کد خبر: 635530
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۸:۳۴
مرضيه رافع

سال‌هاي دوم به بعدِ دانشگاه، جاي ما از ميزهاي اول به رديف آخر رسيد. روي صندليمان نشسته به خواب مي‌رفتيم. ديگر فرقي نداشت استاد هسته اتم مي‌شكافت يا تاريخ درس مي‌داد يا شعر مي‌خواند يا لطيفه تعريف مي‌كرد يا اصلاً روح احضار مي‌كرد، در هر حال ما به خواب مي‌رفتيم. ساعت‌هاي ۸ صبح معمولاً به همين خوابِ همگاني مي‌گذشت.
ساعت دوم يعني قبل از ظهر، تقريباً خواب از سر همه پريده بود و ريز‌ريز فك مي‌زديم و زير ميز پفك مي‌خورديم. بچه‌هاي رديف اول به ما چپ‌چپ نگاه مي‌كردند. روي‌مان كه زياد مي‌شد، روي‌شان زياد مي‌شد و با كرشمه و اخم مي‌گفتند: هيسس...
ساعت بعد از ناهار و نماز، خواب از‌‌ همان دري كه صبح رفته بود، بر‌مي‌گشت. ما چشم‌هاي‌مان را مي‌بستيم و آخرهاي كلاس، سر حضور و غياب بيدار مي‌شديم. بچه‌هاي جلو نقشه مي‌كشيدند، بيدارمان نكنند اما بي‌فايده بود. بدنمان به طور اتومات خودش به خواب مي‌رفت و وقت حضور و غياب، دنده عوض مي‌كرد.
اينكه چرا اين همه توي دانشگاه به خواب مي‌رفتيم را نمي‌دانم اما قصه به خواب رفتن‌مان از ترم‌هاي ۳ و ۴ شروع شد. از وقتي كلاس‌هاي تكراري، استادهاي هميشگي با حرف‌ها و لحن قابل پيش‌بيني و واحدهاي درسي شبيه به هم، «پاس كردن» را به جاي «درس خواندن» يادمان داد. بعد‌تر هم آشنا شدن با نرم‌افزارهاي حاضر و آماده كه حضور ما سر كلاس را بي‌معني مي‌كرد، مزيد بر علت شد. نرم‌افزارهايي كه مي‌شد به كمكشان همه چيز آموخت، بي‌اينكه به درس و كنكور و استاد و دانشگاه نيازي باشد.  ترم ۱ و۲ ذوق داشتيم، با چهار رنگ خودكار جزوه مي‌نوشتيم. كم‌كم خودكارهاي رنگي‌مان آبي و سياه شد و با يك رنگ از روي دست هم مشق نوشتيم و باز كم‌كم خودكارهاي بيك آبي‌مان توي راهرو‌ها و خميازه‌هاي كلاس جا ماند. انتهاي ترم جلوي واحد كپي و پرينت صف شديم تا از جزوه‌هاي‌‌ همان بچه‌هاي رديف اول يك نسخه داشته باشيم محض شب امتحان. ديگر عذاب وجدان هم نداشتيم، حتي با بچه‌هايي كه جزوه مي‌نوشتند شوخي مي‌كرديم كه: فلاني! به اين موي سياه! خوش‌خط بنويس... آنها هم لبخند مي‌زدند و خوش‌خط مي‌نوشتند:« يك عنصر ديگرى كه باز با جوان‌ها بايد در ميان گذاشت، مسئله تدين است. جوان‌هاى عزيز! تدين، رعايت دينى، در حد وسع و امكان از حالت معمولي». مي‌دانستند كه نه! مطمئن بودند رقيب آنها براي كنكور كار‌شناسي ارشد ما نيستيم. دغدغه‌شان همين كنكور بود و به همين دل خوش بودند. ما هم دلخوش بوديم به اينكه با گرفتن مدرك‌مان، كلاه‌مان هم سمت دانشگاه بيفتد؛ برنمي‌گرديم!

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
زهرا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۶
0
0
عالی بود منو یاد خاطرات شیرین ولی تلخم انداخت....
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار