
«دوستاني كه اين روزها به دنبال تعريف سينماي ديني و مدام در حال خطكشي و وضوح هستند، به معناي واقعي كلمه، اعتقادي به اينكه جهان در بهترين حالت ممكن خلق شده ندارند، يعني در خداوندي خدا شك دارند! فكر ميكنند آنها هستند كه بايد جهان را درست كنند و اتفاقاً به همين دليل هم خيلي علاقهمندند به معجزه، چون فكر ميكنند بقيه چيزها معجزه نيست! همه چيز معجزه است. خدا هيچ چيز را ناقص خلق نكرده است. اگر چيزي رازگونه است بايد به همان ميزان رازگونه بماند چراكه سري كه در پشت آن وجود دارد آن قدر بزرگ است كه تو نميتواني آن را نشان دهي. اصرار بر عريان كردن را نميفهمم...» اين بيانيه بخشي از فلسفه فيلمسازي ميركريمي را نشان ميدهد.
اين بار انگار قرار است فيلمساز سكوت و تنهايي و آرامش و تفكر در طمأنينه محض را در دل شهر ببينيم. دور از خلوت و ترديدهاي يك طلبه جوان، دور از كوير و سلوك و مرگ و پسرانگي و پدرانگيهاي شكننده، اين بار فاصله دور و نزديك آدمها به نظر ميرسد متن اصلي دنياي ميركريمي باشد؛ آدمهايي نه متعلق به يك قوم و خويش و يك خانهباغ كه آدمهايي از يك شهر شلوغ و پراتفاق كه گاه خيلي به هم نزديك ميشوند. آدمهايي كه صرفاً قرار نيست بازتاب همه ناآراميهايي باشند كه در هر جامعهاي قابل رديابي است. در اين فيلم نوعي واكنش رضا ميركريمي را جستوجو ميكنيم؛ واكنش به فضاي شلوغ اطرافش؛ فضاي شلوغ سينمايي كه هر كس به نوبه خود برايش احساس دلسوزي ميكرد و ميكند! در اين دو سه سال برخي فيلمها نيمه خالي آدمهاي اين شهر را ميديدند و برخي آدمها نيمه خالي همديگر را. سينما از برخي دعواها و از برخي نگرشها آسيب ديد. بسياري از خانوادهها از ترس آن چيزي كه در سينما ميگذرد، از ترس آنچه در گسست خانوادهها و روابط لجامگسيخته در آثار برخي فيلمسازان شنيده بودند قبل از اينكه تعدادي از سينماها پرده را بر اين فيلمها ببندند، چشم فرزندان خود را بر اين فيلمها بستند. سكوت رضا ميركريمي كه به نوعي فرزند جريان حوزه هنري به حساب ميآيد براي دوستانش، منتقدانش و مخاطبانش سؤالبرانگيز بود اما گويي كه ميركريمي پاسخ خود را در قالب تفكر و بينش سينمايياش قبلتر به اينها داده و در آينده قرار است بدهد. تهيهكنندگي فيلم «خسته نباشيد» يكي از اين واكنشهاي سينمايي ميركريمي بود. او حجمي از انتقادات را پذيرفت اما تهيهكننده فيلمي بود كه شخصيتهايش انرژي مثبت ميدادند. تلاش آنها براي آشتي بود. آنها يادآوري كردند كه فرهنگي داريم و اصالتي داريم و گاه فقط نياز است تلنگري به ما بزنند تا همه اين عظمت اين خاك و تمدن را به ياد بياوريم و در برهوت و تاريكي نگاه تند يكطرفه زلالي آب و خاك اين وطن را در پيش بگيريم و به روزنهها برسيم. «امروز» پاسخ سينمايي ميركريمي است از حال و روزش؛ اينكه او حالا كه نزديكترين فيلمش را به اجتماع امروز در فيلم «امروز» ميبيند چقدر به ارزشهايي كه فيلمسازياش را بر پايه آن بنا نهاده پايبند مانده است. ميركريمي صاحب سينمايي است كه فريم به فريمش بيمنظور و بيمصداق نبوده است. ميركريمي به نوعي شخص ثالث يك كنايه عميق تاريخي در سينماي ايران محسوب ميشود. همان «يه حبه قند» معروف كه كام برخي را شيرين كرد تا موضعگيري انفعالي بيصدا را ترك كرده و به سينماي صادرشده از ايران به جهان و به اسكار شديدترين واكنش را در قالب يك نامه نشان دهد. شاعر سينماي جنگ انگار كه همجنساش يعني ميركريمي را پيدا كرده كه از خانواده ايراني توصيفي بسي شيرينتر از همه «جدايي»ها داشته است و آنقدر ذوب اين خانهباغ و آدمهايش شده كه مرز خود را از سينمايي كه حال در دنيا همه آن را به تلخي «جدايي» ميشناسند، كاملاً مشخص كند.
اين بار شاعر سينماي جنگ دوربين شكارياش را براي «امروز» كار گذاشته است تا در اجتماعيترين فيلم ميركريمي آثاري از درد و برخورد با اين درد و جايگاه اين درد در قضاوت تكتك آدمهاي اين اجتماع پيدا كند. ميركريمي اين بار ابزاري شايد برجستهتر از خود در دست دارد. حضور پرويز پرستويي «امروز» ميركريمي را به ديروز پرستويي وصل ميكند و چه كار سختي است از پرستويي با آن همه ديروزهاي درخشان بازي متفاوت گرفتن، البته بايد داستان از عهده اين كار سخت برآيد. دو عضو سينماي ايران كه در انتخاب خود مراعات وسواسهاي عميقي را ميكنند، اين بار به «امروز» وارد شدهاند. ميركريمي در پايان فيلمبرداري «امروز» اينگونه ابراز خشنودي ميكند: « ديروز فيلمبرداري «امروز» تمام شد و امروز هر كاري كردم به جبران خستگي معمول فيلمهاي قبلي بيشتر بخوابم نشد كه نشد! شايد براي اينكه اصلاً خسته نبودم. به لطف خدا هفتمين كارم را خيلي راحت و بيدردسر ساختم با همكاراني جوان و پرانگيزه و يك پرويز پرستويي تمامنشدني و اميدوارم در چشم مخاطبان «امروزم» تكراري نباشد.»
به تصاوير دوربين هومن بهمنش جوان و خوشذوق اعتماد كامل داريم. محسن قرايي«خسته نباشد» همچنان بدون احساس خستگي در كنار ميركريمي است. شريك فيلمنامهنويس ميركريمي يعني شادمهر راستين نويسنده جزئيات مهمي است. يونس راننده، زن جواني را آخر وقت به بيمارستان ميرساند. در اين بيمارستان چه خبر است؟ كسي نميداند. تا چند فرداي ديگر بايد صبر كرد براي «امروز.»