کد خبر: 632514
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۹
حسن فرامرزي

اتفاقات روحاني و معنوي از پنجره حس‌ها فراچنگ نمي‌آيند و قابل اثبات نيستند. مثلاً ما براي ديگران دعا مي‌كنيم و باورمان اين است كه آن دعاها نقش دستگيري دارند و در سرنوشت آن فرد مداخله مثبت مي‌كنند، حالا ممكن است كسي كه عالم را فقط از زير ايوان حس‌ها مي‌بيند اعتراض كند و مثلاً بگويد پس چرا دعاهايي كه شما در حق فلان فرد كرديد مداخله مثبت نكرد پس چرا آن دعاها حال آن بيمار را بهتر نكرد؟

مثل آن داستاني كه در مثنوي معنوي آمده است: «آن يكي الله مي‌گفتي شبي/ تا كه شيرين مي‌شد از ذكرش لبي/ گفت شيطان آخر ‌اي بسيارگو/ اين همه الله را لبيك كو/ مي‌نيايد يك جواب از پيش تخت/ چند الله مي‌زني با روي سخت»

يكي را در ذهن مجسم كنيد كه «يا الله يا الله» مي‌گفته و مرتب خدا را صدا مي‌زده، شيطان مي‌آيد در قلب او خيمه مي‌زند و مي‌گويد رفيق! تو اين همه الله الله مي‌كني و خدا را صدا مي‌زني ديده‌اي يك بار هم او تو را صدا بزند؟ اين همه الله را لبيك كو؟ اگر واقعاً اين خدا سميع و شنواست پس چرا جواب تو را نمي‌دهد؟ اين وسوسه‌هاست كه سرانجام آن مرد را شكسته دل مي‌كند بنابراين از ذكر دست برمي‌دارد و خوابش مي‌برد. در خواب، خضر را مي‌بيند. خضر از آن مرد دست شسته از ذكر مي‌پرسد چه شده؟ پس چرا ديگر يا الله يا الله نمي‌گويي؟ مرد هم جواب مي‌دهد ذكر نمي‌گويم براي اينكه جوابم نمي‌آيد و مي‌ترسم اين رد باب باشد. اينجاست كه در جواب او گفته مي‌شود «گفت آن الله تو لبيك ماست/ و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست/ حيله‌ها و چاره‌جويي‌هاي تو/ جذب ما بود و گشاد اين پاي تو/ ترس و عشق تو كمند لطف ماست/ زير هر يارب تو لبيك‌هاست».

اما چرا من با اين قصه، همانندسازي مي‌كنم؟ چون اين مرد اصلاً از من دور نيست، من در لحظه‌هايي از زندگي‌ام عين همين مرد مي‌شوم و مي‌گويم پس چرا جواب نمي‌دهد؟ پس چرا جواب نمي‌آيد؟ اما اگر اين درك و دريافت كه اصلاً همين خواندن خدا نشانه لبيك از جانب اوست درقلب كسي مستولي شود آن وقت اصلاً فرق و فاصله‌اي ميان خواست و پاسخ ديده نخواهد شد. صبح‌ها گاهي به چهره‌هاي آدم‌ها كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم زير لب ذكر مي‌گويند. فرق هم نمي‌كند. يعني مرد و زن، نسل دو و سه و چهار هم نمي‌شناسد. ممكن است بسياري حتي لبانشان هم به جنبش نيايد اما وقتي در خانه‌شان را مي‌بندند و پا به بيرون مي‌گذارند با «يا ارحم الراحمين» در را ببندند و با «يا غياث المستغيثين» قدم بردارند.

چند وقت پيش در فصل «از جاهليت تا ختم ولايت» كتاب «چنين گفت ابن عربي/ نصر حامد ابوزيد ترجمه سيدمحمد راستگو» به نكته‌اي درباره تجسم ذكر برخوردم كه عيناً از همان كتاب نقل مي‌كنم: «بسياري از گزارشگران زندگي روحي ابن عربي، از خوابي ياد كرده‌اند كه او در جواني يا كودكي ديده است. خوابي كه بنياد دگرگوني روند و روال زندگي او شد. دور نيست كه اين خواب همان خوابي باشد كه در يك بيماري ديد، در بيماري سختي كه تا مرز مرگ پيش رفت و هيچ چيز، او را از آن بيماري رهايي نداد جز سوره ياسيني كه پدر بالاي سر او خواند، آنگاه كه پسر، از بيماري بيهوش از خود رفته بود. در هنگامه همين بيهوش‌گونگي بود كه براي جوانك بيمار، رويايي روي داد. در اين رويا بود كه سوره يس تجسم يافت و پيكر پذيرفت و با پسرك بيمار گفت‌وگو كرد. در اين باره ابن عربي خود مي‌نويسد:

بيمار شده بودم و از رنج بيماري چنان از خود رفتم و بيهوش شدم كه همه مرا مرده مي‌پنداشتند. در اين هنگام گروهي زشت روي را ديدم كه آهنگ آزار مرا دارند، در اين ميان جواني بسيار زيباروي و خوش بوي را ديدم كه براي ياري من به سختي با آنها درآويخت و سرانجام آنان را از من دور كرد. از او پرسيدم تو كيستي؟ گفت: من سوره ياسين‌ام كه به ياري تو و پاسداري تو آمده‌ام. در همين هنگام بود كه به هوش آمدم و پدرم – خدايش بيامرزاد – را بالاي سرم ديدم كه مي‌گريد و سوره يس مي‌خواند و به پايان رسيده است. روزگاري پس از رويا بود كه بدين سخن پيامبر – درود خدا بر او – بازخوردم كه: بر مردگانتان يس بخوانيد و يس سوره‌اي است كه شيخ پس از اين، آن را قلب قرآن مي‌شمارد.

اما نكته ديگر را در اين‌باره از نشست پربار و گرانقدري كه چند سال پيش با عنوان «سهروردي و نور محمدي» برگزار شد، روايت مي‌كنم. نگارنده هم اين افتخار را داشت كه از نزديك شاهد و شنونده سخنان حكيم عاليقدر زمانه‌مان جناب دكترغلامحسين ابراهيمي ديناني باشد. بخش كوتاهي از آن نشست را كه مناسب بحث ماست در اينجا مي‌آورم:

«سهروردي در حكمه الاشراق خود مي‌گويد: و عليك بقرائه القرآن مع وجد و طرب و الفكر اللطيف و اقراء القرآن كانّه و لا انزل الّا في شانك فقط؛ بر شما باد به قرائت قرآن. وقتي قرآن مي‌خواني، سرحال باش. در وجد و شادي و طرب قرآن بخوان. وقتي كسل و بي‌حال هستي، قرآن نخوان. وقتي در فكر معامله و بالا بردن رقم موجودي حساب بانكي هستي، قرآن نخوان. تنها در چنين حالتي است كه سهروردي مي‌گويد قرآن بخوان. جمله آخر او بسيار شگفت و زيباست: قرآن را چنان بخوان كه گويي تنها در شأن تو نازل شده است. فكر كن كه تو، تنها مخاطب خداوند هستي. سهروردي چرا اين را مي‌گويد؟‌ و چه چيزي مي‌خواهد بگويد؟‌ چرا من بايد اينگونه فكر كنم؟ ‌اين مسئله بسيار مهم است چراكه تاثير قرآن مشروط به خواندن آن در حالتي است مانند آنچه سهروردي توصيف كرده است. عبارت ديگر سهروردي اين عبارت زيبا است: لا يلعبنّبك‌الاختلاف العباره فانّه اذا بعثر ما في القبور و احضر البشر في عرصه الله، لعلّ من كل الف تسعه مئه و تسع و تسعين قتل العباره و ذبايح الصيوف الاشاراه‌؛ دستخوش بازي الفاظ نشويد و الفاظ شما را بازي ندهد زيرا وقتي كه در قيامت، در حشر كبري همه محشور و مبعوث مي‌شوند و پرده‌ها كنار مي‌رود، در آن روز، شايد از هر هزار نفر، 999 نفر كشته شده الفاظ هستند. سرشان با اشارات بريده شده است و زخم عبارات به تن دارند.
شيخ چه چيزي را مي‌خواهد گوشزد كند؟‌ مگر عبارات و الفاظ مانند شمشير سر آدمي را مي‌برد؟ پاسخ آري است. خيلي بدتر از شمشير اين اتفاق مي‌تواند رخ دهد. توان زخمي كردن انسان توسط عبارات به مراتب فراتر و بيشتر از شمشير است. در تمام طول روز، شما با اين عبارات سر و كار داريد. گاهي با شما علمي سخن مي‌گويند، گاهي فلسفي، گاهي عرفاني، گاهي... و بي‌وقفه ما با انواع مغالطه‌ها روبه‌رو هستيم و خود بي‌خبر از اينكه مغالطه مي‌شويم. هم مغالطه مي‌شويم و هم مغالطه مي‌كنيم. هم كلاه بر سر ديگران مي‌گذاريم و هم ديگران بر سر ما كلاه مي‌گذارند.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها