
درآمد: حضور 13 ساله امام خميني در نجف اشرف و نحوة مواجهة ايشان با وقايع و تنگناهاي اين دوره طولاني، نمونه مناسبي در ارزيابي شيوه تعامل آن بزرگ با حوزههاي علميه و مراجع تقليد آن است. در ارزيابي اين دوره هرگز نبايد از نظر دور داشت كه رژيم شاه در پي تبعيد امام به نجف، روياروئي با مراجع يا مخالفين و در نهايت انزواي ايشان را ميخواست، هدفي كه نه تنها بدان دست نيافت، بلكه پس از اندك زمان و اقبال طلاب پژوهشگر نجف به ايشان و اذعان بزرگان و مدرسين اين حوزه به كمال علمي امام، از آن نتيجه عكس گرفت.
در گفت و شنود حاضر، فقيه فرهيخته و گرانسنگ، حضرت آيت الله شيخ مصطفي اشرفي شاهرودي از شاگردان مبرز امام در نجف، به تشريح سلوك علمي و عملي امام در حوزه اين شهر پرداخته و به خاطراتي ناب و شنيدني در اين باب اشاره كردهاند.
كيفيت آشنايي شما با حضرت امام و اولين خاطرهاي كه از ايشان داريد، نخستين پرسش ما از جنابعالي است.
بسماللهالرحمنالرحيم. با تشكر از جنابعالي، آشنائي بنده با حضرت امام از مقطعي بود كه ايشان به نجف تبعيد شدند .مرحوم امام و اساتيد ايشان از جمله مرحوم ايتالله آشيخ عبدالكريم حائري، مرحوم آيت الله يثربي و ساير كساني كه امام نزد آنان تلمّذ كرده بود، همه در قم بودند. بعد هم كه خود ايشان از مدرسين عالي حوزه اين شهر شدند. ما هم طلبه قم نبوديم. دو سال اولي را كه طلبه شديم، در شاهرود بوديم، بعد آمديم و 7 سال در مشهد بوديم و سپس به نجف اشرف رفتيم.
چه سالي به نجف رفتيد؟
در سال 1335 شمسي. بعد از اينكه مرحوم آيتالله بروجردي از دنيا رفتند و مسائل اعتراض برانگيز پيشامد كرد و برنامههايي كه حتي برخلاف قانون اساسي آن زمان بود، موجب اعتراضاتي شد. همه روحانيون بودند و مرحوم امام هم يكي از شاخصترين علمائي بودند كه مخالف اقدامات جديد شاه بودند. سال 41، 42 بود كه صداي ايشان را به عنوان يكي از مبارزين سرسخت تشكيلات سلطنتي و قوانين شاه شنيديم.
بعد كه ايشان را به تركيه تبعيد كردند، با سر و صدايي كه در همه جا از جمله نجف بلند شد، قرار شد كه ايشان از تركيه به نجف منتقل شوند. ما هم در آن تاريخ، طلبه نجف بوديم. وقتي ايشان وارد نجف شدند، من براي ايام تعطيل تابستان همراه خانواده به ايران آمده بودم. بعد كه به نجف اشرف برگشتيم، پدر ما به مناسبتي به زيارت عتبات مقدسات آمدند و در منزل ما مستقر شدند. در همان روزها بود كه مرحوم امام به ديدن پدرم آمدند...
سابقه آشنايي قبلي داشتند؟
بله، ولي اين هم معمول بود كه وقتي بزرگان وارد ميشدند، شخصيتها از آنها ديدن ميكردند و لذا مرحوم امام به ديدن ايشان آمدند و بعد هم ما در خدمت والد به بازديد ايشان رفتيم و از آنجا قهراً آشنا شديم، تا اينكه ايشان در نجف اشرف، درس را شروع كردند. در ابتدا ما درس ايشان نرفتيم، اما چند ماهي كه گذشت، به درس ايشان رفتيم.
اشاره كرديد كه در ابتدا نرفتيد. پس از آن، انگيزه شما براي رفتن چه بود؟
در حوزه اينگونه است كه طلبه براي درسها مخصوصاً درس خارج، يكي دو استاد را انتخاب ميكند و به همان درسها ميرود. طلاب معمولاً به اين دليل كه يك درس ديگري شروع ميشود، استاد خود را تغيير نميدهند. بهعلاوه آن، موقعي كه ما در نجف بوديم، بزرگان زيادي بودند كه هر كدام يكي دو درس داشتند. ما كه نميتوانستيم در درس همه حضور پيدا كنيم. ما وقتي وارد نجف شديم، چند درس را انتخاب كرديم، از جمله درس مرحوم آيتالله سيد ابوالقاسم خوئي، مرحوم آيتالله آسيد محمود شاهرودي، مرحوم آيتالله آشيخ حسين حلّي. بيشتر از اين وقت درس رفتن را نداشتيم و اوقات ما مستغرق بود. محل درس امام در مسير ما به طرف منزل بود و يك روز رفتيم كه ببينيم درس ايشان چگونه است. در حوزه برازنده نيست كه درسي را نامنظم برويد، به همين دليل ما به شكلي كه مشخص نباشد، ميرفتيم و در گوشهاي مينشستيم. بعد از مدتي تصميم گرفتم بهطور منظم در اين درس شركت كنم. از آن تاريخ، ديگر مرتب ميرفتيم و ايشان هم ما را ميشناختند و جزو شاگردانشان بوديم.
درس امام چه ويژگيهايي داشت كه تصميم گرفتيد در آن شركت كنيد؟
عمدة آنها دو خصيصه بود. يكي اين كه ايشان خيلي خوب به طلبه مجال صحبت ميداد و اين كار را ترغيب ميكرد و از سكوت در جلسه درس انتقاد داشت. مثلاً ميگفت: «درس خارج منبر كه نيست كه يك كسي فقط حرف بزند و باقي گوش كنند. درس خارج مركز مجادله و رد و بدل شدن اعتراضات و انتقادات است». بنابراين خوش نداشت كه جلسه درس به سكوت برگزار شود. به همين دليل ما هم يك مقداري در جلسات صحبت كرديم. به همين دليل هم توجه و عنايت ايشان جلب شد و ما را زياد ترغيب ميكردند كه در درس، اشكال و اعتراض رد و بدل شود.
ويژگي دوم هم اين بود كه ايشان سبكي را آورد كه در نجف، به نسبت نو بود. نجفيها بهطور كلي منشي داشتند كه به اقوال مختلف متعرض نميشدند و بحث را طولاني نميكردند، اما درس مرحوم امام، هم زمانش بيشتر بود و هم اين حالت بود كه نظراتي را مطرح ميكردند و به جوانب مختلف آن ميپرداختند و نظرات بزرگان را بيشتر مطرح ميكردند. اين ويژگيها موجب شدند كه ما در درس ايشان مستقر شديم و تا زماني كه در نجف بوديم، يعني سال 1353، دائماً درس ايشان را ادامه ميداديم.
ذهنيت تبعيدكنندگان امام اين بود كه ايشان در شعاع شخصيت و آوازه اعلام نجف قرار ميگيرد، اما خيليها معتقدند كه عملاً اينطور نشد. خود شما چه اعتقادي داريد؟ آيا عملاً امام تحتالشعاع ديگران قرار گرفت يا در نجف شناخته شد و علما و فضلا توانستند جذب ايشان شوند؟ تحليل خود شما چيست؟
تفكرات و فضاي حوزه نجف با تفكرات حوزه قم، اساساً فرق داشت، يعني در نجف برنامه اين بود كه در مسائل سياسي و اجتماعي زمان، وارد نشوند و چندان هم در اين وادي نبودند، مگر در زماني كه مرحوم آيتالله سيد محسن حكيم به مناسبتي با حكومت صدام در افتادند، و الا مبناي حوزه علميه نجف بر كنارهگيري از مسائل سياسي بود و اين روحيه بر اين حوزه حاكم بود. البته بعد از اينكه در زمان عَلَم، عليه شاه در ايران قيام و آن تلگرافها رد و بدل شد، بعد هم مسائل مدرسه فيضيه و گرفتن امام و زندان و تبعيد ايشان پيش آمد، اندك تحركي در حوزه نجف ايجاد كرد، با اين همه بدنه حوزه همچنان همان شيوة مرسوم و قديمي خود را داشتند. بعد هم كه ايشان به نجف تشريف آوردند، اين روحيه هنوز در طلبههاي قديمي نجف حاكم بود كه چندان با مرحوم امام مراوده نميكردند، ولي طلبههاي جوان طبعاً خيلي از كيفيت برنامهها و مبارزات ايشان خوششان ميآمد، تا وقتي كه ايشان بحث مكاسب را شروع كردند و به بحث ولايت فقيه رسيدند و اينجا مجالي بود كه ايشان عليه حكومتهاي ظلم و جور و حكومت شاه سخنرانيهاي داغ و اعتراضات شديد داشته باشند. اين موجب شد كه عده بيشتري جذب شوند و طلاب، بيشتر به سمت ايشان بيايند و به درس ايشان گرايش پيدا كنند.
اين خاطره يادم نميرود كه جمعي از فضلاي حوزه نزد من آمدند كه ما چند وقتي است كه داريم درس ايشان را ميآييم ـالبته قبل از درس ولايت فقيه كه ازدحام بيشتر شدـ و ميخواهيم از نزديك با ايشان صحبت كنيم. من خدمت امام عرض كردم و يك روز عصر با اين آقايان رفتيم خدمت ايشان.
آيا از طلاب حوزه بودند؟
بله، اين نشان دهندة اين بود كه شيوة تدريس و مطالب ايشان مورد توجه و دقت فضلا قرار گرفته بود تا جائي كه مايل بودند بروند و با ايشان بحث كنند. به هر حال استشكالات ما در درس و عنايات ايشان، باعث شد كه ارتباط ما با ايشان بيشتر شود و با اينكه در حوزهها، مخصوصاً حوزه نجف رسم نيست كه استاد و شاگرد چندان صميمي باشند، اما از محبتهاي پدرانه ايشان بسيار برخوردار شديم و طوري شد كه در طول مدتي كه در نجف بودم، نشد كه پيشنهادي بدهم و نظراتي را بيان كنم و ايشان رد كنند! عنايت خاصي به بنده داشتند. يادم هست ايشان بنا داشتند مدتي اجازات صادر نفرمايند، ولي طلبهاي از من خواهش كرد و گفت: «ميخواهم به ايران بروم و از ايشان بخواه كه به من اجازه بدهند.» موقعي كه از درس برميگشتيم، من در راه، درخواست آن طلبه را به ايشان عرض كردم، فرمودند: «اگر شما بفرماييد، باشد» و بعد هم به آن بنده خدا اجازه دادند. از اين موارد زياد پيش ميآمد.
رابطه امام با مراجع نجف چگونه بود؟ شما با آيتالله خوئي و آيتالله شاهرودي رابطه نزديكي داشتيد. رابطه امام با آنان چه سيري را طي كرد؟ َ
در حيطه مقلَّد با مقلّد! رابطه مراجع با يكديگر تقريباً مثل رابطه سلاطين با يكديگر است! يعني خيلي با هم در تماس آنچناني نيستند، مگر اينكه احياناً پيشامدي بكند و ديد و بازديدي پيش بيايد. شايد پنج شش ماه هم ميگذشت و يكديگر را نميديدند، ولي خداي ناكرده، اين از باب تنافر نبود. اگر پيش ميآمد كه همه در مجلسي جمع شوند، جمع ميشدند، اما اگر پيش نميآمد، هر كسي دنبال كار خودش بود. از اين گذشته، مشغلههاي يك مرجع تقليد خيلي زياد است. او علاوه بر اينكه بايد يك مدرس عالي باشد و اين كار نياز به مطالعات وسيع دارد و وقتگير است، همواره مرجع پاسخ به استفتائات است و مقلدين او دائماً سئوال ميكنند و مسائل مبتلا به خود را كتباً يا شفاهاً اعلام ميكنند، طبعاً مرجع نيازمند آن است كه به كتب مختلف مراجعه كند و پاسخ مسئله را بدهد، به همين دليل عدم تماس مراجع با يكديگر، خداي ناخواسته از سر اختلاف با يكديگر نبود، بلكه همه به اين شكل گرفتار بودند؛ منتهي بعضيها در حوزه بودند كه بناي مبارزه و اين گونه كارها را نداشتند و اين شيوه را چندان درست نميدانستند، اما اين هم يك مسئله متعارف بود و چيز جديدي نبود. به اينها اين نكته را هم بايد افزود كه حرفهاي امام در قم بيشتر مورد پذيرش بود، اما در نجف، چون آن تفكرات سياست
گريز وجود داشت، به آن صورت كه بگوييم همه مشتاق اين شيوه باشند، نه، اينگونه نبود، اما نه اينكه واقعاً تعارض و تضادي در كار باشد.
امام منش و روش خاص خود را داشتند كه در نجف تقريباً بديع و جديد بود. مثلاً ساعات ملاقات ايشان محدود و در زمان خاص و معيني بود و اين زمان، نه كم و نه زياد ميشد. مثلاً نيمساعت براي ملاقات ميگذاشتند و باقي اوقات را مشغول كارشان بودند و اگر هم كسي ميخواست خارج از آن ساعات، نزد ايشان برود، به صورت ملاقاتهاي شخصي و خصوصي بود و اينطور نبود كه همه بتوانند بروند، اما آقايان ديگر قيود اين چنيني نداشتند.
يعني هميشه در معرض بودند؟
بله، بيشتر از ايشان در معرض بودند و خيلي از اينكه در مجالس، زمان طولانيتري بنشينند، استنكافي نداشتند، اما مرحوم امام در منهج زندگي و اجتماعي و حتي زندگي شخصي خود، آدم بسيار مقرراتي و منظمي بودند.
تفاوت نگاه امام با ساير مراجع در بعضي از برههها از جمله بيرون كردن ايرانيها از عراق بروز كرد. مرحوم آيتالله خوئي به خاطر كسالتي كه داشت، به لندن رفت، اما امام با مقاومتي كه كرد، تا حدي توانست جلوي اين موج اخراج را بگيرد. يا مثلاً قبل از آن در ماجرائي كه براي مرحوم آقاي حكيم پيش آوردند، مرحوم امام و همچنين مرحوم حاجآقا مصطفي بيتفاوت نبودند و سعي ميكردند به ديدن ايشان بروند و از ايشان حمايت كنند. از اين تفاوتهايي كه در مقاطعي بروز ميكرد و منشاء يكسري آثار ميشد، چه خاطرات شخصياي داريد؟
چه كسي اينها را به شما گفته؟ احتمالاً اين اطلاعات به شكل ناقص در كتابها و خاطرات نقل شدهاند. حكومت بعثيها ناشي از تفكرات ضدديني بود. مخصوصاً چون اينها سنّي بودند، براي از بين بردن قدرت شيعه، در درجه اول حكومت به مرحوم آقاي حكيم كه مرجعيت بزرگ عراق بود بيش از ديگران تعرض داشتند؛ لذا مرحوم آقاي حكيم صريحاً و خيلي شديد با اينها در افتاد و آنها هم نامردي را به حد اعلي رساندند و به شديدترين وجه با آقاي حكيم برخورد خصمانه كردند. ايشان به عنوان اعتراض به بغداد رفت و در آنجا مستقر شد، لكن با توطئهاي كه كردند، ريختند و ايشان مجبور شد شبانه به كوفه برود و بعد هم در كوفه محصور و برق منزلش را قطع كردند! حتي معروف بود كه آب منزل را هم قطع كردهاند و اشخاصي را گذاشتند كه كسي به منزل آقاي حكيم رفت و آمد نكند. بالاخره آنقدر آقاي حكيم را در تنگنا و اذيت قرار دادند كه سرانجام ايشان از دنيا رفتند. پس از رحلت ايشان، مرحوم امام در بين اوساط عربها چندان مطرح نبود و لذا پس از رحلت آيتالله حكيم، اغلب مقلدين ايشان به آيتالله خوئي رجوع كردند. البته در ايران، مقلدين ايشان به امام گرايش داشتند، اما در نجف اينطور نبود.
به هر حال بعد از رحلت مرحوم آقاي حكيم، زمينه براي تاخت و تاز بعثيها و ايذاي حوزويان و حتي تعطيلي حوزه بيشتر شد. اعلام كردند كه ايرانيها بايد از عراق خارج شوند. در آن ايام بيماري آيتالله خوئي شديد شد، بهطوري كه ايشان را به بغداد بردند و در بيمارستاني به نام «مدينهالطب» بستري كردند. همان طور كه اشاره كردم. پس از رحلت آيتالله حكيم، در ميان اوساط عراق، آيتالله خوئي بيشتر مطرح شد، مخصوصاً كه آقازاده بزرگ آقاي حكيم هم مقلدين ايشان را رسماً به آقاي خوئي ارجاع داد و آيتالله خوئي تقريباً علم بزرگي در عراق شد. وقتي ايشان به بغداد رفت و در آن بيمارستان مستقر شد، زمينه براي تاخت و تاز بعثيها بيشتر شد، مخصوصاً اين وضعيت در نجف شديدتر بود. نه اينكه آقاي خوئي در رفت...
بعضيها اين طور ميگويند.
بيخود ميگويند! من يادم هست كه مرحوم آقاي خوئي مخصوصاً به عدهاي ميگفت مقدر اين است كه تا جان در بدن داريم دست از حوزه برنداريم و به افرادي كه به بيمارستان ميآمدند، از جمله به خود بنده ميفرمودند مبادا در نجف نمانيد، حتماً بمانيد. هر چه سر ما آمد سر شما هم ميآيد. گوشه و كنار به افراد خاص اين سفارش را ميكردند كه تا ميتوانيد نرويد...
واكنش امام در اين ماجرا چه بود؟
يادم هست كه بعد از اين جريانها كه سر و صدا بلند شد و مخصوصاً ايران خيلي اين مطلب را بزرگ و در رسانهها مطرح كرد، بعثيها چند روزي، رذالت خود را متوقف كردند و به حسب ظاهر دست برداشتند و ميآمدند و به دروغ ميگفتند كه ما دستور اين كار را نداريم و استاندار نجف اين كار را كرده! و تقصير را گردن ديگران ميانداختند. از جمله يادم هست كه مرحوم امام هم از بغداد آمدند و در كارشان را از سر گرفتند. مرحوم آقاي خوئي بعد از مدتي از بغداد آمدند و بعد از چند وقتي دو باره حال ايشان وخيم شد. خاطرم هست در همان دوره يك روز بعد از درس، نزد ايشان رفتم كه اشكالي را بپرسم و ديدم چشمهاي ايشان خيلي زرد شده است! گفتم: «آقا! مثل اينكه حال شما خوب نيست.» گفت: «بله، مثل اينكه خوني كه در بيمارستان به من تزريق كردهاند، آلوده بوده است.» و از آنجا ايشان را به لندن منتقل كردند، چون احتمال ميدادند كه ايشان سرطان خون گرفته باشد.
به هر حال در فاصلهاي كه آقاي خوئي در بغداد بود، بعثيها دست به اين كارها زدند. سياست و حقهبازيشان اين بود كه گاهي خود را رفيق نشان بدهند و گاهي هم ميريختند در مدارس و حوزههاي علميه و طلاب و علما را اذيت ميكردند. يك بار كه ميخواستند از اين خباثتها به خرج بدهند، عدهاي از جمله معاون صدام، خدمت امام آمدند. وقتي آنها رفتند، بين عدهاي اين صحبت بود كه چرا آقاي خميني اين نانجيبها را به حضور پذيرفته است؟ از جمله خود من رفتم خدمت امام و عرض كردم: «آقا! اينها كه معلوم است مقصود و منظورشان چيست و اين توجيهاتشان هم دروغ است و ميخواهند اوضاع را به هم بزنند. چرا جنابعالي اجازه داديد كه اينها خدمتتان بيايند؟» يادم هست كه دو نفري با هم نشسته بوديم و مرحوم امام فرمودند: «من اينها را شناختهام. هدف اينها اين است كه در عراق، لاالهالاالله را هم بردارند تا چه رسد به مذهب شيعه و حوزه و امثال اينها. هدف اينها بر من روشن است، اما اينها بيخبر آمدند و وارد منزل شدند و من تقريباً در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم.» رسم امام هم اين نبود كه بنشيند و با اينها صحبت كند. در اين گونه ملاقاتها خيلي بياعتنا بودند. واقعاً مرد شجاع و بينهايت خودساختهاي بود، وگرنه يك آدم تبعيدشده، آن هم در كشوري كه رعب و وحشت چنان بر همه مردم مستولي شده بود كه نفس نميتوانستند بكشند، بهخصوص بر حوزه كه عموماً ايراني و غيرعرب بودند، نمي توانست اين گونه رفتار كند. مرحوم امام در غايت بياعتنايي و بيتوجهي با اينها برخورد ميكرد. در هر حال ايشان فرمودند: «اين ديدار به اختيار من نبود. اينها ناگهاني آمدند و من هم گفتم اين كارها چيست كه ميكنيد؟ و اينها هم مسئوليت را از خودشان سلب كردند و گفتند ما نگفتهايم و اينها سرِ خود اين كارها را كردهاند. من ميدانم هدفشان چيست، اما اينجا ايران نيست كه مردم همكاري كنند. در اينجا نميشود با اينها برخورد كرد و بيش از اين كاري از دست ما برنميآيد. همين است و بايد صبر كرد تا ببينيم چه ميشود.» بعد هم فرمودند: «ايرانيها را نميشود با عراقيها مقايسه كرد» و حقاً هم همين طور است. غرض اينكه وقتي ميگويند آيتالله خوئي فرار كردند! ابداً چنين چيزي نبود و اين بلايي بود كه گريبانگير همه مراجع و حوزههاي علميه نجف با آن قدمت و سوابق شده بود. اينها ميخواستند از حوزه شروع كنند و آثار شيعه را از بين ببرند، همان طور كه بعداً اين چنين هم شد و اينها تقريباً حوزه نجف را از بين بردند و مراجع را اذيت كردند و شخصيتهاي بزرگ روحاني را در نجف و غير نجف گرفتند. كمكم جلوي دستجات و مجالس روضهخواني را گرفتند و تمام مظاهر تشيع را داشتند تعطيل ميكردند، اين هدف آنها بود و واقعاً هم خدا لعنتشان كند كه تا حدودي به اين هدف رسيدند. بعد هم براي تداوم اين سياستها فرهنگسازي كردند. مردم عراق هم كه مثل ايرانيها چندان در مسائل سياسي و اجتماعي، پخته نيستند، حتي در مسائل مذهبيشان هم چندان محكم و قرص نيستند. اينها هم با استفاده از فضا آنقدر بين خانوادهها و شيعهها نفوذ كردند كه حد و حساب ندارد. جنگ هم كه شد، اينها عمداً بچههاي شيعه را بالاجبار به جبهه ميفرستادند.
جنابعالي چون هم با حضرت امام و هم با آيتالله خوئي ارتباط نزديك داشتيد، قاعدتاً از نگاه اين دو نسبت به هم و ديدارهايي كه با هم داشتند، خاطرات شخصي داريد. شنيدن اين خاطرات در اين بخش از گفت وگو براي ما مغتنم است.
