کد خبر: 634475
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۷
مرضيه رافع

دنيا به چند سطر آخر خودش نزديك شده بود. دكتر گفته بود سرطان داري و من فكر مي‌كردم 25 سال مدت كمي است براي به سرانجام رساندن كارها. مي‌خواستم وقتي چهل ساله شدم، كتابم را شروع كنم و حالا مرگ رسيده بود پشت در. دروغ چرا؟ شبيه مهمان ناخوانده بود برايم. هم مهمان بود و نمي‌شد در را بسته بگذارم بماند و هم ناخوانده بود، منتظرش نبودم. گيرم كه «حبيب خدا» بود، ولي عزيزِ من نبود و دستپاچه شده بودم از به هم ريختگي خودم و كارهاي عقب افتاده‌ام.
تازه موضوع پايان‌نامه‌ام را انتخاب كرده بودم. استاد راهنمايم هماني شده بود كه به خاطر سر كلاس او نشستن اين رشته را براي ارشد انتخاب كردم. حالا هر هفته سر ساعت مشخص به دفترش مي‌رفتم و درباره‌ پايان نامه‌ام حرف مي‌زديم. چاي و خرما هم مي‌خورديم.
شيمي‌درماني كه شروع شد، موهايم ريخت. صبح‌ها بعد از نماز صبح با دست‌هاي لرزان، براي خودم ابرو نقاشي مي‌كردم و با آژانس راهي دانشگاه مي‌شدم. دلم لك‌زده بود براي سرويس دانشگاه و شوخي و خنده‌هايش. نوشتن كتاب توي چهل سالگي را از ياد برده‌ بودم و آرزويم شده بود تمام كردن اين پايان نامه. درد مي‌پيچيد توي تنم هربار كه دكمه‌‌ي لپ‌تاپ را فشار مي‌دادم. هربار كه به زور تنم را روي صندلي نگه مي‌داشتم و خيره مي‌شدم به صفحه‌هاي كتاب. كم كم بدنم به شيمي درماني و دردهايش هم عادت كرد. شبيه مامان كه عادت كرده بود شب تا صبح بيدار بماند بالاي سرم، قرآن بخواند، مفاتيح را با اشك دوره كند. . .
امروز جلسه دفاع من است و تا چند ساعت ديگر بايد خودم را برسانم به بزرگ‌ترين سالن دانشگاه. اين طور كه استادم مي‌گفت، خيلي‌ها گفته‌اند به اين جلسه مي‌آيند؛ بعضي‌ها به خاطر موضوع پايان‌نامه‌ام: «جلوه‌هاي رحمت الهي در قيامت» و بعضي‌ها هم براي ديدن خودم. خودي كه ديگر شبيه خود ِ سابقش نيست. به هم ريختگي‌اش تمام شده انگار. من منتظر اين جلوه‌هايم و ديگر گمان نمي‌كنم كه زندگي به سطرهاي آخرش نزديك شده. اين تازه اول راه است...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار