظ تقسيمات امروزي در استان خراسان جنوبي قرار دارد، شهري با قدمتي طولاني است و آثار و ابنيه تاريخي آن كه همچنان پا بر جاست، حكايت از پيشينه‌اي كهن دارد.

خاندان و خانواده

خاندان پدري من اهل علم و درس بودند. پدربزرگ پدري‌ام مرحوم آيت‌الله حاج‌سيد‌مصطفي از مجتهدان سرشناس منطقه قاين بود و آن طور كه از ديگران شنيده‌ام در تفسير قرآن مجيد تبحر و شهرت داشت. پدرم مرحوم آيت‌الله سيد‌محمد نيز انصافاً در دو طريق معقول و منقول ابعد غايات را درك كرده بود. ايشان پس از اتمام تحصيلات دبستان در قاين براي تحصيل علوم ديني رحل اقامت در مشهدالرضا (عليه آلاف التحيه و الثناء) مي‌افكند و در آنجا تمام دروس ادبيات خود را نزد اديب نيشابوري اول فرا‌مي‌گيرد و پس از اتمام دروس سطح در درس خارج آيت‌الله ميرزا محمد خراساني پسر بزرگ آخوند خراساني صاحب كفايه حاضر مي‌شود. استاد ديگر اصول ايشان ميرزا‌مهدي اصفهاني بود. ايشان در فلسفه نيز شاگرد ممتاز آقابزرگ حكيم بود و مطالب معقول را نزد آن فيلسوف بزرگ آموخته بود. پس از چندين سال اقامت در مشهد پدرم عازم نجف مي‌شود و در درس مراجع وقت آقاي نائيني، مرحوم آقا‌ضياء عراقي و سيد‌ابوالحسن اصفهاني حاضر مي‌شود و پس از دريافت اجازه اجتهاد از هر سه تن به قاين بازمي‌گردد و در همان جا سكونت مي‌گزيند.

مادر مرحومه‌ام زن عفيف و مؤمنه‌اي بود و با اينكه از سواد درسي بهره‌اي نداشت، اما دل روشني داشت و از نظر حسن خلق و ادب اجتماع بسيار بر من تأثير گذاشت. اجتماع اين مكارم اخلاق در ايشان باعث شد علاقه و محبت فرزندي‌ام به ايشان بيش از معمول باشد. قضاي حتمي خداوند متعال بر اين تعلق گرفت كه مادرم در جواني از دنيا برود. زمان فوت ايشان جواني 23 ساله بودم و اين واقعه به‌طور كلي روحيه‌ام را آشفته ساخت.

آغازِ اندوختن

تحصيلات خود را در همان قاين آغاز كردم. در ابتدا دو سال به مكتبخانه‌اي مي‌رفتم. در اين مكتبخانه خواندن قرآن و زبان فارسي را فرا‌گرفتم. پس از آن در دبستان پهلوي قاين ثبت‌نام شدم و تا كلاس چهارم در آنجا بودم كه قضيه مهاجرت ما به تهران پيش آمد. مجموعه حوادث و اتفاقاتي باعث شد پدرم و به تبعش خانواده به تهران بياييم. جريان مفصلي است كه جاي ذكرش در اين مجال اندك ممكن نيست. به‌طور خلاصه تنها اكتفا مي‌كنم به اينكه در آن دوران مناطق سيستان و خراسان تيول خاندان علم بود و به خاطر اين انفاذ حكم، تجاوز و تعدي بر اموال و جان‌ها اقل خطيئه‌اي بود كه انجام مي‌دادند. پدرم كه عالمي ظلم‌ستيز بود بر سر يكي از تعديات آنها به موقوفات يكي از مدارس علميه با آن خاندان درگير شد و با آن كه توانست جلوي اين تعدي را بگيرد، اما تحت فشار دسيسه‌چيني‌هايشان مجبور به مهاجرت شد.

