اين فيلم هم مثل اكثر آثاري كه در اين دوره از جشنواره فيلم فجر ميبينيم، يك فيلم كوتاه است كه بيخود و بيجهت كش پيدا كرده و تبديل به فيلم بلند شده است. كنار هم قطار كردن شورلت و بيابان و خانههاي متروكه و آدمهاي منزوي و تكافتادهاي كه به خاطر يك مشت ريال در يك ناكجاآباد به جان هم افتادهاند، همه چيز فيلم «همه چيز براي فروش» است و ديگر هيچ!
اين فيلم هم از ديگر هماوردطلبان ميدان رقابت براي روايت افسردگي و نااميدي است؛ فيلمهايي كه براي جا نماندن از ديگر رقبا، حاضر هستند براي هر چه افسردهتر كردن روايت خود حتي منطق درام را فدا كرده و واقعيت را نيز كتمان كنند.ثقفي در نشست خبري فيلمش به واقعي بودن داستان سرباز مجروح اشاره كرد، پس نميتوان قيد«لامكان» بودن را به « همه چيز براي فروش» چسباند اما كارگردان تنها در همين حد به واقعيتها پايبند بوده و در مواردي چون«داشتن دسته چك» و «مقررات نظام وظيفه» به صورت انتزاعي و مستقل از دستورالعملهايي كه بسياري از ما به صورت روزانه با آنها درگير هستيم عمل ميكند، به طور مثال همه آدمهاي بيچاره فيلم داراي دسته چك بوده و چكهاي بيمحلي كشيده بودند، در صورتي كه بانك براي صدور دسته چك به وضعيت مالي و تواناييهاي شخص براي اداي ديون خود توجه يادي دارد و برخلاف تصور امير ثقفي به هر بدبخت و بيچارهاي دستهچك نميدهد تا با چك برگشي خود و ديگران را به درد سر بيندازد. روايت بدون قصه فيلم «همه چيز براي فروش» از همان كليشههايي كه اين روزها و شبها به كرات در فيلمهاي جشنواره ميبينيم پر شده است؛ آدمهاي فقير و بيچارهاي كه براي به دست آوردن پول، تن به هر خفت و پستي ميدهند، زناني كه همه جا سرك ميكشند و اين وسط مردهاي چشمچران و بددلي قصد اغواي آنها را دارند، دعوا و درگيري پيدرپي آدمها، ريتم كند و كشدار و. . . از همه بدتر، قرار دادن فضاها و نماهايي كه كاركردي به جز آب بستن به فضاي خالي فيلم ندارند!