اين فيلم از ابتدا كاملاً شبيه مستند است. حتي همين الان هم ميتواند با يك تدوين دوباره در بخش مستند جشنواره به نمايش دربيايد و توجههايي را به خود جلب كند. جالب اينكه نقش اول فيلم هم يك مستندساز است كه به دنبال ساخت يك مستند به لبنان و پس از آن به سوريه ميرود و همه ماجرا همين است. بدون هيچ گره، فراز و فرود و نه حتي دستاوردي در حيطه فني. به طور خاص موسيقي فيلم كاملاً از هم گسسته است و هيچ وحدتي در به كارگيري آن وجود ندارد. اين حضور موسيقي در اكثر صحنههاي فيلم آنقدر بيربط است كه به عنصري آزار دهنده تبديل ميشود. روايت «شهابي از جنس نور» كاملاً خطي و بر اساس توالي زمان و مكان پيش ميرود. آقاي مستند ساز ايراني و دوست فلسطينياش در حال تصويربرداري از محلههاي بيروت به مسائلي بر ميخورند كه مسير مستند را عوض ميكند و به درگيريهاي داخلي سوريه كشيده ميشود. اما تمام اين مراحل كاملاً بيحس و حال از آب در آمده. اين برخلاف جذابيت ذاتي موضوعي است كه فيلم به سراغ آن رفته، يعني جنگ سي و سه روزه در لبنان، حضور سلفيهاي تكفيري در سوريه و حتي حضور امريكا در عراق. سطح اين درگيركنندگي براي مخاطب آنقدر پايين است كه به سختي ميتواند او را در صحنههاي كشته شدن شخصيتهاي فيلم متاثر كند.
بزرگترين مزيت «شهابي از جنس نور» حرفهايي است كه قرار بوده در گير و دار داستان از زبان شخصيتهاي مختلف فيلم بشنويم. دامنه اين حرفها از آرماگدون و تحريفات انجيل تا ظهور منجي و اعتقادات شيعيان و حتي دليل شورشهاي نظامي در سوريه كشيده ميشود اما بيشتر شكل يك مقاله تصويري پيدا كرده است نه فيلم سينمايي.
بي پرده بايد بگوييم هميشه انتظار از پروژههايي اينچنين كه به سراغ مفاهيم و سوژههاي ارزشمندي ميروند بالاتر از بقيه است. به همين خاطر علاوه بر اعتقاد قلبي نياز به تبحر بيشتري در ساخت نيز هست. با تمام اين اوصاف بايد شهامت محمد رضا اسلاملو را بستاييم، اما هنوز اين سؤال جدي باقي ميماند كه بعد از گذر سه سال از آغاز قضاياي سوريه و كشمكش قدرتهاي بينالمللي در منطقه و تاثير مستقيم آن بر روي ايران، چرا ديپلماسي فرهنگي ما در اين باره ساكت است؟ چرا فيلم «شهابي از جنس نور» بايد تنها آورده در سينمايي عريض و طويل كشورمان با اين موضوع باشد؟ آيا مسئولان سينمايي ما در اين زمينه برنامهاي دارند؟