دههی محرم هم نزدیک است و این طلبهی جوان تصمیم میگیرد برای پرداخت بدهی خود، به جای سفرهای تبلیغی، منبر برود و برای منبرش پول بگیرد...» احتمالاً تأیید میکنید که این ایده برای آغاز، ایدهی خوبی است. اما در همین ابتدای کار چند سوال مهم پیش میآید: چرا این طلبه، خانهاش را در غیاب همسرش، رهن یا اجاره نمیدهد تا به واسطهی آن، بدهیاش را بپردازد؟چرا او به طلبکار خود به چشم یک مزاحم نگاه میکند؟ اصلاً اگر این طلبه واقعاً متدین است، چرا خانهاش را نمیفروشد تا بدهیاش را پرداخت کند؟ خب حتما برای نفروختن خانه، همانطور که در ابتدای فیلم اشاره میشود، مشکل موجهی وجود دارد که در ادامه به آن اشاره میشود. فیلم جلوتر میرود. راستی چرا فیلمساز اصرار دارد که بگوید مرد طلبکار، موجود خبیثی است؟ مگر نه اینکه او میخواهد فقط حقش را بگیرد؟ و از طرفی، فیلمساز چرا اصرار دارد تا بگوید این طلبهی بدهکار، برحق است؟ مگر نه اینکه او مدیون دیگری است و باید دینش را بپردازد؟ پس این رویکرد یکجانبهی فیلمساز چیست؟ هر چه به دقایق پایانی نزدیکتر میشویم، مدام سؤالات زیادتر میشود. چرا فیلمساز اصرار دارد تا بگوید آخوندهایی که برای منبر رفتن پول میگیرند، آخوندهای خوبی نیستند؟ چرا این آخوند فیلم، هیچگونه رویکرد معنوی ندارد؟ نه دعایی، نه راز و نیازی، نه حس معنوی... چرا آخوند فیلم تا این حد خودخواه است و با وجود بدهی بالایش، میخواهد به هر قیمتی خانهاش را نگه دارد؟ یعنی فیلمساز نمیخواهد توضیح بدهد چرا این طلبه نمیتواند خانهاش را بفروشد؟ حتماً مشکل موجهی وجود دارد که در ادامه به آن اشاره میشود. فیلم جلوتر میرود. آخوند فیلم روی منبر حرفهایی میزند که با عملکرد خودش نمیخواند. کمکم مردم از دور او پراکنده میشوند و حتی وجوهات شرعی خود را از او پس میگیرند. آخوند فیلم، تنها میشود. مشکلات مالی او به نهایت خود رسیده است. طلبکار هم دیگر نمیتواند این وضع را تحمل کند. ناگهان آخوند فیلم تصمیم میگیرد خانهاش را بفروشد و بدهیاش را بپردازد؛ بدون اینکه فیلمساز توضیح دهد چرا تا پیش از این، آخوند عزیز داستان نمیتوانست خانهاش را بفروشد و حالا میتواند. خب اگر هیچ دلیل موجهی برای عدم فروش خانه وجود نداشت، پس چرا همان ابتدا این آخوند گرامی خانه را نمیفروشد تا فیلم به جای دقیقهی 90 در دقیقهی 10 به پایان برسد؟ این همه بلایی که بر سر آخوند فیلم میآید، در نهایت به کدامین تغییر در او منجر میگردد؟ کدام حس معنوی در او زنده میشود؟ مگر نه اینکه بر اساس الگوهای درام، باید این شخصیت محوری بعد از طی حوادث و اتفاقات، به یک تغییر در باورها و اعتقاداتش برسد؟ خب در پایان فیلم کدام تغییر و تحول شامل حال او میشود؟ «حق سکوت» به قدری مشکل منطقی در درامش دارد که بسیاری از موارد مضمونی آن هم به همین واسطه زیر سوال رفته است. تا جایی که تنها نقطهی مثبت کاراکتر آخوند فیلم، آن است که از وجوهات مردم سوءاستفاده نمیکند. به عبارت بهتر، حوزهی هنری هزینه کرده تا فیلمی بسازد که در آن، تنها ویژگی آخوند فیلم، نخوردن مال حرام است! یعنی یک آخوند حداقلی تمام عیار! ظاهراً ما هم باید در دورهی فیلمهای حداکثری چون «عصبانی نیستم» و «قصهها» و «خانهی پدری» به این تصویر حداقلی راضی باشیم. اگر نخواهیم بگوییم آخوند فیلم اصلاً خودخواه و غیرمنطقی است و علاقهای به پرداخت دیون دیگران ندارد... «حق سکوت» در کنار تمام این اشکالات، خالی از هر گونه حس و تأثیر است و این برای یک فیلم دینی با محوریت روحانیت، ضعف بسیار بزرگی محسوب میشود. همین هم باعث میشود تا ما سالن را ناراضی ترک کنیم.....