در تهران

موقع ورودمان به تهران 12 سال داشتم و كلاس پنجم و ششم را در همين جا خواندم. اولين خانه ما در تهران در محله امامزاده يحيي در خيابان سيروس (شهيد مصطفي خميني فعلي) بود. پدرم در تهران به خاطر سابقه دوستي كه با مرحوم آيت‌الله سيد‌محمد بهبهاني فرزند آيت‌الله سيد‌عبدالله بهبهاني از رهبران مشروطه داشت، از طرف ايشان مشتركاً با مرحوم آيت‌الله سيد‌احمد شهرستاني تدريس در مدرسه علميه رضائيه (امام رضا(ع) فعلي) را به عهده گرفت. مدرسه رضائيه از حوزه‌هاي قديمي تهران بوده و آن گونه كه در كتب تاريخي ذكر شده است سابقه احداث آن به اواخر قاجار برمي‌گردد.

درحوزه

پس از اتمام تحصيلات ابتدايي با تشويق پدر و علاقه‌اي كه در خود مي‌ديدم، شروع به تحصيل در علوم حوزوي كردم. در اينجا لازم مي‌دانم يادآور شوم شرايط و چشم‌انداز ورود به سلك روحانيت در آن زمان مانند امروز نبود. با تبليغات و اقدامات عملي كه رضاخان انجام مي‌داد، روحانيون پس از كر و فَري كه در مشروطه نشان داده بودند، تبديل به قشر ضعيف و طبقه‌اي وضيع در صحنه اجتماع شده بودند. در آن دوران اگر كسي وارد حوزه مي‌شد، در واقع از خودگذشته‌اي بود كه آينده مبهمي پيش روي خود مي‌ديد. به هر صورت با در نظر گرفتن اين شرايط تحصيل علوم ديني را در همان حوزه تحت تكفل پدرم آغاز كردم. تمام دروس ابتدايي و سطح را نزد پدرم تعليم گرفتم و ايشان با جديت و حوصله بر روند درسي‌ام نظارت داشت.

در بيكرانه فلسفه

علاوه بر ادبيات، اصول و فقه از آنجا كه ايشان فيلسوف نيز بود، دوره كامل فلسفه مشاء شامل اشارات و بخش‌هايي از شفا و نيز شرح منظومه را به من آموختند. به‌طور كلي پدرم مشربي مشايي داشت و نظر مساعدي به عرفان و فلسفه‌هاي متأثر از آن نداشت. همزمان با اين دروس به كلاس‌هاي ديگر علماي تهران هم مي‌رفتم. از جمله درس خارج فقه آيت‌الله محمدتقي آملي را درك كردم. مرحوم آملي هم فقيه بود و هم فيلسوف، اما چون فلسفه را نزد پدرم به‌طور كامل آموخته بودم و نيازي به درس فلسفه ايشان نداشتم، تنها در مدت چهار سال به كلاس فقه ايشان رفتم. استاد ديگرم در فلسفه مرحوم آيت‌الله سيد‌ابوالحسن رفيعي قزويني است. جناب رفيعي بهار و تابستان در قزوين بود و پاييز و زمستان به تهران مي‌آمد و در خانه‌اي در بازار مسگرها، گذر لوطي صالح اقامت مي‌كرد. حضرت استاد در همين يك خانه تهرانش دو نوبت درس مي‌گفت، صبح‌ها يك كلاس فقه و يك كلاس فلسفه و عصرها تنها يك كلاس فلسفه داشت. اين توفيق را داشتم كه در هر دو نوبت كلاس ايشان شركت كنم. در كلاس عصرها كه سفر نفْسِ كتاب اسفار بود، آقايان آقا سيد‌رضي شيرازي، آقاي مهدوي كني، آقاي غلامرضا رضواني و دكتر سيد‌حسين نصر نيز حضور داشتند. استاد رفيعي قزويني در تقرير اسفار ملاصدرا يد بيضاء نشان مي‌داد. وقتي شروع به تبيين غرايب اسفار مي‌كرد و اوج مي‌گرفت و بالا مي‌رفت، انگار نفس ملاصدرا در جسد استاد حلول كرده بود. حضرت استاد هيبت و مكانت عظيمي داشت و چنان كه طبيعت مردان بزرگ است، بر پيشاني بلندش نور صلابت مي‌درخشيد. خوشه‌چيني من از حديقه حكمت مرحوم رفيعي قزويني هفت سال به طول انجاميد.

