کد خبر: 632530
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۳
«خاطره‌ها و ناگفته‌هايي از فرازوفرودهاي6 دهه مبارزه» درگفت‌و شنود با حجت‌الاسلام والمسلمين جعفر شجوني
علي احمدي‌فراهاني

علي احمدي‌فراهاني

از هنگامي كه خويشتن را شناخته است دردمند بوده و مبارز. در دوران غربت اسلام و انقلاب طعم 25 بار زندان را چشيده و از پاي ننشسته است. او هم اينك نيز در سن 81 سالگي با شور و نشاط دوران مبارزه دغدغه‌هاي خويش را واگويه مي‌كند. آنچه پيش روي شماست تنها اندكي از بسيار خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمين جعفر شجوني از دوران پرمحنت و در عين حال پرنشاط مبارزه است.

جنابعالي در دوره نهضت ملي از فعالان سياسي و مذهبي بوديد و در جمعيت فدائيان اسلام، رسماً عضويت داشتيد. پس از 28 مرداد‌هم به شهادت اسناد، مبارزات شما نه تنها افت نكرد بلكه گستره بيشتري هم پيدا كرد. از دستگيري‌هاي خود درآن دوره بگوييد.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. در اين سال‌ها ما مكرراً زنداني مي‌شديم اما من چند بار بيشتر دادگاه نرفتم و درسال 1334 با توجه به اقدام آيت‌الله حكيم، به قيد ضمانت آزاد شدم. ما را كه به زندان شهرباني بردند، چون اغلب زنداني‌ها چپي و توده‌اي بودند و طبق ماده 5 حكومت نظامي زنداني شده بودند، مأموران زندان تا ما را ديدند با تعجب گفتند: آقاي شيخ، مگر آخوند هم توده‌اي مي‌شود؟ گفتم: اول قضاوت نكنيد، بگذاريد وارد شوم بعد بپرسيد. مگر آدم بايد توده‌اي باشد؟ ما اسلامي هستيم، از فدائيان اسلام. در زندان شهرباني تعداد سياسي‌ها فقط چهار نفر بودند و بقيه زنداني عادي بودند. در سال 1336 كه من در زندان قصر بودم، همين آقاي محسن رفيق‌دوست كه رئيس قبلي بنياد مستضعفين بود به ملاقات من آمد. در اتاق ملاقات تعدادي از افسران زير عكس شاه ايستاده بودند. آقاي رفيق‌دوست گفت: چطوريد آقاي شجوني؟ گفتم: يا بايد با يزيد بيعت كرد يا در كنگاور زراعت كرد (‌و به عكس شاه اشاره كردم). يك بار ديگر كه بيش از هشت روز از تاجگذاري شاه و ملكه نمي‌گذشت، در زندان قزل قلعه زير عكس شاه مرا شلاق مي‌زدند. در حاشيه زيرين عكس شعري نوشته بودند كه:

با خائن بدنام جفا بايد كرد

با خادم خوش‌نام وفا بايد كرد

در راه شهنشه جوان بخت عزيز

پروانه صفت‌خويش فدا بايد كرد

شكنجه و شلاق اين دفعه به خاطر اين بود كه در منزل آيت‌الله بهبهاني در سر پولك تهران منبر رفته بودم و درباره اشعار يزيد سخن گفتم كه مضمون فارسي آن اين است: اگر دامن دراز محبوبه‌ام به خاك كشيده نمي‌شد و خاك را متبرك نمي‌كرد، اجازه نمي‌دادم كسي به خاك تيمم كند! ساواكي‌ها كه پاي منبر حضور داشتند، بلافاصله گزارش كرده بودند و فردا صبح ما را دستگير كردند و بردند! تهامي معاون رئيس ساواك تهران و كمالي شكنجه‌گر معروف با دو دستگاه اتومبيل ما را به زندان قزل‌قلعه واقع در خيابان جلال آل‌احمد كه هم‌اكنون بازار روز ميوه و تره‌بار است بردند، در اتاق رئيس زندان يك گاو‌صندوق بود. تهامي معاون ساواك گفت: آقاي شجوني از اينكه تصميم بدي براي شما گرفته شده متأسفم! گفتم: چه تصميمي؟ در اين هنگام كمالي شكنجه‌گر معروف وارد شد و به من گفت: آقاي شجوني لباست را بكن و بگذار روي گاو‌صندوق! گفتم: چرا؟ گفت: مي‌كني يا خودمان بكنيم!؟ و شروع كرد به گفتن اين جملات: اگر دامن دراز محبوبه‌ام به خاك كشيده نمي‌شد و خاك را متبرك نمي‌كرد، من اجازه نمي‌دادم كسي به خاك تيمم كند و بعد گفت: شعر يزيد را مي‌خواني و به دامن شهبانو توهين مي‌كني؟ ديدم شعر ديروز را دارد تكرار مي‌كند! و با صدايي خشن دوباره فرياد زد: زود باش لباست را درآور! من هم لباس‌هايم را درآورده و روي گاوصندوق گذاشتم و گفتم: شجوني من هستم، اين لباس‌ها شجوني نيستند. كمالي بلافاصله سوت زد و 24 نفر سرباز با كمربند و يك نفر ديگر با شلاق به اتاق وارد شده و مرا روي زمين خواباندند و با شلاق و كمربند تمام بدنم را مجروح كردند. آنگاه كمالي در حالي كه از در بزرگ قزل‌قلعه بيرون مي‌رفت، فرياد زد: اين پدرسوخته را تا آخر شب نگه داريد.... ناهار و شام به او ندهيد! آخر شب ولش كنيد. من تنها در اتاق شكنجه روي زمين افتاده بودم. يك افسر وارد اتاق شد و با ديدن من در آن وضعيت ابراز تأسف كرد و گفت: آقاي شجوني من از منبرهاي شما خيلي استفاده كرده‌ام! سپس استوار اسكنداني وارد اتاق شد. با ديدن من لكنت زبان گرفته بود و مرتباً تكرار مي‌كرد: ببخشيد، من شما را نشناختم، من شما را نزدم، سپس ما را رها كردند. من از زندان قزل‌قلعه يكسره به مسجد مظهري واقع در ميدان قزوين تهران رفتم و چون شب آخر بود، منبر را خاتمه دادم و پايين آمدم. ناگفته نماند روي منبر جريان شكنجه و شلاق خوردن را به سمع حضار رسانيدم!

شما در دوران زعامت آيت‌الله بروجردي و در رده پس از ايشان در حوزه قم، به كداميك از شخصيت‌ها گرايش بيشتري داشتيد و چرا؟

ما طلاب جوان در قم به رغم اينكه زمان مرجعيت آيت‌الله بروجردي بود اما مريد حاج‌آقا روح‌الله خميني بوديم ولي ايشان تا زماني كه آيت‌الله بروجردي در قيد حيات بودند، كمتر در مسائل سياسي دخالت مي‌كردند. پس از رحلت آيت‌الله بروجردي كار بر ما آسان شد. فريادهاي كوبنده امام به ما روح تازه‌اي بخشيد و بيش از پيش وارد گود مبارزه شديم. ديگر كسي بر ما خرده نمي‌گرفت كه چرا مرجع ساكت است و شما پرخاشگر...!

من در تهران مجالسي را مي‌پذيرفتم و سخنراني‌هايي داشتم كه بسيار خطرناك بود و هيچ‌كس چنين مجالسي را قبول نمي‌كرد. منبرها آنچنان داغ و پرشور بود كه ساواك تمام آنها را ضبط كرده و پرونده مي‌كرد. در مدرسه صدر، جلوي خان مسجد شاه سابق سه سال تمام ماه رمضان‌ها را صحبت مي‌كردم. ساواكي‌ها برق مسجد را قطع مي‌كردند اما من با استفاده از بلندگوي باتري‌دار به جمعيت مشتاق و پرشور آگاهي مي‌دادم. همه جا مملو از جمعيت بود، حتي روي پشت‌بام‌ها و درخت‌ها. اوايل زمان سخنراني ما دو‌سه ساعت بود كه يك ساعت تفسير و روايات و يك ساعت شامل مسائل سياسي مي‌شد اما اين اواخر زمان سخنراني را حداقل به سه ساعت افزايش داديم، علمايي هم مثل آيت‌الله حاج‌آقا مصطفي قمي و واعظ شهير آقاي محقق خراساني پاي منبر مي‌آمدند و گاهي مرا مورد لطف و تشويق قرار مي‌دادند زيرا با توكل به خدا و به تبعيت از مرجع پرخروش، حاج‌آقا روح‌الله در ميدان مبارزه با طاغوت از هيچ كوششي فروگذار نمي‌كردم!

شروع مبارزات حضرت امام، با لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي بود. از فعاليت‌هاي خود در آن دوره و واكنش‌هاي عمومي چه خاطراتي داريد؟

مقارن با انجام رفراندوم سال 41، بنده در معيت عده‌اي از مردم به منزل آيت‌الله حاج‌سيد‌احمد خوانساري واقع در بازار عباس‌آباد تهران رفته بوديم و در مراجعت قصد داشتيم به منزل آيت‌الله بهبهاني در سر‌پولك برويم. در خيابان بوذرجمهري مقابل بازار آهنگران در حالي كه بر دوش مردم سوار بودم، به ايراد سخنراني پرداخته و با شعار «رفراندوم مخالف اسلام است، رفراندوم مخالف قانون است» مردم را عليه رژيم شاه تحريك كردم.

به همين انگيزه نيمه‌هاي شب مرا دستگير كرده و از منزل يكراست به زندان قزل‌قلعه بردند. همزمان آيت‌الله طالقاني و همچنين عده‌اي از علما و روحانيون تهران را كه در منزل آيت‌الله شيخ محمد غروي‌كاشاني اجتماع كرده بودند، دستگير و دسته‌جمعي به زندان قزل‌قلعه برده بودند، كمااينكه وقتي من وارد شدم همه آنها را در حال قدم زدن در حياط زندان ملاقات كردم. تمامي علما در يك زندان عمومي محبوس بودند.

در زندان با مناسك و رفتارهاي تحميلي رؤسا چگونه كنار آمديد؟ برنامه‌هاي زندان در آن دوره، چه چيزهايي بودند؟

فردا صبح در حالي كه تعدادي از اعضاي حزب توده كه واقعاً از مبارزه بريده بودند براي انجام مراسم صبحگاه و دعاگويي به شاه صف بسته بودند، استواري به نام زماني وارد زندان شد و از علماي محبوس خواست كه براي انجام مراسم صبحگاه و دعا به جان شاه به ديگران بپيوندند. حجت‌الاسلام دزفولي گفت: ما در صبحگاه شركت نخواهيم كرد! استوار زماني گفت: شركت در صبحگاه الزامي است و همه شما حتماً بايد شركت كنيد. من به شما ابلاغ مي‌كنم. من گفتم: سركار زماني ما اگر مي‌خواستيم به شاه دعا كنيم كه حالا اينجا نبوديم، بيرون بوديم و دعا مي‌كرديم. حالا در زندان غير‌ممكن است چنين كاري كنيم. استوار زماني با عصبانيت خارج شد و گفت: پس منتظر عواقب اين كار باشيد!... پس از دقايقي آمدند و به ما ابلاغ كردند: زود باشيد اثاثيه خود را جمع كنيد، همه ما را به خارج از زندان هدايت كردند و در يك ساختمان چند اتاقه كه معروف بود به ساختمان ساقي بردند. افراد محبوس در اين زندان عبارت بودند از: آيت‌الله طالقاني، آيت‌الله ضيابري، آيت‌الله بحرالعلوم، آيت‌الله حاج‌شيخ جعفر خندق‌آبادي، آيت‌الله شيخ‌محمد رازي، آيت‌الله واعظ‌طبسي، علايي‌منش، شمس‌گيلاني نوغاني‌واعظ، هسته‌اي واعظ، سيد‌محمد موسوي‌واعظ، استرآبادي و همچنين آقاي نصرت‌الله اميني(شهرداري تهران در زمان دكتر مصدق). پس از 9 روز اغلب علما را آزاد كردند اما من همچنان محبوس بودم تا اينكه روحيه ساير زندانيان را تخريب كنند. گفتند: آقاي شجوني شما به كرمان تبعيد شده‌ايد، هرچه زودتر اثاثيه خود را جمع كنيد. من هم با دوستان خداحافظي كرده و آماده اعزام به تبعيدگاه شدم كه مرا از اتاق بيرون برده و آزاد كردند. اين شگردها را سرگردي به نام آشتياني كارگرداني مي‌كرد تا روحيه ديگران را خراب كند. آقاي نصرت‌الله اميني اسم او را گذاشته بود «سرگرد خره» و به خاطر حركات عجيب و غريبي كه انجام مي‌داد، همه ما او را به همان اسم مي‌شناختيم و الحق كه آقاي اميني اسم خوبي براي او انتخاب كرده بود! همسر آقاي اميني كه خانمي بااستعداد و مبارز بود، لاي لباس‌ها و جوراب خود كاغذهاي كوچك مچاله‌شده‌اي را به داخل زندان مي‌آورد و به اين وسيله اخبار خارج از زندان را به اطلاع ما مي‌رسانيد.

در روزهاي منتهي به قيام 15 خرداد1342، چه برنامه‌هايي داشتيد؟ آيا فضاي حاكم بر اين روزها نشان مي‌داد حادثه‌اي بزرگ در راه است؟

14 خرداد 1342 در بازار تهران سخنراني داشتم و مثل هميشه اعلاميه‌هاي امام و ساير مراجع را با صداي بلند براي مردم قرائت مي‌كردم. شكوه و عظمت مجلس به حدي بود كه امت مشتاق و تشنه‌اي كه در آنجا حضور داشتند، درست مثل يك خرمن كه با جرقه‌هاي آتش شعله‌ور شده باشد، زبانه مي‌كشيدند. مأموران ساواك بازار تهران كه سرهنگ صدارت (معدوم) مسئوليت آن را به عهده داشت، به شدت خشمگين شده بودند و ساعت 5/2 بامداد 15 خرداد در حالي كه تازه از سخنراني برگشته بودم و استراحت مي‌كردم، خانه به خانه در جست‌وجوي من بودند. همسر حجت‌الاسلام سيد‌غلامحسين شيرازي در يك تماس تلفني شتاب‌زده خبر دستگيري همسرش را به من داد و اعلام كرد هرچه سريع‌تر خانه را ترك كرده و فرار كنم! بيش از 15 دقيقه از تماس تلفني او نگذشته بود كه از داخل كوچه سروصدايي شنيدم. مأموران ساواك مي‌گفتند: شيخ شجوني امروز يك‌تنه تهران را به آتش كشيده است! با آنكه به شدت خسته بودم، ناچار عبا و عمامه را در سفره‌اي پيچيده و به حياط جنوبي خانه انداختم! كاملاً آماده شده بودم تا به محض شنيدن صداي در از خانه همسايه فرار كنم كه ناگهان با شدت هر چه تمام‌تر در خانه را كوبيدند و من از قسمت جنوبي خانه و از طريق ديوار همسايه به داخل حياط آنها پريدم! زن همسايه كه خانم هوشياري بود، داخل حياط آمد و صدا زد كيه، شما اينجا چه مي‌كنيد؟ گفتم: خانم معاوني لطفاً ساكت باشيد. من شجوني هستم. آمده‌اند مرا دستگير كنند و ناچار وارد حياط شده‌ام. چراغ را روشن نكنيد. در اين وقت شوهرش آمد و مرا با خود به داخل خانه برد و در اتاق بچه‌هايش زير لحاف پنهان كرد اما من آرام و قرار نداشتم زيرا سروصداي زن و بچه‌هايم را مي‌شنيدم. مأموران ساواك وجب به وجب خانه ما را جست‌وجو مي‌كردند و من از طريق پله‌هاي خانه‌اي كه در آن بودم روي پشت‌بام رفته و در تاريكي شب روشنايي جلوي خانه را نظاره مي‌كردم. سرهنگ صدارت با لباس نظامي به اتفاق چند نظامي ديگر كه همگي مسلح بودند، كودك خردسالم را تحت فشار گذاشته بودند تا مكان مرا بازگو كند اما او مرتب تكرار مي‌كرد: بابا نيست. از مستأجر طبقه بالاي خانه كه آقايي بود به نام صوفي و معلم بود سؤال كردند شجوني كجاست؟ او گفت: سه روز است كه براي سخنراني به شهرستان قزوين رفته كه ناگهان صدارت سيلي محكمي به گوش او زد و گفت: فلان فلان شده كدام شهرستان؟ امروز عصر بازار تهران را به آتش كشيده و مردم را عليه حكومت تحريك كرده، بگو كجاست؟ و مرتب او را به شكنجه شيشه پپسي و تخم مرغ تهديد مي‌كردند، در حالي كه بيچاره جاي مرا نمي‌دانست. خلاصه تمام خانه را زير و رو كردند و همه جا را گشتند و بعد با عربده و فرياد به ساكنين خانه اعلام كردند تا فردا ساعت هشت صبح هيچ كس حق ندارد از اين خانه بيرون بيايد!... و من از بالاي بام همسايه نظاره‌گر بودم!

شيخ باقر نهاوندي را كه عمامه ژوليده‌اي بر سرش بود و عبا بر دوش نداشت با پاي لنگ همراه آورده بودند و او را وادار كرده بودند تا از همسر من تفحص كند و جاي مرا نشان دهد. شيخ باقر به همسرم مي‌گفت: خانم، بگوييد شجوني بيايد. ناراحت نباشيد، هيچ‌كاريش نمي‌كنند. الان آقاي فلسفي و آقاي‌هاشمي‌نژاد را هم گرفته‌اند و داخل ماشين هستند. من هم كه در خدمتشان هستم. مطمئن باشيد دور هم به ما بد نمي‌گذرد!. . . اگر شجوني هست بگو بيايد اما همسرم مرتب تكرار مي‌كرد شجوني در خانه نيست و راست هم مي‌گفت چون من بالاي بام بودم.

به هر حال پس از اين جار و جنجال، بالاخره آنها محل را ترك كردند و من از خانه همسايه به منزل آمده و براي اختقا به خيابان شاه (جمهوري فعلي) رفته و تا پايان ماه صفر كه زندانيان 15 خرداد آزاد شدند، مخفي بودم. همان روز كه آقاي فلسفي را آزاد كردند به ديدن ايشان رفتم. در جريان محاصره خانه، سرهنگ صدارت كه به شدت خشمگين شده بود، چنان با لگد به ديوار خانه مي‌زد كه گچ و سيمانش مي‌ريخت. او مي‌گفت: شيخ بيچاره با اين خانه پوسيده‌اش سه تومان گوشت گاو مي‌خريد كه به خيال خود زندگي مي‌كند اما پول از ما نمي‌گيرد. جريان سه تومان گوشت گاو را از قصابي سر كوچه پرسيده بود.

پس قاعدتاً در 15 خرداد مخفي بوديد؟ از وقايع بيرون چطور مطلع مي‌شديد؟ كسي برايتان خبر مي‌آورد؟

همانطور كه اشاره كردم، من در 15 خرداد مخفي بودم، اما صداي ويراژ تانك‌هاي شاه را در خيابان‌هاي جمهوري و حتي بوذرجمهري مي‌شنيدم و مي‌ديدم خيابان‌ها مملو از جنازه بود و در جوي‌هاي خيابان خون به جاي آب روان بود. مزدوران رژيم ستمشاهي براي خدشه‌دار كردن اين انقلاب بزرگ كه بحق بايد گفت عاشوراي مكرر بود، كيوسك‌هاي تلفن و اتوبوس‌ها را آتش مي‌زدند تا گناه آن را به گردن مردم بگذارند. رژيم تمام سعي خود را مبذول مي‌داشت تا 15 خرداد را مردود و منكوب جلوه دهد. شاه در 16 خرداد ماه 42 به همدان سفر كرد و در آنجا گفت: ارتجاع سياه مظاهر تمدن را نمي‌خواهد. مردم از يك كشور عربي پول گرفته‌اند تا تظاهرات راه بيندازند و بگويند: زنده باد كه (منظور شاه از كشور عربي مصر و جمال عبدالناصر بود). اما امام تمام هم و غم خود را بر اين نهاد كه 15 خرداد را زنده نگه دارد، زيرا 15 خرداد آتشي بود كه خرمن عمر رژيم شاهنشاهي را در برگرفته بود و به زودي آن را خاكستر مي‌كرد.

در سال‌هاي دهه 50 هم دستگيري‌هاي شما ادامه پيدا كرد. ظاهر يكي از جالب‌ترين داستان‌هاي آن مربوط مي‌شود به دستگيري سال 1352. بهانه اين دستگيري چه بود و سير دادگاه آن چگونه پيش رفت؟

در سال 52 به جرم دادن اعلاميه امام خميني(ره) به دست يك دانشجو در دادگاه نظامي چهارراه قصر تهران محاكمه و به يك سال زندان محكوم شدم. رئيس دادگاه تجديد نظر تيمسار (معدوم) خواجه نوري بود و تمام زنداني‌ها از اسم او وحشت داشتند. او كسي بود كه در نهايت بي‌رحمي و شقاوت اشد مجازات را براي زندانيان در نظر مي‌گرفت. يك سال را به سه سال و سه سال را به پنج سال افزايش مي‌داد و گاه اتفاق افتاده بود كه شش ماه زندان را تا شش سال تغيير داده و به هيچ وجه رأي دادگاه بدوي را قبول نداشت، به همين علت بسياري از زندانيان از اينكه در تجديد نظر با او مواجه شوند هراس داشتند. عصر روز قبل، وقتي كه بلندگوهاي زندان اسامي متهمان را براي آمادگي دادگاه فردا اعلام مي‌كردند، هر زنداني كه اسم دادگاه تجديد‌نظر خواجه نوري را مي‌شنيد دچار بي‌خوابي و اختلالات رواني مي‌شد. خوشبختانه از آنجا كه شانس با ما بود، آن روز در دادگاه ما خواجه نوري نيامده بود و سرهنگ جانشين همان يك سال زندان ما را تأكيد كرد و چيزي بر آن نيفزود. در موقع مراجعت از دادگاه تجديد نظر، يك زنداني عادي كه به جرم قاچاق دستگير شده بود به من گفت: حاج آقا براي من دعا كنيد، چون من جان شما را خريده‌ام! گفتم: چطور؟ گفت: براي اينكه من صدها هزار تومان خرج كردم كه فردا خواجه نوري در دادگاه حاضر نشود. از قضا فردا صبح كه دادگاه تجديد نظر داشتيم يك سرهنگ از هيئت دادرسان كه جانشين خواجه نوري بود مسئوليت دادگاه تجديد نظر را به عهده گرفت. در نتيجه رأي صادره از دادگاه بدوي تأييد شد و من به يك سال زندان محكوم شدم.

ظاهر دوران زندان شما به «ملي كشي» هم خورد.

بله، در سال 1353 كه مدت محكوميت يك ساله من تمام شده بود، «ملي‌كشي» شروع شد. يعني گاه يك زنداني كه محكوميتش تمام مي‌شد، او را آزاد نمي‌كردند و به طور غير‌قانوني به زندان اوين منتقل مي‌كردند و در اصطلاح زندانيان، اين نوع زندان كشيدن را «ملي كشي» مي‌گفتند.

در اين سال‌ها شاهد حضور و عضو‌گيري مجاهدين خلق در زندان نيز بوده‌ايد. به نظر شما اعضاي اين گروه ازچه حربه يا حربه‌هايي براي عضوگيري از ميان مذهبي‌ها استفاده مي‌كردند؟

منافقين در زندان قرآن و نهج‌البلاغه را به دلخواه خود معني مي‌كردند ولي هروقت ما در جلسات آنها شركت مي‌كرديم سكوت اختيار كرده، ادامه نمي‌دادند و هر كس را كه با نظريات آنها هماهنگي نداشت بايكوت مي‌كردند. منافقين تفكرات عجيبي داشتند. يك روز من با ابوذر ورداسبي در زندان قدم مي‌زديم(ابوذر ورداسبي در عمليات مرصاد در مهران به هلاكت رسيد). او مي‌گفت: در قرآن و دين بايد تحول ايجاد شود. حالا ديگر زماني نيست كه آدم بگويد زن نصف مرد ارث ببرد، بايد برابر باشند! گفتم: حلال و حرام اسلام را كه نمي‌شود دست زد!. . . گفت: نه بابا بايد كاري كرد! تفاسير نابخردانه اين گروه كوردل در امر به خصوصي خلاصه نمي‌شد و كشفيات ديگري هم در آيات قرآن كرده بودند از آن جمله معناي «ولا يبدين زينتهن الا لبعو لتهن» يعني زن‌ها مواضع زينت خود را نشان ندهند مگر به شوهرانشان (مواضع زينت عبارتند از محل دستبند و گردن‌بند و خلخال پا) اما منافقين مي‌گفتند: مواضع زينت از زانو تا ناف است و بعولتهن را هم همسنگر معني مي‌كردند كه با اين تفاسير معني آيه اين طور مي‌شد: زنان مواضع زينت ( از زانو تا ناف) را نشان ندهند مگر به همسنگرانشان. لذا دو نفر دختر با 20 نفر پسر در خانه‌هاي تيمي زندگي مي‌كردند و دختران معصوم را به نام اسلام و قرآن به فساد و فحشا مي‌كشانيدند. در خانه‌هاي تيمي آنها قرص‌هاي ضدحاملگي و غيره به وفور پيدا مي‌شد و مسئله كورتاژ و اين قبيل كارها برايشان كاملاً عادي و پيش‌پا افتاده بود.

درآن دوره بين سران اين گروه و علماي زنداني، مباحثاتي هم پيش آمد، اگر در اين‌باره خاطراتي داريد نقل كنيد؟

در سال 1354 من در زندان سه و چهار شماره 2 قصر بودم. آيت‌الله انواري در بند شش بودند و مسعود رجوي در بند پنج. رجوي گاه به گاه نزد آيت‌الله انواري مي‌آمد و با هم صحبت‌هايي داشتند. مبناي صحبت مسعود رجوي اين بود كه علامه طباطبايي، آقاي طالقاني، آقاي منتظري و آقاي خميني قرآن و نهج‌البلاغه را نمي‌فهمند، چون ماركسيسم را نمي‌فهمند!... آقاي انواري گفتند: اگر اين طور باشد پس امام صادق (ع)، امام رضا (ع) و امام عسكري هم قرآن و نهج‌البلاغه را نفهميدند چون در آن زمان ماركسيسم نبود. رجوي قهر كرد و رفت و تا سال 1357 هرگز به آن اتاق نيامد.

