
خدا اين عمل توقيف را از كره زمين محو كند كه به واسطه آن هر ماجرا و مسئله بيكيفيتي بيخود و بيدليل بزرگ جلوه نكند. اين طبيعت هر انساني است كه از هر آنچه از آن نهي شود به آن علاقمند ميشود و دقيقا به همين دليل است كه وقتي ميبيند ماجرايي، مسئلهاي، موضوعي و خلاصه هر اتفاقي برچسب ممنوعه را ميخورد و صحبت كردن درباره آن دردسرساز است كنجكاوتر ميشود كه از ته قضيه سردرآورد كه چرا و به چه دليل برچسب توقيف بر ماجرايي خاص خورده! توقيف عليرغم بار معنايي منفي كه دارد اتفاقا براي ضدتبليغ جهت يك كالا به شدت مؤثر است. كافي است نيم نگاهي به استقبال از پديدهاي به نام ماهواره در ايران بيندازيم تا دريابيم ممنوع شدن اين پديده تا چه حد كنجكاوي نسبت به لمس آن را بيشتر كرده است. فيلترگذاري در فضاي مجازي هم چنين نتيجهاي دارد و تقريبا هر سايتي كه فيلتر شده است در فاصله زماني بعد از فيلتر بر شمار كاربران آن افزوده ميشود. اصلا يكي از دلايلي كه بسياري از ما ايرانيان دنبال اين هستيم دريابيم كه سايتهايي مانند «بي. بي. سي پرشين» يا «راديوفردا» و حتي «روزآنلاين» درباره اتفاقات داخلي ايران چطور موضعگيري ميكنند همين فيلتر بودن آنهاست. از آنجا كه سيستم به دلايلي كه خود ميداند فضاي دسترسي مستقيم به اين سايتها را مسدود كرده فكر ميكنيم حتماً كاسهاي زير نيم كاسه است و اطلاعات خاصي در اين سايتها ارائه ميشود، غافل از اينكه بسياري از اخبار اين سايتها منهاي اخبار سياسي تقريبا همان اخباري است كه در سايتهاي مستقل داخلي هم ارائه ميشود.
در سينماي ما هم واژه توقيف مساوي است با تحريك حس كنجكاوي مخاطب نسبت به فيلم توقيفي! تقريبا در تمامي ادوار آثاري كه برچسب توقيفي و ممنوعه و غيرمجاز به آنها خورده كنجكاوي برانگيزند و در اين بين قاچاقچيان عرضه غيرمجاز محصولات فرهنگي هم بيش از هر فيلم ديگري براي به دست آوردن نسخهاي ولو بيكيفيت از اين آثار هزينه ميكنند. در متاخرترين مورد ميتوان به قاچاق نسخه بيكيفيت «زندگي خصوصي» حسين فرحبخش در بازهاي كوتاه بعد از توقيف آن اشاره كنيم، يا بلايي كه توقيف بر سر آخرين اثر قابل تحمل كارنامه داريوش مهرجويي «سنتوري» آورد.
اگر به صورت موردي بخواهيم به بررسي فيلمهايي كه انگ توقيف به آنها خورده و بعدا چه به صورت خصوصي يا عمومي ديده شدهاند بپردازيم يك كليدواژه مشترك در آنها به چشم ميخورد و آن هم معمولي بودن سطح كيفي اين آثار است. كمتر فيلم توقيفي را ديدهايم كه اثر درخشاني باشد. چرايش را نميدانم! شايد به دليل اينكه توقيف انتظارات آدمي از هر اثري را بالاتر ميبرد اما وقتي در برابر فيلم توقيفي مينشيني و آن را تماشاي ميكني درمي يابي هيچ اتفاق عجيب و غيرمتداولي درباره فيلم رخ نداده و حاصل در بهترين حالت اثري است با كيفيت متوسط.