در قلمرو عرفان

وقت آن است كه اشاره مختصري به استادم در عرفان كنم. در ايام طلبگي گاهي به مدرسه مروي رفت و آمد مي‌كردم و مي‌ديدم بعضي از طلاب شيخ پريشان‌حالي را دست مي‌اندازند و مايه مزاح مي‌گيرند. پس از مدتي دريافتم شيخ مزبور ميرزا محمدعلي حكيم تشكر شيرازي است كه از اساطين عرفان و ذكر است و به درخواست بديع‌الزمان فروزانفر از شيراز آمده است و در دانشكده الهيات تدريس مي‌كند. باري كه در حياط مدرسه مروي او را ديدم از محضرش درخواست كردم درس عرفاني به من بدهد. ايشان بدون هيچ تأخيري پذيرفت. از آنجا كه محيط طلبگي مدرسه مروي مناسب نبود، محل درس در خانقاه ذهبيه در خيابان ري معين شد. بيش از دو سال به صورت انفرادي شاگرد ايشان بودم. متن كتابي كه ايشان به من درس مي‌داد، المجلي تأليف ابن ابي جمهور احسايي بود و در كنار آن به مناسبت بر ديگر كتب عرفاني نيز اشارتي مي‌كرد. حكيم تشكر عارفي اهل شور و وجد بود و در تربيت روحي‌ام بسيار از وي مدد گرفتم، مثلاً يك بار به من توصيه كرد زيارت جامعه كبيره را از حفظ كنم و هر روز به نيت يكي از معصومين(ع) بخوانم. از همان موقع تا امروز به لطف خدا به اين توصيه عمل كرده‌ام و از اين طريق عنايات بسياري بر قلبم افاضه شده است. حكيم تشكر پس از پيروزي انقلاب ناپديد شد و در‌باره اين موضوع احتمالات بسياري بر سر زبان‌ها افتاد. به نظر من ايشان به هند مهاجرت كرد و در همان جا از دنيا رفت، زيرا حين درس بسيار مي‌شد كه آرزو مي‌كرد فرصتي فراهم شود تا به هند برود.

برسبيل اصول

در همان ايام دوستي به من مي‌گفت عالمي به نام آيت‌الله ميرزا محمدحسين ثقفي تهراني از نجف به تهران آمده و در اصول چيره‌دست است. با آنكه دوره خارج كفايه را نزد پدرم خوانده بودم، اما چون اشتياق تامي به تحصيل علم داشتم نزد آن عالم رفتم. آيت‌الله ثقفي ـ كه البته هيچ نسبتي با خاندان همسر مرحوم امام خميني(ره) نداشت ـ عالمي 90 ساله بود كه چهار دوره درس آخوند خراساني را حاضر بود و الحق بحر عميقي در اصول بود. من حدود چهار سال هر روز به منزل او در محله سر تخت مي‌رفتم و از درسش بهره مي‌بردم. غير از مواقع درس در روزهاي تعطيل نيز به او سر مي‌زدم و اگر حاجتي داشت يا چيزي مي‌خواست در رفعش مي‌كوشيدم. ايشان از دنيا بهره‌اي نداشت. ايشان پيرمردي 90 ساله بود كه دختري مجنون و دختري بيمار در خانه داشت و فقير هم بود، رحمه الله عليهم اجمعين و انار الله برهانهم.

در محضر آيت‌الله كاشاني

اين روند تحصيلي مطلوب من در تهران باعث شد از رفتن به قم يا نجف بي‌نياز باشم. بعدها كه به قم رفتم تا كلاس‌هاي معقول و منقول اساتيد آنجا را بسنجم، ديدم بر من نمي‌افزايد و اين شد كه فكر مهاجرت از تهران را به خود راه ندادم. اكنون كه اساتيد را نام بردم، بي‌مناسبت نيست اشاره‌اي به حضرت آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني كنم. دوران جواني‌ام مصادف بود با ايام فراز و فرود آن مرحوم. به اقتضاي شور جواني‌ام در دوران حوادث ملي شدن نفت به منزل آيت‌الله كاشاني رفت و آمد مي‌كردم و پس از كودتاي 28 مرداد و خانه‌نشيني ايشان هم به ديدار ايشان مي‌شتافتم و در مباحث علمي با ايشان گفت‌وگو مي‌كردم. ايشان با مرحوم آيت‌الله ثقفي در درس پدرشان آيت‌الله مصطفي كاشاني هم‌درس بودند. آيت‌الله كاشاني مرد دانشمندي بود كه بنا بر وظيفه وارد جدال با انگليسي‌ها شد و آن وسواسان خناس سرانجام موجب هتك عِرض وي شدند.

