
«مرگ از من فرار ميكند» داستانهايي شنيدني از عارف بينظير جبهههاست؛ داستانهايي از روزهايي كه «مصطفي چمران» در امريكا درس ميخواند، از روزهايي كه در لبنان ميجنگيد، از روزهايي كه در دهلاويه و سوسنگرد مسئول عمليات چريكي شده بود. نامههاي خواندني مصطفي به خدا، داستان زندگي عاشقانه او با همسرش، روايت شجاعتها و كرامات مصطفي از زبان همسر او، همرزمان و دوستانش در اين كتاب آمده است. سير دلتنگيهاي چمران در امريكا و فعاليتهاي اثر بخش او در كنار امام موسي صدر و دلگرميهاي او در جبهههاي جنوب، عاشقانههاي او با خدا و شخصيت علمي او چنان در كنار هم زيبا نشسته است كه از شخصيت او، شخصيتي ناب و كم نظير ساخته است. اين كتاب دربردارنده دو سفر است؛ سفر اول زندگي چمران را در امريكا و لبنان به تصوير كشيده است و سفر دوم داستان رزم چمران در جبهههاي ايران است. اين كتاب مجموعهاي از خاطرات و توصيفات اطرافيان چمران از اوست.
قسمتي از كتاب:
«اكبر دويد رفت خودش را رساند به دكتر، سرش را گرفت كشيد پايين گفت: «تيرها را مگر نميبيني؟ سرت را بدزد.»
دكتر گفت: «نگران نباش. من ميدانم گلوله دارد از كدام طرف ميآيد.»
كارهايي كرد كه بچهها واقعاً معتقد بودند او رويين تن است. گلوله شوخي نداشت. منتها دكتر ميشناختش. گذاشت آمدنش كه كم شد به بچهها گفت سينهخيز بروند از منطقه دور بشوند. ماندم من.
گفتم: من هم سينهخيز بروم؟
گفت: نه عزيز! نيمخيز هم ميتواني بروي.
كه ديدم خودش بلند شد ايستاد. به خودم گفتم جان من كه عزيزتر از جان او نيست.
بلند شدم راه افتادم رفتم دنبال دكتر. گلوله داشت ميآمد. ميديدم داشت ميآمد. حسش ميكردم...»
اين كتاب از انتشارات روايت فتح است كه با روايت فرهاد خضري تدوين و تهيه شده است.