کد خبر: 649240
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۷:۳۵
جلوه‌هائي از تعامل امام خميني با مرجعيت در گفت وگوي جوان با حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد باقر گلپايگاني

درآمد: ارتباط صميمي و احترام بليغ امام خميني نسبت به مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني از نمادها و نشانه‌هاي شاخص تعامل نهاد ولايت با مرجعيت است. اين ارتباط بيش از همه عرصه‌ها در مقطعي بروز يافت كه باند مهدي هاشمي معدوم سعي داشتند به زعامت آيت الله گلپايگاني بر حوزه قم پايان دهند و آن را به آقاي منتظري بسپارند كه با موضع قاطع امام راحل از اين تصميم باز ماندند.

آنچه در پي مي‌آيد خاطرات شنيدني فرزند فرزانه آن مرجع بزرگ، جناب حجت الاسلام و المسلمين حاج سيد محمد باقر گلپايگاني در باره اين رابطه ديرين و نزديك است كه در گفت و شنود با جوان بيان داشته‌اند.


رابطه صميمي مرحوم آيت‌الله العظمي گلپايگاني با امام به ايام قديم باز مي‌گردد و طبعاً گفتني‌هاي فراواني در باره آن وجود دارد كه آن را به زمان ديگري موكول مي‌كنيم، اما خود جنابعالي چه خاطرات شخصي‌اي از امام داريد؟

بسم الله الرحمن الرحيم. بعد از پيروزي انقلاب، اولين جائي كه رهبر كبير انقلاب تشريف آوردند، اين بيت بود. من بسيار جوان و فعال بودم. وقتي ايشان آمدند، من در كناري ايستاده بودم. هنگامي كه مي‌خواستند تشريف برند، به طرف من آمدند و پرسيدند:« شما آقازادة آقا هستيد؟» عرض كردم: «بله» لطف و دعا كردند. عكسي هم از آن لحظه داريم كه آيت‌الله صافي هم حضور دارند. امام حاج آقا جواد، اخوي ما را از نجف مي‌شناختند. حاج آقا جواد در سال 1334 به نجف رفت و تا سال 57 كه حاج آقا مهدي فوت كرد، آنجا بود، اما تا آن ملاقات بنده را نديده بودند. البته مرحوم حاج آقا مصطفي، خدا رحمتش كند، خيلي با ما رفيق بود. مي‌دانيد كه ايشان داماد آقاي حائري بود و تا زمان حضور در ايران به درس ايشان در مسجد عشق‌علي مي‌رفت. يادم هست در برخي فرصت‌ها يا مسافرت‌ها، هر وقت ما را مي‌ديد، به شوخي مي‌گفت يك بقچه از وجوهات آقا را بياور خرج كنيم! خيلي اهل شوخي بود. آخرين باري كه ايشان را ديدم، در سال 55 بود كه به سوريه رفتيم. آقاي آشيخ نصرالله خلخالي در آنجا آپارتمان كوچكي داشت و ما به آنجا وارد شديم. مرحوم حاج احمد آقا هم توي همان هواپيمائي بود كه با آن به سوريه رفتيم. آسيد حسن هم يك كودك 5،4 ساله بود. به هر حال ما ده روزي در منزل آقاي خلخالي بوديم و بعد به لبنان نزد آقاي آقا موسي صدر رفتيم. آن روزها اوضاع لبنان به‌شدت متشنج بود و آقا موسي گفت من صلاح نمي‌دانم شما اينجا بمانيد.

در بيروت؟

بله، در ساختمان مجلس اعلا. بعد به منزل آقائي به اسم حامد در طيفور رفتيم كه امن‌تر بود. دو سه بار هم با آقا موسي ملاقات داشتيم، ولي زياد نمانديم. يك بار كه نزد آقا موسي صدر بوديم، دكتر چمران هم آمد. جوان بود و ظاهراً از جنگ برمي‌گشت. به آقا موسي گفت اجازه مي‌دهيد اينها را ببريم و خط مقدم را نشانشان بدهيم؟ آقا موسي گفتند: «نه، اين پسر امانت است.» سنم كم بود و 20،19 سال بيشتر نداشتم

ما با آقاي آسيد محمدتقي مدرسي برگشتيم سوريه و باز به منزل آقاي خلخالي رفتيم و ديديم حاج آقا مصطفي خميني و آقاي آسيد محمد بجنوردي هم آنجا هستند. آقا مصطفي خيلي محبت كرد و وقتي وارد شديم، ما را بغل كرد و بوسيد. من كه جواني بيش نبودم، انتظار اين برخورد را نداشتم و خيلي برايم جالب بود. بعد هم مأنوس شديم و گفت اگر پسر اولم زنده بود، الان همسن تو بود. حاج آقا مصطفي بعد از سال‌ها اقامت در نجف هنوز هم اهل شوخي و مطايبه بود، اما در عين حال خيلي هم اهل ذكر شده بود. در مدتي كه آنجا بوديم، خيلي به ما خوش گذشت. هر روز عصر با ماشين‌هاي قراضه تخته‌اي به زينبيه مي رفتيم كه جاده‌اش خاكي بود.

حاج آقا مصطفي در باره مسائل سياسي و حرف‌هاي جدي هم با شما صحبتي كرد؟

نه خيلي. در آن سفر ما به آشيخ علي تهراني برخورديم كه به خاطر آقا مصطفي آمده بود. در اطراف زينبيه باغات و نهر آبي بود. يكي از كارهاي بامزه‌اي كه آقا مصطفي كرد، اين بود كه لگد زد به سنگي كه آقاي بجنوردي لب نهر روي آن نشسته بود و بنده خدا افتاد توي آب! لباسش خيلي شيك و مرتب و گران‌قيمت بود و حسابي خيس شد و دادش در آمد

يك بار هم داشتيم در زينبيه راه مي‌رفتيم كه عده‌اي از زوار ايراني ريختند تا پسر آيت‌الله خميني را ببينند. آقا مصطفي كه نمي‌خواست گرفتار اين جماعت شود، به آقاي بجنوردي اشاره كرد و گفت ايشان پسر آيت‌الله خميني هستند. مردم ريختند و دور آقاي بجنوردي را گرفتند و آقا مصطفي در رفت! خيلي كارهاي جالبي مي‌كرد. آشيخ علي خيلي با آقا مصطفي بحث مي‌كرد. او هم مي‌گفت: «آدم باسوادي است، اما بدسليقه است.» خاطرم هست يكي از چيزهائي كه از آشيخ علي در آن گفت‌وگوشنيدم، اين بود كه زينبيه با وجود حرم حضرت زينب(س) خلوت است، اما به خاطر قبر دكتر شريعتي شلوغ خواهد شد!

بعد رفتيم مكه براي حج عمره. حاج آقا مصطفي در مدتي كه آنجا بود، لباس احرامش را در نمي‌آورد و من تصور مي‌كردم دائماً حج به جا مي‌آورد. يك بار ديدم خوابيده و رفتم بيدارش كردم كه برويم عمره. مكه در آن روزها در ايام عمره خيلي خلوت بود. گفتم: «مي‌آئي برويم؟» گفت: «نه، حالش را ندارم. همان يك دفعه هم كه رفتم به‌زور بود.»

يك بار در نماز جماعت در مسجدالحرام بوديم كه ديدم دائماً دارد ذكر مي‌گويد. علاوه بر اين در آن سفر متوجه شدم كه با دكتر شريعتي خوب نيست.

ولي در اسناد ساواك آمده كه سر قبر شريعتي رفته بود.

براي ديدن رفته بود، نه از سر عقيده.

در اين مورد صحبتي كرديد؟

نه، ولي از حرف‌هايش معلوم بود. من گمان نمي‌كنم خود امام هم به شريعتي نظر مثبتي داشتند، منتهي بعد سياسي را حفظ مي‌كردند. به هر حال حاج آقا مصطفي خيلي صميمي بود و ما هيچ فكر نمي‌كرديم ما را كه ظاهراً انقلابي و داغ نبوديم، اين طور تحويل بگيرد. در قم كه بوديم، تيپي كه خيلي خودشان را انقلابي حساب مي‌كردند، ما كه رد مي‌شديم، صورتشان را برمي‌گرداندند! ولي بر خلاف آنها، ايشان بسيار صميمي بود. علاوه بر اين فوق‌العاده به آقا[مرحوم آيت‌الله العظمي گلپايگاني] ارادت داشت و هميشه تعريف مي‌كرد. خيلي نسبت به آقا خوش‌بين بود. در اين سفر حاج احمد آقا هم به عمره آمد. بعد از اين سفر طولي نكشيد كه خبر فوت آقامصطفي رسيد.

به هر حال علاوه بر ديدارهائي كه در مدت اقامت امام در قم با ايشان داشتيم، يك بار هم در سال 67 بود كه همراه دكتر باهر، يك روز اول وقت خدمت ايشان رفتيم و من پيغام آقا را به ايشان دادم.

ظاهراً امام بعد از عزل آقاي منتظري، احتياطات خود را به آيت‌الله العظمي گلپايگاني ارجاع دادند.

از قبل اين گونه بود. غير از ايشان، همه آقايان از جمله آقاي خوئي، آقاي شاهرودي، آقاي خوانساري نسبت به فقاهت آقا اقرار داشتند و همه آنها احتياطات خود را به ايشان ارجاع مي‌دادند.

آقاي حاج آقا موسي زنجاني از قول آقا موسي صدر مي‌گفت كه بار اول، وقتي آقاي خميني از نجف برگشتند، ما به ديدن ايشان رفتيم. هنوز آقاي بروجردي حيات داشتند. ما از آقاي خميني پرسيديم كه آقايان نجف را چگونه ديديد؟ آن روزها هنوز آقاي حكيم، آقاي شاهرودي و آميرزا مهدي شيرازي زنده بودند. آقاي خميني فرموده بودند: «بهتر از آسيد محمدرضاي خودمان ندارند.» همه آقايان از نظر علم و تقوا به آقا اعتقاد داشتند. امام يك بار فرموده بودند كه اگر ايشان مرا تخطئه هم بكنند، مي‌دانم كه از روي عقيده است و براي خدا.

نكته ديگر تأكيد امام بود بر رياست آيت‌الله العظمي گلپايگاني بر حوزه علميه. در اين زمينه هم به خاطراتي اشاره بفرمائيد.

به‌طور كلي در زمان آقاي منتظري افرادي بودند كه مي‌خواستند حوزه را به عنوان اينكه حركتي ندارد و بايد پويا شود و...به دست آقاي منتظري بدهند. ما بعدها فهميديم كه امام خميني از مدت‌ها قبل در جريان مسائل مهدي هاشمي و دار و دسته‌اش بوده‌اند، منتهي زمان را براي طرح موضوع مناسب نديده بودند، لذا ايشان خوب مي‌دانستند كه اگر كار به دست آقاي منتظري بيفتد، لاجرم حوزه به دست اين دار و دسته مي‌افتد، لذا هر چه اينها نامه نوشتند و اصرار كردند، فايده نداشت. امام خميني حتي به صورت كتبي هم نوشتند كه در كليات و جزئيات حوزه بايد نظر مرحوم آقا مدنظر قرار بگيرد. امام خميني مي‌دانستند كه اگر اينها بيايند، فقه جواهري و فقه و حوزه سنتي از بين مي‌رود. مشي آقا را هم مي‌دانستند و بر كارها و مديريت ايشان كاملاً واقف بودند و از مدارس و بيمارستان‌ها و حوزه‌هاي شهرستان‌ها هم خبر داشتند، لذا آنها هر چه فعاليت كردند، آقاي خميني به آنها دور ندادند. اينها آمدند و چند مدرسه ساختند و هر وقت مي‌خواستند تظاهرات راه بيندازند يا مشكلي ايجاد كنند، شاگردان آن مدارس را بسيج مي‌كردند.

سرنوشت اين مدارس به كجا كشيد؟

الان دست شوراست.

وقتي خبر وخامت حال امام و جراحي ايشان اعلام شد، آيت الله العطمي گلپايگاني نه به امضاي دفتر كه به امضاي خود، مجلس دعائي را برگزار كردند كه اين خود نشاندهنده صميميت ايشان و امام بوده است. از اين واقعه تا زماني كه امام رحلت كردند و بعد از ايشان درخواست شد تا بر پيكر امام نماز بگزارند، چه خاطره‌اي داريد؟

وقتي خبر وخامت حال امام خميني و جراحي ايشان رسيد، آقا بسيار نگران شدند و دستور فرمودند در مدرسه فيضيه مجلس دعائي برگزار شود. اول قرار بود آقاي آل طه را براي منبر دعوت كنند، اما بعد از آقاي آسيد صادق شمس دعوت شد.

خود آقا هم شركت كردند؟

بله. كسالت آقاي خميني كه شدت پيدا كرد، آقا حاج آقا جواد را براي عيادت به تهران فرستادند. حاج آقا جواد در شب 12 خرداد كه هنوز حال امام خيلي سخت نشده بود، از ايشان عيادت كرد و برگشت. ما دائماً اخبار را از بيمارستان دريافت مي‌كرديم و به آقا مي‌داديم تا اينكه كسي از بيمارستان در ساعت 9 شب 13 خرداد به ما خبر داد كه ديگر اميدي به بهبودي نيست. و فردا صبح هم خبر ارتحال ايشان منتشر ش. آقا هم به اين مناسبت، اعلاميه بسيار بليغي دادند كه حتماً خوانده‌ايد.

شب 15 خرداد احمد آقا زنگ زد و گفت آقا پدري كنند و تشريف بياورند و نماز بخوانند. اوضاع فوق‌العاده مضطرب و نگران‌كننده بود. عزل آقاي منتظري و جايگزين نشدن رهبري و به هم‌ريختگي اوضاع، ما را به‌شدت نگران رفتن آقا مي‌كرد و مي‌ترسيديم لطمه‌اي به آقا بخورد، چون بعضي از جريانات كه آينده خود را از دست داده بودند، براي رسيدن به مقاصدشان از هيچ جنايتي فروگذار نمي‌كردند؛ ولي آقا گفتند چون درخواست كرده‌اند، با توكل بر خدا مي‌‌رويم!

احمد آقا ماشين مخصوص امام را كه ضد گلوله بود و از بيرون به داخل، ديد نداشت، فرستاد و آقايان رسولي و مرحوم توسلي آمدند. من و حاج آقا جواد و چند نفر ديگر، آقا را همراهي كرديم و شبانه به جماران رفتيم. در آنجا يك عده به منزل آقاي رسولي و عده‌اي هم به منزل آقاي توسلي رفتيم.گمانم آقا به منزل آقاي رسولي رفتند.

آن شب تا صبح خوابمان نبرد. هم اضطراب داشتيم، هم آنجا پشه‌هاي عجيب و غريبي داشت. شب احمدآقا آمد ديدن آقا. بسيار متأثر بود و گريه مي‌كرد. فردا صبح بعد از صبحانه براي نماز رفتيم. همه صف‌ها تشكيل شده بود و آقايان همه منتظر نشسته بودند. يادم هست چيزي كه بيش از همه توجه مرا جلب كرد و بر نگرانيم افزود، فراواني اسلحه بود. همه يا اسلحه به دوش داشتند يا به كمرشان. واقعاً ترسيده بودم. كنترل اوضاع فوق‌العاده دشوار بود و فقط خواست خدا بود كه واقعه‌اي پيش نيامد، وگر نه هر كسي هر كاري دلش مي‌خواست، مي‌توانست بكند، چون سيل جمعيت همه برنامه‌ها را به هم مي‌زد.

وقتي نماز شروع شد، اول مرتضائي‌فر شروع كرد به خواندن و آقا اشاره كردند كه بلندگو را بياورند و جلوي دهان خودشان بگيرند و نماز را با لحن بسيار زيبا و تأثيرگذاري خواندند. تقريباً همه گريه مي‌كردند و حالت معنوي بسيار عجيبي حاكم شده بود. آقا گفته بودند چون پيكر در داخل محفظه است، احتياط آن است كه از محفظه بيرون آورده شود. در آن شرايط واقعاً كار دشواري بود. گفتند آقا! وضعيت خطرناك است، زودتر نماز را بخوانيد. آقا فرمودند اگر جنازه داخل محفظه باشد، من نماز نمي‌خوانم. ما رفتيم جلو و صلوات فرستاديم و سر برانكارد را گرفتيم و بقيه به‌ناچار آمدند و كمك كردند تا پيكر را بيرون بياوريم و در جائي بگذاريم كه حائلي نباشد.

بعدها يك بار كه خدمت جناب آقاي خامنه‌اي رسيديم، ايشان گفتند من از يك طرف ناراحت بودم كه ايشان در آن وضعيت مي‌خواستند اين طور به احتياطات عمل كنند و از يك طرف هم خوشم آمده بود كه آن طور قاطع روي حكم شرعي و فتواي خودشان ايستاده بودند. يادم هست كه آقا گفتند بيش از يك نماز كه بر پيكر ايشان خوانده نمي‌شود، لذا بايد درست و كامل خوانده شود.

اوضاع خيلي عجيبي بود. الله اكبر آخر نماز كه گفته شد، همه چيز به هم ريخت و ديگر هر كسي بايد خودش را حفظ مي‌كرد و كاري هم از دست محافظين ساخته نبود. آقاي خامنه‌اي و آقاي هاشمي رفتند، ولي جمعيت نمي‌رفت. حاج احمد آقا همراه آقا و ما آمد كه ايشان را در حفاظ ديواري قرار بدهيم، اما بعد از لحظاتي گفت شايد اگر من بروم، جمعيت هم برود، ولي نتوانست و جمعيت، او را روي دست بردند. با كمك آقاي توسلي، زير بغل آقا را گرفتيم و از روي زميني كه پر از پاره آجر بود جلو مي‌برديم. آنجا بود كه به ياد اميرالمؤمنين(ع) افتادم كه در ميدان جنگ هر وقت مي‌خواستند زمين بخورند، ملائكه زير بازوي ايشان را مي‌گرفتند.

جمعيت وحشتناكي بود و اينكه اتفاقي نيفتاد، واقعاً معجزه الهي بود. يك ماشين لندكروز سپاه آنجا بود. محافظين بالاخره شيشه بغل آن را شكستند و در ماشين را باز كردند. ماشين بلند بود و آقا نمي‌توانستند بالا بروند. يكي رفت داخل ماشين و آقا را كمك كرد تا سوار شدند. من بودم و آقاي توسلي و آقا. حاج آقا جواد و آقاي صافي و آقاي افتخاري و بقيه در ميان جمعيت گم شده بودند! يادم هست كه دست آقاي توسلي هم لاي در ماشين ماند. در ماشين داشت از جا كنده مي‌شد. يك كمي كه جلو رفتيم، جمعيت ماشين را از جا بلند كرد. آن قدر التماس كرديم تا كمي عقب رفتند. راننده جائي را نمي‌ديد و محكم به تيري زد كه بلندگو به آن وصل بود و بلندگو پائين افتاد!

با هول و هراس جلو رفتيم تا بالاخره راهي به خيابان باز شد. به راننده گفتيم جلوي يكي از خانه‌ها بپيچد تا ايشان را به داخل آن ببريم. محافظين از در رفتند بالا و در را باز كردند و سريع آقا را برديم داخل خانه. بندگان خدا صاحبان خانه تصور كرده بودند حالا كه امام رحلت كرده‌اند، اوضاع به هم ريخته و توي خانه‌اش ريخته‌اند! آنها داشتند از روي پشت‌بام مراسم را تماشا مي‌كردند و با ترس و لرز يكي يكي پائين آمدند و پرسيدند توي خانه ما چه كار مي‌كنيد؟ چه مي‌خواهيد؟ ولي وقتي چشمشان به آقا افتاد، از تعجب خشكشان زد. باورشان نمي‌شد كه آقا توي منزل آنها باشند. بعد رفتند شربت درست كردند و آوردند. آنجا مانديم تا جمعيت پراكنده شد و محافط‌ها رفتند و ماشين اصلي را آوردند. موقع برگشتن فقط من و حسين آقاي سليماني از محافظان امام در خدمت آقا بوديم. راننده از جاده قديم ساوه، ما را به قم رساند. ساعت حدود 2 بود كه رسيديم.

بعدها متوجه شديم كه اين وصيت خود آقاي خميني بوده كه فرموده بودند اگر ايشان به تهران نيامدند، جنازه مرا به قم ببريد تا ايشان نماز بخوانند. برخي به احمد آقا افراد ديگري را پيشنهاد داده بودند، اما ايشان در محافل خصوصي گفته بودند ممنونيم كه ايشان لطف كردند و به تهران آمدند.

رويكرد آيت الله العظمي گلپايگاني به رهبري آيت الله خامنه اي چه بود؟

آقاي طاهري و آقاي مؤمن و جند تن ديگر از آقايان نزد آقا آمدند و گفتند كه مناسب است جنابعالي تأئيد داشته باشيد. آقا فرمودند من انتخاب خبرگان را قبول دارم و داعيه و بناي مخالفت با ايشان را هم ندارم. پس از تشييع امام، اقاي خامنه‌اي تلگراف زدند و از آقا براي اقامه نماز بر پيكر ايشان تشكر كردند و آقا هم جواب دادند و ضمن تأئيد انتخاب خبرگان براي ايشان دوام توفيقات را مسئلت كردند.

از ملاقاتي كه همراه حاج اقا جواد با ايشان داشتيد چه خاطره‌اي داريد؟

بعد از نماز مغرب و عشا رفتيم و صحبت‌هاي معمول بود و موضوع خاصي مطرح نشد.

از ملاقات مقام معظم رهبري و آقا خاطره‌اي داريد؟

گفتگوي عادي بود و آقاي خامنه‌اي براي احوالپرسي آمده بودند. آقاي محمدي گلپايگاني هم حضور داشتند. آقا گفتند هر وقت نكته خاصي به نظرم رسيد برايتان مي‌نويسم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار