فيلم «فصل فراموشي فريبا» را بايد افتادن عباس رافعي از آن سوي بام دانست. اين كارگردان كه به سر به زيري و بيحاشيگي و ساخت آثاري نجيب و پاكيزه مشهور بود، تازه به اين نتيجه رسيده كه نميتوان بيحاشيه و بدون «آلودگي سينمايي» به جايي رسيد؛ تصميم گرفته تا از قافله عقب نماند و خودي نشان دهد و اين بار با ساخت فيلمي در تضاد با سبك خود، جلب توجه نمايد. هر چه قدر آثار قبلي رافعي در آرامش و نجابت به سر ميبردند، فيلم جديد او پرخاشگر و عصباني است.
«فصل فراموشي فريبا» ايده خوبي دارد؛ زن جواني كه براي تأمين معاش، با يك وانت قراضه به دل شهر ميزند و در اين راه با موقعيتهاي حيرت آميزي مواجه ميشود. اما ايدههاي خوب، هميشه به آثار خوبي تبديل نميشوند. درست مثل اتفاقي كه درباره اين فيلم رخ داده. مسيري كه زن طي ميكند و موقعيت هايي كه سر راهش قرار ميگيرند به قدري اغراق آميز و كاركاتوريزه هستند كه اين فيلم را به جاي واقع گرايي به اثري ضدواقعيت و ذهني تبديل كرده است. نتيجه اين شده كه مخاطب فيلم به جاي سير در واقعيات اجتماعي دنياي پيرامونش، وارد يك دارالمجانين ويران كننده ميشود. چون روايت فيلم در پرداختن به مصائب اجتماعي، در سطح مانده و فيلم به جاي تعميق در جامعه به دام كليشههاي جعلي و كاذب افتاده است.
مهمترين سؤالي كه درباره «فصل فراموشي فريبا» به وجود ميآيد اين است كه چرا در اين فيلم همه آدمها منفي و حيوان صفت هستند. تقريبا كل مرداني كه سر راه زن قرار ميگيرند، قصد اغواي او را دارند! چطور ميتوان چنين چيزي را باور كرد؟ چرا برخي فيلمسازها فكر ميكنند هر چقدر فضاي جامعه امروز ايران را وحشيتر و ضدانسانيتر نشان دهند، اجتماعيتر هستند؟
علاوه بر اين ها، «فصل فراموشي فريبا» نيز مثل خيلي از فيلمهاي جشنواره فجر و اكثريت قريب به اتفاق آثار سينماي ما، دچار ضعف در داستان پردازي است. در اين فيلم هم به جاي قصه، چند روايت به هم چسبيده شده است و چيزي به نام تعليق و گره در كار ديده نميشود.
كاش عباس رافعي به جاي تقليد از سينماي شبه روشنفكري و حاشيه گرا، سبك كاري خودش را ارتقا ميبخشيد و با شكوفايي نگاه و سليقه خويش در سينماي ايران عرض اندام ميكرد.