بازيهاي ضعيف و كارگردانيهاي ضعيفتر. فيلمهاي كوتاهي كه به اندازه يك فيلم بلند طولاني شدهاند و كش داده ميشوند. اصلاً مهم نيست داستان داشته باشند يا نه. اصلاً مهم نيست برايشان شخصيت طراحي شده باشد يا نه. فقط قرار است هزينه و وقتي تلف شود از عوامل و مخاطبين.
اشتباه بزرگي است كه تمام توجه نويسنده و كارگردان به جزئيات و اينسرتها در دل داستان باشد و اصلاً به كليت و بايدهاي داستان فكر نكنند. اصلاً نداند شخصيت را بايد معرفي كنند و براي بيان داستان پيرنگي را طرحريزي كنند. گره داستاني داشته باشند، تعليق و خط اصلي داستاني و داستانهاي فرعي لازم است. غافل از اينكه اول پيشنيازهايي است و بايدهايي بايد رعايت شود. بايد طرح واره داستان و شخصيتها و. . . را شكل بدهند بعد بروند سراغ جزئيات اما انگار مسير برعكس شده است. از جزئيات شروع ميكنند و هيچ وقت به داستان و گره آن نميرسند. انگار دكمه پيدا كردهاند حالا به دنبال دوختن كتاند. آن هم دكمههاي رنگارنگ بيارتباط به هم. هر كدام يك رنگ. قوري چاي، سيني، موشك كاغذي و. . . . هر كجا هم كه كم آوردند يا زمان فيلم به حداقلهاي استاندارد سينمايي نرسيد صحنهها را اسلوموشن ميكنند و پلانهاي الكي در بين تصاوير جا ميدهند. از هرصحنهاي به صحنه ديگر كات ميخورد. اصلاً موضوع و ارتباط اهميتي ندارد. از سونوگرافي به حرم امام رضا(ع)، از قوري چاي به خيابان و...
الزامات و خصوصيات فيلم كوتاه با فيلم بلند متفاوت است. از بايدهاي داستاني تا دوربينكشي و تصويربرداري گرفته تا حتي شخصيتپردازي. گره داستاني و زمان ايجاد گره، مدل تعليق، ميزان ركگويي و همه و همه بايد براي فيلم سينمايي طراحي شود نه فيلم كوتاه يا حتي فيلم تلويزيوني. هر فرمي الزامات خاص خودش را دارد. نميشود داستان فيلم كوتاه را تبديل به بلند كرد يا مستند را به داستاني. هر ايدهاي حدي دارد و فرمي. سوژه با ديگران يكي از بكرترين سوژههايي است كه ميتوان درباره آن فيلمهاي زيادي ساخت و نقدهاي مختلفي درباره آن ارائه داد اما مشكل وقتي اتفاق ميافتد كه براي سوژه، داستاني طراحي نشده باشد. شخصيتها بد طراحي شوند و بدتر اينكه آنها را اشتباه هم انتخاب كنند. آن وقت سوژه هيچ كاري به تنهايي نميتواند بكند. مد تازه سينماي امروز ايران هم كه فاجعهاي است روي تمام فجايع قديم. پايانهاي خيلي خيلي خيلي باز. داستان در واقع رها ميشود تا هر كه هر چه دوست دارد، برداشت كند.