تماشاي هر چهار اثر توقيفي در زمان مديريت قبلي از «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» گرفته تا «همه چيز براي فروش»، «پاداش» و «خانه پدري» نيز چنين قضيهاي را در ذهن تثبيت ميكند. هر چهار فيلم آثاري متوسط و گاه زير حد متوسطند كه حتي اگر در زمان ساخت بدون كمترين مميزي روي پرده ميرفتند با انتقاد مخاطبان و البته منتقدان روبهرو ميشدند اما به هر حال برچسب توقيفي خوردن روي آنها موجب شده است كه همگان فكر كنند در اين فيلمها با اتفاق ويژهاي روبهرويند و كارگردان به دليل صراحتي كه در كلام داشته مستوجب توقيف شده است.
اما مسئله اينجاست كه در هر چهار مورد بالا اين كيفيت پايين ساختاري فيلم و از آن بدتر لحن روايي الكن و ناقص آن بوده كه باعث شده فيلمها توقيف شوند. «زندگي مشترك آقاي محمودي...» كه فقط به ژست شبه روشنفكرانه كارگرداني ميماند كه از سينما فقط قابهاي ملون را ياد گرفته و حتي براي به تصوير كشيدن كاراكتر زن بيبند و بارش سري به خيابانهاي شهر نزده تا بفهمد لااباليگري جوانان امروزي همان چيزي نيست كه در فيلمفارسيها ديده است.
«همه چيز براي فروش» كه بيشتر اداي دين كارگردان به «كندو» و عشقش به بهروز وثوقي به شمار ميرود آن قدر فيلم دمدستي است كه حتي براي انتخاب ضدقهرمان آن كه بايد يك تنه به دل اجتماع بزند هم بازيگري با فيزيك مناسب انتخاب نشده است و به جايش كارگردان تا توانسته شاتهاي رويايي(!) از پمپ بنزين، شورلت كاپرا و بيابان گرفته است.
«پاداش» هم آن قدر شوخيهاي هرزه و زشت اروتيك دارد كه بيشتر به يك نمايش روحوضي از نوعي كه زماني در خانه قمرخانم اجرا ميشد شباهت دارد.
«خانه پدري» كه شب گذشته در كاخ جشنواره به نمايش درآمد هم هرچند به لحاظ فرمي از هر سه اثر قبلي شسته رفتهتر است اما در بيان مقصود خود به شدت الكن به نظر ميرسد. معلوم نيست كارگردان كار از نمايش مهوع آور شكنجه و زدوخورد در خانهاي كه نامش را خانه پدري گذاشته چه هدفي دارد! به هم زدن دل مخاطب و ايجاد استرس به او يا آن كه نگاهي نمادگرا به اتفاقاتي كه براي او و همنسلانش رخ داده! در هر دو صورت اينكه شكنجهگري آن هم از نوع زنده به گور كردن دختر را به ايراني آن هم يك ايراني با تعلقات مذهبي نسبت دهيم بيش از پيش فانتزي به نظر ميرسد. اعراب كه درباره زنده به گور كردن دخترانشان داستانها روايت ميشود چنين به سندسازي روي نياوردهاند كه عياري آرام و بيحاشيه ما روي آورده! از آن گذشته حتي اگر آنچه عياري ساخته برمبناي واقعيات تاريخي است بهتر بود پيش از نمايش فيلم يك درجه سني براي تماشاي آن قرار ميداد و حداقل مخاطبان زير 16 سال را از تماشاي فيلم منع ميكرد، نه اينكه فيلم بدون داشتن درجه سني در سينماهاي جشنواره به نمايش درآيد. بخشهايي از «خانه پدري» به شدت به هرزه نگاري شكنجه از آن نوعي كه در آثاري مانند «كشتار با اره برقي در تگزاس» ديدهايم شباهت دارد. عياري كه اين قدر علاقه به چنين تصويرسازيهايي دارد چرا در همين خانهاي كه دختر در آن زنده به گور شده يك اسلشر تر و تميز نميسازد؟!