در اين مقال درصدد آنيم تا از زاويهاي متفاوت و از منظري كلان تاثير آن را در ايجاد نگاهي جديد به هستي و نظامسازي برآمده از اين نگاه، را مورد تدقيق قرار دهيم.
شكلگيري انقلابها در پارادايمها و ابرپارادايمها
به طور كلي ميتوان گفت هر انديشه سياسي از دو جزء مبنا و بنا يا زيربنا و روبنا، تشكيل ميشود؛ جزء مبنايي يا زيربنايي را ميتوان بنيانهاي معرفتشناسانه، هستي شناسانه و انسان شناسانه دانست كه مستقيم يا غيرمستقيم در ساخت انديشه سياسي تأثير ميگذارند، و روبنا نيز نظريه و ايدئولوژي سياسياي است كه بر اساس آن مباني شكل ميگيرد. در اين مقال ما از مباني به عنوان ابرپارادايم(1) و از بنا با عنوان پارادايم(2) تعبير ميكنيم. هرچند مفهوم پارادايم، اصطلاحي است كه از مكتب كوهن در فلسفه علم اخذ شده است(3)، اما در اينجا مفهومي غير از آنچه مد نظر كوهن بود را مراد ميكنيم. در اينجا مراد از پارادايم، چهارچوب و الگوي نظري سازمان بخش يك نظريه سياسي است و مراد از ابرپارادايم، ابرالگويي است كه ماده خام و مفاهيم پايهاي و بنياني يك نظريه سياسي را فراهم ميكند و آن پارادايم بر اساس اين ابرپارادايم شكل ميگيرد.
جدايي علم و دين؛ منشأ تحول در انديشه سياسي غرب
غرب مدرن كه با گذار از دو دوره باستان و قرون وسطي شكل گرفت، همزمان با تغير و تحولاتي كه در دو حوزه علم و دين به وجود آورد، سبب تغيير و تحولات مبنايي در حوزه انديشه سياسي نيز شد و ابر پارادايمي جديد براي نظريات و پارادايمهاي سياسي فراهم نمود.
در اين دوران افقي نو در حوزه مبنايي به وجود آمد. سلسله جنبان اين افق نو در حوزه ديني مارتين لوتر و جان كالون بودند كه زمينههاي جدايي دين از سياست و حركت به سوي فردي شدن دين را فراهم كردند و از سوي ديگر با ظهور دكارت در حوزه فلسفه و بنيان گذاشتن شكاكيت معرفتي گامي ديگر در جهت شكلگيري يك ابرپارادايم جديد برداشته شد و در كنار اين دو جريان، ماكياولي نيز مواد خام سياسي براي ساخت اين ابرپارادايم را فراهم كرد.
مؤلفهها و دعاوي اصلي ابرپارادايم «اومانيسم»
از حاصل جمع اين سه جريان و ديگر اشخاصي كه در دوران رنسانس ميانديشيدند، ابرپارادايم اومانيسم زاده شد. مدعاهاي اصلي اين ابرپارادايم را ميتوان بدين صورت بيان كرد: 1 ـ بينيازي از هدايت عقل قدسي و تكيه بر شكاكيت معرفتي و عقلانيت ابزاري (حوزه معرفت شناسي) 2 ـ اعتقاد به اصالت بشر در برابر اصالت خدا يا اعتقاد به محوريت انسان در همه چيز (هستي شناسي) 3 ـ قوانين و حقوق، منشأ بشري دارند و بايد داشته باشند (توصيفي و تجويزي) 4 ـ همه چيز در خدمت انسان بايد باشد و انسان در خدمت هيچ كس نباشد. 5 ـ انسان موجودي مادي و همين دنيايي و غايت او حداكثر سود يا لذت است(انسانشناسي). (4)
ليبراليسم، ماركسيسم، فاشيسم؛ مولود ابرپارادايم اومانيسم
در پرتو ابرپارادايم اومانيسم در دوران مدرن و به طور اخص در قرن بيستم، پارادايمها و ايدئولوژيهاي مختلف ظهور كردند كه از جمله آنها ليبراليسم، ماركسيسم، فاشيسم و... هستند. اين پارادايمها به رغم اختلافاتي كه در روبنا با يكديگر دارند، همه در قالب ابرپارادايم اومانيسم ميانديشند كه همانند روحي كلي بر همه آنها سيطره دارد. و بر همين اساس نزاع بلوك شرق و غرب در دوران جنگ سرد نزاعي پارادايمي است و نه ابرپارادايمي. نگارنده همه پارادايمهاي عصر مدرن را محصول و منتج شده از ابرپارادايم اومانيسم ميداند.
انقلاب اسلامي ايران به مثابه يك ابرپارادايم جديد
انقلاب اسلامي ايران در شرايطي به وقوع پيوست كه دو پارادايم غالب در جهان نيمه دوم قرن بيستم يعني ليبراليسم و ماركسيسم كه هر دو محصولات ابرپارادايم اومانيسم بودهاند، بر جهان غالب بوده و هر كس كه قصد انديشيدن در حوزه سياست يا اقدام عليه حاكمان خود[حركت انقلابي يا اصلاحي] را داشت بايد در آن قالبها ميانديشيد و عمل ميكرد.
انقلاب اسلامي نه تنها در قالب اين پارادايمها، بلكه در قالب آن ابرپارادايم نيز نينديشيد و اقدام نكرد بلكه خود دست به ايجاد ابرپاراديمي جديد زد و پارادايم خود يعني جمهوري اسلامي را بر آن بنيان گذاشت. از همين رو، اقدام و اهميت اساسي انقلاب اسلامي نه در تأسيس يك پارادايم، بلكه در حوزه ابرپارادايم جديدي بوده كه ايجاد كرده است. ابرپارادايمي كه از آن به تئوئيسم(5) تعبير ميشود.
مؤلفهها و مختصات ابرپارادايم توحيد محور انقلاب اسلامي
مختصات اين ابرپارادايم جديد را ميتوان به صورت اجمال چنين برشمرد:1 ـ اين نگرش در برابر شكاكيت معرفتي و عقلانيت ابزاري، از امكان معرفت يقيني و وحياني سخن به ميان آورده است و معرفت يقيني را هم ممكن و هم مطلوب ميداند (حوزه معرفتشناسي)
2 ـ نشاندن خدا به جاي انسان و همه چيز را در نسبت با او سنجيدن (هستيشناسي)3 ـ غايت انسان را نه حداكثر سود يا لذت براي حداكثرافراد، بلكه دنيا را مزرعه و مقدمهاي براي زندگي حقيقي پس از مرگ ميداند و دنيا را نه محل قرار، بلكه محل گذار ميداند و حداكثر سعادت براي همه افراد را پي ميگيرد و انسان را داراي دو ساحت مادي و معنوي ميداند (حوزه انسانشناسي)
4 ـ دين را محصور در امور فردي نميداند بلكه نه تنها براي آن ساحت اجتماعي نيز قائل است بلكه خواستار ديني شدن همه جنبههاي اجتماعي از قبيل سياست، اقتصاد، جامعه و حتي علمي باشد. 5 ـ اين ابرپارادايم به دنبال احياي طريقت انبيا و اجراي شريعت نبوي براي رسيدن به حقيقت الهي در عصر جاهليت مدرن ميباشد، كه اين نيز جريان سكولاريسم در دوران مدرن را به چالش و منازعه ميطلبد. 6 ـ قائل به دين جامعنگر اجتهادي است (سه گزاره اخير در حوزه دينشناسي).
از همين رو نگارنده منازعه و چالش اساسي و اصلي انقلاب اسلامي با غرب را نه ايجاد يك پارادايم جديد، بلكه آن را در حوزهاي عميقتر به نام ابرپارادايم توحيد محور در برابر ابرپارادايم اومانيسم- كه حدود نيم هزاره غرب براي تبليغ و استقرار آن در سطح جهان كوشش كرده است_ پي ميگيرد و بنابراين محل نزاع ميان انقلاب اسلامي و غرب در حوزه انديشه سياسي اولاً و بالذات ابرپارادايمي و در مرتبه دوم پارادايمي ميدانيم.
پينوشتها:
1- super paradigm
2- paradigm
3- براي فهم معناي پارادايم از نظر كوهن به كتاب چيستي علم آلن چالمرز، ترجمه سعيد زيباكلام رجوع شود.
4- در باب معاني و ويژگيهاي اومانيسم، رجوع شود به: «اومانيسم» نوشته توني ديويس، ترجمه عباس مخبر؛ «مباني نظري غرب مدرن» نوشته شهريار زرشناس و مقاله «اسلام و اومانيسم» نوشته سيد محمود نبويان.
5. theoism
*كارشناس ارشد علوم سياسي
دانشگاه علامه طباطبايي