در دوراني كه بعثيهاي ملعون، بعد از فوت آيتالله حكيم كه ديگر تقريباً مرجعيت بزرگ عرب از بين رفت، يك مقداري هم عِرقِ عربي بين اعراب بود، چند موضوع پيشامد كرد كه خود من در جريان بودم. يكي از آنها اين بود كه بعثيهاي نانجيب درصدد برآمدند كه حوزه را به هر صورتي كه امكان دارد، منحل كنند. يكي از كارهايشان هم اين بود كه شبانه به خانه طلاب بيچاره ميريختند و يا اطراف خانه آنها را محاصره ميكردند، بهطوري كه همه مردم تصور ميكردند يك جاني در همسايگي آنهاست! عدهاي از شرطهها از در و بام ميريختند و خانهها را محاصره ميكردند و بعد هم طلبه بيچاره را برميداشتند و ميبردند. در حاشيه اين كار هم هر كس ديگري را هم كه ميگرفتند، ميبردند. با چنين پيشامدهايي، فرداي آن روز زن و بچه آن طلبه به منزل آقاي خوئي ميريختند و سر و صدا ميكردند كه سرپرست ما را گرفتهاند. مرحوم آقاي خوئي هم هرچه به مسئولين عراقي ميگفتند، آنها در جواب دروغهايي سر هم كردند و ميگفتند پيگيري ميكنيم و هيچ كاري هم نميكردند.
مرحوم آقاي خوئي يك درس را صبح ميگفت و يكي را شب. يك شب بعد از درس مرا صدا زد و گفت: «آقا! شما برويد پيش آقاي خميني و بپرسيد چه كنيم؟ اينها هر شب چند تا طلبه را به اين وضع فجيع ميگيرند. فردا زن و بچهشان ميريزند اينجا و كاري هم از دست ما برنميآيد، به مسئولين هم ميگوييم و اينها هم دروغ ميگويند. چه كنيم؟» من رفتم خدمت مرحوم امام و با ايشان صحبت كردم. امام گفتند: «ما بايد به اينها اعلام كنيم كه اگر دست از اين كارهايتان برنداريد، ما از عراق ميرويم!» برگشتم و پيام امام را به آقاي خوئي دادم و ايشان گفتند: «اينها از خدا ميخواهند كه ما برويم و اينجا را رها كنيم و اينها هم هر كار دلشان ميخواهد بكنندما مسئوليت در قبال امام زمان(عج) را چه كار كنيم؟ هزار سال از عمر اين حوزه گذشته و در طول اين مدت مدارس فراواني ساخته شده و آثار ارزشمندي توسط بزرگان حوزه پديد آمده است. اگر ما برويم، اينها از خدا ميخواهند و تمام اين آثار را از بين ميبرند و ما جواب امام زمان (عج) را چه بدهيم.» ايشان در ادامه فرمودند: «اگر ما از اينجا برويم، اينها قطعاً قبور ائمه را هم مثل تركيه، مركز توريستي ميكنند!» من دو باره خدمت امام برگشتم و پيام آيتالله خوئي را رساندم. امام فرمودند: «نه! اگر ما بگوييم كه ميرويم، اينها از اين كارشان دست برميدارند. ما عملاً از خارج پول به اين كشور ميآوريم و در اينجا صرف ميكنيم اين موجب رونق اقتصاد اينها ميشود. اگر ما ارسال پول به اينجا را قطع كنيم، قطعاً كوتاه ميآيند.»
من به ايشان عرض كردم: «اولاً اينها سنّي هستند و از خدا ميخواهند اين پول به اينجا نيايد كه شيعه ضعيف شود، ثانياً تمام پول حوزهها، پول يك روز نفت اينها نميشود. گمان نميكنم اين پول برايشان مسئلهاي باشد. اينها حاضرند دو برابر اين هم پول خرج كنند تا خود را از دست اين حوزه خلاص كنند.» نهايتاً اين صحبت را پيش كشيدم كه شما ميفرماييد برويم، يعني آيتالله شاهرودي هم بايد بيايند؟ آن روزها آقاي شاهرودي، شيخالمراجع بودند. امام گفتند: «خب بله.» گفتم: «من از نزديك با ايشان ارتباط دارم، همشهري هم هستيم، اين را مي دانم كه ايشان يقيناً نخواهند آمد.» امام گفتند: «اگر ايشان نيايند كه هيچ.» گفتم: «پس از اين راهحل صرفنظر كنيد.»
مسئله ديگر هم مربوط به وقتي بود كه صدام براي برخي از علما و فضلاي حوزه پيغام فرستاده بود كه شما چند سال ميخواهيد در حوزه نجف بمانيد؟ اگر براي تحصيل آمدهايد، بايد در مدت محدودي باشد، اگر هم براي تدريس آمدهايد كه باز هم بايد محدود باشد. ما مي بينيم كه شما ميائيد و ميمانيد. برنامه شما چيست؟ بعد از اين پيغام مرحوم آقاي خوئي، آقاي آسيد محمدرضا حكيم، پسر مرحوم آقاي حكيم را فرستاد پيش صدام تا معلوم شود او چه ميگويد!
وقتي آسيدمحمدرضا حكيم برگشت و پيام صدام را آورد، آقاي خوئي مرا نزد امام فرستادند كه برويد و بگوييد صدام ميپرسد چند وقت ميخواهيد اينجا بمانيد؟ چه كار كنيم و جواب اينها را چه بدهيم؟ رفتم خدمت امام. ايشان گفتند: «به آنها چه مربوط است كه چند سال ميخواهيم اينجا بمانيم؟ به ما چه كار دارند؟» گفتم: «به هر حال ما در اين كشور اجنبي هستيم و هر دولتي حق دارد از يك اجنبي بپرسد ميخواهي چه مدت بماني و مطلب از چه قرار است؟» فرمودند: «نه، اينها ميخواهند به اين كيفيت حوزه را از اينجا منتقل كنند. ما هم نبايد تبعيت كنيم.» من گفتم: «فعلاً اينها حرفشان عالمپسند و به حسب ظاهر منطقي است. ما هم بايد جوابي از اين جنس براي اينها درست كنيم.» امام گفتند: «اگر قرار است حكومت بر حوزههاي شيعه نظارت كند، چنين حوزههايي نبودش بهتر از بود آن است. هميشه افتخار روحانيت شيعه اين بوده كه مستقل از نظارت حكومتها بوده، بنابراين ما هيچگونه نظارت آنها را نميپذيريم.» من برگشتم پيش آقاي خوئي و پيام امام را رساندم. البته از اقدام بعدي آيت الله خوئي خبري ندارم و نميدانم قضيه چه مسيري پيدا كرد.
گفته ميشود شهريه امام در نجف خيلي بالا رفت و به شهريه آقاي خوئي هم رسيد و مدتي هم بيشتر شد. تبعيضي را هم كه بين طلاب عرب و فارس با تبتيها و افغانها بود، برداشتند. قاعدتاً مستحضريد كه به تبّتيها و افغانها كمتر شهريه ميدادند، امام اين تبعيض را از بين برد، اما در عين حال آن حالت غربت و ايراني بودنش همچنان باقي مانده بود. شخصاً از اين قضيه چه خاطرهاي يا تحليلي داريد؟
البته اين مسئله وجود داشت و شايد بيجا هم نبود، چون سطح زندگي افغانيها فوقالعاده پايين بود. افغانيها اساساً از نظر درآمد اقتصادي فوقالعاده ضعيف هستند و زندگيشان هم نسبت به ايرانيها در كمال قناعت ميگذرد و به همين كيفيت هم بار آمده و عادت كردهاند. من به افغانستان رفته و از نزديك زندگي آنها را ديدهام. يكي از بزرگان افغانستان به نجف آمده بود و ما به ديدار ايشان رفتيم. من مدرس بودم و شاگردان زيادي داشتم كه در ميان آنها طلبه افغاني هم بود. آن بزرگوار، شخصي بود به نام حاجآخوند كه خدا رحمتش كند. پرسيدم: «آقاي حاجشيخ! وضع شيعهها در آنجا چگونه است؟» گفت: «آقاي اشرفي! همينقدر بدان ما هيچوقت با قند چاي نميخوريم، چون پول نداريم قند بخريم. چاي را تلخ ميخوريم. خيلي هم كه بتوانيم با توت خشك ميخوريم. ما اگر به زن و بچههايمان فقط نان گندم خالي هم بدهيم، كف پايمان را هم ميبوسند!» ميخواست بگويد كه فقر در افغانستان در غايت مرتبه است. بهناگزير زندگي طلبههاي افغاني نسبت به طلبههاي ايراني در سطح خيلي پايينتري بود.
از اين گذشته، انصافاً طلبههاي ايراني درسخوانتر و جديتر بودند و مبادي را هم بيشتر بلد بودند. طلبههاي ايراني لااقل تا كلاس 6 ابتدايي را خوانده بودند. استعداد طلبههاي ايراني در درس خواندن خيلي بيشتر از آنها بود، كوششان هم خيلي بهتر بود و زندگيشان هم در ايران نسبت به آنها خيلي بهتر بود. اين تبعيض بر اساس نژاد و كشور نبود، بلكه بر اساس تفاوتها و واقعيتهاي موجود بود. طلبههاي ايراني هم فاضلتر بودند و هم پولي از افغانستان نميآمد. پول مال ايران يا معدودي از كشورهاي عربي بود. البته شايد تقاضاي تساوي شهريه از غير از مرحوم امام هم بود، اما كسي اعتنا نميكرد و ميگفت پولي از آنجا نميآيد و زندگي افغانها با همين مقدار شهريه، خيلي خوب و شاهانه هم هست، اما طلبههاي ايراني به اين نوع زندگي عادت ندارند.
چند نفر از جمله آقاي فياض و آقاي مدرس نزد امام رفتند، ايشان گفتند دين مرز ندارد و اين وجوهات مال امام زمان(عج) است و ايشان هم بالسويه، امام زمان ايرانيها و افغانيها و سايرين هستند، لذا امام آنچه كه ميدادند، مساوي بود. اينكه بعداً شهريه امام از شهريه آقاي خوئي بيشتر شده باشد، نميدانم، چون تا وقتي كه من بودم اينطور نبود.
از جنبة اخلاقي امام را چگونه ديديد و از نحوه برخورد امام با ديگران چه خاطرات شخصياي داريد؟ تفاوتهاي ايشان با ديگران چه بود؟
افراد گاهي در زندگي خود مسيري را تعيين و براي دستيابي به هدفشان راهي را انتخاب ميكنند، ولي در اين مابين، تغيّرات و تبديلات زياد پيش ميآيد. كمتر پيش ميآيد كه كسي از هدف اوليه خودش تغيير مسير ندهد. ممكن است در طول زمان هدفش تغيير كند، وانگهي در منش و سيرهاي هم كه انتخاب ميكند، ممكن است تغييراتي پيش بيايد. اين امري طبيعي است، اما مرحوم امام ـرضواناللهتعاليعليهـ واقعاً هدف مشخصي را در زندگي براي خود تعيين كرده بودند و هر كسي كه منش ايشان را ميديد، به روشني متوجه اين مسئله ميشد. كاملاً معلوم بود كه ايشان هدفي را در زندگي خود تشخيص داده، تعيين كرده و براي رسيدن به آن هدف هم، مسير و سيره خاصي را انتخاب كرده است و بههيچ وجه در هيچيك از اين دو، هيچگونه تزلزلي در ايشان پديد نميآمد. يعني همان جمله آقاي مطهري كه فرمود: «آمن بربّه، آمن بهدفه، آمن بمسيره» همينگونه بودند.
ما در تمام اين مدت با تمام مراجع و اساتيد عظام خود در تماس بوديم. ديگران برنامه ايشان را نداشتند. مرحوم امام اولاً بسيار با هيبت برخورد ميكردند و كسي به خودش جرئت نميداد خيلي با ايشان دوستانه و رفيقانه برخورد كند. آقاي خوئي و آقاي شاهرودي مثل يك رفيق با يك طلبه برخورد ميكردند، يعني اصلاً در حوزه نجف روش اينگونه بود. مرحوم آقاي حكيم هم البته خيلي با ابهت بودند، ولي مرحوم امام اين حالت را بيشتر داشتند. خيلي قوي در اراده و قوي در برخورد و متصلّب در منشي كه داشت، بر همين اساس كسي خيلي به خود جرئت نميداد با ايشان دوستانه برخورد كند. در مجلس شبانه ايشان، ولو 50 نفر هم حضور داشتند، ممكن بود يك كسي در باره مسئلهاي و عمدتاً مسائل سياسي سئوال كند، ولي اينكه كسي داستاني بگويد و حرفي بزند، چنين چيزي نبود و مجلس ايشان غالباً به سكوت ميگذشت.
كسي خيلي جرئت گعده كردن با ايشان را نداشت.
بله، همين طور است. تعبير بسيار درستي را به كار برديد. بر اين اساس مرحوم امام در سيره خود فوقالعاده روي نظم تكيه داشت. اينكه در وقت معين بخوابد، در وقت معين بلند شود، در وقت معين ملاقات داشته باشد، در وقت معين حتماً به حرم مولا اميرالمؤمنين(ع) مشرف بشود و خيلي هم با ابهت با اشخاص برخورد كند. اين مسئله در ايشان خيلي متجلي بود.
مسئله دوم شجاعت نفساني و حيرتآور ايشان بود. انسان ممكن است تصميم بگيرد با چند نفر كه در جمعي هستند و عنوان و نامي هم دارند، كاري نداشته باشد و برخوردي نكند، ولي وقتي يكي از آنها وارد مجلس ميشوند، انسان خودبهخود كمي دست و پايش را جمع ميكند، اما امام اين ويژگي را داشت كه شخصيتهاي اول عراق هم كه نزد ايشان ميآمدند، همان طور كه چهارزانو نشسته و دستشان را روي زانو گذاشته بودند، به اينها نگاه هم نميكردند، چه برسد به احوالپرسي! آنها هرچه حرف ميزدند، ايشان حداكثر نگاهي ميكرد و باز سرش را پايين ميانداخت. اين قدرت روحي براي ما خيلي تعجبآور بود، چون آنها آدمهاي خيلي سفّاكي بودند و هر جا كه ميرفتند با حالت تبختر و تكبّر بود، اما امام خيلي به آنها بياعتنا بودند. وقتي هم ملاقات را تمام شده ميدانست، از جا بلند ميشد، نه اينكه منتظر بماند از جا بلند شوند و آنها حركت كنند. اين روحيه از ايشان در دوران مبارزات خيلي جالب بود. يك وقتي جلسهاي با مرحوم حاج آقا مصطفي داشتيم، يعني ايشان مرا به دو سه نفر ديگر براي صبحانه دعوت كرده بود. در اين جلسه من از ايشان از خاطرات دوازده محرم يعني روز دستگيري امام، سئوال كردم. آقامصطفي هم ميگفت: «من واقعاً تعجب كردم. آنها با آن شرايط آمدند آقا را بگيرند و فولكس واگن را داخل كوچه آوردند، وقتي در زدند آقا منزل ما بود و شبها آنجا ميخوابيد. ما هم گوش به زنگ بوديم كه بيايند آقا را بگيرند، براي همين تا صدايي ميشد، بيدار ميشدم. يكمرتبه متوجه شدم كه از كوچه سر و صدا ميآيد. پريدم بالاي بام و نگاه كردم ديدم كوچه پر از جمعيت است و اينها جلوي منزل ما آمدهاند و پيشخدمت خانه را كتك زدهاند، من يكدفعه ديدم كه آقا عبا و عمامهاش را پوشيده و محكم ميگويد: خميني منم. چرا مردم را اذيت ميكنيد؟»
يك روز ديگر هم دو نفري با امام نشسته بوديم. من از دوران تبعيد ايشان سئوال كردم، ايشان فرمود: «شبي كه مرا گرفتند و به تهران بردند؛ در بين راه، ماشين از جاده منحرف شد و توي خاكي رفت. چند سرباز مسلح هم بودند و من يقين كردم كه ميخواهند مرا ببرند و اعدام كنند.» ميگفتند: «من هرچه فكر ميكنم ميبينم حال من ابداً تغيير نكرد!» ممكن است من و شما هم اين حرف را بزنيم، ولي وقتي در مقام عمل برسد، خيلي فرق ميكند، حداقل نبض انسان تندتر ميزند، ولي ايشان فرمود: «حال من اصلاً تغيير نكرد!»
يك روز هم گفتم: «شنيدهام شما در زندان انفرادي بوديد. چهجور جايي بود؟» گفتند: «مرا در جايي انداخته بودند كه هيچ منفذي نداشت و نميتوانستم نفس بكشم. بعد كه كمي سر و صدا و اعتراض كردم، جايم را يك كمي بهتر كردند.» ميگفتند: «پاكروان كه رئيس ساواك بود، يك بار آمد پيش من و گفت: «آقا! چرا با شاه صحبت نميكنيد؟» ايشان هم گفتند: «پرسيدم من به ملاقات او بروم؟» گفت: «نه! او خدمت شما ميآيد.» گفتم: «عجب! شاه اگر به اقيانوس انگشت بزند، اقيانوس نجس ميشود، من با او ملاقات كنم؟» من خيلي تعجب كردم و پرسيدم: «شما واقعاً با همين تعابير گفتيد؟» جواب دادند: «بله.»
يا در بمبارانهاي تهران، اعضاي دفتر برايم نقل كردند كه هرچه به ايشان ميگفتند، به زيرزمين برويد، با اينكه مشخص بود دشمن قصد زدن منزل ايشان را دارد، هيچوقت اين كار را نكردند. امام واقعاً خودش را ساخته بود و در هدف خود هم بسيار متصلّب بود و در مسيري هم كه انتخاب كرده بود، هيچ چيزي ايشان را متزلزل نميكرد. چنين روحيهاي در تاريخ كمنظير است.
جنابعالي خودتان از نجف برگشتيد يا مجبورتان كردند؟
من چون مدرس معروفي شده بودم، نميخواستم برگردم، اما پدرم بيماري قلبي داشت و من هم خيلي به او وابسته بودم و ميخواستم بيايم و در خدمتشان باشم. آقايان نجف موافق آمدن من نبودند و ميگفتند بگذار اخوي برود. مرحوم آقاي خوئي ميگفتند: «حكايت ما در حوزه نجف، حكايت اصحاب سيدالشهدا(ع) شده است! يكي هم كه برود، خيلي است، لذا شما نرويد.» اخوي قبول نكرد برگردد و من مجبور شدم برگردم.»
موقع آمدن خدمت امام رفتم و عرض كردم كه ميخواهم به ايران بروم و اگر نامهاي، پيامي داريد بدهيد كه ببرم. بعد هم با مقدماتي از ايشان درخواست اجازه كردم. ايشان فرمودند: «من در تمام عمرم نه از كسي اجازه وجوهات گرفتهام، نه اجازه امور حسبيه و نه اجازه اجتهاد. شما هم همينطور باشيد و به اين چيزها اعتنا نكنيد و روي پاي خودتان بايستيد.» بيرون كه آمدم به آقاي رضواني گفتم حداقل به آقا بگويند به من اجازه حسبيه بدهند كه دادند.
آقايان ديگر چطور؟
آنها كه داده بودند، همينطور اجازه اجتهاد. امام ضمناً گفتند حالا كه به ايران ميرويد، در شاهرود نمانيد و به قم برويد. برعكس ايشان آقاي خوئي ميگفتند: «شما ديگر به درس و بحث نيازي نداريد و خودتان مدرس هستيد. در شاهرود بمانيد و حوزه آنجا را بزرگ و درس خارج را در آن شروع كنيد. من هم در خدمت شما هستم و هر امكاناتي كه بخواهيد، سعي ميكنم برايتان فراهم كنم.» من به ايران برگشتم و در خدمت پدر به زيارت امامرضا(ع) آمديم. موقعي كه در خدمت پدر به بازديد يكي از بزرگان رفتيم، ايشان پرسيد: «خب! آشيخ مصطفي! ميخواهي چه كار كني؟»
چه كسي بودند؟
آقاي حاجآقا حسين شاهرودي. گفتم: «والله، آقاي خوئي اينطور گفتهاند، آقاي خميني هم آنطور گفتهاند، من نميدانم كداميك را انتخاب كنم». آن مرد بزرگ كه خدا رحمتش كند، گفت: «شاهرود حوزه نميشود و خودت را معطل نكن.» چند ماهي نگذشت كه پدرم از دنيا رفتند و احساسات شديد مردم و حوزه، ما را وادار كرد كه بمانيم. ده سالي در شاهرود بودم و حوزه آنجا را سر و سامان دادم و مدرسه را تجديد بنا كردم. سال 62 بود كه به تهران آمدم و ميزبان ما خواهش كرد كه چون با امام ارتباط داشتهاي، زنگي بزن و خدمت ايشان برويم. گفتم: «آقاي خمينيِ حالا، آقاي خميني نجف نيست. آنجا هر وقت دلمان ميخواست ميتوانستيم برويم، الان هزار گرفتاري دارد و مسئوليت همه كشور روي دوش ايشان است.» بحبوحه جنگ هم بود. آن آقا خيلي اصرار كرد، طوريكه آخر گفتم استخاره ميكنيم. استخاره كرديم و اتفاقاً اين آيه آمد: «عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا». آن آقا گفت: «ديگر چه ميگويي؟ بالاتر از اين كه نميشود؟» من تعجب كردم كه يعني چه؟ زنگ زدم و آقاي رسولي گوشي را برداشت. گفتم آقا! منزل فلاني هستم و ايشان چنين خواهشي دارد، ميدانم كه امام گرفتارند. پرسيد: «از قبل وقت گرفتهايد؟» جواب دادم: «نه.» گفت: «پس چهجور ميخواهيد بياييد؟» گفتم: «والله ايشان اصرار دارد. اگر ميشود بياييم، اگر هم نميشود كه هيچ.» آقاي رسولي گفت: «وقت ملاقات كه نداريم، ولي آقا صبحها مراسم دستبوسي دارند، اگر ميخواهيد آن موقع بياييد.» من گفتم: «نه، اينكه از يك در وارد شويم و از در ديگر بيرون برويم، به نظرم كار بيهودهاي است و من نميآيم.» صاحبخانه باز اصرار را از حد گذراند و بهناچار پذيرفتيم. رفتيم و ديديم كه خانوادههاي شهدا آمدهاند و ما هم در ميان جمع رفتيم. بهمحض اينكه رسيديم و چشم آقا به من افتاد، اشاره كردند كه به اتاق بروم. اين آقا هم دنبالم آمد. رفتيم و ديدم آشيخ حسن صانعي هم آنجاست. وقتي دستبوسيها تمام شد و چند تا خطبه عقد را هم خواندند، تشريف آوردند و روي كاناپه نشستند و ما هم پايين نشستيم. شيخ رفيقمان آقاي مهدوي گفت: «سرنوشت ما امروز اين بود و به حاجآقا اصرار كرديم كه وقت بگيرد و ايشان استنكاف كردند تا آخر استخاره كرديم و اين آيه آمد.» امام به من گفتند: «شما رفتيد به شهرتان. حالا چه ميكنيد؟ اشتغال علمي هم داريد؟» گفتم: «بله، از امثله ميگويم تا خارج!» گفتند: «براي خدا باشد، هرچه باشد خوب است.» بعد گفتم: «ده سال است كه درس ميدهم و ديگر حوصله سر و كله زدن با طلبهها را ندارم و خسته شدهام.» امام فرمودند: «من به شما گفتم نرو شاهرود. چرا رفتي؟ حالا برويد قم، اگر هم آنجا نميرويد اقلاً برويد مشهد.» بعد از آن ملاقات آمدم حرم حضرت رضا(ع) و استخاره كردم و بعد با آقاي وحيد خراساني مشورت كردم و ايشان گفتند: «چون در مشهد كمبود استاد هست، رفتن به آنجا اولي است.» فردا شب زنگ زدند و گفتند: «من از حرف ديشبم برگشتم. شما از يك جهت به قم بياييد بهتر است.» شاگردان نجف هم عمدتاً در قم مستقر شده بودند، ولي من به هر حال تصميم آخر را گرفتم و به مشهد آمدم. آخرين ملاقاتم با امام همين بود كه بيان كردم. البته وقتي ايشان به ايران آمدند، من چندين بار خدمتشان رسيدم، ولي آخرين ملاقاتمان گمانم همين بود كه جلسه شيريني بود.
خاطرات بسيار جالبي بودند. لطف كرديد.