شما در بحبوحه اوجگيري انقلاب هم يك بار دستگير شديد اما فضاي اين دوره با ادوار ديگر متفاوت بود. درآن روزها در كميته مشترك چه چيزهايي عوض شده بود؟

در سال 1357 در بحبوحه مبارزات دستگير و در كميته مشترك ضد خراب كاري زنداني شدم، اما بحمدالله اين بار ذلت و حقارت از چهره ساواكي‌ها و بازپرس‌ها كاملاً مشخص بود و من به رأي‌العين مشاهده كردم كه آن قدرت و اقتدار جاي خود را به پستي و ذلت داده است. در اين مرحله از زندان من همراه آيت‌الله جنتي، شيخ فضل‌الله محلاتي، موحدي ساوجي، مرتضوي رضوي قمي، حسيني رامشه‌اي و چند دانشجو زنداني بوديم اما ساواكي‌ها به خاطر اينكه من به ساير زندانيان روحيه ندهم، مرا به سلول انفرادي انداخته بودند. بالاخره پس از مدتي مرا از انفرادي به عمومي بردند و اين امر موجب خوشحالي ساير زندانيان، بالاخص شيخ فضل‌الله محلاتي شد.

آيا اقدامات ايذايي ساواك تنها به زندان و تبعيد منحصر مي‌شد، يا گونه‌هاي ديگري هم وجود داشت؟ آيا خودتان هم اين شيوه‌ها را تجربه كرده بوديد؟

در آستانه پيروزي انقلاب، گروهي از طرفداران شاه بودند كه از مبارزين انتقام مي‌گرفتند. آنها در لباس‌هاي مختلف حتي با لباس پليس با اشخاص مبارز گلاويز مي‌شدند و پس از اهانت، آنها را كتك مي‌زدند. در ميدان تجريش عده‌اي پاسبان اين انتقام را در مورد من انجام دادند. آنها مي‌دانستند ماشيني كه پارك شده متعلق به من است، لذا به در ماشين تكيه داده بودند. آمدم كه در را باز كنم، نگذاشتند. گلاويز شديم. مرا زدند و يك دندان من شكست. من هم به آنها حمله كردم ولي با تردستي در ماشين را باز كردم و شروع به حركت كردم. آنها از عقب سپر ماشين را گرفتند ولي من موفق به فرار شدم.

در روزهاي منتهي به پيروزي انقلاب، علاوه بر حضور درعرصه اعتراضات، چه فعاليت اختصاصي‌اي داشتيد؟

در آستانه پيروزي انقلاب، مجروحان تظاهرات پناهگاه نداشتند و ساواك آنها را سر به نيست مي‌كرد. من آپارتماني در ميدان تجريش داشتم. آن را به عنوان خانه تيمي براي مجروحان تظاهرات انقلاب به آقاي دكتر ولايتي دادم كه با حجت‌الاسلام سيد محسن همداني، حجت‌الاسلام ملكي امام جماعت مسجد سر پل تجريش و آقاي مير مهدي همكاري داشت. در تظاهرات عليه رژيم، هر كه مجروح مي‌شد تيمي بود كه او را از صحنه خارج مي‌ساخت و به آپارتمان ما مي‌برد. من يك روز رفتم در آپارتمان را باز كردم. ديدم تمام موكت‌ها غرق خون است و لوازم پزشكي، وسايل پانسمان، بخيه زدن و... در آنجا انبار شده است. اگر رژيم شاه مي‌فهميد، آپارتمان را تصرف مي‌كرد و معلوم نيست چه بلايي به سر ما مي‌آورد.

و كلام آخر؟

مي‌خواهم به جوان‌ها بگويم ما آفتاب لب بام هستيم، اما شما آينده‌ها راخواهيد ديد. اين انقلاب آسان به دست نيامده، وظيفه حفظ آن باشماست. هرچه انقلاب پيش برود، فتنه‌ها پيچيده‌تر مي‌شود، شما بايد با بصيرت و حضورتان درصحنه آن را حفظ كنيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار