شاهد توحيدي
تجربه ارجمند «فرهنگ بزرگ سخن» براي دانشوران و پژوهندگان اين مرز و بوم، ذخيرهاي ارجمند تواند بود. اين پروژه بزرگ كه زير نظر استاد گرانمايه دكترحسن انوري انجام شده، يكي از فرآوردههاي ارزشمند درحوزه فرهنگنويسي در دوران ما به شمار ميرود. درگفتوشنودي كه پيش رو داريد، استاد انوري در باب تجربيات اين پروزه سخن گفتهاند. اميد آنكه مقبول افتد.
جنابعالي در جريان تأليف «فرهنگ بزرگ سخن» به تجربهاي ارجمند و گرانسنگ دست يافتهايد كه اطلاع ازآن براي پژهشگران مفيد تواند بود. از منظر جنابعالي نگارش يك « فرهنگ» چه بايستههايي دارد و از چه نقاطي شروع ميشود؟
اگر فرهنگنويس بخواهد فرهنگي را از روي فرهنگهاي ديگر بنويسد -كه متأسفانه امر رايجي است ـ كار چندان دشواري پيشرو ندارد، اما اگر بخواهد فرهنگ را از متن زبان استخراج كند با مشكلات زيادي روبهرو خواهد شد، چون در زبان فارسي بانك واژگان به وجود نيامده است تا بتوان بر پايه دانش جديد فرهنگنويسي فرهنگ نوشت. بانك واژگان چيست؟ اگر همه متون زبان فارسي را از قرن سوم تا زمان حاضر به رايانه بدهيم و واژههاي هر متن را مشخص و الفبايي و مورد استعمال هر واژه را با شماره صفحه مشخص كنيم بهطوري كه هر كس به سهولت بتواند هر واژه، مورد استفاده آن، جمله، عبارت يا بيتي را كه واژه در آنها به كار رفته است به دست آورد و نيز معلوم كند هر واژه چند بار به كار رفته است ميتوان گفت ما بانك واژگان زبان را ايجاد كردهايم. از آنجا كه زبان فارسي ميراثي است كه در طول زمان نسبتاً درازي زنده و پويا بوده و در حوزه وسيعي از جغرافيا كاربرد داشته است، ايجاد بانك واژگان اين زبان كار كوچكي نيست كه يك مؤسسه خصوصي بتواند از عهده آن برآيد. بايد دولت در اين زمينه پيشقدم شود و كار به وسيله وزارت علوم و فناوري يا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي يا فرهنگستان زبان انجام و حاصل كار به شبكه جهاني اينترنت داده شود تا در اختيار همگان قرار گيرد. فرهنگنويس فارسي با در اختيار داشتن چنين گنجينهاي ديگر خود نياز نخواهد داشت به فيشبرداري متون بپردازد.
اگر فرهنگنويس چنين بانكي را در اختيار نداشته باشد، چگونه بايد به كار نگارش مبادرت كند؟ آيا بايد آن را خود ايجاد كند؟
اما فرهنگنويس كه بانك واژگان را در اختيار ندارد و در عين حال نميخواهد فرهنگش را از روي فرهنگهاي ديگر بنويسد ناچار خود بايد چيزي شبيه بانك زبان در محدوده كوچكتري به وجود آورد يعني به متن زبان، زبان گفتاري يا نوشتاري يا هر دو مراجعه، واژههاي زبان را فهرست و در محدوده مواد خود بسامد آنها را تعيين كند تا مواد خامي براي فرهنگنويسي به وجود آورد و اين كاري بود كه من و همكارانم در تدوين فرهنگ بزرگ سخن كرديم. حدود 400 متن شامل 250 متن از قدما، از زمان رودكي تا اواخر دوره قاجار و 150 متن از معاصران به ويژه از رماننويسان، تعدادي روزنامه، مجله و حتي صفحه نيازمنديهاي روزنامههاي كثيرالانتشار را انتخاب كرديم. در انتخاب مجلات به اين نكته اشعار داشتيم كه مجلات كاملاً تخصصي را انتخاب نكنيم، زيرا اصطلاحات علمي كاملاً تخصصي در يك فرهنگ عمومي نبايد وارد شود، همچنين در انتخاب آثار داستاننويسهاي معاصر در نظر داشتيم كه از كساني كه واژگان محلي يك منطقه خاص را در آثارشان آورده يا احياناً خود به واژهسازي پرداختهاند چيزي انتخاب نكنيم، زيرا در زمينه آثار كهن نميتوان حوزه جغرافيايي را در نظر گرفت، اگر يكي در بخارا و ديگري در قونيه و سومي در شيراز آثاري به وجود آورده است، جزو زبان تاريخي فارسي محسوب ميشود، اما در مورد زبان معاصر بهناچار بايد حوزه محدود جغرافيايي را در نظر بگيريم و اين بود كه ما زبان معاصر را محدود و منحصر به زبان تهراني در 80 سال اخير كرديم. علاوه بر آثار مكتوب مقداري هم كار ميداني كرديم. چند تن از همكاران را مأمور ساختيم كه با مراجعه به صاحبان مشاغلي چون نجاري، عطاري، مكانيكي و مؤسساتي نظير بيمارستانها واژههاي معمول در آنها را يادداشت كنند، مثلاً يادداشت اسم گياهان از روي جعبه گياهان در عطاريها، اصطلاحات متداول پزشكي در بيان عامه از روي تابلوها در بيمارستانها. علاوه بر اينها از حدود 20 تن از همكاران خواسته بوديم هر واژه يا تعبيري را كه از مردم در كوچه و بازار يا رسانههاي گروهي ميشنوند يادداشت كنند، البته همه اين واژهها وقتي از منبع ديگري تأييد ميشد وارد فرهنگ ميشدند. علاوه بر اينها شواهد منقول در فرهنگها را مثل شواهد منقول در فرهنگ جهانگيري، آنندراج و لغتنامه دهخدا به عنوان مواد خام تلقي كرديم و آنها را در مواردي جز مورد اشاره آن فرهنگها نيز به كار برديم.
اگر فرهنگنويس بتواند اين گام اول يعني تهيه «مواد اوليه» يا «مواد خام» را بردارد، مرحله بعدي چيست؟ مرحله دوم كدام است؟
اگر فرهنگنويس سياههاي ـ چنان كه گفتيم ـ تهيه كند، مرحله دوم از كار فرهنگنويسي انتخاب از اين سياهه است كه چه چيزي را بايد به عنوان عنصر واژگاني قابل ذكر در فرهنگ بياورد. زبانشناسان ميگويند شناخت واژه سهل و ممتنع است. از يك طرف سخنگويان هر زبان به سهولت ميتوانند واژههاي زبان خود را از يكديگر بازشناسند و از طرف ديگر زبانشناسان و فرهنگنويسان اذعان ميدارند كه هنوز در ارائه تعريفي جامع و مانع براي واژه توفيق حاصل نكردهاند. (1) شناخت واژه اگر سخت است، شناخت واژهاي كه در فرهنگ بايد بيايد از آن سختتر است. توضيحاً بايد بگويم هر واژه قابل نقل در فرهنگ لغت نيست و فرهنگنويس بايد دست به انتخاب بزند. براي اينكه اين موضوع روشن شود مثالي ميزنم. ايرانشناسي واژهاي است كه در فرهنگها آمده است، اما كرمانشناسي، فارسشناسي، يزدشناسي و ماسولهشناسي كه در سياهه ما موجود بودند، در فرهنگها نيامدهاند و ما هم نياوردهايم. يك دليلش اين است كه اينها كمبسامدند، دليل ديگر اينكه اين قبيل واژهها را قياساً ميشود ساخت، دليل سوم اين است كه اينها در شكم ايرانشناسي ميگنجد و شايد دلايل ديگري هم داشته باشد. ملاحظه ميفرماييد فرهنگنگار هر واژهاي را كه از نظر دستوري درست ساخته شده است و معنا هم دارد نبايد بياورد، منتها مشكل تشخيص حدود ابقا و اسقاط است. از اشاراتي كه كردم معلوم شد ما در فرهنگ بزرگ سخن واژههاي قديمي را هم آوردهايم.
دليل اين كار چيست؟ چرا در فرهنگي جامع كه امروز براي زبان فارسي نوشته ميشود بايد واژگان قديمي فارسي را هم آورد؟
چنان كه همگان ميدانند تحول زبان فارسي در دوره اسلامي كند و بطئي بوده است، چنان كه امروز بعد از 1100 سال زبان رودكي را بدون اينكه نياز به تحصيلات خاصي داشته باشيم، ميفهميم:
مُرد مرادي نه همانا كه مُرد
مرگ چنان خواجه نه كاري است خُرد
جان گرامي به پدر باز داد
كالبد تيره به مادر سپرد
شانه نبود او كه به مويي شكست
دانه نبود او كه زمينش فشرد
واژگان اين زبان را كه با زبان ما فرق عمدهاي ندارد نهتنها بايد در يك فرهنگ جامع عمومي بياوريم، بلكه ميتوانيم نمونههايي از اين زبان را به عنوان شاهد نقل كنيم. اينجاست كه فرهنگنگاري زبان فارسي ويژگي خاص خود را ميطلبد و نميتوان فرهنگ جامع عمومي نوشت كه لغات متون كهن را نداشته باشد. البته لغات كاملاً مهجور متون كهن را بهتر است به فرهنگهاي تخصصي اين متون واگذار كنيم، يعني مثلاً فرهنگ خاصي براي شاهنامه داشته باشيم كه ناظر به حل مشكلات اين متن باشد. به هر حال يكي از مشكلات فرهنگنگاري فارسي تعيين اين حدود است: حدود ميان فرهنگهاي تخصصي متون كهن و فرهنگ جامع عمومي.
شيوه شما در اين باره در «فرهنگ سخن» چه بود؟
شيوه ما در فرهنگ بزرگ سخن آن بود كه اگر واژهاي مهجور را حداقل دو نفر آوردهاند، بياوريم. مثلاً واژه مهجور مهتوك را خاقاني در آخرين بيت قصيده معروف ايوان مدائن آورده است. استعمال اين واژه اگر منحصر به اينجا بود نبايد ميآورديم و بايد آن را به فرهنگ اختصاصي خاقاني حواله ميداديم، اما چون در متون ديگر از جمله در ترجمه تاريخ يميني هم به كار رفته است ناچار وارد فرهنگ كرديم. استعمال واژه در دو متن از متون مورد مراجعه ما با توجه به اينكه منابع ما نسبت به كل منابع زبان فارسي از زمان رودكي تا زمان حاضر بسيار كم بوده است، ميتواند دليل آن باشد كه واژه در متون بهطور نسبي كاربرد فراوان داشته است.
نگارش رسمالخطها در فرهنگنويسي، چه جايگاهي دارد؟ ملاك انتخاب در اين باره چيست؟
بعد از اينكه واژه انتخاب شد فرهنگنگار بايد تصميم بگيرد آن را با چه رسمالخطي بنويسد، متصل يا منفصل؟ مثلاً همين كلمه ايرانشناسي را بنياد ايرانشناسي در آرم و روي پاكتش ايرانشناسي يعني جدا نوشته و نون ايران را به شين شناسي نچسبانده است، اما در لغتنامه دهخدا ايرانشناس و ايرانشناسي را سر هم نوشتهاند، يعني نون را به شين چسباندهاند. ما در فرهنگ بزرگ سخن همه واژههايي را كه با ايران شروع ميشود منفصل آوردهايم. كدام درست است؟ شيوه لغتنامه يا شيوه ما و خود بنياد ايرانشناسي؟ فرهنگستان زبان در اوايل دهه 70 تمايل به جدانويسي داشت، اما در اوايل دهه 80 گرايش به سرهم نويسي پيدا كرد. وزارت آموزش و پرورش هم در نيم قرن اخير چند بار از اتصال به انفصال و از انفصال به اتصال گراييده است. حقيقت آن است كه نابساماني در ذات خود خط فارسي است: زرد را بنا به ذات حروف اجباراً بايد جدا و سفيد را بنا به ذات حروف اجباراً بايد سر هم نوشت. ظاهراً ماجراي رسمالخط پايانناپذير است. ما كه فرهنگ بزرگ سخن را در دهه 70 مينوشتيم با توافق نظر اوليه فرهنگستان شكل منفصل واژهها را آورديم، اما براي اينكه نظر عرف را هم رعايت كنيم شكل متصل را در كنار شكل اول گذاشتيم، اما در تلخيصهايي كه اخيراً از آن فرهنگ انتشار دادهايم بيشتر نظر اخير فرهنگستان را رعايت كردهايم.
يكي ديگر از چالشها يا مراحل فرهنگنويسي، مقوله تلفظهاي متعدد و گزينش از ميان آنهاست. اين مرحله چگونه طي ميشود؟
بعد از اينكه واژه را انتخاب كرديم و درباره رسمالخط آن تصميم گرفتيم بايد تلفظ آن را مشخص كنيم. در زبان فارسي تلفظ استانداردي وجود ندارد. واژههاي بسياري هستند كه دو يا سه نوع تلفظ دارند و اين تلفظها در زبان گفتار، خطابهها، كلاسهاي درس و رسانههاي صوتي به موجوديت خود ادامه ميدهند. مشكل نخست در اين باره تشخيص تلفظهاي چندگانه و در مرحله دوم تعيين اين نكته است كه كدام تلفظ را بايد به عنوان تلفظ ترجيحي اول آورد و كدامها را در مراحل بعد قرار داد مثلاً ne(a,o)mudan يا na(e,o)mudan يا no(a,o)mudan. روش ما در اين زمينه اين بود كه در مواردي كه ترديد داشتيم واژه را در طي جمله يا عبارتي نسبتاً طولاني مينوشتيم و از چند نفر همكاران بزرگشده تهران نه مثل من كه دوره جواني را در آذربايجان گذراندهام، ميخواستيم جمله يا عبارت را بخوانند و به اين ترتيب تلفظ تهراني واژه و گونهگوني آن را به دست ميآورديم.
شما با چالش لغات با واژههاي «دخيل» چگونه مواجه شديد؟ چه ملاكهايي براي گزينش و ارائه اينگونه لغات وارداتي وجود دارد؟
يكي ديگر از دشواريهاي فرهنگنويسي فارسي خود را در ارائه ريشه سرواژه نشان ميدهد. در فرهنگها معمولاً بعد از آوانگاري ريشه سرواژه درج ميشود كه اصل و نسب و منشأ واژه را مشخص ميكند، ولي متأسفانه فرهنگنويس فارسي در اين زمينه با كمبودهايي مواجه ميشود. منابع غني ريشهشناسي در زبان فارسي هنوز به وجود نيامده و نيز بايسته است گفته شود كه زبان اقوام ايراني به علت آن كه سرزمين ايران در چهار سوي عالم واقع شده و قرنهاي متمادي محل عبور يا تهاجم اقوام گوناگون از شرق و غرب عالم بوده، اخذ و اقتباس از زبانهاي آنان پيوسته در جريان بوده و در نتيجه زبان فارسي در رديف زبانهايي قرار گرفته است كه واژههاي دخيل در آنها درجه بالايي دارد. ما بعضاً براي يافتن ريشه واژهاي روزها و بلكه ماهها جستوجو ميكرديم و بسياري اوقات هم به نتيجه نميرسيديم.
بعد از آن كه آوانگاري و ريشه سر واژه را مشخص كرديم، در مرحله سوم نوبت به هويت دستوري ميرسد. مراد از هويت دستوري اين است كه نشانهاي به واژه بدهيم كه مشخص شود واژه در صرف (مقابل نحو) چه ناميده ميشود. اين هويتها در فرهنگها عبارتند از: اسم، صفت، مصدر، فعل، قيد، اسم صوت، شبه جمله و بن فعل. علاوه بر اين در بعضي از فرهنگها از انواع اسم دو نوع آن يعني حاصل مصدر و اسم مصدر نيز مشخص ميشوند. مراد از حاصل مصدر اسمي است كه در زبان فارسي با ياي مصدري ساخته ميشود و معنايي نزديك به مصدر دارد و در مواردي ميتوان مصدر را مترادف آن آورد، مانند دانايي كه حاصل دانستن است. در لغتنامه دهخدا، فرهنگ معين و فرهنگ بزرگ سخن حاصل مصدر به چنين واژههايي اطلاق شده است. اسم مصدر به واژههايي اطلاق ميشود كه معناي مصدري دارند و معمولاً بر چند گونهاند مانند واژههايي كه از بن مضارع فعل به اضافه مصوت E ـ هاي بيان حركت ـ ساخته شدهاند مانند گريه، خنده، ناله يا از بن مضارع فعل به اضافه پسوند eš ساخته شدهاند مانند دانش، بينش و جهش يا واژههايي كه در زبان عربي مصدر هستند و در فارسي همارزش با واژههاي مذكور به كار ميروند مانند علم كه همارزش و مترادف دانش است يا تربيت كه همارزش و مترادف پرورش به كار ميرود. بايد گفت لغتنامه و معين در مواردي به واژههايي كه در زبان عربي مصدرند، ابتدا هويت مصدري ميدهند و به مصدر فارسي معني ميكنند و بعد آن هويت اسم مصدري ميدهند و اسم مصدري معني ميكنند. مثلاً معين مينويسد: 1. علم (مصدر متعدي)، 2. دانستن، 3. (اسم مصدر) معرفت، دانش... (علامات اختصاري را به واژههاي كامل تغيير داديم). در مواردي هم اصلاً هويت اسم مصدري به واژه نميدهد (نك: تسليم، تسميط، تسنن و...).
شما در اين باره در «فرهنگ سخن» چه رويكردي داريد؟
ما در فرهنگ بزرگ سخن از ابتدا به اين قبيل واژهها هويت اسم مصدري دادهايم، زيرا هويت مصدري در يك فرهنگ فارسي بايد به واژههايي داده شود كه علامت مصدري فارسي دارند. اين واژهها در زبان عربي مصدر هستند نه در زبان فارسي، در فارسي فقط جنبه اسم مصدري دارند و دادن هويت مصدري به اين واژهها اعمال دستور زبان يك زبان در زبان ديگر است و در واقع نوعي كاپيتولاسيون زباني بايد دانسته شود. فرهنگ ناظمالاطبا همچنان كه مرحوم محمدعلي فروغي در مقدمه آن توضيح داده هم فرهنگ فارسي است و هم قاموس عربي، از اين رو مؤلف در اين قبيل موارد دو سرواژه آورده كه به يكي هويت مصدر داده و مطابق قواميس عربي معني كرده است، مانند علم elm مصدر عربي علمه علماً (از باب سمع) دانست آن را و يقين كرد... و ديگر سرواژه فارسي با هويت اسم مانند علم elm اسم عربي معرفت دقيق.
رتبهبندي واژگان از جنبههاي گوناگون نيز، از جمله مواردي است كه در «فرهنگ بزرگ سخن» مورد توجه قرارگرفته است. آيا اين رويكرد با اين فرهنگنامه آغاز شده؟ و به علاوه درانجام اين كار از چه ملاكهايي بهره گرفته شده است؟
فرهنگ بزرگ سخن نخستين فرهنگي است كه به مراتب اخلاقي و اجتماعي زبان توجه كرده و به مناسبت و جايگاه اخلاقي واژهها به آنها برچسب زده است. مراد از مراتب اخلاقي و اجتماعي زبان، رعايت اصول اخلاق عمومي در گفتار از سوي گوينده با توجه به موقعيت اجتماعي مخاطب است. اين جملهها همگي يك معني دارند: حضرت مستطاب عالي تشريففرما شويد، حضرت عالي تشريف بياوريد، جنابعالي تشريف بياوريد، شما تشريف بياوريد، شما بياييد، تو بيا؛ اما بنا به رعايت اصول اخلاقي از سوي گوينده با توجه به جايگاه اجتماعي مخاطب در موقعيتهاي متفاوت بر زبان ميآيند. نكته اينجاست كه ممكن است غير اهل زبان و اهل زبان كمآشنا به حيثيات زبان تفاوتهاي مراتب اخلاقي و اجتماعي را ندانند و در واقع به نظر نگارنده جاي توضيح اين نكته فرهنگ لغات است. به همين علت ما در فرهنگ بزرگ سخن برچسبهايي از نوع احترامآميز، مؤدبانه، توهينآميز و غيره به واژهها دادهايم.
بعد از اينكه واژه را انتخاب كرديم و درباره تلفظ، هويت دستوري، آگاهيهاي مربوط به علوم بلاغي و مراتب زباني و حوزه كاربرد تصميم گرفتيم، نوبت تعريف فراميرسد. تعريف در فرهنگ لغت يكي از مشكلترين كارهاست. كاري سهل و ممتنع است. سهل است از آن كه هر كسي ميتواند بهزعم خود تعريفي از واژه به دست دهد. قبلاً گفتيم ذهن هر كسي يك كتاب لغت است، از اين رو هر كسي كه اهل زبان است تعريفي از واژه هم در ذهن دارد، اما با اين همه ممتنع است براي آن كه تعريف جامع و مانع و در عين اختصار بسيار مشكل است يا شايد در مواردي غيرممكن است. در مورد بعضي از عناصر واژگاني كه متعلق به گروه خاصي هستند مانند گياهان و جانوران ميتوان فرمولي براي تعريف درست كرد و آن تعريف را همه جا به كار برد. در عين حال بايد باب استثنا را هم باز گذاشت كه استفاده از فرمول در مواردي تعريف را به بيراهه نكشاند. در مورد صفات نيز تعريفنگار ميتواند سياههاي در اختيار داشته باشد، مانند حاوي، دارا، فاقد و مانند آنها كه بتواند صفت را به صفت معني كند. نكته ديگر در تعريف اين است كه تعريف به وجه اخباري باشد يا به وجه التزامي. در فرهنگها هر دو شكل تعريف وجود دارد، مثلاً گياهي كه در مناطق كوهستاني ميرويد يا گياهي كه در مناطق كوهستاني روييده باشد. ما در فرهنگ بزرگ سخن سعي كرديم از وجه اخباري استفاده كنيم. آقاي صدري افشار و همكارانش نيز در فرهنگ فارسي امروز وجه اخباري به كار بردهاند، اما در فرهنگهاي قديمي اغلب تعاريف به وجه التزامي است. لغتنامه دهخدا در بسياري موارد چون مطلب را از فرهنگهاي قديمي نقل ميكند، فعل تعريف را التزامي ميآورد.
درباره برخي لغات دشوار چطور عمل كرديد؟
در مورد بعضي از واژگان كه تعريف دشوار به نظر ميرسيد چنين عمل ميكرديم: از همكاران تعريفنگار كه تعداد آنان اغلب بيش از ده نفر بود ميخواستيم هر يك جداگانه تعريفي بنويسند. از مقايسه و تلفيق آنها تعريف مورد نظر را به دست ميآورديم و در مورد واژههاي جهاني هم از تعريفهاي فرهنگهاي انگليسي و فرانسوي استفاده ميكرديم. مراد از واژههاي جهاني واژههايي هستند كه مصاديق آنها در همه جا يكساناند و رنگ محلي و فرهنگي ندارند مانند واژه آسمان، هوا، اتومبيل و تلويزيون. در تعريف واژهها نبايد دوْر پيدا شود. اين يكي از دشواريهاي فرهنگنويسي است و كمتر فرهنگي است كه در اين خصوص از اشتباه و خطا دور مانده باشد. طبعاً فرهنگ ما هم از اين قاعده مستثنا نيست. ذكر نمونهاي در اينباره عمق دشواري را نشان ميدهد. در تعريف اعداد در اغلب فرهنگها چه شرقي و چه غربي دور يا شبه دور وجود دارد. مثلاً فرهنگي در مقابل يك نوشته ده منهاي نُه و در مقابل نُه نوشته است ده منهاي يك يا اغلب فرهنگنويسان در مقابل يك نوشتهاند نخستين عدد در رشته عددهاي طبيعي كه وافي به مقصود نيست. در نوشتن فرهنگ بزرگ سخن وقتي با مشكل روبهرو شدم كه به كتابهاي رياضي مراجعه كردم، اما در چند كتاب رياضي روز كه دم دستم بود تعريف از يك پيدا نكردم. به كتب رياضي قديمي روي آوردم و خوشبختانه در التفهيم ابوريحان تعريفي كه بشود آن را در فرهنگ آورد و تعريف اعداد ديگر را از دوْر خارج ميكند، پيدا كردم. ابوريحان نوشته است: يك تنها عددي است كه اگر در خود ضرب كنند يا بر خود تقسيم كنند، خودش به دست ميآيد.
بسياري از واژهها مترادف يا چند مترادف دارند و طبعاً بعد از تعريف مترادفها به دنبال تعريف آورده ميشوند، اما پرسش اينجاست كه تعريف از دو يا چند مترادف در زير كدام يك بايد بيايد؟
فرهنگنويس در اين صورت چون به واژههاي مترادف ميرسد با مراجعه به بانك واژگان معلوم خواهد كرد كه از چند مترادف كدام يك بسامد بيشتري دارد، آن را تعريف خواهد كرد و بقيه را به آن ارجاع خواهد داد، اما اگر بانك واژگان نباشد فرهنگنويس خود به سائقه شمّ زباني يكي از مترادفها را مرجوع به و بقيه را مرجوع قرار خواهد داد و اين كار علمي و مبتني بر آمار نخواهد بود و متأسفانه در زبان فارسي هنوز در اين مرحله هستيم.
بعد از اينكه همه كارهايي را كه درباره واژه بايد بكنيم كرديم بايد آن را در جاي الفبايي خاص خود بگذاريم، اما جاي خاص در اختيار فرهنگنگار نيست. سنت ترتيب الفبايي آن را معين ميكند. در حين تأليف فرهنگ بارها اين پرسش را از خودم داشتم كه چرا در دنيايي كه علم پيشرفت حيرتانگيز كرده است ترتيب الفبايي بر پايه موازين علمي تنظيم نميشود؟ فرهنگنويس چه در ايران، چه در كشورهاي عربي، چه در كشورهاي اروپايي و چه امريكايي مجبور است همان ترتيب را كه هزاران سال پيش فنيقيها به حروف دادهاند رعايت كند. تا آنجا كه ميدانيم در تمدن اسلامي فقط يك تن سر از چنبر ترتيب فنيقي باز كشيد و فرهنگي نوشت به ترتيبي كه دانش زبانشناسي حكم ميكند و آن دانشمند ايرانيالاصل عرب خليل بن احمد فراهيدي بود كه كتاب العين را به ترتيب مخارج حروف از عين كه در زبان عربي عميقترين مخرج است تا ميم كه سطحيترين مخرج است و از لبها بيرون ميآيد، قرار داد كه طبيعيترين ترتيب در زبان عربي بر پايه دستگاه گفتار است. عجالتاً بايد همان ترتيب فنيقي را به كار ببريم. ما به اندازه خليل بن احمد جرئت و جسارت نداريم. البته بايد يادآور شد كه خليل بن احمد اين ترتيب طبيعي را از فرهنگنويسان و نحويان قديم هند برگرفته بود. (2)
آيا اين ترتيب كهن و ديرين در مواردي به هم خورده يا ميتواند به هم بخورد؟
با اينكه فرهنگنگار فارسي در زمينه ترتيب سرواژهها از سنت كهني استفاده ميكند، در مواردي در فرهنگهاي فارسي اختلاف در ترتيب هست و آن درباره كلمات مهموز است. كلمات مهموز را در كجا بايد آورد؟ براي اينكه موضوع روشن شود جايگاه دو كلمه را در فرهنگهاي فارسي بررسي ميكنيم: ائتلاف و سؤال. در لغتنامه دهخدا ائتلاف با فاصلهاي بعد از اِاِ و قبل اب به صورت ائتلاف آمده و به ايتلاف ارجاع شده است. در ايتلاف با همين تلفظ يعني itelaf آمده و بعد از نشانه هويت دستوري ائتلاف با همزه نوشته و معني شده است. سؤال نيز در رديف س و ال آمده، بنابراين كلمات معهموز در لغتنامه جايي آمده است كه كرسي آن حكم ميكند. معين نيز به صورت ايتلاف آورده و داخل كروشه صورت عربياش را به صورت ائتلاف آورده است. سؤال را هم مانند لغتنامه در رديف س و ال آورده است. در فرهنگ فارسي امروز مؤلفان به كرسي همزه توجه نكرده و جايگاه آن را بعد از الف و قبل از ب قرار دادهاند. مثلاً ائتلاف را بعد از اِ و قبل از ابتدا و مسئول را بعد از مسائل و قبل از مسبب آوردهاند. جايگاه همزه در فرهنگ ناظمالاطبا مانند لغتنامه و معين است با اين تفاوت كه مثلاً ائتلاف را با همين شكل نه ايتلاف ميآورد ما هم در فرهنگ بزرگ سخن از ناظمالاطبا پيروي كردهايم، چه اولاً توجه نكردن به كرسي ـ چنان كه در فرهنگ فارسي امروز ـ است براي مراجعه ديرياب است و ثانياً شكل ايتلاف كه لغتنامه و معين آوردهاند اصلاً در زبان وجود ندارد.
باسپاس ازجنابعالي كه پذيراي اين گفتوگو شديد
پينوشت:
1- جوليا فاك، 1978، به نقل دكتر حسين وثوقي: واژهشناسي و فرهنگنگاري در زبان فارسي، ص 9
2- رجوع شود به مقاله استاد فتحالله مجتبايي: نامه ايران باستان، سال دوم، شماره دوم