گفتوشنودي كه در پي ميآيد خاطراتي ويژه و منتشر نشده از زندگي علمي و عملي رهبر معظم انقلاب را در بردارد. راوي اين خاطرات، عالم ارجمند حضرت آيتالله حاج شيخ محمد واعظزاده خراساني است كه با حضرتآيتالله خامنهاي سابقه آشنايي طولاني دارد و علاوه بر آن دانش آموخته حوزههاي نجف، قم و مشهد و از شاگردان مبرز آيتالله بروجردي و امامخميني به شمار ميرود. اميد آنكه بيان اين نكات ناب، تاريخپژوهشان را مددكار باشد.
موضوع اين گفتوشنود، خاطرات شما از پيشينه علمي و عملي رهبر معظم انقلاب است. با عنايت به ارتباط نزديك و خويشاوندياي كه با خاندان ايشان داريد، از چه دورهاي و چگونه با حضرتشان آشنا شديد؟
بسماللهالرحمنالرحيم. الحمدللهربالعالمين و صليالله علي سيدنا محمد و آله(ع). مسئله ارتباط خويشاوندي اينجانب با خاندان حضرت آيتالله جناب آقاي خامنهاي(دامت بركاته)، از سال 1334 شروع ميشود، اما ميخواهم سخن درباره پيشينه ايشان را از نقطهاي دورتر آغاز كنم كه بخشي را هم از مرحوم پدر ايشان شنيدهام. خاندان ايشان از علماي تبريزند و اصل آنها به شهر« خامنه» برميگردد و لذا به خامنهاي معروفند. جد آيتالله خامنهاي، از علماي بزرگ تبريز بودند. در آن دوره، تبريز مركز علم بوده و پدر آقاي خامنهاي، مرحوم آقاي آسيد جواد خامنهاي درآغاز، در تبريز نزد پدرشان و ديگران تحصيل علم كرده بودند. بعد به نجف رفتند و در آنجا نزد بزرگان وقت كه در رأس آنها مرحوم ميرزاي نائيني بود، تلمذ كردهاند. مرحوم ميرزاي نائيني شاگردان زيادي را تربيت كرده است، امثال آقاي آشيخ محمدعلي كاظميني، آقاي خوئي و ديگران كه تقريرات او را نوشتهاند. آقاي آسيد جواد هم نزد ميرزا نائيني درس خوانده و آدم ملايي بود، اجازات اجتهاد متعددي هم از بزرگان نجف داشت، منتها در مشهد آنطور كه بايد و شايد بروز نداشت و فقط به عنوان يك امام جماعت محترم مطرح بود. آقاي آسيد جواد سوابق علمي خوبي داشت كه البته من در اين حدش را از ايشان شنيدهام، از روي تواضع، كمتر درباره اين مسائل صحبت ميكرد، جزئيات مسئله را ميتوانيد از خود آيتالله خامنهاي يا ديگر فرزندان ايشان سؤال كنيد...
مرحوم آيتالله حاج سيد جواد خامنهاي، از مشاهدات سياسي و اجتماعي خود، مواردي را هم براي شما بازگو كردهاند؟
عرض ميكنم. به هر حال ايشان بعد از طي دوره تحصيلي، به تبريز برگشتند و در آنجا جزو علما بودند. خاطراتي از خود ايشان دارم. يكي اين است كه ميگفت: وقتي كه در تبريز و در روز عاشورا، مرحوم ثقهالاسلام تبريزي را دار زدند، حضور داشتم و او را بر دار ديدم! نميدانم ايشان به چه علت به مشهد آمدند و در اينجا ماندگار شدند، ولي كيفيت آمدنشان را خودشان برايم نقل كردند. آن موقع براي آمدن از تبريز به مشهد، بايد به قفقاز ميرفتند و با كشتي به عشقآباد و از آنجا به مشهد ميآمدند. ايشان هم همين طوري آمده بود. ايشان قبلاً عيالي داشت كه نميدانم در مشهد فوت كرد يا قبل از آمدن به مشهد، كه چند فرزند هم از او داشت. بعد در مشهد، داماد مرحوم آقاي آسيد هاشم نجفآبادي ميردامادي شدند. ايشان از نوادگان دختري مرحوم ميرداماد بودند، چون ميرداماد پسر نداشته است. در برخي آثارم از جمله در شرح حال آقاي بروجردي، در باره اين خاندان نوشتهام. آقاي آسيد هاشم، در حدود سال 40 به مشهد آمدند و خيلي مورد توجه عرفا واقع شدند، چون نزد عرفاي معروف زمان ما درس خوانده و تا آخر عمر هم اين حالت در ايشان نمايان بود. ايشان هم قبلاً عيالي داشت كه در نجف يا همدان فوت شد و لذا ايشان به مشهد كه آمد، همسر جديدي اختيار كرد و از آن خانم چهار دختر و چهار پسر داشت كه مرحوم آسيد حسن نجفآبادي پسر سوم ايشان و فاضل هم بود و جاي پدر را گرفت و پيشنماز بود. بقيه مكلا بودند: آقايان سيد محمد، سيد علي و سيد هادي. آقاي آسيد جواد خامنهاي با دختر بزرگ آسيد هاشم كه از عيال قبلي او بود، ازدواج كرد و اين طور ميشود كه ما افتخار باجناق بودن با ايشان را پيدا ميكنيم. مكرر پيش ايشان ميرفتم و صحبت ميكرديم. انصافاً مرد مهذبي بود. ايشان در مسجد تركها در بازار پيشنماز بود كه بعد خراب شد.
در همين منطقه بازار؟
بله، همين بازار بزرگ. محل كار طايفهاي از تركها بود و يادم ميآيد محرم و صفر در آنجا روضهخواني بود و پدرم و آقاي وحيد خراساني منبر ميرفتند. به هرحال، قبل از اين رابطه فاميلي، با ايشان ارتباط داشتيم و انصافاً خيلي مرد مقدس و مهذبي بود.
ايشان در مشهد به درس و بحثي هم اشتغال داشتند؟
نشنيدم كه تدرس زيادي داشته باشند، ولي با علماي ديگر مشهد از جمله آقايان آشيخ غلامحسين تبريزي، آسيد علي علمالهدي ـ پدر آقاي علمالهدي امام جمعه فعلي مشهد ـ كه از ائمه جماعت معروف مسجد گوهرشاد بود، در منزل مباحثات و نشستهاي علمي داشتند. البته شايد براي پسرانش هم درس ميگفته است. اين را نميدانم.
اين وضع مرحوم آيتالله آسيدجواد خامنهاي بود و اما فرزندانش: يادم ميآيد روزها به مدرسه نواب و درس مرحوم آقاي آشيخ هاشم قزويني ميرفتيم. عصرها در آنجا مكاسب ميگفت. بعد هم درس خارج كه تا سالي كه به قم رفتيم يعني تا سال 28 شمسي، در آن درس شركت ميكرديم. وقتي براي درس به مدرسه ميرفتم، در آنجا دو نوجوان را ميديدم. يكي آسيد محمد، برادر بزرگتر آقاي خامنهاي كه در حدود 15 سال داشت و يكي هم برادر كوچكتر كه خودِ ايشان بود و بسيار كم سن و سال به نظر ميرسيد، از چشمهايش معلوم بود خيلي هوشيار و زرنگ است. حجرهاي در آنجا بود كه به طلبهاي تعلق داشت و اينها به آنجا ميرفتند و درس ميخواندند. اين اولين باري بود كه ايشان را ديدم. ايشان متولد سال 1318 است. در سال 1328 به قم رفتم و ديگر خبري از ايشان نداشتم. ايشان در مشهد ادبيات را خوانده و به درس بزرگان هم رفته بود. درآن دوره مرحوم آشيخ هاشم هنوز زنده بود و آقاي خامنهاي هم در درس ايشان شركت كرده بود...
ظاهراً مدتي هم به درس آيتالله ميلاني رفته بودند.
آنها را بعداً رفته بود كه عرض ميكنم. آقاي ميلاني در سال 32 و زمان دكتر مصدق به مشهد آمد. ميخواستم عرض كنم كه آيتالله خامنهاي حتماً به درس خارج آشيخ هاشم كه استاد بينظيري در فقه و اصول بود، رفته بود. بنده اين همه استاد در قم و نجف ديدم، اما استادي به بيان ايشان نديدم. وقتي شروع به درس گفتن ميكرد، مثل يك سخنراني بليغ و بسيار پرمحتوا بود. به عقيده من پايههاي مهم و اساسي نائل شدن آقاي خامنهاي به مقام اجتهاد، با حضور در درس مرحوم آشيخ هاشم گذاشته شده است. البته بعد از آن هم، وقتي آقاي ميلاني به مشهد آمد، ايشان تا آخر درس ايشان ميرفت و اين خيلي مهم است، چون آيتالله ميلاني از بزرگترين شاگردان مرحوم ميرزاي نائيني بود و مطالب او را كاملاً داشت به اضافه اصولِ پرنكته مرحوم كمپاني. ميگفتند كسي مثل او و يك نفر ديگر كه در بروجرد ساكن بود، درس مرحوم كمپاني را درك نكرده است. من سابقه آقاي ميلاني را در كربلا ديده بودم و پدرم هم درباره ايشان، مطالب مهمي را نقل ميكرد كه يكبار در مصاحبه با روزنامه شما به آنها اشاره كردم و مجدداً آنها را تكرار نميكنم.
من در سال 1339 به مشهد برگشتم. ايشان در آن سالها ديگر جزو فضلا بود و در قم تحصيل ميكرد. چند سال بعد ايشان هم –گويا به خواست مرحوم پدرشان – به مشهد آمدند. در آن دوره ايشان، ديگر از نظر علمي يك فرد پخته بود و البته مجدداً هم به درس آقاي ميلاني رفت و اين را تا پايان عمر ايشان هم ادامه ميداد. به موازات آن هم سطوح عاليه را درس ميداد و علاوه برآن، درس تفسير عمومي هم داشت كه مورد علاقه دانشجويان و طلاب بود.
از تلمذ ايشان در حوزهها و نزد اساتيد ديگر چه اطلاعات يا خاطراتي داريد؟
عرض خواهم كرد. همانطور كه اشاره كردم، علاوه بر درسهاي آقاي ميلاني و علماي ديگر مشهد، ايشان هم به قم آمدند و هم در سفري به نجف رفتند. در قم در درس مرحومان آيتالله بروجردي، امام خميني(ره) وآقاي حاج آقا مرتضي حائري حضور داشتند. در نجف مدت كوتاهي اقامت داشت اما به هرحال مدتي در دروس شركت كرده و ذائقه علمي مدرسان آنجا را هم دريافته بودند. منظور اين است كه حوزههاي مهم شيعي را ديده است، هم مشهد، هم قم و هم نجف را.
با عنايت به حضور طولاني حضرتعالي در حوزههاي علميه مشهد، نجف، كربلا و قم از يكسو و آشنايي و ارتباط نزديكي كه با رهبر معظم انقلاب داريد، جمعبندي شما از مراتب علمي ايشان چيست؟
اولاً ايشان استعداد فوقالعادهاي داشت و دارد و بسيار هوشيار و تيزفهم است. ثانياً سالها در مشهد در درس آقاي آشيخ هاشم قزويني و آقاي ميلاني رفته و بعد هم مدتي در قم و نزد اعلام آن درس خوانده است. بله، در زمره كساني كه 50 سال درس خارج رفتهاند، نبوده است، اما اين به تجربه بر من ثابت شده است كه همين عناصر بااستعداد با يك برنامه منظم درسي، بسيار بيشتر از كساني كه دهها سال مشتري ثابت ِ دروس خارج بودهاند، پيشرفت ميكنند. به علاوه آن قدر شايستگي داشته است كه نظر مرحوم امام براي رهبري بعد از خود، به ايشان بوده است. در اواخر عمر امام، آقاي هاشمي به ايشان اصرار ميكرد آقاي منتظري را كنار نگذاريد، كسي را نداريم. امام ميگفت: «چرا داريد، آقاي خامنهاي هستند.»
در اجتهاد و استنباط چه رويكردي دارند؟ چه مزايايي نسبت به مجتهدين معاصر دارند؟
مجتهدي روشنفكر است كه مسائل جديد را بهتر از بقيه ميتواند حل كند. اساساً ولي فقيه نسبت به «موضوعات» اشرافي پيدا ميكند، كه او را به استنباط صحيحتر و واقعيتري ميرساند. بعضيها هستند مثل برخي از آقايان در قم كه ملا هستند، اما به نظر نميرسد بتوانند مسائلي را كه احتياج به اشراف و زمان آگاهي دارد حل كنند، ولي اين خصوصيت در ايشان هست، در امام هم بود. ايشان در علميت، بلاخدشه در حد اجتهاد مطلق، اما از لحاظ روشنفكري در فتاوي، از خيليها جلوتر است. در واقع ميتوان گفت ايشان نمادي از تلفيق اجتهاد حوزوي و روشنبيني سياسي و اجتماعي است.
نقش ايشان در مبارزات منتهي به انقلاب را تا چه حد مؤثر و چشمگير ديديد و درباره آنچه خاطراتي داريد؟
از اين قضيه كاملاً مطلع هستم. حتي بعدها، گاهي كه تهران بودم و ميخواستم به مشهد بيايم، برخي انقلابيون اعلاميههايشان را ميدادند كه من بياورم و در مشهد به آقاي خامنهاي و دوستانشان بدهم. بعد از سپري شدن مدتي از آغاز نهضت، كمكم معلوم شد سه نفر در مشهد در رأس انقلاب هستند: آيتالله خامنهاي، آيتالله طبسي و مرحوم هاشمينژاد. هر سه هم منبري حسابي بودند. من قبلاً آقاي هاشمينژاد را در قم و به همراه آقاي ابطحي ديده بودم و از دور آشنايي داشتم، ولي وقتي به مشهد آمد منبري معروف انقلابياي شده بود. در مشهد محور فعاليتها، همين سه نفر و بقيه آخوندها ساكت بودند، در آن دوره فقط آيتالله حاج آقا حسن قمي از اينها حمايت ميكرد و البته بار اصلي تلاشها و كارها، به عهده اينها بود. بقيه آرام بودند كه هيچ، شايد نسبت به دستگاه تمايل هم داشتند. يك عده هم كه از قبل با دربار ارتباط داشتند و با اينها سخت مخالفت ميكردند. در اين اواخر كه ديدم برخي آخوندهاي درباري دارند اين سه نفر را هو ميكنند! يادم ميآيد يك بار كه مرحوم مطهري به مشهد آمد، گفتم: «آقا! يك فكري بكنيد. دارند اين سه نفر را هو ميكنند!» نام نميبرم چه كساني بودند كه رسماً با دربار رابطه داشتند و براي اين كار پول ميگرفتند! اين جريان بود تا مرحوم آميرزا جواد آقا تهراني اين فكر را كرد كه اينها چون بالنسبه جوان هستند، بايد عالمِ پيرمردي پا به ميدان بگذارد و از آنها حمايت كند. به همين دليل آقاي آشيخ ابوالحسن شيرازي كه عالمي بود كه در نجف درس خوانده و به مشهد آمده بود و نماز مختصري هم داشت را، وارد فعاليتهاي اين سه نفر كرد و اينها در كنار او، كه از علماي معمر بود فعاليتشان را ادامه دادند. جريان ادامه داشت و اين سه نفر تا زمان پيروزي انقلاب، دائماً يا زندان بودند يا تبعيد. من هر وقت كه آقاي خامنهاي از تبعيد برميگشتند، نزدشان ميرفتم و ايشان برايمان نقل ميكردند كجا بودهاند و چه گذشته و باز چند روز بعد ميشنيديم كه احضار يا زندانش كردهاند. آقاي طبسي را هم در زندان خيلي اذيت كردند. آقاي هاشمينژاد هم دائماً در تبعيد و زندان بود.
رهبري مبارزات در مشهد، تا مقطع پيروزي، چه فراز و فرودهايي را طي كرد و آيا هيچگاه از مدار مديريت آيتالله خامنهاي و دوستانش خارج شد يا خير؟
چند ماه مانده به پيروزي انقلاب، دولت آيتالله حاجآقا حسن قمي را كه سالها در كرج تبعيد بود، آزاد كرد و ايشان به مشهد آمد. ايشان قوم و خويش ما هم بود و برادرش حاج آقا مهدي، شوهر همشيره بزرگ ما بود. باور بنده و بسياري ديگر اين بود كه به اين دليل ايشان را آزاد كردند كه به مشهد بيايد و مردم دورش جمع شوند و نهايتاً رقيب امامخميني(ره) شود كه آخرش هم شد، چون اينجا كه آمد راهپيماييها از در خانه ايشان شروع ميشدند. به هر حال ايشان را آوردند و دورش را گرفتند. يادم هست در منبرها وقتي نام امام(ره) برده ميشد مردم سه تا صلوات ميفرستادند. در منزل آقاي قمي يك جلسه سخنراني بود، دامادش يا كس ديگري بلندشد و گفت: بايد براي دو نفر سه تا صلوات فرستاد، آيتالله قمي و آيتالله خميني(ره). بلافاصله شيخ علي تهراني بلند شد و گفت: «نخير! براي آقاي قمي، تنها بايد يك صلوات بفرستيد!» تشكيلات دربار، خيلي سعي ميكرد آقاي قمي را رقيب آقاي خميني قرار بدهد. در موردي مشابه هم آقاي شيخ بهاءالدين محلاتي در شيراز را مدام بزرگ ميكردند كه القا كنند در رأس انقلاب سه نفر هستند! بعد هم بين اينها اختلاف افتاد و هر كدام كنار رفتند و نهايتاً امام در صحنه و به عنوان رهبر انقلاب درصحنه ماند.
با عنايت به نقشي كه آيتالله خامنهاي و همفكرانش در انقلاب مشهد داشتند، چگونه توانستند محوريت و رهبري بلامنازع امام را در اين فرايند حفظ كنند؟
همانطور كه عرض كردم، راهپيماييها كه شروع شد، اول از جلوي خانه آقاي قمي بود، بعد كم كم مبدأ تظاهرات را بردند به ميدان شهدا (ميدان مجسمه آن موقع) كه مورد اعتراض طرفداران آقاي قمي هم قرار گرفتند كه چرا اين كار را كرديد؟ علتش اين بود كه نميخواستند او در رأس و در مقابل امام قرار بگيرد. همين قدر و به اندازه يكي از علماي انقلابي با او همكاري داشتند، ولي نه اينكه در رديف امام باشد و لهذا براي او اصلاً صلوات نميفرستادند.
اين تغيير محل آغازِ راهپيماييها، كار اين سه شخصيت بود؟
همه كارها دست اينها بود. حتماً اينطور بوده است. راهپيماييها كه شروع شد با اينكه استاد دانشگاه بودم و برايم صدمه داشت، ولي هميشه شركت ميكردم و در همان رديفهاي جلو، با اين آقايان همراه بودم. اوايل بخش زيادي از مردم كنار ميايستادند و راهپيماييها را تماشا ميكردند كه ببينند چه خبر است! بعد مردم كمكم آمدند و يك زماني رسيد كه كل شهر به تظاهرات پيوستند. بهتدريج اين طور شد، از اول نبود.
نحوه تعامل آيتالله خامنهاي با چهرههايي چون آيتالله طبسي و شهيد هاشمينژاد در رهبري انقلاب خراسان چگونه بود؟ آيا كسان ديگري هم بودند كه بخواهند در روند برنامههاي آنان دخالت يا اعمال نظر كنند؟
هر سه با هم توافق داشتند و هر سه هم، هميشه در صف اول راهپيمايي بودند. شيخ علي تهراني هم گاهي سر چهارراهها ميايستاد، آنها كه ميخواستند بگويند از اين راه برويد، دعوا ميكرد و ميگفت: «نخير! از اين راه برويد!» از همان موقع معلوم بود كه ميخواست رأي، رأي خودش باشد، ولي نميشد. اين جريانات بود تا وقتي كه نزديك آمدن امام شد. اول قرار بود امام در اوايل بهمن بيايند و من و چند نفر از استادان، براي استقبال به تهران رفتيم، ولي فرودگاهها را بستند در پي آن، همان تحصن روحانيون در دانشگاه صورت گرفت كه آنجا بودم و ميديدم كه آيتالله خامنهاي در اداره و نظمدهي به آن جمع، نقش فعال و عمدهاي داشتند و طي آن اجتماع چند سخنراني هم كردند. در آن روزها، رفقايم به مشهد برگشتند، ولي من چون پسر و دخترم به دانشگاه تهران ميرفتند، ماندم تا روزي كه قرار بود امام بيايد و گفتند كساني كه ميخواهند به استقبال امام بروند به دانشگاه بيايند و ما را در دانشكده حقوق دانشگاه تهران جا دادند. نه تشكي بود نه لحافي! همان طور آنجا بوديم و صبح هم به هر كدام، صبحانه مختصري دادند. يك مقدار كه گذشت گفتند جلوي در دانشگاه برويد. رفتيم و ديدم عده زيادي از معممين آنجا جمع شدهاند. نزديك 2 بعدازظهر قرار بود امام از آنجا رد شود. شايد حدود پنج هزار روحاني آنجا جمع شده بود. از همه شهرها آمده بودند. يك وقت چند تا ماشين آمد و رد شد كه امام در يكي از آنها بود و بر اثر ازدحام جمعيت، نفهميدم كدام بود. من و آقاي نوراني با هم بوديم. خانه ايشان ميدان امام حسين(ع) بود و من هم از آنجا به نارمك منزل بچههايم ميرفتم.
جنابعالي بعد از پيروزي انقلاب و مخصوصاً در دوران رهبري حضرت آيتالله خامنهاي، با ايشان رابطه نزديكتري داشتيد و در نهادهايي مانند مجمع تقريب مذاهب اسلامي، به عنوان دبير كل، از سوي ايشان منصوب شديد. از اين فعاليتها و همكاريها چه خاطراتي داريد؟
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، من از جنبههاي مختلف به تهران وخدمت ايشان ميرفتم، از جمله جلسهاي براي تأسيس مجمع جهاني اهلبيت(ع) برگزار شده بود، كه در آنجا سخنراني هم كردم. در آن جلسه كسي مطرح كرد خوب است يك مجمعي براي تقريب بين مذاهب اسلامي ايجاد شودكه بتواند به شكل برنامهريزي شده به دنبال اين هدف ديني و انقلابي باشد. بعد از مطرح شدن اين فكر، خدمت رهبري بوديم و صحبت شد كه چه كسي متصدي اين كار شود؟ آقاي تسخيري گفت: آقاي واعظزاده كه مورد استقبال ايشان قرارگرفت و در پي آن، خيلي سريع به من ابلاغيه دادند. در همين منزلي كه الان محل دانشگاه مذاهب است، جلسه تشكيل شد. مدتي دفترمان آنجا بود و بعد مركزي را در كنار مصلاي تهران تعيين كردند و ما به آنجا منتقل شديم. به ما خانه و ساختماني هم براي فعاليتهاي مجمع تقريب دادند كه الان محل بنياد حكمت ملاصدراست. من يازده سال رئيس اين مجمع بودم و چندين كتاب مهم از جمله دوره «رساله الاسلام» را كه نشريه دارالتقريب و 60 شماره در طول پانزده سال بود، را جمعآوري و منتشر كرديم. از اول اين نشريه را براي پدرم ميفرستادند و من چند شمارهاي از آن را داشتم. بعد با پسر آقاي آشيخ محمدتقي قمي به نام مهندس قمي ارتباط پيدا كرديم. گرفتاريهايي بعد از انقلاب داشتند و اموالشان را گرفته بودند و پيش ما ميآمدند كه بتوانند مشكلاتشان را حل كنند. ايشان دو دوره كامل رسالهالاسلام را به ما داد و گفت: يك دوره را به رهبر انقلاب بدهيد كه دادم، يكي را هم خودم نگه داشتم. بعد اين را در پانزده جلد، هر جلد چهار شماره، منتشر كرديم. يادم هست يكي از مجلداتي كه دستم بود شانزده صفحه كم داشت و پيش رهبري رفتم و نسخه ايشان را گرفتم و تكميل كرديم. اين اولين كاري بود كه كرديم. داخل پرانتز عرض كنم كه مجله بسيار مهمي است، بزرگترين علماي شيعه و بزرگترين علماي سني، در آنجا مقاله مينوشتند. عجيب اين است كه بعداً فهميديم پول اين مجله را آيتالله بروجردي ميدادند. ببينيد سطح تفكر تا كجاست! يكي از ميرداماديها در تهران محضر و با ما ارتباط داشت. او نماينده آشيخ محمدتقي قمي در تهران بود و مجلات را در ميان علما تقسيم ميكرد كه از همان روز اول هم براي پدرم به مشهد فرستاد و لذا من از همان اول با اين مجله آشنا شدم. پدرم نگاهي ميكرد و بعد به من ميداد. پدرم اهل اين جور چيزها نبود. ما مطالعه ميكرديم. عجالتاً خيلي مجله مهمي بود و انتشار مجدد آن توسط مجمع از بركات اقدام آيتالله خامنهاي در تأسيس مجمع تقريب به شمار ميرود. البته مجمع از بدو تأسيس توسط رهبري تا هم اينك، بركات و فعاليتهاي بسياري داشته كه بيان آن از حوصله اين گفت وگو خارج است.
از دوره طولاني رياست بر دارالتقريب و رابطهتان با آقا و مطالبي كه ايشان ميگفتند چه خاطراتي داريد؟
در اعياد و مناسبتهاي مختلف، خدمت ايشان ميرفتيم و گاهگاهي هم وقت ميگرفتيم و با كل شوراي مجمع كه در رأس آن مرحوم آقاي آسيد محمدباقر حكيم بود، با ايشان ديدار ميكرديم. يادم ميآيد در جلسه مجمع جهاني اهلبيت(ع) بود كه تشكيل مجمع تقريب عنوان و همچنين بنا شد كه برآن، بنده رياست داشته باشم. اوايل هم نيروي زيادي در اختيار نداشتيم و درست هم نميدانستيم كار را از چه نقطهاي آغاز كنيم؟ خلاصه به زحمت، رهبري عدهاي را به ما ملحق كردند كه ميدانستند اين كاره هستند و بالاخره كار ما راه افتاد و يازده سال تمام كار كردم. از كارهاي مهم ديگر مجمع تقريب چاپ دوره كامل مجمعالبيان طبرسي بود. عجيب است كه اين مرد در قرن هفتم چقدر فكر تقريبي داشته است. تمام آراي صحابه و تابعين را ذيل هر آيه ذكر ميكند. كانه اين تفسير براي امروز نوشته شده است. قبلاً دارالتقريب اين مجموعه را با مقدمه شيخ شلتوت، شيخ الازهر وآقاي آشيخ محمدتقي قمي منتشر كرده بود. ما ديديم چيزي به اين خوبي است، دورهاش را چاپ كرديم، اين از كارهاي مهمي بود كه انجام داديم، چون دوره تصحيح شده و بسيار منقحي بود. بعد از اتمام فعاليتم در مجمع تقريب، به مشهد برگشتم و در بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، فعاليتهاي تحقيقي خودم را پيگيري كردم. ارتباط ما با رهبري همچنان محفوظ است. حالاهم هر وقت ايشان به مشهد ميآيند، تمام خاندان ما و ساير اقوام را دعوت ميكند و ديداري داريم. در آن جلسات صحبتهاي خصوصي هم ميشود. امسال هم من از تداوم كارم بر معجم قرآني بزرگي كه درحال تأليف آن هستم، به ايشان گزارشي دادم و نظريات خاصي را كه در باره بعضي از سورهها پيدا كرده بودم، خدمت ايشان گفتم. ايشان فرمودند: اينها حرفهاي تازهاي است كه ميگوييد و اينها را بنويسيد و اين دوره را باسرعت درعين دقت به پايان ببريد.
در خصوصيات اخلاقي ايشان چه نكته چشمگير و قابل تأكيدي ميبينيد؟
البته اين مسئله، خودش درخور يك مصاحبه مفصل است اما اجمالا، سادهزيستي ايشان براي من خيلي جالب است. زندگاني سادهاي دارند، شايد تنها چيزي كه از وسايل و اسباب مورد علاقه ايشان باشد، كتاب است و البته كتابخانه مفصلي هم دارند. خيلي مقيد هستند كه فرزندانشان در كارها دخالت نكنند و نميكنند. هر وقت جلسهاي هست، آن دور نشستهاند. هيچ وقت در كار مهمي فرزندانش را دخالت نميدهند و بسيار مقيد هستند كه يك وقت از اين موقعيت سوءاستفاده نشود. همان شرايط آخوندي و طلبگي را همچنان حفظ كرده است.