آغاز تدريس

با رسيدن تحصيلاتم به سطح و خارج همزمان دروس پايين‌تر را در همان مدرسه رضائيه تدريس مي‌كردم. هم مطول مي‌گفتم، هم لمعه و قوانين و هم منطق و فلسفه. چند وقتي نيز در مدرسه فيلسوف‌الدوله درس مي‌دادم. علاوه بر اينها سه سال قبل از انقلاب مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حق‌شناس با من تماس گرفت و خواست به ديدنش بروم. وي مي‌گفت از آنجا كه دكتر مهدي حائري يزدي به خاطر انتخابش به نمايندگي آيت‌الله بروجردي در امريكا توليت مدرسه سپهسالار قديم را به من سپرده‌اند و طبق وقف‌نامه بايد فلسفه در آنجا تدريس شود، از شما تقاضا مي‌كنم درس معقول را در اينجا آغاز كنيد. پذيرفتم و شروع به تدريس كردم. مدتي كه گذشت طلاب حوزه مروي كه ديوار به ديوار اين مدرسه بود، اصرار كردند درس به آنجا منتقل شود تا آنها هم بتوانند استفاده كنند. به هر ترتيب درس به مدرسه مروي منتقل شد و جمع كثيري در درس اشارات من شركت مي‌كردند كه بعضي از آنها امروز خود از اركان ديني تهران هستند.

بر مسند وعظ

در كنار تحصيل و تدريس هيچ‌گاه از منبر و موعظه غافل نبودم. از 17 سالگي در ايام مناسبتي مثل محرم و صفر يا ماه مبارك رمضان به شهرستان‌ها مي‌رفتم تا منبر بروم. به توصيه پدرم وجوهات نمي‌گرفتم و به غير از تدريس و منبر كار ديگري نيز نمي‌توانستم بكنم. از همين رو بعضي اوقات شرايطي پيش مي‌آمد كه هيچ چيزي نداشتم تا خرج خانواده‌ام كنم. به ياد دارم شب‌هايي را كه از خانه بيرون مي‌زدم و در كوچه‌ها بي‌جهت مي‌گشتم تا همسرم خيال كند به منبر رفته‌ام و اميد به رسيدن پولي داشته باشد. در 30 سالگي ازدواج كردم و با اينكه همسرم خانواده مرفهي داشت، اما با شرايط من ساخت و هيچ‌گاه شكوه نكرد و از اين بابت سپاسگزار هستم.

در مسجد نياوران

حدود سال 1347 بود كه يكي از دوستان گفت مسجدي در نياوران هست كه براي ماه رمضان امام جماعت مي‌خواهد. ماه رمضان آن سال را به نياوران رفتم. پس از آن چون امام جماعت آنجا بيمار و زمينگير شده بود، اهالي آنجا خواستند امام جماعت راتب آنجا شوم. هر عصر از منزلمان در خيابان 17 شهريور امروزي با اتوبوس به نياوران مي‌رفتم تا اذان مغرب آنجا باشم و پس از نماز دو باره به منزل برمي‌گشتم. تا سال 1350 برنامه روزانه‌ام همين بود تا اينكه در اين سال توانستم منزلي در نياوران تهيه و همسر و فرزندانم را به آنجا منتقل كنم. الان حدود 50 سال است كه امام جماعت همان مسجد هستم.

در كاخ نياوران!

با پيروزي انقلاب اسلامي چون مسجد ما نزديك كاخ نياوران بود، با كمك و همراهي جوانان محل وارد كاخ شديم و به دستور امام خميني(ره) كميته انقلاب اسلامي كاخ نياوران را تشكيل داديم تا اموال كاخ از غارت و دزدي در امان بماند. خاطراتم از كاخ و مسئوليتم به عنوان رئيس كميته كاخ نياوران مفصل و شنيدني است كه اميد دارم در فرصت مناسبي به آن بپردازم. برخلاف تصور ذهني‌ام شش سال مجبور به اداره كاخ شدم، البته در اين مدت از درس غافل نبودم و چون به خاطر مسائل امنيتي نمي‌توانستم به مدارس علميه بروم، در منزلمان دو درس گذاشته بودم كه شاگردان از دور و نزديك مي‌آمدند. در اين شش سال توفيق قرين بود و چند باري هم در جبهه‌هاي نبرد شركت كردم مانند سنندج، اسلام‌آباد، پاوه و دشت عباس. بالاخره با افتادن قطار انقلاب در ريل به مسئوليتم در كاخ پايان دادم و وارد زندگي علمي خود شدم.

در دانشگاه‌ها

با باز شدن دانشگاه‌ها در دانشگاه‌هاي الزهرا(س)، شهيد بهشتي، تربيت مدرس، امام صادق(ع) و دانشكده الهيات دانشگاه تهران به صورت نيمه‌وقت درس مي‌دادم. مدتي از تدريسم گذشت كه مسئولان دانشگاه تهران ‌خواستند به استخدام رسمي آنجا در‌بيايم. با پخش اين خبر در مجامع علمي روزي آيت‌الله مهدوي كني مرا به دفترش دعوت و از من تقاضا كرد به‌جاي دانشگاه تهران استاد استخدامي دانشگاه امام صادق(ع) باشم. به دليل سابقه آشنايي‌اي كه با ايشان داشتم پذيرفتم و از آن زمان تاكنون عمدتاً در اين مكان مقدس مشغول به كار هستم. علاوه بر تدريس از سال 1368 تا 1378 رئيس دانشكده الهيات دانشگاه امام صادق(ع) بودم.

در سال 1378 پس از درگيري‌ها و اختلافاتي كه در دانشكده الهيات دانشگاه تهران بر سر انتخاب مدير پيش آمد، به درخواست اساتيد و انتخاب دانشگاه و موافقت دفتر مقام معظم رهبري رياست دانشكده الهيات دانشگاه تهران را پذيرفتم و تا چهار سال در آنجا بودم. پس از آن چون احساس كردم رئيس وقت دانشگاه به خاطر علقه‌هاي سياسي‌اش حاضر به ادامه همكاري با من نيست، استعفا دادم و به دانشگاه امام صادق(ع) بازگشتم. از آن زمان تاكنون مدير گروه حكمت و فلسفه دانشكده الهيات دانشگاه امام صادق(ع) هستم. از همان سال 1378 ضمن تدريس در دانشگاه قم در مدرسه دارالشفا براي طلاب تدريس الهيات شفا را آغاز كردم كه نزديك به يك دهه به طول انجاميد. پس از آن نيز متناوباً تدريسي در حوزه قم داشته‌ام. در اوايل دهه 80 به درخواست جمعي از طلاب حوزه علميه مرحوم مجتهدي درس فلسفه‌اي را در نياوران آغاز كردم كه الحمدلله تا حال ادامه داشته است. اين كلاس اخير و رفت و آمد طلاب و دانشجويان به نياوران مرا به اين فكر انداخت كه مركزي فلسفي در اين منطقه بنيان گذارم. پس از چند سال اين فرصت فراهم شد و بنياد فلسفي ابن سينا راه افتاد كه اميدوارم بتوانم سرو ساماني به آن بدهم تا مركزي براي آموزش و تحقيقات فلسفه اسلامي باشد.

توصيه‌اي به جويندگان علم

اين شمه‌اي از حيات علمي‌ام بود كه به آن اميد كه راهنماي جويندگان علم باشد، بيان كردم. هميشه به طلاب و دانشجويان خود سفارش كرده‌ام علم متاعي نيست كه با تفنن و سر به هوايي به دست‌ آيد. من و امثال من از ابتداي جواني تمام وجود خود را وقف علم كرده‌ايم تا علم بهره‌اي بيش و كم از خود به ما داد. صرف وقت و عمر در بازيچه‌هايي چون معاش و سياست براي جوانان علم‌جو سم مهلكي است. طريق تحصيل علم پر فراز و نشيب است و معايب و محروميت‌ها در آن بسيار.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار